تبليغاتX
OUT OF PLACE : خارج از مکان

OUT OF PLACE : خارج از مکان

ایران، سوژه جهان

پی نوشت: این روزها خاطرات زندانیان ۵۰ سال اخیر برایم تداعی می شود. یاد دختران و پسران دربند سرزمینم، خواب در چشم ترم می شکند. دیشب تا صبح آرام نگرفتم از بس که جیغ دختران بی پناه را از سیاهچال ها شنیدم. دوستان نمی توانم آرام بگیرم. بخاطر این سکوت کر کننده، احساس گناه می کنم. می دانم اگر بنویسم برای همیشه می روم پشت میله های هیچستان. راهنمایی ام کنید، چه کنم؟ آیا ننویسم و در این تاریکی بی سحر، گم و گور شوم یا بنویسم و ابلیس تاریکی ها گم و گورم کند؟

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

آه! ای ایران! ای سرزمین من!

آه! ای ایران!

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

به حنجره فرتوت حقوق شهروندی ایرانیان رای می دهم

به او رای می دهم و برایم تنگی نفس او مهم نیست
به او رای می دهم و برایم ثروت و قدرت خواهی او مهم نیست
به او رای می دهم چون او را در قامت یک اصلاحگر بزرگ می بینم
به او رای می دهم چون او منادی تغییر است مردی از جنس گورباچف

کروبی

من پیرمرد را می شناسم. تاریخ او را می دانم. می دانم که او در این ۷۲ سال چه کرده است. می دانم او شیخ است اقتصاد نمی داند، می دانم پیرمرد است و نای ندارد. می دانم سوداگر قدرت است و فسفه اخلاق نمی بافد، می دانم او سیاستمدار عملگرا است و جهان را به گفتگو نمی خواند می دانم او کیست می شناسم او را.

اما، من به پیرمرد رای می دهم چون اگر تنها یک حلقوم از طبقه قدرتمندان، فریاد اصلاح و آزادی می کشد، حلقوم اوست. سخن از دموکراسی و حقوق شهروندی گفتن برای روشنفکران کنج کتابخانه و مبارزان شلاق خورده، آنچنان سخت نیست چه، آنان راه خویش را گزیده اند و تلخی های آن را چشیده اند. سرودخوانی برای حقوق زنان، حقوق اقوام، حقوق اقلیت ها، حقوق شهروندی و همه حقوق بشری زمانی اهمیت می یابد که شیخی در میان نئشه های قدرت، عمامه بر زمین کوبد، برخیزد و سخن از آزادی گوید.

در سیل دل آزار پوپولیسم موسوی و عوامفریبی احمدی نژادی، تنها حنجره یک پیرمرد سرود آزادی می خواند. بیاینه های کروبی، نه عوامفریبی که عین عقاید اوست. کروبی می داند که با بی مهری دوستانش و بی اخلاقی دشمنانش نمی تواند پای بر پاستور بگذارد، اما بر عقیده خود پای می فشارد و بی هراس از هر تاریکخانه ای، حقوق حقه همه مردم ایران را باز می خواند.

زمان زیادی نخواهد گذشت و مردم ایران متوجه فریبشان توسط اصلاح طلبان اکثریت خواهند شد. آنان بلاخره می فهمند که با پشت کردن شیوخ قدرت طلب جبهه چپ به شیخ کبیر اصلاحات، ایران چه ضربه ای دید.

موسوی شاید همین فردا بیاید اما با چه هزینه ای؟ با هزینه فریب مردم؟ آیا آنکه می آید به شعارهای مردم اعتقاد دارد؟ آیا او اصلاح طلب است؟ آیا مردم می دانند که با آمدن موسوی ایران به سالهای دور بازمی گردد؟ آیا ایرانیان می دانند که حلقه اصلی یاران موسوی از ورشکسته های حزب جمهوری هستند؟

با آمدن احمدی نژاد در سال ۸۴ کشتی  اصلاحات در گل نشست اما هرگز غرق نشد ولی با آمدن موسوی این کشتی تاریخی که مردم هزینه زیادی برای راه افتادن آن پرداخت کرده بودند، غرق شد. دیگر از اصلاحات خبری نیست. اصلاحات به معنی واقعی کلمه مرد.

