تبليغاتX
OUT OF PLACE : خارج از مکان
Türkc? | صفحه اصلي | فهرست مطالب | فيد |

------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 30 خرداد1388

ایران، سوژه جهان

پی نوشت: این روزها خاطرات زندانیان ۵۰ سال اخیر برایم تداعی می شود. یاد دختران و پسران دربند سرزمینم، خواب در چشم ترم می شکند. دیشب تا صبح آرام نگرفتم از بس که جیغ دختران بی پناه را از سیاهچال ها شنیدم. دوستان نمی توانم آرام بگیرم. بخاطر این سکوت کر کننده، احساس گناه می کنم. می دانم اگر بنویسم برای همیشه می روم پشت میله های هیچستان. راهنمایی ام کنید، چه کنم؟ آیا ننویسم و در این تاریکی بی سحر، گم و گور شوم یا بنویسم و ابلیس تاریکی ها گم و گورم کند؟


------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 23 خرداد1388

آه! ای ایران! ای سرزمین من!

آه! ای ایران!


------------------------------------------------------------------------------------------------- جمعه 22 خرداد1388

به حنجره فرتوت حقوق شهروندی ایرانیان رای می دهم

به او رای می دهم و برایم تنگی نفس او مهم نیست
به او رای می دهم و برایم ثروت و قدرت خواهی او مهم نیست
به او رای می دهم چون او را در قامت یک اصلاحگر بزرگ می بینم
به او رای می دهم چون او منادی تغییر است مردی از جنس گورباچف

کروبی

من پیرمرد را می شناسم. تاریخ او را می دانم. می دانم که او در این ۷۲ سال چه کرده است. می دانم او شیخ است اقتصاد نمی داند، می دانم پیرمرد است و نای ندارد. می دانم سوداگر قدرت است و فسفه اخلاق نمی بافد، می دانم او سیاستمدار عملگرا است و جهان را به گفتگو نمی خواند می دانم او کیست می شناسم او را.

اما، من به پیرمرد رای می دهم چون اگر تنها یک حلقوم از طبقه قدرتمندان، فریاد اصلاح و آزادی می کشد، حلقوم اوست. سخن از دموکراسی و حقوق شهروندی گفتن برای روشنفکران کنج کتابخانه و مبارزان شلاق خورده، آنچنان سخت نیست چه، آنان راه خویش را گزیده اند و تلخی های آن را چشیده اند. سرودخوانی برای حقوق زنان، حقوق اقوام، حقوق اقلیت ها، حقوق شهروندی و همه حقوق بشری زمانی اهمیت می یابد که شیخی در میان نئشه های قدرت، عمامه بر زمین کوبد، برخیزد و سخن از آزادی گوید.

در سیل دل آزار پوپولیسم موسوی و عوامفریبی احمدی نژادی، تنها حنجره یک پیرمرد سرود آزادی می خواند. بیاینه های کروبی، نه عوامفریبی که عین عقاید اوست. کروبی می داند که با بی مهری دوستانش و بی اخلاقی دشمنانش نمی تواند پای بر پاستور بگذارد، اما بر عقیده خود پای می فشارد و بی هراس از هر تاریکخانه ای، حقوق حقه همه مردم ایران را باز می خواند.

زمان زیادی نخواهد گذشت و مردم ایران متوجه فریبشان توسط اصلاح طلبان اکثریت خواهند شد. آنان بلاخره می فهمند که با پشت کردن شیوخ قدرت طلب جبهه چپ به شیخ کبیر اصلاحات، ایران چه ضربه ای دید.

موسوی شاید همین فردا بیاید اما با چه هزینه ای؟ با هزینه فریب مردم؟ آیا آنکه می آید به شعارهای مردم اعتقاد دارد؟ آیا او اصلاح طلب است؟ آیا مردم می دانند که با آمدن موسوی ایران به سالهای دور بازمی گردد؟ آیا ایرانیان می دانند که حلقه اصلی یاران موسوی از ورشکسته های حزب جمهوری هستند؟

با آمدن احمدی نژاد در سال ۸۴ کشتی  اصلاحات در گل نشست اما هرگز غرق نشد ولی با آمدن موسوی این کشتی تاریخی که مردم هزینه زیادی برای راه افتادن آن پرداخت کرده بودند، غرق شد. دیگر از اصلاحات خبری نیست. اصلاحات به معنی واقعی کلمه مرد.

به کروبی رای می دهم چون نه مثل احمدی نژاد که بد عمل می کند اما خوب دروغ می گوید و نه مثل موسوی که راست می گوید اما گفته هایش به درد ایران ۲۰۱۰ نمی خورد.

کروبی نه دم از عدالت سوسیالیتی دهه ۴۰ می زند و نه از بازگشت به اسلام ایده ئولوژیک، او مولفه های انسانی دنیای معاصر را شناخته است و اندیشه های انقلابی خود را با آنها تطبیق داده است.

ایران برای همراهی با جهانی که با شتاب تمام رو به جلو حرکت می کند به تغییر نیاز دارد. کروبی ۷۲ ساله پیش از همه خود را به زیبایی تغییر داده است و بخش بزرگی از پارادیم کنونی جهان را پذیرفته است. به تحزب اعتقاد دارد و به این اعتقاد عمل می کند. به حقوق بشر ایمان دارد و برای تحقق آن می کوشد. به آزادی عقیده دارد و برای آزادی تک تک زندانیان دربند تلاش می کند.

