امید آذربایجان به فرزند خامنه
اگر واقعا می خواهید تبریز سر ایران بماند
شهر مشروطه را از خفقان دربیاورید
و به فضای امنیتی و پلیسی تبریز پایان بدهید
میرحسین موسوی خامنه ای در انتهای جلسه دیدار با جمعی از آذربایجانی های مقیم تهران به کاغذ یادداشتی که در دست خود داشت اشاره کرد و در حالی که صحبتهای پایانی خود را به زبان ترکی بیان می کرد، گفت: یکی از دوستان گفته که کمی هم ترکی حرف بزن؛ من ترکی بلد هستم. در سال 1331 در سن حدودا 12 سالگی از تبریز آمدهام و این امر با ملی شدن صنعت نفت و مسایل مربوط به دکتر مصدق و آیتالله کاشانی و مشکلات مربوط به آن، همزمان بود و آن فضاها و ماجراها را به خاطر دارم.
وی با اشاره به آشنایی خود با زبان ترکی و مطالعه در این زمینه اظهار کرد: باید بیشتر تمرین کنم تا در شهرهایی مثل تبریز و اردبیل بتوانم راحتتر به این زبان صحبت کنم.
عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام، زبان را یک پدیده زنده توصیف کرد و افزود: به نظر من زبان یک پدیده و خارج از مسایل آمرانه است و نمیتوان این پدیده زنده را عوض کرد یا از بین برد. این زبان، قدمت، ادبیات و فرهنگی دارد و تک تک واژهها به اسطورههای گذشته اشاره میکند که در زبانهای دیگر نمیتوان پیدا کرد.
موسوی ادامه داد: به عنوان مثال اگر شعر حیدر بابای مرحوم شهریار به خوبی ترجمه شود هرکس این شعر را بخواند به لطافت آن پی میبرد. همه زبانها این ظرفیت را دارند، مخصوصا زبانهای دارای وسعت و قدمت.به همین دلیل من به این زبان علاقه دارم.
وی در پایان گفت: البته همه زبانها چنین ظرفیتی دارند و ما نباید فکر کنیم اینگونه زبانها تهدید هستند بلکه فرصت و ذخیره برای ما به شمار میآیند.
***
جناب موسوی! امیدوارم فردا که آمدی این سخن خود را فراموش نکنی. اگر به هم وطنان خود اجازه دهی به زبان خود بنگارند و ارزش های بی بدیل فرهنگی خود را حفظ کنند، نقشه ایران همچنان گربه ای شکل می ماند.
موسوی عزیز! این روزها در لابلای تمام مباحث داغی که در خصوص امکان پیروزی شما بر زبان مردم می چرخد، یک مساله خوشایندی دوستانت را دوچندان می کند آنها می گویند رای چندمیلیونی آذربایجان شرقی، غربی، اردبیل و زنجان ( آذربایحان بزرگ تکه تکه شده ) از آن میرحسین است.
میرحسین! آذربایجان اکنون برگ برنده تو و نکته امید همه ایرانیانی است که به امید ایران به تو می اندیشند. اما تو آیا می دانی در این سالهای سکوت بر آذربایجان چه رفته است؟
آذربایجان اگر چه تمام سالهای سکوت تو را در فریادی مظلومانه سپری کرده و هرگز صدای « هل من ناصر » آن، زبان شما را نچرخانده ، اما اینک تو قرار است با رای بالای آذربایجان بر دیگران پیشی بگیری.
موسوی عزیز! تو در سخنان خود به قدمت، ادبیات و فرهنگ منحصر به فرد آذربایجان اشاره کرده ای و گفته ای زبان امری آمرانه نیست. اما می دانی که سالهاست نسل کشی فرهنگی عظیمی در آذربایجان که سر ایران است، جریان دارد. تو می توانی جلوی این نسل کشی را بگیری.
