تبليغاتX
OUT OF PLACE : خارج از مکان
Türkc? | صفحه اصلي | فهرست مطالب | فيد |

------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 31 اردیبهشت1388

رد صلاحیت اعلمی، ردصلاحیت آذربایجان است

رد صلاحیت اعلمی، نه پایان راه، که آغاز آن است.
رد صلاحیت اعلمی، تایید سخنانش از سوی شورای نگهبان است

 
اکبر اعلمی رد صلاحیت شد. خبر را پیش از انتشار خوانده بودیم می دانستیم دیگر کسی ریسک نمی کند بر جانباز جنگ تحمیلی را در بگشاید. اعلمی را می توان تنها نماینده مکتب نقد معترض خواند. او اگر چه در تمام سالهای سخنوری، هرگز ساختار نشکست و ساز خروج و ندای براندازی سر نداد اما جنجال برانگیز ترین اعتراضات قانونی را متوجه حاکمیت کرد. اعتراضات او با خامه قانون نگاشته شده اند. او کنشگر فعال قانون اساسی است.

رد صلاحیت اعلمی، رد صلاحیت آذربایجان و بایکوت بی رحمانه آن است. اعلمی یک نامزد عادی نبود او تنها مدافع حقوق مدنی و حقه آذربایجان بود. پرونده وی در دفاع از مردم مظلوم آذربایجان، بسیار درخشان است.  فرزندان تنهای آذربایجان در روزهای تلخ و سهمگین خرداد 85 ، در میانه بایکوت جمعی رسانه های داخلی و خارجی، تنها و تنها یک رسانه، یک یاور ، یک مدافع و یک فریادگر داشتند: اعلمی، نماینده مردم تبریز در مجلس.

و اعلمی نیز، تنهاست و در کلبه تنهایی خود، تنها آذربایجان را دارد او نه همچون کروبی است با حزب و روزنامه و پول زیاد،  نه همچون موسوی است با کاریزمای دهه شصتی ترشیده اش،  نه همچون احمدی نژاد با حمایت حلقه های معلوم الحال و پول بیت المال و نه همچون رضایی با پشتیبانی نهادهای اطلاعاتی و مصلحتی نطام را. او تنهاست و تنها یک تشکیلات دارد: آذربایجان، خطه ای با فرزندانی بغایت سختکوش و شجاع.

اعلمی که  راوی صریح الهجه قانون اساسی است، همواره توسط ارباب جراید بایکوت می شود. سخنان اخیر او  چنان چهره از واقعیت دارد، که تداعی کننده سخنان مصلحان بی هیاهو و شجاع جوامع فاسد است. ایران که اینک در چاه چاپلوسی و عمق تملق فرو رفته است، مردی ساده زیست از قبیله بیدارگران، پای بر راه می کوبد که : هان! این چنین وحشی گری ها بر خطاست.

رفتار اعلمی، تداعی گر صحنه های تکراری تاریخ معاصر است. هرگاه که سرتاسر ایران زیر چکمه های "قدرت شیفتگان" ویران می شود و جامعه ایرانی در گرداب بی اخلاقی و بی فردایی و بی هیچی غرق می شود، مردانی از آذربایجان بیرق اصلاح و انقلاب بدست می گیرند تا ایران را نجات بدهند. همیشه تاریخ خروش آذربایجان، پیش از هشیاری نیمه جان دیگر نقاط ایران بوده است.

تنها زمانی قدرت، پشیمانی استفراغ می کند که آذربایجان پای بر راه نهاده باشد. آغاز و انجام مشروطه مثال روشنی است و حماسه 29 بهمن 56 مثال دیگری و البته حماسه اعلمی مثال اکنون کنونی آن. کمی زمان می برد تا جامعه ایران از خواب روباهی خود برخیزد و صدای اعلمی را بشنود و بفهمد که اعلمی چه گفت.

 راستی اعلمی چه گفت که جنتی را خوش نیامد؟ خوش دارم ، شورای نگهبان مستندات قانونی  رد صلاحیت غیرقانونی این مفسر ، معلم و مقنن قانون را برای تنویر افکار عمومی منتشر کند. جنتی به آذربایجان بگوید که وکیل مدافعش  بر پایه کدام بند قانون اساسی رد صلاحیت شد؟

راستی اعلمی چه گفت؟ اعلمی از "کلکسیون 200 نفری حاکمیت" گفت. او گفت: گشایش کشور و بهبود اوضاع در گرو اين است كه بجای اینکه حاكميت اراده خودش را بر مردم تحميل كند مردم قادر شوند که خواست و اراده خودشان را به اركان قدرت و هيات حاكمه  تحميل كنند. او از آزادی گفت، از قانون، از حقوق اقوام و از شکوه ایرانی.

ردصلاحیت اعلمی، تایید تمام سخنان اعلمی توسط شورای نگهبان است آنان با اعلام عدم صلاحیت اعلمی، آنچه را که او در تمام این چند روز گفته بود، یکجا امضا کرد. این ردصلاحیت نشان داد که اعلمی راست می گوید: کشور در میان 200 نخبه حاکمیتی می چرخد" و ... .

