سرابی اما خروشان و مانا
دوست دارم آلزایمر بگیرم
دوست دارم حضور خودم را لمس نکنم
اما نمی توانم
انسان بی گذشته خود از بین می رود.
یکشنبه،۴اردیبهشت ۱۳۸۴، خیابان نصرت، طبقه پنجم آپارتمان شماره... ساعت ۱۱:"
4 جوان دور هم نشستند ... : خوبید x آقا؟ می دونید برای چی اینجا هستید؟ حدسی هم نمی زنید؟ آقا y چیزی به شما نگفته؟ نگفته برای کاریه ؟ نگفته چه کاریه؟ بله ما برای کاری اینجا هستیم میخواییم کاری رو برای شما معرفی کنیم توکار ما یاس هست شکست هست .... ."
فروردین بود و ترس و اضطراب. تنها پناهگاهم را ( اتاق 15 ساختمان 20 ) باید تا خرداد تحویل می دادم. کارتن خوابی درانتظارم بود دیگر نمی توانستم با هفته ای هزار تومان سر پا بمانم. نفس کشیدن فقط با سیمان کشیدن برایم مقدور می نمود. دوستانم ، کسانم ، چشمانم در گذشته ام جا مانده بودند خودم بودم و حرمانم . با تمام شدن، 45 روز فاصله داشتم ... .
ادامه مطلب
معبد آزادی : طواف در دانشگاه تهران
خرداد برای من تداعی اضطراب و دلتنگی است
۲۰ سال آزگار خرداد که تمام می شود ، دربدری من شروع می شود.
با کوله باري از آرمان و تحرک پاي درراه گذاشت راهي دراز (طولاني تر از يلداي ستم )، بس ناهموار( باران وحشت تيرماه، سیلاب نفرت آفريده بود!) و بس تاريک(ستارگان درخاک نخبه کشي بودند). سرما استخوان انديشه را مي سوزاند. نفير سرکش ياس از دخمه هاي اميراباد بلند بود. پژواک سکوت گوش آدمي راکرمي کرد. سمفوني مرگ نواخته مي شد. سايه ی ترس زندگي رابه کام خويش مي کشيد. افسانه اي تراژيک برروح زمان جاري بود. شهر تاريک بود.
ادامه مطلب




