فوران نفرت
وجودش چراگاهِ " چرا؟ " بود
بعد از ظهر چهارمین شنبه تیرماه 1385 :
آسانسور تن خسته ام را به خیابان انقلاب سپرد قرار بود سینما بروم پیچیدم طرف سینمابهمن ( سینما تنها تفنن من است 12 سال است تحت هرشرایطی سینما می روم. من با سینما زندگی می کنم. )
خیلی خسته بودم وافسرده و دلتنگ... . دوست داشتم سریع به محله آرامش جان وارد شوم ودر تاریکی افسانه ای سینما دمی نفس بکشم فاصله سینمابهمن و محل کارم 500 مترهم نمی شود اما آنروز من به سینما نرسیدم!
ادامه مطلب
قامت مبهم تاریخ
دستهایش بوسه گاه اساطیرند
پدر عزیزم!
این روزها نوسینده ها از یک فاجعه ۵۰ ساله می نویسند از فلسطین، از لبنان، از آوارگان عرب ، از قانا، از خون و گریه ... . اما من می خواهم از تو بنویسم و از ۵۰ سال تراژدی؛ سوژه ای که تاریخ دوست دارد فراموش شود.
روزی خانم معلم کلاس اول ابتدایی از من پرسید " آذران ! پدرت چکاره است؟ " من سرخ شدم و سکوت کردم همکلاسی هایم گفتند: " خانم معلم اجازه ... اجازه ... پدرش " دلی ممدعلی " است... " من سرختر شدم . " خانم اجازه ... پدرش کارگر است ... خانم اجازه ... پدرش ... خانم اجازه... " من فرو ریختم همه ی وجودم آب شد .
ادامه مطلب
شرقی ترین سجود
تو پایان خاکی و تمام ماه
مادرم سلام
ابوذرهستم پسر دومت؛ همان بچه ی مریض احوالی که ۲۷ سال پیش دامن پاک 27 ساله ات را خیس کرد. خودم را یادم نیست ولی تو را شفافتر از چشمه عشق به یاد دارم. دامنت داغتر از تیرماه ۵۸ بود وچهره ات زیباتراز خورشید روز هیجدهم. دستهایت مادر شده بودند واشکهایت ایثار.
من شاهد از بین رفتن زیبایی بی مانند تو هستم وباعث خمودگی کمرت. بدی هایم لابلای سفیدی موهایت به رسوایی من نشسته اند. همه توان و بودنم را مدیون پیر شدن تو می دانم. امروز روز تولدم هست و من در تنهایی خویش جشن سکوتی برای گذشته ام گرفته ام می خواهم چند پاراگراف را به نام تو و برای تو فوت کنم
تو شاید یادت نباشد :
ادامه مطلب