از ردصلاحیت اعلمی نمی توان ساده گذشت، او برانداز نبود محارب نبود ساواکی نبود کمونسیت نبود مارکسیست نبود منافق نبود مضارب نبود معاند نبود بی دین نبود او حتی مخالف هم نبود؛ او تنها و تنها منتقد بود منتقدی جسور و دقیق. جنتی ها حضور اعلمی را برنمی تابند چون او مثل هیچکس نیست .

اکبر اعلمی، اکبر گنجی نیست که بتوان به جرم اقدام علیه امنیت ملی زندانش افکد و بعد محترمانه تبعیدش کرد.  و عباس عبدی نیست که با وعده های بی سرانجام شیخ، خشنودش کرد، و کیانوری نیست که با قرص "حسین خان شریعتمداری" توابش کرد و سعیدحجاریان نیست که با گلوله سعید عسگر ناکارش ساخت، او اعلمی است اکبر اعلمی، مردی از نسل ستارخان و از قبیله رویین تنان. او را تنها زمانی می توان به ضرب کین دشمنی بیگانه از پای انداخت که مشروطه و قانون را پیروز کرده باشد.

اعلمی مرد راه است، مرد فرداها، مردی که با قلبی سرشار از عشق به میهن راهی نو در آیین بزرگ اصلاح گری گشود. رد صلاحیت او نه پایان راه که آغاز آن است. عصر اعلمی شروع شده است.

پی نوشت: من تاکنون اعلمی را ندیده ام و شاید بعد از این هم اعلمی را نبینم وظیفه ای ایجاب می کند که این مرد نادیده را بسرایم. زمانی آقای قندی در کلاس روزنامه نگاری می گفت؛ روزنامه نگار باید مستقل باشد. عظف به این سخن استاد بزرگ روزنامه نگاری، سعی می کنم به مساولی پرداخت کنم که دیگران جای دیگر بدان نمی پردازند.


------------------------------------------------------------------------------------------------- جمعه 25 اردیبهشت1388

آقای خاتمی، عذرخواهی پیش کش، تکذیب کن!

می دانی تحریف یک اتفاق و روایت وارونه آن کثیف ترین کار ممکن است؟
می دانی اگر ما خبرنگارها سخنان تو را مثل خودت روایت کنیم تو همچون کاه فرو می ریزی؟

جناب خاتمی! تو را مشفقانه نصیحت می کنم این فیلم را تکذیب کنی. تو می دانی چه کرده ای؟ تو در گعده مسخره خود با دوستانت، ملتی بزرگ را به باد توهین و تحقیر گرفته ای و با این کار همچون گاو نه من شیرده تمام ده سال تلاش و فریادت را در راه گفتگوی تمدن ها و اعتلای کرامت انسان نابود کرده ای.

تو می دانی چه کرده ای؟ تو مرثیه سرایی ملت بزرگ ترکان ایران برای فاطمه زهرا را، همان ها که تو و امثال تو زیر پرچم آنان بر این ملت استیلا یافتید، با کریه ترین روش ممکن مسخره کرده ای.

آقای خاتمی! آن روایت دروغینی که مغز کوچک تو از مجالس عزاداری اردبیلی ها ساخته ، انسان را به تنفر و عصبانیت وا می دارد. آخر چطور ممکن است روحانی بلند پایه ایران، همو که بر حضور و سخنرانی در دانشگاه های بزرگ دنیا افتخار می کند، به راحتی به تحریف عشق بازی های عارفانه یک ملت بپردازد.

خاتمی! تو اصلا مرثیه ثرایی های اردبیلی ها را دیده ای؟ اصلا با ادبیات این مرز و بوم کهن آشنایی داری. اصلا می دانی اشعار شعرای اردبیل در مدح و ماتم اهل بیت از چنان مضامین عرفانی برخوردار است که به زعم همگان نظیرش را در هیچ کجای جهان نمی توان یافت.

آقای متفکر! تو اصلا می دانی موذن زاده که بود؟ می دانی رهبر کیست؟ حاج غلامرضا زنجانی را می شناسی؟ حاج آقا دولابی را می شناختی؟ تو می دانی فرق این شاعران و عارفان بزرگ مکتب اهل بیت با همزبان های تو کیست؟ می دانی اوج هنر مداحی هم زبان هایت در شرک گویی های جاهلانی مثل سیدذاکر است؟ و اگر قرار است کسی مسخره شود، " واق واق" های هم زبان هایت هست؟

روحانی معظم! اصلا تو می دانی، مسخره و توهین به حتی یک انسان گناه کبیره است؟ می دانی خرده گرفتن بر عزادری اهل بیت گناه نابخشودنی است؟ می دانی تحریف یک اتفاق و روایت وارونه آن کثیف ترین کار ممکن است؟ می دانی اگر ما خبرنگارها سخنان تو را مثل خودت روایت کنیم تو همچون کاه فرو می ریزی؟

جناب خاتمی! من در گعده های خصوصی متعددی تو را دیده ام و شوخ طبعی هایت را و جوک تعریف کردن هایت را. من فیلم را که دیدم یقین حاصل کردم، ساختگی نیست و این دلقک بازی های واقعی کارتواست، اما باز دلم می خواهد دروغ باشد دلم می خواهد خاتمی از چشم من نیافتد.

