شکنجه کودکان یتیم ؟؟؟!!!
چگونه پای منبر می نشینید و
سجده می گذارید و
اعتکاف می کنید
وقتی پشت دیوار مسجدتان کودکان خیابانی زار می زنند
و برای لقمه ای تن می فروشند؟
-
خواهش می کنم! یکبار هم که شده ضجه کودکان را بشنوید! مگر خودتان کودک نبوده اید؟
-
التماس می کنم! یکبار هم که شده برای کودکان بنویسید! قلم فرسایی برای سیاست و قدرت کافی است!
-
با همه وجودم می خواهم! یکبار هم که شده کودکان را ببینید! آنان ضعیفند جز ما بزرگان کسی را ندارند! آنان نمی توانند بنویسند!
-
شما را به خدا! به کودکان بیندیشید! بیندیشید! به کودکان فکر کنید! آخر انسانید؟
ادامه مطلب
خسروی شکیبای سینمای ایران
مرگ خسرو، قطعی برق، ناامیدی ایرانیان
چه مثلثی است این مثلث
باورم نمی شد این چهره بر خاک رود. چهره ای که ۱۵ سال است چشمهای کودکی دهاتی را مبهوت خود ساخته است. صدایش اما سمفونی راز بود. صدایش روح را سیراب می کرد. صدایش دل را می نواخت. صدایش سهراب را و فروغ را زنده می کرد... . به گمان من او نمی میرد... .
ادامه مطلب
تراژدی بر قاب
ما را نبخش مادرجان!
مادر جان! ما غمخواران بشریت جز این کار دیگری بلد نیستیم! جز اینکه سوژه مان را شکار کنیم و پز روشنفکری بدهیم! ما را نبخش مادرجان!
ادامه مطلب
من از تیر آغاز می شوم

این عکس دیگر تنها متعلق به احمدباطبی نیست بلکه متعلق به تمام تاریخ ایران و نماد آزادیخواهان جهان است.
پی نوشت: « خط » به خوبی پیش می رود تا کنون ۸ نفر نوشتن را آغاز کرده اند چند تا مصاحبه هم هماهنگ شده ... . ( نوشتم تا از قافله عقب نیفتید!)
پی ننوشت : امروز تولدم بود اگر چه تا الان نتوانستم ساعتی تنها باشم و دمی بیاندیشم! غیر از یک دوست واقعی، دوست داشتنی و باصفا کسی آمدن ما را تبریک نگفت!)
ایران فردا = اتیوپی امروز ؟!
به دنیا بگویید بایستد
من پیاده می شوم

مادري در حال شستن كودكي كه داراي سوء تغذيه است در خارج از مركز پزشكان بدون مرز در نزديكي ششمن در جنوب اتيوپي.
ادامه مطلب
شرح حال
خیال اهالی« شهر » جمع! شهرتان مال خودتان!
«شهر» خانه من نیست. خانه من پشت تاریخ گم شده است. نه چشمهای زیبای شهرزاده ها و نه چشمهای بی نور من روستازاده، هیچکدام نمی توانند خانه مرا بیابند. خانه من انگار در زلزله مدرنیته ویران شده است. تمام هویت و شخصیت من که موجب احترام و موجد پرستیژ در «شهر» است، زیر آوار این زلزله دفن شده. من بی مکانم! بی در کجا! بی مکانی تجربه ای است تلخ و ویران گر و بی درکجایی نوعی بی نوایی و گمگشنگی است، چیزی فراتر از بی خانمانی، بی خانمانی ژان وال زان را می توان تصور و تحمل کرد اما بی درکجایی چنان موهوم و شکننده است که ادوارد سعید هم از تصویر این رنج جانکاه عاجز است.
ادامه مطلب
ویرانگر انسان

قرنهاست این سلاح هر چه را متعلق به انسان است و زمینی است، نابود می کند
عکس: از اینجا
تیر خلاص به آزادی

انحلال انجمن صنفی روزنامه نگاران تیر خلاص به آزادی بیان است
واژه: مادر
وقتی مرا می بوسد بهشت را احساس می کنم