آذربایجان مهد آزادگان است سرزمین ستارخان، محمدخیابانی، ثقة الاسلام تبریزی، مهدی باکری؛ سکوی معراج ستاره های دین و علم است وطن شیخ محمودشبستری، علامه های سه گانه جعفری، امینی و طباطبایی؛ و محل تولد بزرگان انقلاب بازرگان ، آیت الله خامنه ای و مهندس موسوی.
جناب موسوی! از قتل عام ۲۵۰۰۰ نفر از هم زبانهایت در آذر ۱۳۲۵ هیچ نمی گویم چه به ظاهر قاتلان در انقلاب ۵۷ به سزای اعمال خود رسیدند اما از تراژدی غم انگیز خرداد ۸۵ را نمی توانم سخن نگویم گویا اندیشه قاتلان آذربایجان هنوز در سینه نظام جمهوری اسلامی که شما آن را مقدس می پندارید، نفس می کشد.
آذربایجان داغدار داغ بزرگی است همین سه سال پیش صاحبان قدرت مرکزی، بر روی مردم بی دفاع آذربایجان آتش گشودند تنها گناهشان اعتراض به تحقیر زبان مادری شان در روزنامه دولتی ایران بود.
جوانان سرزمین من اکنون از ترس شکنجه، نمی توانند به زبان خود بنویسند آنان اگر از حق بشری خود دفاع کنند باید در انتظار میله های زندان باشند. میله هایی که حافظ و ثبت کننده درد فرزندان آذربایجان هستند.
میرحسن! آذربایجان به دلجویی تو نیاز دارد نه بخاطر اینکه تو به رأی آن نیاز داری بلکه به این خاطر که آذربایجان وطن توست مگر نه این است که محمد(ص) می گوید: حب الوطن من الایمان. مگر نه این است هم سنگرت خاتمی به دوست داشتن اردکان می بالد. تو هم می توانی با افتخار بگویی : من آذربایجان را دوست دارم.
آقای موسوی ! نیک می دانی که باروت آذربایجان منفجر شده است دیگر نمی توان با شعار و عوامفریبی تبریز را مهار کرد. اگر واقعا می خواهید تبریز سر ایران بماند تبریز را از خفقان دربیاورید و به فضای امنیتی و پلیسی شهر مشروطه پایان بدهید.
و سخنی با نزدیکان موسوی!
اگر آذربایجان را تنها به خاطر رای مردمش می خواهید بدانید که دیگر سکه فریب در آذربایجان اعتبار ندارد. شما باید حقوق حقه آذربایجان را به رسمیت بشناسید نباید آذربایجانی ها را به رگبار تحقیر و تبعیض ببندید. آنان حق دارند به زبان مادری شان بنویسید حق ندارند؟! فرزندان آذربایجان باید زبان مادرشان را یاد بگیرند، نباید یاد بگیرند؟
حقیقت این است که شما در تمام این سالها آذربایجان را بیاکوت کرده اید. شما در رسانه هایتان هرگز از حقوق آذربایجان ننوشته اید اخبار آن را منتشر نکرده اید شما را بخدا! آذربایجان بیگانه نیست آذربایجان سر این کشور است.
نتایج یک نظرسنجی: روحانیان خطرناک تر از نظامیان
حالا که نیروهای مذهبی اینچنین ورود روحانیون به سیاست را زیان بار می دانند،
سنجش افکار نیروهای مدرن پیشکش
نویسنده وبلاگ مدرسه ما در حاشیه وبلاگ خود نظرسنجی جالبی را در معرض رای و نظر قرار داده است. او از خوانندگان خود خواسته است بگویند که ورود کدام دسته از بین ۵ دسته سرمایه سالاران، نظامیان، روحانیان، هنرمندان و ورزشکاران و متخصصان غیر سیاسی به سیاست مضرات بیشتری به همراه دارد؟
از آنجا که با توجه به مطالب این دانش آموخته مدرسه عالی شهید مطهری ، خوانندگان وبلاگ نه نیروهای مردن و سکولار و لائیک که مشخصا افرادی مذهبی و داری مقیدات دینی هستند، انتظار می رود پاسخ به گزینه ۳ یعنی روحانیون و علمای دینی در صدر نظرسنجی نباشد. اما نتیاج نظرسنجی درست برعکس آن است.