کروبی تنها یک روحانی انقلابی قدرتمند نیست او تنها کنشگر اصلاح فضای موجود است. به او رای می دهم و برایم تنگی نفس او مهم نیست به او رای می دهم و برایم گذشته پر فراز و نشیب او مهم نیست به او رای می دهم و برایم ثروت و قدرت خواهی او مهم نیست. به او رای می دهم چون او را در قامت یک اصلاحگر بزرگ می بینم.

او اگر می آمد ایران شاید از این راه بی سرانجام بازمی گشتیم. گورباچف ایران نه خاتمی که کروبی بود، کروبی می توانست پروستاریکای جمهوری اسلامی را تحقق ببخشد پروژه ای که نیاز ملت ایران و حتی ضامن آبروی نظام است. کاش خاتمی حداقل اینبار با بی عرضگی های خود به مردم امیدوار به اصلاحات خیانت نمی کرد و شیخ را بجای میرحسین بر می گزید همان شیخی که اگر نبود خاتمی نیز نبود.

پی نوشت۱: بخاطر ترافیک کاری، هنوز رای نداده ام. امیدوارم بتوانم خودم را بر پای صندوق برسانم و خود را به جمع اقلیتی پیوند دهم که هدفشان نه قبضه قدرت که اصلاح آن است.

پی نوشت۲: حق داشتم این متن را نه در پایان روز انتخابات که همان ابتدا می نوشتم اما سکوت گزیدم تا نگویند اگر رای ها را نمی شکستید چسان شد و چسان. من حتی به نزدیکان خود نیز رای به کروبی را پیشنهاد نکردم!
امیدوارم هواداران موسوی اوج میهن دوستی و دموکراسی خواهی مرا درک کنند که بخاطر آنچه آنان خطر سقوط ایران می گویند، از تبلیغ کاندیدای مورد نظر خود صرف نظر کردم.


------------------------------------------------------------------------------------------------- چهارشنبه 20 خرداد1388

برسد به دست زندانی زندان تبریز

علیرضا فرشی

اشاره: ۲۰ روز پیش جمعه ۱خرداد ۱۳۸۸، علیرضا فرشی یکانلی، فارغ التحصیل مهندسی کامپیوتر از دانشگاه های صنعتی شریف و تهران، استاد دانشگاههای آذربایجان شرقی، فعال مدنی آذربایجان و روزنامه نگار آذربایجان در ائلگلی تبریز مورد حمله لباس شخصی ها قرار گرفت و به طرز بسیار اسفباری دستگیر شد. ( فیلم + خبر )
 ۱۸ روز طول کشید تا این مهندس ۳۰ ساله توانست با مادر خود تلفنی حرف بزند و خبر از سلامتی خود بدهد. دستگیری علیرضا فرشی و دیگر فرزندان غیور آذربایجان در حالی با بایکوت خبری رسانه ها مواجه است که حقوق بشر، آزادی، حقوق شهروندی، حقوق اقوام و ... سرواژه تبلیغات انتخاباتی شده است.
متن حاضر رنج نامه ای است خطاب به علیرضای آذربایجان.

 اگر در فضای غیرعادی دستگیر می شدی چه؟
مثلا در شرایط جنگی؟!
من دلم می هراسد...

علیرضا!

شاید تو در سیاهچال زندان تبریز نمی دانی که در خیابان های ایران سیل جاریست سیل انسان. انسانهایی هم سن و سال تو و من. برخی از آنان آبی پوشیده اند اینان انگشت شمارند سردار جنگ تحمیلی ۸ ساله ای را تبلیغ می کنند که جان هزاران جوان دهه ۶۰ از جمله پدر تو را گرفت. ( فاعل جنگ است نه سردار جنگ)

برخی دیگر سفید می پوشند و  بر سفیدی لباسشان مهری به رنگ عناب حک شده است: تغییر. آنان شیخی را تبلیغ می کنند که شعار آزادی و شهروندی را رساتر از روشنفکران لیبرال فرانسه فریاد می زند. علیرضا! باورم شده است که او راست می گوید. اما نه، مگر می شود قافله سالار قبیله قدرتمندان از آزادی انسان سخن بگوید و آنگاه فرزند شهید دفاع مقدس که زمانی رسیدگی به معیشت آنان تکلیف او بود، تنها به جرم مطالبه طبیعی ترین حق بشری خود پشت میله های هیچستان باشد؟

گروهی دیگر، پرچم سه رنگ ایران می پوشند. باور کن! علیرضا! همان پرچمی که پدر تو آن را بوسید و بویید و برای اهتزاز همیشگی آن جانش را فدا کرد. همان پرچم علرضا! همان پرچم اکنون پیراهن عثمانی دروغگویانی از جنس شیطان شده است. تو تاریخ خوانده ای بهتر از من علیرضا! اینان را می شناسی. همانان که آذر ۲۵ کتابهایمان را سوزاندند همانان که مرداد ۳۲ مصدق را به زیر افکندند! بله شبان بی مخ ها!