همان خاتمی که در مقالات مختلف به زیبایی اخلاق، منش ، اندیشه و حتی خانواده اش را سروده ام: من و خاتمی ، خاتمی تنهاست ، اگر خاتمی بیاید ، کابوس احمدی نژاد ، بزرگداشت خاتمی های تبریز و ... .

همان خاتمی که ۱۲ سال پیش برای تبلیغ او در دل آذربایجان، مورد اهانت واقع شدم و در برابر سپاه و پایگاه و روحانی و معمتدین محل که همه غلامان حلقه به گوش جامعه مدرسین شده بودند ایستادم و کاندیدای محبوب خود را تبلیغ کردم.

همان خاتمی که ۸ سال پیش، برای نخستین بار که دیدم، بغضم شکست و گریستم. چون مردی به غایت بزرگ را می دیدم مردی که آمده بود تا ایران را از بحران بی اخلاقی ها و نجات دهد.

همان خاتمی که تندیس اخلاق و کرامت در ذهن من بود و سخن که می گفت من آرام می گرفتم چون احساس می کردم انسانیت، پاسداری به قامت خاتمی دارد.

خاتمی! این دلغک بازی های تو نشان داد که توهین به ترکان، نه تنها کار مردم کوچه و بازار است که نقل محافل بزرگان نیز هست. این فیلم مشت نمونه خروار است جای تعجب دارد که امثال شما حداقل در خلوت خود نیز خجالت نمی کشید و پایداری ملتی بزرگ را در تمامی دوران ها، با چنین دلغک بازی های پاسخ می دهید.

جناب خاتمی! تکذیب کن تا برای دل من خاتمی بمانی! تکذیب کن تا حداقل دلمان آرام گیرد. تو که ماشین تکذیبت خوب کار می کند. ملت آذربایجان ارزش تکذیب هم ندارد؟ حضرت فاطمه زهرا(س) چطور؟

از تو عذرخواهی نخواستم چون می دانم تو هنوز به آن درجه از حمیت و اخلاق نرسیده ای که  بخطرر اشتباه خود ( می گویم اشتباه ، نمی گویم کثافت کاری ) از ملت عذرخواهی کنی. تکذیب کن تا دلم آرام شود.


------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 14 اردیبهشت1388

دوقولوهای خامنه و آذربایجان تنها

 گویا شهر خامنه نیز همچون آذربایجان،  هیچ جایگاهی در اندیشه فززندان خود ندارد

خامنه شهر کوچکی است با جمعیتی کم در غرب آذربایجان شرقی از توابع شبستر. شهرت این شهر نه به آثار باستانی، سوغاتی ها و کارخانجاتش ( که از اینها تهی است) بلکه مدیون مشاهیرش است. مشاهیری همچون شیخ محمدخیابانی که تبریز را آزدیستان کرد، میرزافتحعلی آخوندوف روشنفکر  نام آور و موثر مشروطه و سیدجعفر خامنه ای که یکی از نخستین شاعران نوگرای ایران است و همو است که راه را برای انقلاب ادبی نیما باز کرد.

اما انچه واژه نه چندان روان "خامنه" را بر زبان مردم جاری کرده، حضور دو شخصیت بزرگ در عالی ترین رده های سیاسی نظام تازه تاسیس جمهوری اسلامی بود. سیدعلی حسینی خامنه ای و میرحسین موسوی خامنه ای. خامنه ای نخست "واژه" را حتی وارد ادبیات سیاسی و تاریخ معاصر جهان کرد دیگر نمی توان تاریخ معاصر ایران را بی"خامنه" ای نگاشت هیچ جای جهان او را با نام سیدعلی حسینی نمی شناسند رهبر پرنفوذ ایران با زادگاه  اجدادی خود شناخته شده است.

دومی اما نه تنها "خامنه ای" را پشت سر خود یدک نمی کشد که حتی فامیلی اش نیز تحت شهره اسم کوچکش گاه فراموش می شود. مردم او را "میرحسین" خطاب می کنند البته می دانند که میرحسین نخست وزیر با خامنه ای رییس جمهور همشهری است خامنه ای است.

خامنه ای ها یک بار به مدت 8 سال در کنار هم ، زیرمجموعه هم و البته تاحدی در برابر هم قرار گرفته اند از آن دوران حکایات ماندگاری نقل شده است می گویند آنها احتلاف سلیقه داشته اند اما تاریخ حکایت از این دارد که مناسبات سیاسی آن دو کمی بیشتر از حد "اختلاف سلیقه" بوده است آنچنان که نخست وزیر مستاصل ، در برابر بی مهری ها استعفا می دهد اما رهبر کبیر انقلاب که پیش از این استعفای نخستین رییس دولت را پذیرفته بود و بر عزل بنی صدر رضایت داده بود، استعفا را برنمی تابد و "دیگران" را به همراهی با نخست وزیر فرا می خواند .

با رحلت رهبر پیر انقلاب "خامنه" ای رییس جمهور با رای خبرگان، ردای رهبری می پوشد و از پاستور به فلسطین می رود او پای بر جایگاهی می نهد که پیش از این نقطه ثقل تمام گروه های دورنی جمهوری اسلامی بود و خود او نیز تا پیش از این به یکی از این گروه ها علقه داشت.