از مجموعه ۱۰۱۶ شرکت کننده ۵۰۳ نفر گفته اند ورود روحانیون و علمای دینی به سیاست بیشترین مضرات را دارد یعنی ۵/۴۹ درصد. این در حالی است که ورود نظامیان با ۱۴۴نفر ۱/۱۴ درصد از پاسخ ها را به خود اختصاص داده است. این به بدان معناست که خوانندگان مذهبی وبلاگ یک طلبه، مضرات حضور روحانیان در سیاست را بیش از حضور نظامیان می دانند.
با این توصیف اگر این نظرسنجی مثلا در سایت پربیننده بی بی سی در معرض نظر قرار داده می شد چه اتفاقی می افتاد؟ اگر نیروهای مذهبی اینچنین مضرات ورود روحانیون به سیاست سنجیده اند نتیجه پیمایش نظرات نیروهای مدرن و افکار عمومی که با همه وجود از دین می گریزند، از همین الان روشن است.
پی نوشت: شاید هرگز ننویسم اینجا! نمی دانم چه فرادیی در انتظار هست... .
87 رفت، 88 آمد
87 برای من سال زایش های مکرر بود زایش های مبارکی که برای هر کدام بسی رنج برده ام. اگر چه درد زاهو گونه این زایش ها کمرم را خم کرد و آه از نهادم برآورد اما ارزشمندی آنها چنان است که روشنی بخش فردایم خواهند شد.
اردیبهشت 87 بعد از 26 ماه دربدری در خیابان و پارک لاله و پانسیون و آموزشگاه الفبا و ... اندک اندوخته ام را جمع کردم و توانستم همراه هم اتاقی سال نخست دانشگاه، آپارتمان پنجاه متری اجاره کنم. این کار کوچک برای کسی که زیر برف و باران تا 11 شب در خیابان قدم می زد، موفقیت بزرگی است.
اردیبهشت 87 بازداشت شدم آنها مامور امنیتی نبودند و مرا بخاطر آزادیخواهی دستگیر نکرده بودند کسانی که مرا بازداشت کردند عقده ای های نیروی انتظامی بودند به جرم سخن گفتن با یک زن پرده دریدند و آبرو بردند.
اردیبهشت 87 بدون آمادگی در اوج ترافیک کاری و به حکم توصیه دوستان سر جلسه آزمونی نشستم که 4 ماه بعد مرا سر کلاس کارشناسی ارشد دانشگاه علوم و تحقیقات نشاند اگر چه بعد از ورود بر سرم کوفتم اما علوم انسانی در این سرزمین چیزی جز خزعبلات فرومایگان نیست باید خود بخوانی ... .
خرداد 87 ترم نخست دوره معتبر روزنامه نگاری مرکز تحقیقات و توسعه رسانه ها را تمام کردم دوره ای که حداقل دو سال متوالی برای گذراندن آن برنامه ریزی می کردم اما مقدر نمی شد. اگر چه آنچه در این ترم بنام دروس تخصصی تحویلمان دادند آنچنان مایه نداشت اما راه را برای ترم دوم باز کرد ترمی که انصافا از برخی اساتید " چیز" یادگرفتم " چیز" هایی که واقعا به کارم آمد. از این دوره علاوه بر مواد درسی چیزهای دیگری آموختم که در مطلبی جداگانه به آن خواهم پرداخت.
تابستان 87 را صرف امری به تمام معنا بیهوده کردم با گروهی که خود را منتسب به "فرهیختگان" و " اصحاب اندیشه" می دانستند پروژه ای فکری را آغاز کردیم قرار بود در قالب یک نشریه راهبردی حلقه مطالعات تئوریک راه بیاندازیم. این کار مثل همه کارهای گروهی ایران زمین، به نتیجه نرسید از فردای جلسه آغازین تنها ماندم.