علیرضا! نمی دانی رییس شبان بی مخ های پرچم پوش، این چند روز ، رو در روی مردم چه دروغ ها که نگفت. خدا را شکر که تو در زندانی و این دروغ ها را نشنیدی و الا من که تو را می شناسم اعصابت داغون می شد. او دو روز پیش آمد آذربایجان و می دانی چه کرد علیرضا؟ او یعنی احمدی نژاد ، ترکی حرف زد! گفت: "زبان آذربایجان زبان غیرت ایران است." من دلم گرفت. آخر ابلیس! فرزندان آذربایجان تنها بخاطر دفاع از همین زبان هم اکنون در زندان هستند.

من دلم گرفت.

زمانی اردبیل را به بهانه شکوفایی آن از تن آذربایجان جدا کردند و دودستی دادند به این ابلیس بی همه چیز. او آمد و هر بلایی که می توانست بر سر آذربایجان آورد. ایرانیان گوشه ای از این بلای خانمانسوز را در این چهار سال چشیدند و برنتافتند.

علیرضا! کسی از کرمانیان، اصفهانیان، یزدیان و فارسیان نمی پرسد این احمدی نژاد که رییس چمهور زاده نشده است، پیش از این کجا بوده است؟ آنان نمی دانند که بولدزر تخریب پیش از ایران، آذربایجان را تخریب کرده است و زمانی که استان و دیار آنها توسط هاشمی ها و خاتمی ها شکوفا می شد آذربایجان ویران می گشت.

و گروه چهارم سبزپوشند. اینان خیابانهای ایران را فتح کرده اند و نخست وزیر دوران جنگ را تبلیغ می کنند. موسوی از لاک ۲۰ ساله خود سر بر آورده و می گوید: "برای ایران احساس خطر می کنم." دلم می خواست آمدنش را به فال نیک بگیرم اما نتوانستم برادر! من تاریخ خوانده ام من آیندگان و روندگان به ستاد "مهندس" را می شناسم. من رفتارهای ۲۰ ساله مهندس را رصد کرده ام. من نمی توانم به ارتجاع رای بدهم.

علیرضای عزیز! سیل سبز انسانی می رود که انقلابی دیگر برای ایران به ارمغان آورد. انقلابی که در شکل متمایز است اما در محتوا تفاوتی با انقلاب های پیشین ندارد. گروهی آمده اند تا دمادم سحر در خیابانهای تهران رژه می روند، بدون اینکه بدانند قدرت را از یکی می گیرند و به دیگری می دهند آنها نمی دانند که این دیگری با آن یکی هیچ تفاوتی ندارد. انقلاب موسوی همانند همه انقلابهای دیگر فرزندان خود را خواهد خورد، همان فرزندان ۲۰ ساله ای که ۸ سال دیگر ۲۸ سال می شوند، ۲۸ ساله هایی افسره، بیکار، سرخورده و مایوس.

علیرضای عزیز! بی شک اگر زندان نبودی اکنون تحلیل های دقیقت را از آرایش سیاسی حاضر می نوشتی. اما نیستی چه کنم؟ گویا به عدم رفته ای! دیگر ایملیهای روزانه ات را دریافت نمی کنم. تو دیگر اطلاع رسانی نمی کنی. نمی دوی. برنامه ریزی نمی کنی.

یادم نرود موسوی قول داده است که اصل ۱۵ را عملی کند. گفته است بنیاد ملی حفظ و گسترش زبانهای قومی تاسیس می کند. گفته است حقوق اقلیت ها را به رسمیت می شناسد. او اگر چه نمی داند ما آذربایجانی ها قومیت نیستیم، ملتیم با زبان و فرهنگی متمایز . و اگر چه نمی پذیرد ما آذربایجانی ها اقلیت نیستیم، اکثریتم اکثریتی پرکار، باسواد و مظلوم، باشد! نداند! نپذیرد! اما این را که می داند هم اکنون فرزندانی عزیز از آذربایجان در زندان هستند چرا حتی یکبار نمی گوید؛ بس است آزادشان کنید.

این روزها از اخلاق و بی اخلاقی فراوان سخن می رود. عده ای با بی اخلاقی های بی انتهای خود رسوا می شوند و عده ای از این بی اخلاقی ها سواستفاده کرده و خود را اخلاقی می پندارند. آنها در سفسطه عجیبی گرفتارند فکر می کنند چون رقیبشان غیر اخلاقی است پس خودشان که در برابر آن قرار دارند، اخلاقی هستند! همینان نمی دانند که فرزند بااخلاق آذربایجان اکنون دربند است و کسی از قافله قدرت به این اسارت اهمیتی نمی دهد.

