تبليغاتX
امروز

امروز

فردا

 

آزادی و دیگرهیچ

 

22 سال پیش بچه بودم بچه ای 5 ساله هنوز مدرسه ندیده بودم، مسجد ندیده بودم، قفس ندیده بودم، زنجیر ندیده بودم، زندان ندیده بودم، شلاق ندیده بودم و ... وخشونت ندیده بودم فقط مادرم بود و عشق ، مادرم بود و ایثار ، مادرم بود و آزادی ، ... و مادرم بود و قصه : 


ادامه مطلب
+         | 

وجودش چراگاهِ " چرا؟ " بود

بعد از ظهر چهارمین شنبه تیرماه 1385 :

آسانسور تن خسته ام را به خیابان انقلاب سپرد قرار بود سینما بروم پیچیدم طرف سینمابهمن ( سینما تنها تفنن من است 12 سال است تحت هرشرایطی سینما می روم. من با سینما زندگی می کنم. )

خیلی خسته بودم وافسرده و دلتنگ... .  دوست داشتم سریع به محله آرامش جان وارد شوم ودر تاریکی افسانه ای سینما دمی نفس بکشم فاصله سینمابهمن و محل کارم 500 مترهم نمی شود اما آنروز من به سینما نرسیدم!


ادامه مطلب
+         | 

 دستهایش بوسه گاه اساطیرند

پدر عزیزم!
این روزها نوسینده ها از یک فاجعه ۵۰ ساله می نویسند از فلسطین، از لبنان، از آوارگان عرب ، از قانا، از خون و گریه ... . اما من می خواهم از تو بنویسم و از ۵۰ سال تراژدی؛  سوژه ای که تاریخ دوست دارد فراموش شود.
روزی خانم معلم کلاس اول ابتدایی از من پرسید " آذران ! پدرت چکاره است؟ " من سرخ شدم و سکوت کردم همکلاسی هایم گفتند: " خانم معلم اجازه ... اجازه ...  پدرش " دلی ممدعلی " است... " من سرختر شدم .  " خانم اجازه ...  پدرش کارگر است ... خانم اجازه ... پدرش ... خانم اجازه... "  من فرو ریختم همه ی وجودم آب شد .


ادامه مطلب
+         |