او را که تنها پناه من است تمام قد دوست دارم!
او که هرگز تحقیرم نکرده، احساسم را بی جواب نگذاشته، تنهایی ام را پاسخ داده، در اوج ناامیدی امیدوارم کرده و بی کسی و ناتوانی ام را هرگز به رخم نیاورده!
او برخلاف دیگران با من بده و بستان نداشته! ارتباط با تئوری روابط قدرت فوکو را می شکند. زندگی او تفسیر واقعی ایثار، فداکارای و دوست داشتن است. برای من عدم حضور او نامفهوم است و حضورش عشق است و زندگی!
او پول ندارد، قدرت ندارد، سواد ندارد، دندان ندارد، مانتوهای رنگارنگ ندارد، او هیچ ندارد اما دنیا تمام قد در برابر او سجده می کند. او منبع برخورداری ها است و سرچشمه نور و امید .
او محفل نشین نیست، مسجد نشین نیست، مجلس نشین نیست، پشت میز نشین نیست، معلم نیست، کارمند نیست، استاد نیست، نماینده مجلس نیست، وکیل نیست، بازیگر نیست، او هیچ نیست، او زنی خانه نشین و گمنام در دل روستایی محروم است که تمام امید من است من او را با همه وجودم می پرستم.
او سرشار از احساس است و لبریز عاطفه. وقتی از همه دنیا خسته می شوم وقتی از دست انسان ذله می شوم وقتی تنها می مانم بیچاره می شوم عاجز می شوم تنهای تنها می شوم و ... به او زنگ می زنم صدایش بیمه ام می کند... .
وقتی انسانها آزارم می دهند، وقتی شهری به این وسعت برایم تنگ می شود، وقتی همه وجودم نفرت می شود، وقتی دنیا برایم جهنم می شود و ... به این فرشته زمینی در دامنه سهند روی می آورم بدون اینکه اینهمه آزار و مصیبت را برایش واگویم او خود می فهمد.
وقتی کنار او می نشینم تهی می شوم از نفرت و خستگی و لبریز می شوم از صبر و پایداری و پشتکار و عشق.
وقتی مرا می بوسد بهشت را احساس می کنم.
او را با همه وجودم دوست دارم و نجوای شبانه ام را با او باز می گویم: مادرجان دوستت دارم!
پسرک فال فروش!
کودک! اینگونه نگاهم نکن! مشقت را بنویس!

کودک اینگونه نگاهم مکن . مرا در هم می شکنی. خردم می کنی. کودک اینگونه _ تمنا می کنم _ نگاهم مکن !!
کودک کدام عدالت است که تو را مجبور کرده مشق فردایت را کنار پیاده رو بنویسی؟ پیاده رویی که معبر عابران متجدد و تجمل گرای دنیای امروز است .
سرت را برگردان و کت وشلوار های اتو کشیدیشان و شکم های چاقشان را نظاره کن!
سرت را برگردان و بنگر که چگونه بی خیال از حضورمان درباره ی ران های کشیده ی خواهرت یا خواهرم صحبت می کنند!
گوشت را تیز کن تا بشنوی از عکس برهنه مادرانمان چگونه سخن می گویند.
کودک! می دانم مجبوری! اما آن فال حافظ را از آنجا بردار . به چه کسی این ها را می فروشی ؟
به مردمان کثیف شهر سیاهی که با دو کلمه عربی، خدا را هم راضی می کنند تا سرنوشت دختری را به لجن بکشند ؟
به عشاقی که طول عشقشان تا پایان اولین برهنگیست ؟
به دخترانی که برای چند شب هم آغوشی با دیگری، حاضرند لطف کنند !!! و از تو فالی به افتخار آن دیگری بخرند ؟
عکست را که نگاه می کنم ، می بینم شهرمان چه ظالمانه تو را با خط سفید دوداندودی از دیگران جدا کرده است . ترازویت را آن سوی خط که هستی بکشان تا اگر کسی آمد تا وزن خود ، لباسها و غذایی که خورده را یکجا بکشد ، حداقل برای ثانیه ای که شده دنیای تو را لمس کند . گرسنگیت را که نه اما گرسنه بودنت را بفهمد. خستگیت را که نه اما شاید دست پینه بسته ات را ببیند.
اینگونه نگاهم مکن کودک! می دانم من نیز مقصرم . نه به اندازه ی آن سوار بر ماشین چندین میلیونی . نه به اندازه ی این از ما بهتران . نه به اندازه ی آن بازاریی که به نام خدا نان در می آورد و نه به اندازه ی ... خدا ، اما می دانم من هم مقصرم !
اینگونه نگاهم مکن ...!!
نوشته بالا خواب را در چشم تر انسان می شکند! جمله جمله اش فریاد است بر من بر تو! این چند سطر بسیار زیبا را طه نوشته است طه ولی زاده! وبلاگش را حتما ببینید!!