چه بگویم؟ روزنامه های آزادیخواه(!) هر روز صدها مدال اخلاق نثار خاتمی و هاشمی و موسوی می کنند و دریغ از یک خبر کوتاه در مورد دستگیری تو. تو مگر آدم کشته ای علیرضا، که اینها حاضر به یاد کوتاه تو در روزنامه های خود نیستند؟

تو در شرایطی در زندان هستی که ایران یکپارچه آزادی می خواهد. همه اصحاب قدرت با لقلقه آزادی در جستجوی برگه های رای هستند. آنان از  دراویش گنابادی گرفته تا رکسانا صابری دفاع می کنند تا اندکی رای بیاندوزند. با این حال آنان حاضر نیستند حتی برای رای، نام تو را بر زبان جاری سازند. تو چه کرده ای علیرضا؟

اگر تو در فضای عادی و غیر انتخاباتی دستگیر می شدی، چه اتفاتی می افتاد؟ من از فوانین کیفری و جزایی اطلاعی ندارم اما به یقین حکمی غیر عادلانه صادر می کردند و البته این حکم هم در روزنامه های آزادیخواه منعکس نمی شد. مگر مغز خر خورده اند!

اگر فضای غیرعادی دستگیر می شدی چه؟ مثلا در شرایط جنگی؟! من دلم می هراسد... .

علیرضای عزیز! به احتمال زیاد موسوی بالاترین رای خود را از آذربایجان می آورد. موسوی با این رای وارد پاستور می شود. اما نمی دانم صدای جوانان آذربایحان را که اکنون یکصدا موسوی موسوی را فریاد می کشند، خواهد شنید یا نه؟ البته به گوشهای او اطمینانی نیست. او سه سال پیش نفیر گلوله ها را در تبریز، ارومیه، میاندوآب، سراسکند، مرند، جلفا، سولدوز، ماکو و ... نشنید، او فریاد " تورک دیلینده مدرسه"ی تو را نشنید، فریاد همسرت را در اعتراض به دستگیری تو نشنید، اما امید است همه این فریادهای آزادیخواه را یکجا در پاستور بشنود.

من که امیدی ندارم اما در ناامیدی بسی امید است شاید، شاید، شاید آسمانیان فریاد آذربایجان را به گوش او برساند و تو همراه همه فرزندان پاک آذربایجان خارج از زندان، برای مطالبه بدیهی ترین حقوق بشری خود فعالیت کنی و دیگر آنجا نروی که الان هستی.


------------------------------------------------------------------------------------------------- یکشنبه 17 خرداد1388

مباهله با شیطان

ایران در التهاب است.
 تاریخ در التهاب است.
 ابلیس در التهاب است.
 بی اخلاقی با تمام قدرت در برابر اخلاق ایستاده است.

 

ایرانیان، التهاب کنونی را حتی در سالهای طوفانی  انقلاب ۵۷ تجربه نکرده اند. آنچه در حال حاضر در جامعه ایران حکمفرما است، نه جنب و جوشی در سطح انتخاب رییس جمهور، که ترس و واهمه ای است برای انتخاب نشدن یک ابلیس به تمام عیار. برای بسیاری مهم نیست چه کسی بیاید اما برای همه مهم است که چه کسی باید برود.

التهاب بی نظیر مردم ایران اگر به انتخاب نشدن احمدی نژاد نیانجامد، به بحرانی انقلابی و قهرآلود منجر می شود. ایرانیانی که امروز دموکراسی حضور را پذیرفته اند، اگر نتیجه نگیرند، فردا استراتژی قهر را بر می گزینند، مدلی که کشور را به قهقرا خواهد برد.

طرح مناظره های تلویزیونی را نه ضرغامی که خود احمدی نژاد طراحی کرده است. چه، خوی خویشتن را بهتر می شناسد و توانایی و قدرت خود را در پرده دری و عوافریبی خوب می داند. او می داند که نه میرحسین، نه رضایی و نه حتی کروبی را توان پرده دری نیست. او از مدتها پیش خود را آماده کرده است تا "بگوید" آنچه را که راز می پندارد.

انتخاب احمدی نژاد، دیگر انتخاب دروغ نیست، انتخاب شارلاتانیزم سیاسی نیست، انتخاب نظامی گری نیست، انتخاب پوپولیزم نیست، انتخاب او، انتخاب ابلیس است. او آمده است همه چیز را نابود کند. او پیامبر ویرانی است.

دلم برای آنانکه خارج از لشکر ابلیس قرار دارند و به او رای خواهند داد، می سوزد. کاش آنها کمی تاریخ نازیسم را می خواندند. کاش می دانستند که این راه شیطانی به غرقاب خون در خاورمیانه منتهی می شود.

احمدی نژدایسم که چهار سال حاکمیت خود را ، به سرکوب دگر اندیشان، معلمان، کارگران، دانشجویان، اقوام، اقلیت های دینی، زنان و اخراج بسیاری از درونی ترین کارگزاران نظام از حلقه قدرت گذراند، اینک با له کردن همه مبارزان ریش سفید قبل از انقلاب و مجاهدان ۸ سال جنگ خانمان سوز ، آمده است پای در راهی بنهد که به نابود کردن تمام چهارچوبهای قدرت و تثبیت دیکتاتوری تمام عیار و خوفناک منجر می شود.

۴ سال حکومت ابلیس گواه می دهد که او اینبار اگر بیاید، پای بر پیکر رهبری خواهد گذاشت و از نعش ولایت فقیه هم خواهد گذشت. احمدی نژاد همان استاندار ساده ولی چاپلوس اردبیل دهه هفتاد است که اینک پای بر گردن رییس دولت زمان می گذارد و شخصیتی اینچنین مقتدر و موثر را مچاله می کند. احمدی نژاد همان است که با حمایت بی چون و چرای اصولگرایان پله پله بالا می رود و اکنون خطرناک ترین خط و نشان ها را برای  آنها می کشد.