اگر چه روزهای داغ تابستان اینگونه فدای سربه هوایی و بدقولی های فراوان دوستان شد اما معلم خصوصی عکاسی خبری دری دیگر از دنیای رسانه و هنر را برایم گشود.
مهر 87 بعد از چهار سال دوری از مدرسه به دانشگاه بازگشتم. بازگشت به مهر برایم ارزشمند بود. حضور در محضر انسان بزرگی همچون دکتر عالم زاده غنیمت بزرگی بود که تجربه کردن آن شانس بزرگی می طلبد. در دنیای کثیف کنونی افراد اندکی همچون استاد بزرگ تاریخ فرهنگ و هنر چراغ به دست یه تاریکخانه جهان ناآرام نورمی افشانند.
آبان و آذر را در تب و تاب خواستگاری سپری کردم. با پاسخ مثبت خانواده خانم، سنتی ترین و ساده ترین ازدواج ممکن در 29 آذر شکل گرفت و خانمی خوب با مهریه ای بسیار ناچیز بر سر سفره عقد نشست و با من همراه شد. اگر چه فاصله جغرافیایی محل تحصیل ایشان با تهران دوری رقت انگیزی را بر ما تحمیل کرده اما خیلی ها از جمله مادرم به آینده این ازدواج خوشبین هستند.
زمستان 87 یصورت جدی و حرفه ای وارد فضای رسانه ای شدم. همین دو هفته پیش چندتا مصاحبه تفصیلی انجام دادم یادداشت های خوبی نوشتم یکی دو گزارش خوب هم کار کردم. تلاش دارم سال بعد در این حوزه به قله مورد نظرم برسم اگر چه تحدید آزادی بیان در این کشور، آشفتگی فضای رسانه ای و باندبازی ها و مافیای موجود در رسانه ها پیشرفت در این عرصه را مورچه ای کرده است.
روزها و لحظه های سال 87 برایم بسیار سخت گذشت در اضطراب، بی خوابی، خستگی، فشردگی کار. حصیلاتم دوبله بود در دو رشته تحصیل می کردم. در دو مکان متفاوت کار خبری می کردم و در دو عرصه اجتماعی همزمان فعال بودم. تن خسته ام را به زور از خیابان ها به خانه می رساندم و می خوابیدم.
در طول دوران زندگی ام در تمام رویاپردازی هایم ، هرگز تصور نمی کردم حتی روزهای زیبای دوران نامزدی را از همسرم دور باشم اما تقدیر بدتر از این بود من روزهای خوش پایان سال ، چهارشنبه سوری و لحظه تحویل را در کنار خانواده ام نبودم. به حکم ضرورت کاری ام چند روزی در یکی از بیمارستان های پایتخت مستقر بودم. در طول عمرم هیچ شبی را در بیمارستان سپری نکرده بودم دیدن بی تابی بیماران و سراسیمه گی همراهان برایم عبرت آموز است. تصمیم دارم باشگاه بروم تا هرگز به بیمارستان نیایم.
88 را در اوج خستگی و ترافیک کاری ضروع می کنم. ۸۸ برای من سال سختی خواهد بود امسال ایان نامه ام را با بررسی انتقادی اندیشه های ادوارد سعید دفاع می کنم دو تا مقاله پژوهشی می نویسم تافل می خوانم آزمون دکتری می دهم و تحصیلاتم را در رشته متفاوت دیگری نیز آغاز می کنم و البته کماکان با کار سخت و پراضطراب رسانه و با نگارش یادداشت و خبر و گزارش ارتزاق خواهم کرد.
۸۸ برای وطن من تعیین کننده است اگر چه با کنار کشیدن خاتمی ، به دموکراسی جفا شد، اگر چه از میرحسین انتظار دموراسی و آزادی نیست، اگر چه احمدی نژادیسم ایران را در چنبره خود دارد، اگر چه امیدی نیست... ، اما در انتخابات به سود میرحسین به امید اندکی " تلطیف " شرکت خواهم کرد و به تبلیغ آخرین نخست وزیر خواهم پرداخت.