به کروبی رای می دهم چون نه مثل احمدی نژاد که بد عمل می کند اما خوب دروغ می گوید و نه مثل موسوی که راست می گوید اما گفته هایش به درد ایران ۲۰۱۰ نمی خورد.

کروبی نه دم از عدالت سوسیالیتی دهه ۴۰ می زند و نه از بازگشت به اسلام ایده ئولوژیک، او مولفه های انسانی دنیای معاصر را شناخته است و اندیشه های انقلابی خود را با آنها تطبیق داده است.

ایران برای همراهی با جهانی که با شتاب تمام رو به جلو حرکت می کند به تغییر نیاز دارد. کروبی ۷۲ ساله پیش از همه خود را به زیبایی تغییر داده است و بخش بزرگی از پارادیم کنونی جهان را پذیرفته است. به تحزب اعتقاد دارد و به این اعتقاد عمل می کند. به حقوق بشر ایمان دارد و برای تحقق آن می کوشد. به آزادی عقیده دارد و برای آزادی تک تک زندانیان دربند تلاش می کند.

کروبی تنها یک روحانی انقلابی قدرتمند نیست او تنها کنشگر اصلاح فضای موجود است. به او رای می دهم و برایم تنگی نفس او مهم نیست به او رای می دهم و برایم گذشته پر فراز و نشیب او مهم نیست به او رای می دهم و برایم ثروت و قدرت خواهی او مهم نیست. به او رای می دهم چون او را در قامت یک اصلاحگر بزرگ می بینم.

او اگر می آمد ایران شاید از این راه بی سرانجام بازمی گشتیم. گورباچف ایران نه خاتمی که کروبی بود، کروبی می توانست پروستاریکای جمهوری اسلامی را تحقق ببخشد پروژه ای که نیاز ملت ایران و حتی ضامن آبروی نظام است. کاش خاتمی حداقل اینبار با بی عرضگی های خود به مردم امیدوار به اصلاحات خیانت نمی کرد و شیخ را بجای میرحسین بر می گزید همان شیخی که اگر نبود خاتمی نیز نبود.

پی نوشت۱: بخاطر ترافیک کاری، هنوز رای نداده ام. امیدوارم بتوانم خودم را بر پای صندوق برسانم و خود را به جمع اقلیتی پیوند دهم که هدفشان نه قبضه قدرت که اصلاح آن است.

پی نوشت۲: حق داشتم این متن را نه در پایان روز انتخابات که همان ابتدا می نوشتم اما سکوت گزیدم تا نگویند اگر رای ها را نمی شکستید چسان شد و چسان. من حتی به نزدیکان خود نیز رای به کروبی را پیشنهاد نکردم!
امیدوارم هواداران موسوی اوج میهن دوستی و دموکراسی خواهی مرا درک کنند که بخاطر آنچه آنان خطر سقوط ایران می گویند، از تبلیغ کاندیدای مورد نظر خود صرف نظر کردم.

+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

برسد به دست زندانی زندان تبریز

علیرضا فرشی

اشاره: ۲۰ روز پیش جمعه ۱خرداد ۱۳۸۸، علیرضا فرشی یکانلی، فارغ التحصیل مهندسی کامپیوتر از دانشگاه های صنعتی شریف و تهران، استاد دانشگاههای آذربایجان شرقی، فعال مدنی آذربایجان و روزنامه نگار آذربایجان در ائلگلی تبریز مورد حمله لباس شخصی ها قرار گرفت و به طرز بسیار اسفباری دستگیر شد. ( فیلم + خبر )
 ۱۸ روز طول کشید تا این مهندس ۳۰ ساله توانست با مادر خود تلفنی حرف بزند و خبر از سلامتی خود بدهد. دستگیری علیرضا فرشی و دیگر فرزندان غیور آذربایجان در حالی با بایکوت خبری رسانه ها مواجه است که حقوق بشر، آزادی، حقوق شهروندی، حقوق اقوام و ... سرواژه تبلیغات انتخاباتی شده است.
متن حاضر رنج نامه ای است خطاب به علیرضای آذربایجان.

 اگر در فضای غیرعادی دستگیر می شدی چه؟
مثلا در شرایط جنگی؟!
من دلم می هراسد...