احمدی نژاد یک سوفیست به تمام عیار است. هم اوست که می تواند عین آب خورن دروغ بگوید.آمار غلط بدهد. با احساسات مردم بازی کند. موج سواری کند. از باورهای دینی مردم سواستفاده کند. اسلام و انقلاب و امام قبضه کند و برای خود والاترین شأن دینی، اقتصادی، علمی، اخلاقی و جهانی را قائل شود.

احمدی نژاد بلاشک یک پدید است پدید ای که آبرو نمی فهمد، عرف را نمی شناسد، اخلاق را درک نمی کند. او جنون شهرت دارد. ذائقه او را بد نمی آید که همه ۶ میلیارد انسان بر پیشگاهش زانو بزنند. چه حتی اگر چنین شود او قانع نیست چون هنوز خداوند مانده است.

برای ابلیس ادعاهای عجیب و غریب، غریب نمی نماید. می توان با مدد از اصل استقرا از عملکردهای او به نتایج تاسف باری رسید. از احمدی نژاد بعید نیست که در آینده نزدیک خود را نماینده امام زمان بداند و چندی بعد خود را امام عصر معرفی نماید. ابلیس را حتی ادعای خداوندی، بعید نیست.

مناظره با او، تنها یک مباحثه اقتصادی و مجادله سیاسی نیست، مناظره با احمدی نژاد، مباهله با شیطان است. مباهله ای که بلاشک، بازنده ای جز ابلیس ندارد. جامعه هشیاری که دیکتاتوری آهنین رضاخان را برنتابید و محمود افغان را به ندامتگاه تاریخی خود فرستاد، اینبار ابلیس قرن را به لجن خواهد کشید.تنها پنج روز دیگر، ابلیس با همه فریب و خدعه خود، از برج عاج پایین کشیده می شود و برای همیشه به زباله دان تاریخ می رود.

برای تاریخ ایران  ظهور و افول ابلیس، تجربه ای بی نظیر است. دقیقا آنجا که سیلی خانمانسوز از تپه های زور و فریب سرازیر می شود تا تمام هستی یک ملت را با خود به یغما ببرد، روح ایرانی زنجیره ای از انسانهای ریز و درشت را تشکیل می دهد و با التهاب و شور و حالی بی نظیر جلوی خرابکاری را می گیرد.

ایران در التهاب است. ابلیس در التهاب است. تاریخ در التهاب است. اخلاق با تمام قدرت در برابر بی اخلاقی ایستاده است. اینک زمان آن رسیده است که ایرانیان برای همیشه تاریخ، کارنامه ای ماندگار و پرافتخار ثبت کنند.

این یک شعار نیست، یک شعر است، حیات یک ملت است فردای یک سرزمین است.  آینده ای که می تواند تاریخی از درد و جنایت و خون و خرابی و رنج و افسوس پشت سر داشته باشد و آینده ای که می تواند سرشار آبادی و آرامش و رفاه و صلح و لبخند باشد لبخندی بر اینهمه پیروزی بی نظیر: ۱۴مرداد ۱۲۸۵ ، ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ ، ۳ خرداد ۱۳۶۱ ، ۲ خرداد ۱۳۷۶ و ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ و ... .


------------------------------------------------------------------------------------------------- یکشنبه 10 خرداد1388

کارزار انتخاباتی روشنفکران

آرمانی به رنگ سبز و به دارازنای تاریخ خاموش سده های میانه؟
و یا اندیشه ای به رنگ سفید و به عمق تمدنی در اوج شکوفایی؟

۳۰ سال طول کشید تا روشنفکران متولد ماه باورت و بلوا در شهرآوردی حساس و تعیین کننده، رو در روی هم قرار گیرند. بلاشک این رویارویی، نمایندگان کلان روایت های سوسیالیزم و لیبرالیزم برابر هم قرار نگرفته اند. اینان مسلمانند و موالید سی سال جمهوریت فقاهتی.

انتخابات دهم در ظاهر صحنه پیکار منتقدان و به ستوه آمدگان مکتب احمدی نژاد است،  اما در دل این مبارزه بردبرد، کارزار عمیقی در جریان است کارزاری بین روشنفکرانی در منتهی الیه سکولاریسم و روشنفکرانی در منتهی الیه دینداری عقل بنیاد.

کدیور، خاتمی و ملکیان روشنفکرانی دینی هستند که با همه اختلافات درونی، باهمدیگر یک اشتراک روشنفکرانه دارند: بازگشت به معنویت دینی و اسلامی. تمام تلاش اینان ارائه چهره ای رحمانی از دین به عنوان نسخه رهایی بشر است. آنان مدعی راهی جدا از عقلانیت اومانیستی هستند اگر چه تلاش دارند نسخه معنوی خود را با دستاوردهای بشری تطبیق بدهند. 

