تقدیم به چشمهایم که در لابلای تار و پود دار قالی جا گذاشته ام
۱۲سال بعد از تولدم در دامنه سهند بزرگ بعد از اینکه خرداد را با امتحان ساعت 10 به نیمه رساندم و گونی مدرسه را همراه کتابهایش همدم زباله های رودخانه همیشه خشک کندوان نمودم، دستهای پینه بسته مادرم را از شدت یونجه و نه ریحان چیدن و پاهای تاول زده پدرم را از عمق مزارع پیاز بر پهنه دروازه دخمه ای تاریک ومرطوب ، ساغر ایمانم و سایبان زنده بودنم انگاشتم و بر نتافانتم. دستهای کوچک 12 ساله ام را توی دستهای بزرگ 60 ساله پدرم گذاشتم و بلافاصله "تویست " شدم .
ادامه مطلب
+  
|