علیرضا!

شاید تو در سیاهچال زندان تبریز نمی دانی که در خیابان های ایران سیل جاریست سیل انسان. انسانهایی هم سن و سال تو و من. برخی از آنان آبی پوشیده اند اینان انگشت شمارند سردار جنگ تحمیلی ۸ ساله ای را تبلیغ می کنند که جان هزاران جوان دهه ۶۰ از جمله پدر تو را گرفت. ( فاعل جنگ است نه سردار جنگ)

برخی دیگر سفید می پوشند و  بر سفیدی لباسشان مهری به رنگ عناب حک شده است: تغییر. آنان شیخی را تبلیغ می کنند که شعار آزادی و شهروندی را رساتر از روشنفکران لیبرال فرانسه فریاد می زند. علیرضا! باورم شده است که او راست می گوید. اما نه، مگر می شود قافله سالار قبیله قدرتمندان از آزادی انسان سخن بگوید و آنگاه فرزند شهید دفاع مقدس که زمانی رسیدگی به معیشت آنان تکلیف او بود، تنها به جرم مطالبه طبیعی ترین حق بشری خود پشت میله های هیچستان باشد؟

گروهی دیگر، پرچم سه رنگ ایران می پوشند. باور کن! علیرضا! همان پرچمی که پدر تو آن را بوسید و بویید و برای اهتزاز همیشگی آن جانش را فدا کرد. همان پرچم علرضا! همان پرچم اکنون پیراهن عثمانی دروغگویانی از جنس شیطان شده است. تو تاریخ خوانده ای بهتر از من علیرضا! اینان را می شناسی. همانان که آذر ۲۵ کتابهایمان را سوزاندند همانان که مرداد ۳۲ مصدق را به زیر افکندند! بله شبان بی مخ ها!

علیرضا! نمی دانی رییس شبان بی مخ های پرچم پوش، این چند روز ، رو در روی مردم چه دروغ ها که نگفت. خدا را شکر که تو در زندانی و این دروغ ها را نشنیدی و الا من که تو را می شناسم اعصابت داغون می شد. او دو روز پیش آمد آذربایجان و می دانی چه کرد علیرضا؟ او یعنی احمدی نژاد ، ترکی حرف زد! گفت: "زبان آذربایجان زبان غیرت ایران است." من دلم گرفت. آخر ابلیس! فرزندان آذربایجان تنها بخاطر دفاع از همین زبان هم اکنون در زندان هستند.

من دلم گرفت.

زمانی اردبیل را به بهانه شکوفایی آن از تن آذربایجان جدا کردند و دودستی دادند به این ابلیس بی همه چیز. او آمد و هر بلایی که می توانست بر سر آذربایجان آورد. ایرانیان گوشه ای از این بلای خانمانسوز را در این چهار سال چشیدند و برنتافتند.

علیرضا! کسی از کرمانیان، اصفهانیان، یزدیان و فارسیان نمی پرسد این احمدی نژاد که رییس چمهور زاده نشده است، پیش از این کجا بوده است؟ آنان نمی دانند که بولدزر تخریب پیش از ایران، آذربایجان را تخریب کرده است و زمانی که استان و دیار آنها توسط هاشمی ها و خاتمی ها شکوفا می شد آذربایجان ویران می گشت.

و گروه چهارم سبزپوشند. اینان خیابانهای ایران را فتح کرده اند و نخست وزیر دوران جنگ را تبلیغ می کنند. موسوی از لاک ۲۰ ساله خود سر بر آورده و می گوید: "برای ایران احساس خطر می کنم." دلم می خواست آمدنش را به فال نیک بگیرم اما نتوانستم برادر! من تاریخ خوانده ام من آیندگان و روندگان به ستاد "مهندس" را می شناسم. من رفتارهای ۲۰ ساله مهندس را رصد کرده ام. من نمی توانم به ارتجاع رای بدهم.