در برابر، عبدالکریم سروش، عطاءالله مهاجرانی و عمادالدین باقی دینداران روشنفکری هستند که نه دغدغه اصلاح دین دارند و نه ادعای پاسخ دینی به نیاز بشری. آنان به دین حداقلی می اندیشند و دستاوردهای غربی بشر را نه تنها نفی نمی کنند که حقیقتی غیر قابل انکار می دانند.

هر یک از اینان چنان قدر و قابل تامل هستند که به هیچ عنوان از هیچکدام نمی توان چشم پوشید. صف آرایی بی نظیر آنان در انتخابات دهم، ذهن اندیشه گران ایرانی را بیش از آنچه حق سیاست و روزمرگی ها باشد، مشغول کرده است.

سخن این است، اکنون که این دو طیف، کاندیداهای خود را برگزیده اند، کدام به صواب نزدیکترند؟ آیا می توان از ملکیان گذشت و به سروش رسید؟ آیا می توان باقی را کنار نهاد و کدیور را انتخاب کرد؟ آیا می توان به راحتی سخن مخملباف را نشنید و بر توصیه افخمی عمل کرد؟ علی پایا و عباس عبدی چطور؟ مهاجرانی و محمد خاتمی چطور؟

تاکنون جریان روشنفکری داخل مرزهای ایران اسلامی، هیچوقت اینچنین دقیق و صریح مرزبندی نکرده بود. این کارزار تاریخی حکایت از بلوغ روشنفکری ایرانی دارد. اینک اندیشه گران ایرانی مجبورند در مرز روشنفکری و سیاست، یک اندیشه را برگزینند. آرمانی به رنگ سبز و به دارازنای تاریخ خاموش سده های میانه و یا اندیشه ای به رنگ سفید و به عمق تمدنی در اوج شکوفایی؟

نمی گویم، راه نخست، به مثابه بازگشت ارتجاع است اما مدعی هستم انتخاب راه دوم، پایان سیکل معیوب "بازگشت به خویشتن" است. سیکل معیوبی که از فردای سقوط معتزله آغاز شده و مدام توسط نخبگان مسلمان پی گرفته می شود.

جامعه ایران به دلیل تکرارهای فراوان و شرایط همیشه ویژه،  با "بازگشت" آشنا تر از "آغاز" هستند و راه نخست را راه نجات می دانند.. در این کارزار، آنان بلاشک بازگشت را خواهند گزید همان انتخابی که قرن هاست در این سرزمین تکرار می شود و البته عواملی خارج از جریان، مانند احمدی نژادیسم ( رضاخانیسم، آقامحمدخانیسم، محمدشاهیزم و ... ) در این انتخاب دخیل هستند.

انتخاب حق توده است. همانطور که اکثریت در انتخاب آزاد است، اقلیت نیز در انتخاب خویش کمال آزادی را دارد. او می تواند برخلاف مردم تشخیص دهد و راه دیگری برود و هر اقلیتی لزوما احمدی نژادیسم نیست می تواند سروشیسم هم باشد.


------------------------------------------------------------------------------------------------- جمعه 8 خرداد1388

تاریخ درد

از طرفی اصلا تیپم امروزی نیست. همه دنبال دختر خوشگل و خوشتیپ هستند.
 الناز که خود و خانواده اش واسطه شده اند هم نتوانستند کاری بکنند.
پسره جلال پشت تلفن از من خوشش نیامد.

 

بنام خدا

السلام علیک یا امام زاده حسن!

یا امام زاده حسن(ع) دلم خیلی پر است به قدری بد و روسیاه و زشتم که نه تنها بنده خدا بلکه هیچ کس از ائمه و اولیای خداوند نیز وساطت و شفاعت برای من نمی کند. امیدوارم این بار از شما حاجت بگیرم. خوش به حال مژگان که اینجا آمد و مرادش را گرفت. ولی من چقدر آمده ام. هر جا رفته ام به هر کس رو انداخته ام وساطت نمی کنند. آخر می دانید مشکلاتم زیاد و لاینحل است.

از کجا بگویم دختری هستم با صورت زشت ( البته خودم راضی ام ولی مردم یک جور دیگر با من برخورد می کنند.) چشمانم مادرزادی آب مروارید داشت و از کوچکی بخاطر هزاران دلیل خوب نشد حالا هم که به آب سیاه تبدیل شده و علاج ندارد (ازلحاظ دنیوی). از آن طرف باید عینک شماره بالا بزنم دندانهای کج و کوله دارم وقتی حرف می زنم زبانم بیرون می آید و به قول آن پسره جلال، شیرین زبانم. و از طرفی خوردن برای یعضی از اوقات مشکل است.

از طرفی اصلا تیپم امروزی نیست. همه دنبال دختر خوشگل و خوشتیپ هستند. صورتم هم زیاد زیبا و بانمک نیست.  از آن طرف هم خوش زبان نیستم و خوب بلد نیستم حرف بزنم. از طرفی خیلی ساده و صادق و زیادی رو راستم و سعی می کنم از اول دروغ نگویم.