"خامنه" ای دوم اما با رحلت مراد و حامی بی چون و چرای خود، عزم سکوت می کند و برای مدت  20 سال پای از سیاست بیرون می کشد اگر چه به گفته خود در این مدت طولانی، عرصه را می پاییده، اما آنچه در عرف نطام سیاسی مطرح است ، میرحسین در این 20 سال نه یک سیاستمدار که یک نقاش، معمار، استاددانشگاه و عضو شوراهای عالی فرهنگی بود.

سکوت فرزند خامنه چنان عمیق است که ایرانیان حضور دوباره اش را ناشدنی می پندارند و دعوت های مکرر از او را در دوره های مختلف نوعی تعارف و خودشرینی می پندارند گویا او نیز همچون سیداحمدخمینی با عروج رهبر خود، پای از گرداب سیاست کشیده و فرهنگ و عرفان گزیده است.

و سرانجام، میرحسین این بار "دعوت" را لبیک گفت دعوتی که اگر کم رنگ تر از گذشته ها نباشد پر رنگ تر نبوده است. فرزند باهوش خامنه در حالی بعد از 20 سال پای بر عرصه می گزارد که همشهری، همکار، هم سنگر و البته مخالف او با اقتدار و قدرت تمام بر چایگاه رهبری نظام تکیه کرده است.

اگر میرحسین رییس جمهور شود، تاریخ، تکرار باز تکرار خواهد شد و دو خامنه ای در عالی ترین رده نظام در کنار هم قرار خواند گرفت دو همشهری که اگر چه متعلق به یک مزر و بومند اما اختلاف نظرهای جدی با هم دارند.

اینکه خامنه ای ها این بار در غیاب امام، چگونه اختلافات سلیقه ای خود را حل خواهند کرد تا این اختلافات احیانا به مراحل حساس استعفا و .. منجر نشود، بسته به میزان تحولی است که در شخصیت و اندیشه این دو در طی ۲۰سال گذشته ایجاد شده است.

خامنه ای ها با همه اختلاف نظرها، با هم ارتباط حسنه دارند آنچنان که خامنه ای بزرگ برای عیادت پدر خامنه ای کوچک به خانه نخست وزیر می رود. این حضور را حتی اگر تنها در سطح یک عیادت ساده و تنها به عنوان ادای وظیفه مسلمانی بدانیم باز نشان از ارادت ویژه خامنه ای به موسوی است ارادت ویژه ای که در صورت پیروزی میرحسین ، اصلاحات به آن نیاز دارد.

"خامنه ای ها" اما در کنار همه اختلاف ها و اتفاق ها، یک همگرایی جدی و عملی با هم دارند و آن عدم احساس تعلق به "خامنه" است شهری که زادگاه اجدادی شان بوده و اکنون روزگار خوبی را سپری نمی کند و مهاجرت چنان رایج است که رشد جمعیت رو به پایین گذاشته است .

گویا شهر خامنه نیز همچون آذربایجان،  هیچ جایگاهی در اندیشه فززندان خود ندارد و این در حالی است که دوست داشتن مکه بخشی از ایمان محمد(ص) بود همانطور دوست داشتن اردکان برای خاتمی، دوست داشتن نجف آباد برای منتظری، دوست داشتن رفسنجان برای هاشمی و ... .

آذربایجان اینک در این بزنگاه تاریخی، همانند همه دوران ها، سه نماینده در عرصه دارد ، خامنه ای، موسوی، اعلمی. این هر سه به رای و تایید مردم آذربایجان نیاز دارند این هر سه می دانند که آذربایجان چه ددوران ناگواری را پشت سر می گذارد آنان می دانند که اینک آذربایجان مانند سرزمین های جنگ زده و ستم دیده، نیاز به یاری و دلجویی دارد.

اینکه از میان این سه آذربایجانی، کدامیک آذربایجان را فدای ایران می کند و کدام، آذربایجان را همراه ایران و کدام به فریاد " هل من ناصر ینصرونی" آزادیخواهان آزادیستان لبیک می گوید، نکته مهمی است و تحلیل آن یک ضرورت انکارناپذیر.


------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 7 اردیبهشت1388

اینجا ایران است، سرزمین خیابان های بی روح، سرزمین بینوایان

 و خارج از این میخانه ، این مردم فقیر و بدبختند که بی بهره از  این بزم های سیاسی ، خیابان به خیابان در انتظار لقمه های صدقه و خیرات هستند. 

شوی دموکراسی ایرانی ، چنان رسانه ها را تحت اختیار خود درآورده است که خبرنگاران جز رصد اخبار کاندیداهای مشابه الرای سوزه دیگری را نمی بینند. آنچه خارج از گود نه چندان داغ انتخاباتی در خیابان های پایتخت دراندشت ایران می گذرد هرگز در هیچ رسانه ای باز نمی تابد. رسانه های ایرانی هویت و مسوولیت خود را فراموش کرده اند آنها بجای "مردم" ، " قدرت" را گزیده اند. اصحاب رسانه چنان شیفه قدرت شده اند که هر کدام سر سفره اربابی در انتظار سهمی از آنچه "فرصت" می نامند نشسته اند.