علیرضای عزیز! سیل سبز انسانی می رود که انقلابی دیگر برای ایران به ارمغان آورد. انقلابی که در شکل متمایز است اما در محتوا تفاوتی با انقلاب های پیشین ندارد. گروهی آمده اند تا دمادم سحر در خیابانهای تهران رژه می روند، بدون اینکه بدانند قدرت را از یکی می گیرند و به دیگری می دهند آنها نمی دانند که این دیگری با آن یکی هیچ تفاوتی ندارد. انقلاب موسوی همانند همه انقلابهای دیگر فرزندان خود را خواهد خورد، همان فرزندان ۲۰ ساله ای که ۸ سال دیگر ۲۸ سال می شوند، ۲۸ ساله هایی افسره، بیکار، سرخورده و مایوس.

علیرضای عزیز! بی شک اگر زندان نبودی اکنون تحلیل های دقیقت را از آرایش سیاسی حاضر می نوشتی. اما نیستی چه کنم؟ گویا به عدم رفته ای! دیگر ایملیهای روزانه ات را دریافت نمی کنم. تو دیگر اطلاع رسانی نمی کنی. نمی دوی. برنامه ریزی نمی کنی.

یادم نرود موسوی قول داده است که اصل ۱۵ را عملی کند. گفته است بنیاد ملی حفظ و گسترش زبانهای قومی تاسیس می کند. گفته است حقوق اقلیت ها را به رسمیت می شناسد. او اگر چه نمی داند ما آذربایجانی ها قومیت نیستیم، ملتیم با زبان و فرهنگی متمایز . و اگر چه نمی پذیرد ما آذربایجانی ها اقلیت نیستیم، اکثریتم اکثریتی پرکار، باسواد و مظلوم، باشد! نداند! نپذیرد! اما این را که می داند هم اکنون فرزندانی عزیز از آذربایجان در زندان هستند چرا حتی یکبار نمی گوید؛ بس است آزادشان کنید.

این روزها از اخلاق و بی اخلاقی فراوان سخن می رود. عده ای با بی اخلاقی های بی انتهای خود رسوا می شوند و عده ای از این بی اخلاقی ها سواستفاده کرده و خود را اخلاقی می پندارند. آنها در سفسطه عجیبی گرفتارند فکر می کنند چون رقیبشان غیر اخلاقی است پس خودشان که در برابر آن قرار دارند، اخلاقی هستند! همینان نمی دانند که فرزند بااخلاق آذربایجان اکنون دربند است و کسی از قافله قدرت به این اسارت اهمیتی نمی دهد.

چه بگویم؟ روزنامه های آزادیخواه(!) هر روز صدها مدال اخلاق نثار خاتمی و هاشمی و موسوی می کنند و دریغ از یک خبر کوتاه در مورد دستگیری تو. تو مگر آدم کشته ای علیرضا، که اینها حاضر به یاد کوتاه تو در روزنامه های خود نیستند؟

تو در شرایطی در زندان هستی که ایران یکپارچه آزادی می خواهد. همه اصحاب قدرت با لقلقه آزادی در جستجوی برگه های رای هستند. آنان از  دراویش گنابادی گرفته تا رکسانا صابری دفاع می کنند تا اندکی رای بیاندوزند. با این حال آنان حاضر نیستند حتی برای رای، نام تو را بر زبان جاری سازند. تو چه کرده ای علیرضا؟

اگر تو در فضای عادی و غیر انتخاباتی دستگیر می شدی، چه اتفاتی می افتاد؟ من از فوانین کیفری و جزایی اطلاعی ندارم اما به یقین حکمی غیر عادلانه صادر می کردند و البته این حکم هم در روزنامه های آزادیخواه منعکس نمی شد. مگر مغز خر خورده اند!

اگر فضای غیرعادی دستگیر می شدی چه؟ مثلا در شرایط جنگی؟! من دلم می هراسد... .

علیرضای عزیز! به احتمال زیاد موسوی بالاترین رای خود را از آذربایجان می آورد. موسوی با این رای وارد پاستور می شود. اما نمی دانم صدای جوانان آذربایحان را که اکنون یکصدا موسوی موسوی را فریاد می کشند، خواهد شنید یا نه؟ البته به گوشهای او اطمینانی نیست. او سه سال پیش نفیر گلوله ها را در تبریز، ارومیه، میاندوآب، سراسکند، مرند، جلفا، سولدوز، ماکو و ... نشنید، او فریاد " تورک دیلینده مدرسه"ی تو را نشنید، فریاد همسرت را در اعتراض به دستگیری تو نشنید، اما امید است همه این فریادهای آزادیخواه را یکجا در پاستور بشنود.