از لحاظ خانوادگی، خانواده  ساده و بی تجملی هستیم پدر و مادرم پیرند پدرم زیاد به ظاهر خانه نمی رسد حتی برادرانم هم از ما خوششان نمی آید و اصلا امروزی نیستیم. پدرم اصلا به حرف ما و هیچکس گوش نمی دهد و هر چه بگوییم قبول نمی کند. از طرفی از قدیم بدزبان و فحاش و سخت گیر بوده است.

از آن طرف برادرم محمد که اصلا فکرش را نمی کردم پول مردم و خودمان را برده و کلاهبرداری کرده و زنش به همه گفته دست ما است. از طرفی هم آبرویمان را برده و از طرفی باید پیش مردم خجالت بکشیم. دخترش معصومه را هم به آدم خوبی داد زنش هم که همیشه از ما بدش می آمد و به همه می گفت اعظم یه جور دیگه است.

از کدامشان بگویم نمی دانم چه بگویم. از یک طرف با اینهمه مشکلات دیگر دوست ندارم سر کار بروم البته کارم هم هنوز درست نشده است و نمی شود. از طرفی الناز که خود و خانواده اش واسطه شده اند هم نتوانستند کاری بکنند. پسره جلال پشت تلفن از من خوشش نیامد.

آخر امام زاده حسن! من چه کنم؟ کجا بروم؟ همه اش به مرگ خودم فکر می کنم. دیگر صبر و تحمل ندارم. خسته شده ام. دیگر از خدا و ابولفضل بالاتر که به من نظر نمی کنند؟ جه کنم؟ آمده ام اینجا برای درد و دل و شکایت! من یک دختر بدبدخت و بیچاره و مریض و عاجز چه کنم؟ می دانم باید توکل و صبر کنم ولی دیگر ظرفیت ندارم یک کاری بکنید به من کمک کنید.

پی نوشت۱: نمی دانم اگر ذهن اندیشه گر میشل فوکو بود، این رنج نامه را چگونه تحلیل می کرد. اما برای من این نامه تاریخ درد است تاریخی که برای انسان شدن به بازخوانی آن نیاز دارم.

پی نوشت۲: نپرسید از کجا آورده ام این نامه را و نگویید چرا رازهای یک انسان را فاش می کنم. من این نامه نه راز یک دختر رنجیده که راز بزرگ جامعه می دانم رازی که باید برملا شود.


------------------------------------------------------------------------------------------------- یکشنبه 3 خرداد1388

نقدی بر رفتار قبیله "قدرت شیفتگان"

دقیقا انجا که می فهمند راهی به اندرون نیست،
صد به صفر را یک شبه طی می کنند و از معین به میرحسین می رسند.

اصلاح طلبان اکثریت در دو انتخابات نهم و دهم رفتار تضادگونه ای داشتند آنان 4 سال پیش پای بر یک کفش کردند و کاندیدایی نه چندان مورد وثوق و نامطلوب را با شعارهای بلندپروازانه و افراطی به کارزار انتخاباتی فرستادند و آنچنان غرق توهم اتوپیای خویش بودند که فراموش کردند به همان اندازه که کاندیدایی غیرمحبوب و ناتوان را برای خویش گزیده اند، شیخ توانمندی از قبیله اصلاح گران، با پتانسیل رای بالای  خود، می تواند کشور را از گرداب خطرناک نظامی گری عبور دهد و دستاوردهای نه چندان اندک حاکمیت 8 ساله اصلاح ظلبان را حفظ نماید. دریغ اما! اصلاح طلبان تنها زمانی به عمق فاجعه ناشی از توهمات خود پی بردند که آب از سر گذشته بود و مزرعه را آب گرفته بود.

اصلاح طلبان اکثریت، در خرداد 84 از کروبی حمایت نکردند چون شیخ، به آنچه آنان عبور از حاکمیت و رویارویی تمام قد در برابر اقتدارگرایان می نامیدند ، اعتقاد نداشت. در برابر ، کروبی چانه زنی و سیاست ورزی را نقشه راه اصلاحات می دانست. آنان روش میانه شیخ را برنتافتند و راه دیگری گزیدند راهی که به ناکجا رفت و چنان شد که چهار سال آه از نهاد ملت برآمد.

و اکنون، چهار سال بعد از آن اشتباه تاریخی، این بار نه سراغ شعارهای تند خرداد 84 رفتند و نه دنبال کاندیدایی که سخن از تشکیل جبهه دموکراسی خواهی بزند.  آنان این بار چنان کوتاه آمدند که اصلاحات را بر کجاوه قافله سالاری از قبیله اصول گرایان دهه 60 سوار کردند، کجاوه ای که بی شک توان حمل بار سنگین اصلاحات را ندارد. آنان که روزی تشکیل جبهه دموکراسی خواهی، شعار کوچکشان بود، اینک روانه اردوگاهی شده اند، که در آن جز دهل اصول سرایی، بر طبل دیگری نواخته نمی شود.

اصلاح طلبان با حضور در اردوگاه موسوی، از مواضع تاریخی خود چنان کوتاه آمدند که گویا تغییر مرام داده اند و راه گذشته را ناصواب دیده اند. آنان که حتی منش خاتمی را نیز برنمی تافتند اکنون به روایتی از اصلاح طلبی گرویده اند که توسط مرد ساکت و بی سهم همه سلهای پرفراز و نشیب  اصلاحات قرائت می شود.

