سرابی اما خروشان و مانا
دوست دارم آلزایمر بگیرم
دوست دارم حضور خودم را لمس نکنم
اما نمی توانم
انسان بی گذشته خود از بین می رود.
یکشنبه،۴اردیبهشت ۱۳۸۴، خیابان نصرت، طبقه پنجم آپارتمان شماره... ساعت ۱۱:"
4 جوان دور هم نشستند ... : خوبید x آقا؟ می دونید برای چی اینجا هستید؟ حدسی هم نمی زنید؟ آقا y چیزی به شما نگفته؟ نگفته برای کاریه ؟ نگفته چه کاریه؟ بله ما برای کاری اینجا هستیم میخواییم کاری رو برای شما معرفی کنیم توکار ما یاس هست شکست هست .... ."
فروردین بود و ترس و اضطراب. تنها پناهگاهم را ( اتاق 15 ساختمان 20 ) باید تا خرداد تحویل می دادم. کارتن خوابی درانتظارم بود دیگر نمی توانستم با هفته ای هزار تومان سر پا بمانم. نفس کشیدن فقط با سیمان کشیدن برایم مقدور می نمود. دوستانم ، کسانم ، چشمانم در گذشته ام جا مانده بودند خودم بودم و حرمانم . با تمام شدن، 45 روز فاصله داشتم ... .
ادامه مطلب