من که امیدی ندارم اما در ناامیدی بسی امید است شاید، شاید، شاید آسمانیان فریاد آذربایجان را به گوش او برساند و تو همراه همه فرزندان پاک آذربایجان خارج از زندان، برای مطالبه بدیهی ترین حقوق بشری خود فعالیت کنی و دیگر آنجا نروی که الان هستی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

مباهله با شیطان

ایران در التهاب است.
 تاریخ در التهاب است.
 ابلیس در التهاب است.
 بی اخلاقی با تمام قدرت در برابر اخلاق ایستاده است.

 

ایرانیان، التهاب کنونی را حتی در سالهای طوفانی  انقلاب ۵۷ تجربه نکرده اند. آنچه در حال حاضر در جامعه ایران حکمفرما است، نه جنب و جوشی در سطح انتخاب رییس جمهور، که ترس و واهمه ای است برای انتخاب نشدن یک ابلیس به تمام عیار. برای بسیاری مهم نیست چه کسی بیاید اما برای همه مهم است که چه کسی باید برود.

التهاب بی نظیر مردم ایران اگر به انتخاب نشدن احمدی نژاد نیانجامد، به بحرانی انقلابی و قهرآلود منجر می شود. ایرانیانی که امروز دموکراسی حضور را پذیرفته اند، اگر نتیجه نگیرند، فردا استراتژی قهر را بر می گزینند، مدلی که کشور را به قهقرا خواهد برد.

طرح مناظره های تلویزیونی را نه ضرغامی که خود احمدی نژاد طراحی کرده است. چه، خوی خویشتن را بهتر می شناسد و توانایی و قدرت خود را در پرده دری و عوافریبی خوب می داند. او می داند که نه میرحسین، نه رضایی و نه حتی کروبی را توان پرده دری نیست. او از مدتها پیش خود را آماده کرده است تا "بگوید" آنچه را که راز می پندارد.

انتخاب احمدی نژاد، دیگر انتخاب دروغ نیست، انتخاب شارلاتانیزم سیاسی نیست، انتخاب نظامی گری نیست، انتخاب پوپولیزم نیست، انتخاب او، انتخاب ابلیس است. او آمده است همه چیز را نابود کند. او پیامبر ویرانی است.

دلم برای آنانکه خارج از لشکر ابلیس قرار دارند و به او رای خواهند داد، می سوزد. کاش آنها کمی تاریخ نازیسم را می خواندند. کاش می دانستند که این راه شیطانی به غرقاب خون در خاورمیانه منتهی می شود.

احمدی نژدایسم که چهار سال حاکمیت خود را ، به سرکوب دگر اندیشان، معلمان، کارگران، دانشجویان، اقوام، اقلیت های دینی، زنان و اخراج بسیاری از درونی ترین کارگزاران نظام از حلقه قدرت گذراند، اینک با له کردن همه مبارزان ریش سفید قبل از انقلاب و مجاهدان ۸ سال جنگ خانمان سوز ، آمده است پای در راهی بنهد که به نابود کردن تمام چهارچوبهای قدرت و تثبیت دیکتاتوری تمام عیار و خوفناک منجر می شود.

۴ سال حکومت ابلیس گواه می دهد که او اینبار اگر بیاید، پای بر پیکر رهبری خواهد گذاشت و از نعش ولایت فقیه هم خواهد گذشت. احمدی نژاد همان استاندار ساده ولی چاپلوس اردبیل دهه هفتاد است که اینک پای بر گردن رییس دولت زمان می گذارد و شخصیتی اینچنین مقتدر و موثر را مچاله می کند. احمدی نژاد همان است که با حمایت بی چون و چرای اصولگرایان پله پله بالا می رود و اکنون خطرناک ترین خط و نشان ها را برای  آنها می کشد.

احمدی نژاد یک سوفیست به تمام عیار است. هم اوست که می تواند عین آب خورن دروغ بگوید.آمار غلط بدهد. با احساسات مردم بازی کند. موج سواری کند. از باورهای دینی مردم سواستفاده کند. اسلام و انقلاب و امام قبضه کند و برای خود والاترین شأن دینی، اقتصادی، علمی، اخلاقی و جهانی را قائل شود.