رفتار اصلاح طلبان اکثریت، شبه در "قدرت شیفتگی" دارد، آنان انگار نه در جستجوی آرمان اصلاح گری که در پی کسب قدرتند. حالا که نخست وزیر محبوب ، با تکیه بر پشتوانه تاریخی و قدرت کاریزماتیک خود می تواند پای بر پاستور نهد، چرا گرد او جمع نشوند و از شیرینی قدرتش بهره نبرند. 

کروبی اما، این بار چنان از "دموکراسی" ، "آزادی" ، "حقوق شهروندی" ، " حقوق بشر" ، "عدالت" و ... سخن می گوید که گویا لیبرال دموکراتی است در قالب یک روحانی باسابقه.  او با سخنان خود مرزهای محدود و خطوط قرمز نظامی را می گسترد که سال به سال توسط اقتدارگرایان کوچک شده و بسیاری از انقلابیون را از حلقه خارج کرده است. اگر معین شعار تشکیل جبهه دموکراسی خواهی داد، کروبی با حضور زنجیره ای از فعال ترین روشنفکران حقوق بشر و فعالان دموکراسی خواه در ستاد خود عملا رویای تشکیل جبهه دموراسی خواهی را عملی کرده است.

اگر رفتار اصلاح طلبان "فدرت شیفتگی" نیست، حداقل ابهام آمیز هست. چگونه است که روزی در توهمی مصیبت بار برای رسیدن به قدرت به فکر تشکیل جبهه دموکراسی خواهی افتادند و روزی دیگر از یک طرف همچون پروانه دور کسی می چرخند که در میان اینهمه سخنرانی بی وقفه، هنوز بصورت شفاف از دموکراسی سخن نگفته است و از طرف دیگر پشت کسی را خالی می کنند که روزی شیخ اصلاحات و رییس دوم آن بود.

به نظر می رسد اصلاح طلبان اکثریت سخت گرفتار پاسداشت خویشتن هستند خویشتنی تهی از شعارها و شعائرشان. انگار آنان آرمان زیبای اصلاح گری را تا جایی پاس می دارند که دروازه قدرت برایشان بسته نشود و بقایشان در خطر نباشد. دقیقا انجا که می فهمند راهی به اندرون نیست، صد به صفر را یک شبه طی می کنند و از معین به میرحسین می رسند.

آنان نمی دانند این طی الارضی های خطرناک، اعتماد ملی را نابود می کند، سرمایه ای که به دلیل نابودی نخبگان بلندقد ایران زمین در زلزه های اجتماعی پنج دهه گذشته، به دست این نخبگان کوتاه قد افتاده است. حالا که در غیبت بزرگ دانش آموزان باهوش هم سن و سال خود، توانسته اند بر گرده دانیان جامعه بنشینند ، باید بدانند که اعتمادملی، مایع ظرف شویی نیست که با آن جهل از عقل و غبار از حافظه بشوییم و چهره عوض کنیم.

 پی نوشت۱: دیروز در راه پیمایی آرام سالگرد ۱ خرداد ۸۵ در تبریز، تعدادی از فرزندان آذربایجان از جمله مهندس علیرضا فرشی دستگیر شدند. در نظر دارم برای دوست دانشگاهی دستگیر شده ام، متنی را بنویسم با عنوان : "علیرضای عزیز! دیگر ایمیل های روزانه ات را دریافت نمی کنم." فیلم دستگیری این فرزند شهید دفاع مقدس ، فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی شریف و دانشگاه تهران ، عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد تبریز و فعال هویت طلب آذربایجان در اینترنت قابل مشاهده است.

پی نوشت۲: شاید با انتشار این مطالب مورد هجمه بیشتری از سوی سبزپوشان قرار بگیرم اما چه کنم که نمی توانم اندیشه ام را صرف مصلحتی بکنم که خانمان می سوزاند. رها کردن نقد در بزنگاه های بزرگ تاریخی و لبیک گفتن های کورکورانه، همواره برای ایران پیشمانی آورده است. هرگز اندیشه نکرده ایم که فردای عبور از دوران اضطرار، دیگر جایی برای نقد و اصلاح نخواهیم داشت جز اینکه بسازیم و بسوزیم و منتظر فرصتی باشیم فرصتی که تنها در زمان اضطرار پیش خواهد آمد. این سیکل معیوب را باید شکست.

پی نوشت۳: ۶ سال پیش عبدالکریم سروش رنجنامه ای تلخ خطاب به خاتمی نوشت که که مطالعه آن در حکم بازخوانی تاریخ خاتمی است:  آقای خاتمی "می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ريزد"و در پس پشت، خرمنی از اميدهای سوخته و دلهای شکسته را به جا می‌نهی.

پی نوشت۴: اینکه احمدی نژاد باید برود، شکی نیست. اینکه شرایط حساس است و خطرناک، تردیدی نیست، اینکه همه مسوولیم برای ئتغییر وضع موجود، حرفی نست اما اینکه همه چیز را ول کنیم و زبان لعن بگیریم بر علیه احمدی نژاد، ناصواب است و ضد تبلیغ و یاری دشمن است و نصر او.