و مردم اما، آنانکه لقلقه زبان  تشنگان قدرتند و سرواژه خطبه های انتخاباتی شان، در این  خاک ویران، برای آرزوهای "لئیمانه زمینی" شان ، قهرمانانه می جنگند. آنان شکم سیر می خواهند و شب آرام، اما ندارند. کسانی که این سخن را غلو می دانند تنها کافیست ذهن خود را برای یک روز از "تلاش" روزانه ، "برنامه" روزنامه ، "کار" روزمره  ، "جلسه " و "هزار" زهرمار دیگر خالی کنند و چندساعتی را به خیابان های شلوغ پایتخت بنگرند:

۹ صبح: کارگران آمده اند حرم امام تا با آرمانهای او بیعت کنند "محجوب" یک چیزهایی را از روی کاغذ برایشان می خواند حرفهایش یک جورهایی بی مفهوم است لغات بزرگی را بدون آنکه مفهومشان را بداند کنار هم چیده و غلط های املایی و انشایی فاحش را در جمع بی سوادان بلغور می کند. متن سخنرانی اش را بعدا به بهانه ای از او گرفتم تنها که شدم، خواندم و خندیدم خواندم گریستم. محجوب همان کارگری است با سوار شدن بر موج انقلاب و سوسیالیسم و با تکیه بر استعداد بی نظیرش سالهاست بر صندلی مجلس تکیه زده است.

۱۱ صبح: میرحسین سخنرانی می کند کارگران دور او حلقه زده اند او برنامه های اصلاحی خود را می گوید. سخنان کلی او گوش مرا که کارم شنیدن و نوشتن است، می آزارد کارگران جای خود دارند. او می گوید: "شرایط نباید به حدی برسد که کارگر از زندگی ساقط شود"، اما نمی داند کارگران ایران قبل از این سخنان حکیمانه از زندگی ساقط شده اند. دیرحسین نمی داند که در جلسه سخنرانی او چند کارگر بدبخت از من کاغذ گرفتند تا به او نامه بنویسند.
وقتی همه برگه های یک خبرنگار  صرف دردنگاری کارگران می شود او نمی تواند از کنار این اتفاق بی تفاوت بگذرد. کارگران نمی دانند که میرحسین هنوز نه سر پیاز است نه ته پیاز، آنها گویا شرطی شده اند تا "ازخودبهتری" می بینند نامه می نویسند.
این نامه نگاری ها زمانی پرمعنی می شوند که با خودکار و کاغذ یک خبرنگار نوشته شوند. میرحسین باید بداند آن نامه ها روی برگه هایی نوشته شده اند که قرار بود روی آن برگه ها سخنان او نوشته شود. امیدوارم آن روز نرسد تریبونی که امروز میرحسین از آن سخن گفت فردا در دست طبقه کارگر بیافتد طبقه ای که فقیر است و از دانایی تهی. 

۹شب: شرق تهران، با یک آیت الله قرار مصاحبه دارم وارد مسجد که می شوم دفتر آیت الله را شلوغ می بینم. یک ساعت می نشینم تا سر او خلوت شود. یاد مطب دکتر ها می افتم  مراجعه کنندگان که اکثرا مفلوک و بیچاره اند ، غمگین و افسرده یکی یکی وارد دفتر آیت الله می شوند و چند دقیقه بعد با نوعی امید از آن خارج می شوند هر کدام که بیرون می آید آیت الله می گوید: بعدی.
آخرین باری که آیت الله "بعدی" می گوید، من وارد می شوم. آیت الله به گرمی احوال می پرسد. می گویم : "سرتان خیلی شلوغ است حاج آقا؟" ، پاسخ می دهد: "مردم خیلی گرفتارند آقاجون."  آهی می کشد و باز می گوید: " مردم خیلی گرفتارند... ." او می خندند می گوید: "من گاهی وقتها بی اختیار می خندم می پرسند چرا می خندی می گویم به ریش خودم می خندم به این می خندم که ۳۰ سال پیش در دوران طاغوت بالای منبر گفتم: آقای محمدرضا شما این سازمان اوقاف را در اختیار ما بگذارید ما نمی گگذاریم حتی یک نفر فقیر در این کشور پیدا شود حالا ۳۰ سال است اوقاف دست ما است ولی... ."

۱۲ شب: مصاحبه تفصیلی ام با آیت الله تمام می شود مترو یکی ساعتی هست که تعطیل شده خیابانها خلوتند . سراغ آژانس را می گیرم خوشبختانه همان نزدیکی ها یکی هست. خستگی ۱۵ ساعت کار فکری ام را روی صندلی جلوی پراید پهن می کنم. خستگی من راننده را به حرف می کشاند او ۲۲ سال بیشتر ندارد از کار و بارم می پرسد ... من نیز از کار و بارش می پرسم. او بیکار است و دربدر در جستجوی کار . پدرش نیز بیکار است پدرش نیز دنبال کار است. او بیمار است کمردرد دارد پدرش نیز بیمار است  بیماری خونی دارد. حرف که می زند از وجودش افسردگی می بارد با او که سخن می گویم احساس می کنم روبروی  آیینه ایستاده ام. از ماشین پیاده می شوم با اندوه و با یک یادگاری از او: برگه ای که روی آن شماره ای را به هزار امید نوشته : ۰۹۳۵ ... .