احمدی نژاد بلاشک یک پدید است پدید ای که آبرو نمی فهمد، عرف را نمی شناسد، اخلاق را درک نمی کند. او جنون شهرت دارد. ذائقه او را بد نمی آید که همه ۶ میلیارد انسان بر پیشگاهش زانو بزنند. چه حتی اگر چنین شود او قانع نیست چون هنوز خداوند مانده است.

برای ابلیس ادعاهای عجیب و غریب، غریب نمی نماید. می توان با مدد از اصل استقرا از عملکردهای او به نتایج تاسف باری رسید. از احمدی نژاد بعید نیست که در آینده نزدیک خود را نماینده امام زمان بداند و چندی بعد خود را امام عصر معرفی نماید. ابلیس را حتی ادعای خداوندی، بعید نیست.

مناظره با او، تنها یک مباحثه اقتصادی و مجادله سیاسی نیست، مناظره با احمدی نژاد، مباهله با شیطان است. مباهله ای که بلاشک، بازنده ای جز ابلیس ندارد. جامعه هشیاری که دیکتاتوری آهنین رضاخان را برنتابید و محمود افغان را به ندامتگاه تاریخی خود فرستاد، اینبار ابلیس قرن را به لجن خواهد کشید.تنها پنج روز دیگر، ابلیس با همه فریب و خدعه خود، از برج عاج پایین کشیده می شود و برای همیشه به زباله دان تاریخ می رود.

برای تاریخ ایران  ظهور و افول ابلیس، تجربه ای بی نظیر است. دقیقا آنجا که سیلی خانمانسوز از تپه های زور و فریب سرازیر می شود تا تمام هستی یک ملت را با خود به یغما ببرد، روح ایرانی زنجیره ای از انسانهای ریز و درشت را تشکیل می دهد و با التهاب و شور و حالی بی نظیر جلوی خرابکاری را می گیرد.

ایران در التهاب است. ابلیس در التهاب است. تاریخ در التهاب است. اخلاق با تمام قدرت در برابر بی اخلاقی ایستاده است. اینک زمان آن رسیده است که ایرانیان برای همیشه تاریخ، کارنامه ای ماندگار و پرافتخار ثبت کنند.

این یک شعار نیست، یک شعر است، حیات یک ملت است فردای یک سرزمین است.  آینده ای که می تواند تاریخی از درد و جنایت و خون و خرابی و رنج و افسوس پشت سر داشته باشد و آینده ای که می تواند سرشار آبادی و آرامش و رفاه و صلح و لبخند باشد لبخندی بر اینهمه پیروزی بی نظیر: ۱۴مرداد ۱۲۸۵ ، ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ ، ۳ خرداد ۱۳۶۱ ، ۲ خرداد ۱۳۷۶ و ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ و ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

کارزار انتخاباتی روشنفکران

آرمانی به رنگ سبز و به دارازنای تاریخ خاموش سده های میانه؟
و یا اندیشه ای به رنگ سفید و به عمق تمدنی در اوج شکوفایی؟

۳۰ سال طول کشید تا روشنفکران متولد ماه باورت و بلوا در شهرآوردی حساس و تعیین کننده، رو در روی هم قرار گیرند. بلاشک این رویارویی، نمایندگان کلان روایت های سوسیالیزم و لیبرالیزم برابر هم قرار نگرفته اند. اینان مسلمانند و موالید سی سال جمهوریت فقاهتی.

انتخابات دهم در ظاهر صحنه پیکار منتقدان و به ستوه آمدگان مکتب احمدی نژاد است،  اما در دل این مبارزه بردبرد، کارزار عمیقی در جریان است کارزاری بین روشنفکرانی در منتهی الیه سکولاریسم و روشنفکرانی در منتهی الیه دینداری عقل بنیاد.

کدیور، خاتمی و ملکیان روشنفکرانی دینی هستند که با همه اختلافات درونی، باهمدیگر یک اشتراک روشنفکرانه دارند: بازگشت به معنویت دینی و اسلامی. تمام تلاش اینان ارائه چهره ای رحمانی از دین به عنوان نسخه رهایی بشر است. آنان مدعی راهی جدا از عقلانیت اومانیستی هستند اگر چه تلاش دارند نسخه معنوی خود را با دستاوردهای بشری تطبیق بدهند. 

