نامه ای به خدا
خداجان! درخت باورم خشکيده است باراني بباران!
سلام خدا!
مرا مي شناسي؟ ابوذر هستم. سالهاست اول دفترم نام تو را مي نگارم.
مادرم تو را دوست دارد وقتي خوشحال مي شود مي خندد و مي گويد: خدا ! وقتي ناراحت مي شود جيغ مي زند : خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت   توسط ابوذر آذران
|