۱ بامداد: نمی توانم بخوابم خسته ام چشمانم می سوزد کمرم درد می کند زانوهایم، سرم، گردنم، بازوهایم، یاد خطرات محمدعلی کلی می افتم آخر من که پارکینسون نگرفته ام، چرا چنین افتاده و بیحالم. گرسنه ام اما حال ندارم اشتها هم ندارم نفس ندارم چیزی هم برای خوردن ندارم اما یاد سخن دوستم می افتم که اخطار داده اگر نخوری به زودی می افتی، با خود می اندیشم به زودی نه، من همین الان افتاده ام. یک عدد کنسرو ماهی میریزم توی ماهیتابه و گرم نشده برش می دارم با نان و بی نمک سریع می خورم که مبادا خوابم بگیرد و مبادا اشتهایم کور شود و باز هم بدون شام بخوایم. امروز صبحانه و ناهار هم نخورده ام.

۶ صبح: "همراهم" رنگ می زند جواب می دهم الان می آیم اما پاهایم تکان نمی خورد حال ندارم نمی توانم بلند شوم. نیم ساعت می گذرد دوباره "همراهم" زنگ می زند جواب می دهم: می آیم، نمی می توانم بلند شوم نا ندارم. نیم ساعت می گذرد دوباره همراهم زنگ می خورد، می گویم می آیم، با زحمت فراوانی بلند می شوم. لباس می پوشم می روم. در آپارتمان را که می بندم "همراهم" زنگ می خورد می گویم، می آیم.

۷ صبح: راننده می گوید ۱۰۰ تومان دیگر بده، می گویم این مسیر ۴۰۰ است می گویم بعد از عید ۵۰۰ شده، می گویم خوب ۳۰۰ بوده بعد از عید ۴۰۰ شده شما در واقع ۲۰۰ تومان بیشتر از قبل می گیرید. ناگهان تن صدایش بالا می رود که آقا تو از قیمت بنرین خبر نداری، لاستیک گران شده، لوازم یدکی بهمان شده ... . ۱۰۰ تموان دیگر هم می دهم و راه می افتم. این حدیث روزانه من و میلیون ها ایرانی دیگر است و حدیث سازمانی عریض و طویل است که گویا نه به شغل تاکسیرانی که به شغل شریف گاوچرانی مشغول است.
از تاکسی که دور می شوم خانمی سراسر سیاهپوش جلویم را می گیرد با لهجه ای آشنا می گوید: "آقا می خواهم بروم راه آهن پول ندارم ... ." نگاهش می کنم یاد همسرم می افتم یاد خواهرم یاد مادرم. می دانم دروغ می گوید اما دو تا پانصدی می دهم و می روم. صدایش ، روایت های آشنایی را در ذهنم تداعی می کند صدایش کولی ها را یاد من می اندازد.

۸ صبح: همکارانم کمی تا قسمتی ناراحتند علت را جویا می شوم معلوم است حقوق فروردینشان پایین است بیشترین خقوق دریافتی ۳۵۰ هزار تومان است همه همکاران من تحصیلات لیسانس و بالای لیسانس دارند... .

۱۱ ظهر: دوستی آمده است موسسه ما دنبال کار ، به او گفته اند خبرت می کنیم من به او دلداری می دهم امیدواری می دهم تسلا می دهم. او که می رود زنگ می زنم جایی که هفته پیش دنبال کار جدید رفته بودم آنجا برای مصاحبه. آنها جواب سربالا می دهند من ناراحت می شوم کسی دلداریم نمی دهد کسی نمی داند که این کار چشمهایم دارد کور می کند.

۶ بعد از ظهر: صفحه اول اکثر روزنامه ها عکس و خبر دیدار کارگران با میرحسین را تیتر نخست کرده اند. خوش به حال میرحسین که این تیترها می تواند قشر ضعیف جامعه را به سوی او بکشاند و خوش به حال کارگرانی که عکسشان در صفحه اول روزنامه چاپ شده، آن هم با "میرحسین". حتما همه آنهایی که امروز عکسشان توی روزنامه چاپ شده ، چند نسخه از آن را می خرند و افتخار ثبت شده خود را توی فامیل پخش می کنند و خوش به حال روزنامه ها که تیرازشان چندتایی بالا رفته است امروز. و خوش بحال من که می توانم افتخار کنم آن خبر را من تنظیم کرده ام. آری خوش بحال ما مانکن هایی که مفت و مجانی برای شوی بزرگ دموکراسی کار می کنیم.

۸ شب : قرار است مراسم ختمی را پوشش دهم هنوز  شروع نشده است از کسی آدرس پارک شهر را می پرسم می گوید : "برای چی می خوای بری اونجا؟" می گویم: "برای قدم زدن برای استراحت"، نیشش باز می شود :" که میری برای قدم زدن؟" می گویم:" آره"، نیشش تا بناگوش باز می شود،  صدایش کلفت می شود و صورتش زشت می شود: "آقاجان اونجا پر از ابنه ای هست، اونجا الان بری همه جا پر از کونه، هم هم جنس بازای تهران الن اونجان."