در برابر، عبدالکریم سروش، عطاءالله مهاجرانی و عمادالدین باقی دینداران روشنفکری هستند که نه دغدغه اصلاح دین دارند و نه ادعای پاسخ دینی به نیاز بشری. آنان به دین حداقلی می اندیشند و دستاوردهای غربی بشر را نه تنها نفی نمی کنند که حقیقتی غیر قابل انکار می دانند.

هر یک از اینان چنان قدر و قابل تامل هستند که به هیچ عنوان از هیچکدام نمی توان چشم پوشید. صف آرایی بی نظیر آنان در انتخابات دهم، ذهن اندیشه گران ایرانی را بیش از آنچه حق سیاست و روزمرگی ها باشد، مشغول کرده است.

سخن این است، اکنون که این دو طیف، کاندیداهای خود را برگزیده اند، کدام به صواب نزدیکترند؟ آیا می توان از ملکیان گذشت و به سروش رسید؟ آیا می توان باقی را کنار نهاد و کدیور را انتخاب کرد؟ آیا می توان به راحتی سخن مخملباف را نشنید و بر توصیه افخمی عمل کرد؟ علی پایا و عباس عبدی چطور؟ مهاجرانی و محمد خاتمی چطور؟

تاکنون جریان روشنفکری داخل مرزهای ایران اسلامی، هیچوقت اینچنین دقیق و صریح مرزبندی نکرده بود. این کارزار تاریخی حکایت از بلوغ روشنفکری ایرانی دارد. اینک اندیشه گران ایرانی مجبورند در مرز روشنفکری و سیاست، یک اندیشه را برگزینند. آرمانی به رنگ سبز و به دارازنای تاریخ خاموش سده های میانه و یا اندیشه ای به رنگ سفید و به عمق تمدنی در اوج شکوفایی؟

نمی گویم، راه نخست، به مثابه بازگشت ارتجاع است اما مدعی هستم انتخاب راه دوم، پایان سیکل معیوب "بازگشت به خویشتن" است. سیکل معیوبی که از فردای سقوط معتزله آغاز شده و مدام توسط نخبگان مسلمان پی گرفته می شود.

جامعه ایران به دلیل تکرارهای فراوان و شرایط همیشه ویژه،  با "بازگشت" آشنا تر از "آغاز" هستند و راه نخست را راه نجات می دانند.. در این کارزار، آنان بلاشک بازگشت را خواهند گزید همان انتخابی که قرن هاست در این سرزمین تکرار می شود و البته عواملی خارج از جریان، مانند احمدی نژادیسم ( رضاخانیسم، آقامحمدخانیسم، محمدشاهیزم و ... ) در این انتخاب دخیل هستند.

انتخاب حق توده است. همانطور که اکثریت در انتخاب آزاد است، اقلیت نیز در انتخاب خویش کمال آزادی را دارد. او می تواند برخلاف مردم تشخیص دهد و راه دیگری برود و هر اقلیتی لزوما احمدی نژادیسم نیست می تواند سروشیسم هم باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

تاریخ درد

از طرفی اصلا تیپم امروزی نیست. همه دنبال دختر خوشگل و خوشتیپ هستند.
 الناز که خود و خانواده اش واسطه شده اند هم نتوانستند کاری بکنند.
پسره جلال پشت تلفن از من خوشش نیامد.

 

بنام خدا

السلام علیک یا امام زاده حسن!

یا امام زاده حسن(ع) دلم خیلی پر است به قدری بد و روسیاه و زشتم که نه تنها بنده خدا بلکه هیچ کس از ائمه و اولیای خداوند نیز وساطت و شفاعت برای من نمی کند. امیدوارم این بار از شما حاجت بگیرم. خوش به حال مژگان که اینجا آمد و مرادش را گرفت. ولی من چقدر آمده ام. هر جا رفته ام به هر کس رو انداخته ام وساطت نمی کنند. آخر می دانید مشکلاتم زیاد و لاینحل است.