۸/۳۰ شب: زانوهایم درد می کند بدنم سست است خسته ام تصمیم گرفته ام در اولین فرصت بروم بیمارستان اما کدام پیش دکتر؟ نمی دانم.  چشم پزشک؟ دندان پزشک؟ اورولوژیست؟ مغز و اعصاب؟ قلب ؟ یا ... . یا اصلا چرا بیمارستان، شاید هم تیمارستان و مرکز توان بخشی؟ نمی دانم قبل از همه اینها وارد یک طباخی می شوم تا کله پاچه بخورم. پدرم همیشه کله پاچه می خرید می گفت برای استوخان خوب است و مادرم همیشه مخالفت می کرد می گفت با مزاج من سازگار نیست.
این اولین بار است تنهایی می روم طباخی، روی دیوار تنها یک تکه کاغذ الصاق شده ، متنی که با قلم نستعلیق روی آن نوشته اند ، مرا به وجود یک هارمونی تراژیک در سطح کشور مطمئن می کند: "این طباخی طبق وصیت حاج فلانی، ۲۷ سال است سود حاصله خود را در اختیار مستمندان قرار می دهد باتوجه به تایید نیروی انتظامی تقاضا می شود ما را در ادامه این کار ارزشمند یاری فرمایید."

۹ شب: وارد حسینیه می شوم یکی با سوز و ناله چنان مصیبت می خواند که گویا مادر خودش همین الان مرده است او را می شناسم مداح معروفی است چند سال پیش برای یک "مراسم جشن و سرور" دعوت کردیم آمد ۲۰ دقیقه خواند و یک پاکت گرفت توی پاکت دو تا تراول ۵۰ هزار تومانی بود. یاد فیلم "چند میگری گریه کنی" افتادم و یاد خیلی چیزهای دیگر.
حسینیه بزرگ است اما مجری مراسم چندبار از مردم در حواست می کند، جلوتر و جمع تر بنشینند تا برای تازه واردین جا شود. تعجب می کنم من در جلسات بسیار مهمتری بوده ام جلساتی به مراتب معنوی تر با سخنران های بزرگ و اندیشمند و مدعوین "صاحب نفوذ" اما، این شلوغی را تجربه نکرده بودم. سخنران مراسم تاکید کرد که حتما امسال ایام فاطمیه مانند ایام محرم و روز عاشورا برگزار شود و هیئت ها رسما بریزند توی خیابان و به سر و سینه خود بزنند.

۱۰ شب: سخنران مصیبت کربلا را می خواند و از منبر وعظ پایین می آید مجری اعلام می کند آقایان جهت صرف شام به ... در این لجظه ناگهان جمعیت هماهنگ بلند می شوند به پشت می چرخند و به سمت در خروج هجوم می آورند من بین جمعیتم نزدیک است خفه شوم با خود می گویم چه عجله ای است چرا اینقدر عجله می کنند.
به توصیه همکارم پشت سر جمعیت می روم زیرزمین برای شام آخرین قسمت آخرین ردیف دو تا غذا می گیرم یکی برای خودم و دیگری برای همکارم. تا او بیاید چندین نفر دست به غذای او می برد اما من نمی گذارم این غذا برای همکار من است. همه می خورند هنوز همکارم نیامده است حالا نگه داشتن این یک غذا از نگهبانی موزه لوور هم سخت تر است.
منتظرم همکارم غذایش را تمام کند برویم.  همکار من همیشه غذای خود را تندتند می خورد این چند دقیقه یک فراغت اجباری برایم پیش آمده تا به مردم نگاه کنم. در این چند دقیقه صحنه هایی دیدم که مرا بهت زده کرد.
من فقر را چشیده ام اما هیچوقت تصور نمی کردم روزی برسد که از ته مانده غذای مردم قوت لایموت جمع کنم پدرم نیز هرگز چنین کاری نکرده است اما اینجا در قلب پایتخت ، پشت مجلس شورای اسلامی ، در زیر زمین حسینیه ای معروف این صحنه را دیدم.
۱۴ ، ۱۵ نفر بدون اینکه هم را بشناسند پلاستیک به دست افتاده بودند به جان تک دانه های برنج و تکه های مرغ انها هرچه ته مانده بود جمع می کردند. ابتدا فکر کردم برای پرندگان و ... جمع می کنند اما دیدم یکی از آنها که دور و بر همکارم می پلکید تکه درسته مرغ را از بشقاب همکارم برداشت و انداخت توی پلاستیک کنار برنج های جمع کرده اش. رفتم جلو به همکارم گفتم : "باباجان خودت بخور اینها می برند اینارو حیف و میل می کنند" گفت: " نه اینها خودشون می خورند." باور نکردم. خبرنگار همیشه فضول است رفتم از خود "مرد" پرسیدم: " گفتم اینها را کی می خوره؟" گفت: "خانواده ام!!!!"
مرد دیگر ی یک بطری نوشابه خانواده گرفته بود و نه مانده ها نوشابه ها را جمع می کرد ... . همکارم نگاهی به او کرد و نگاهی به من و نگاهی به آسمان: خدایا شکر ... .

۴ بامداد: اینجا ایران است، سرزمین بی روح، سرزمین بینوایان، هنوز نمی دانم آیا این متن را منتشر می کنم یا می گذارم کنار همه آنهایی که هرگز منتشر نخواهند شد... .

سالانه شوی دمکراسی در این کشور میلیاردها تومان هزینه بر جای می گذارد "مردم" شاه بیت ترانه سرایان این شوی بزرگ هستند. خبرنگاران، قدح بدستان این مجلس بزم اندک قدرتمندانند و سرمایه داران، کامروایان اصلی این بدمستی ها. و خارج از این میخانه ، این مردم فقیر و بدبختند که بی بهره از  این بزم های سیاسی ، خیابان به خیابان در انتظار لقمه های صدقه و خیرات هستند. 


------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 3 اردیبهشت1388

مرزهای ناآرام و تاکید میرحسین بر اجرای اصل 15 قانون اساسی

 باید دانست آیا نخست وزیر دیروز و رییس جمهور آینده می خواهد و اگر می خواهد می تواند آزادی های فرهنگی ، آموزشی ، اجتماعی، سیاسی و دریک کلمه آزادی های مدنی تصریح شده در اصل 15 قانون اساسی را در استان های اردبیل، آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی ، زنجان، قزوین، خوزستان، سیستان و بلوچستان، کردستان و خراسان شمالی اعمال کند؟

 

شاید بتوان از چالشهای قومی سرزمین کثیرالمله ایران به عنوان یکی از بزرگترین مشکلات معاصر کشور یاد کرد. مطالبات بحق مردم در آذربایجان ، خوزستان، سیستان و بلوچستان ، کردستان ، ترکمن صحرا  " پیرامون" را در برابر "مرکز"  قرار داده است. ین مطالبات البته نه زائیده زیاده خواهی بلکه ریشه در رفتار نادرست مرکز دارد. رفتار فرادستی با اقوام و نگاه امنیتی به مطالبات انسانی آنان  ایران را با چالشی بزرگ مواجه کرده است و موسوی به عنوان یکی از مدیران ارشد نظام به خطر چنین چالشی واقف است.

میرحسین را شاید بتواند کنشگر مرزهای بحرانی نظام دانست. او برخلاف دیگران که چالشهای ملی را تنها در جلسات امنیتی بازخوانی می کنند. در سخنرانی های عمومی خود به کندوکاو این بحران ها می پردازد و آنها را از برند امنیتی سخارج کرده و به آنها هویت فرهنگی می بخشد.

میرحسین به صراحت اعلام می کند که ایران متعلق به همه ملت است او از توزیع عادلانه امکانات حرف  بمی زند و بخش بزرگی از مطالبات اقوام را بحق می داند او می گوید: مهمترين محوري كه در تمام قوانين، بيانيه‌ها و اساس‌نامه‌هاي حقوق بشري تكيه مي‌شود، "برابري" است؛ چه به لحاظ جنسيت و جمعيت و چه از نظر قوميت و نژاد كه همگي در راستاي كرامت انساني مي‌باشد. او صل 15 قانون اساسی را که پیش از این تنها در بیانیه های فعالان قومی و ملی به ضرورت اجرای آن اصرار می شد، از اصول لازم الاجرایی می داند که می تواند گره گشای مشکلات زیادی باشد.. این اصل تا پیش از این گویا به مثابه یک خط قرمز هرگز مورد توجه قرار نمی گرفت.

اگر چه صرف طرح اصل 15 اهمیت فراوانی دارد اما چند و چون اجرای آن مهم تر است. باید دانست آیا نخست وزیر دیروز و رییس جمهور آینده می خواهد و اگر می خواهد می تواند آزادی های فرهنگی ، آموزشی ، اجتماعی، سیاسی و دریک کلمه آزادی های مدنی تصریح شده در اصل 15 قانون اساسی را در استان های اردبیل  ، آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی ، زنجان، قزوین، خوزستان، سیستان و بلوچستان، کردستان و خراسان شمالی اعمال کند؟ آیا ایرانیان غیر فارس زبان می توانند به همت رییس جمهوری که قانون را شعار و سرلوحه خود قرار داده، به حقوق بشری ، شرعی و قانونی خود برسند؟ آیا کودکان ایران زمین در "پیرامون" خواهند توانست همراه آموزش زبان زبان شیرین فارسی که زبان رسمی کشور نیز هست، به فراگیری زبان مادری خود بپردازند؟ آیا اندک مساعی جوانان این مناطق در راه آموزش و حفظ زبان و فرهنگ خود دیگر جرم پنداشته نخواهد شد؟ آیا دستان پرتوان و ذهن زیبای فرزند آذربایجان ، ایران را از این آزمون سخت عبور خواهد داد؟  آزمونی که نخبگان شوروی و یوگسلاوی نتوانستند از عهده آن برآیند.

سخنان میرحسین نشان می دهد که او به آینده ایران علاقمند است او می خواهد این نقشه همچنان گربه ای بماند او بر این باور است که مشکلات ناشی از پراکندگی قومیتی در ایران کثرالمله نه با اعمال رفتارهای سلبی و نگاه امنیتی که با توزیع عادلانه قدرت و اجرای اصول متیقن قانون اساسی است که اگر غیر از این باشد ایران در خطر بحران بزرگ تجزیه قرار می گیرد خطری که اگر چهره بگشاید نه مهر و محبت میرحسین ها می تواند کاری از پیش ببرد و نه قهر و خشونت میرغضب ها.