از کجا بگویم دختری هستم با صورت زشت ( البته خودم راضی ام ولی مردم یک جور دیگر با من برخورد می کنند.) چشمانم مادرزادی آب مروارید داشت و از کوچکی بخاطر هزاران دلیل خوب نشد حالا هم که به آب سیاه تبدیل شده و علاج ندارد (ازلحاظ دنیوی). از آن طرف باید عینک شماره بالا بزنم دندانهای کج و کوله دارم وقتی حرف می زنم زبانم بیرون می آید و به قول آن پسره جلال، شیرین زبانم. و از طرفی خوردن برای یعضی از اوقات مشکل است.

از طرفی اصلا تیپم امروزی نیست. همه دنبال دختر خوشگل و خوشتیپ هستند. صورتم هم زیاد زیبا و بانمک نیست.  از آن طرف هم خوش زبان نیستم و خوب بلد نیستم حرف بزنم. از طرفی خیلی ساده و صادق و زیادی رو راستم و سعی می کنم از اول دروغ نگویم.

از لحاظ خانوادگی، خانواده  ساده و بی تجملی هستیم پدر و مادرم پیرند پدرم زیاد به ظاهر خانه نمی رسد حتی برادرانم هم از ما خوششان نمی آید و اصلا امروزی نیستیم. پدرم اصلا به حرف ما و هیچکس گوش نمی دهد و هر چه بگوییم قبول نمی کند. از طرفی از قدیم بدزبان و فحاش و سخت گیر بوده است.

از آن طرف برادرم محمد که اصلا فکرش را نمی کردم پول مردم و خودمان را برده و کلاهبرداری کرده و زنش به همه گفته دست ما است. از طرفی هم آبرویمان را برده و از طرفی باید پیش مردم خجالت بکشیم. دخترش معصومه را هم به آدم خوبی داد زنش هم که همیشه از ما بدش می آمد و به همه می گفت اعظم یه جور دیگه است.

از کدامشان بگویم نمی دانم چه بگویم. از یک طرف با اینهمه مشکلات دیگر دوست ندارم سر کار بروم البته کارم هم هنوز درست نشده است و نمی شود. از طرفی الناز که خود و خانواده اش واسطه شده اند هم نتوانستند کاری بکنند. پسره جلال پشت تلفن از من خوشش نیامد.

آخر امام زاده حسن! من چه کنم؟ کجا بروم؟ همه اش به مرگ خودم فکر می کنم. دیگر صبر و تحمل ندارم. خسته شده ام. دیگر از خدا و ابولفضل بالاتر که به من نظر نمی کنند؟ جه کنم؟ آمده ام اینجا برای درد و دل و شکایت! من یک دختر بدبدخت و بیچاره و مریض و عاجز چه کنم؟ می دانم باید توکل و صبر کنم ولی دیگر ظرفیت ندارم یک کاری بکنید به من کمک کنید.

پی نوشت۱: نمی دانم اگر ذهن اندیشه گر میشل فوکو بود، این رنج نامه را چگونه تحلیل می کرد. اما برای من این نامه تاریخ درد است تاریخی که برای انسان شدن به بازخوانی آن نیاز دارم.

پی نوشت۲: نپرسید از کجا آورده ام این نامه را و نگویید چرا رازهای یک انسان را فاش می کنم. من این نامه نه راز یک دختر رنجیده که راز بزرگ جامعه می دانم رازی که باید برملا شود.

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

نقدی بر رفتار قبیله "قدرت شیفتگان"

دقیقا انجا که می فهمند راهی به اندرون نیست،
صد به صفر را یک شبه طی می کنند و از معین به میرحسین می رسند.

اصلاح طلبان اکثریت در دو انتخابات نهم و دهم رفتار تضادگونه ای داشتند آنان 4 سال پیش پای بر یک کفش کردند و کاندیدایی نه چندان مورد وثوق و نامطلوب را با شعارهای بلندپروازانه و افراطی به کارزار انتخاباتی فرستادند و آنچنان غرق توهم اتوپیای خویش بودند که فراموش کردند به همان اندازه که کاندیدایی غیرمحبوب و ناتوان را برای خویش گزیده اند، شیخ توانمندی از قبیله اصلاح گران، با پتانسیل رای بالای  خود، می تواند کشور را از گرداب خطرناک نظامی گری عبور دهد و دستاوردهای نه چندان اندک حاکمیت 8 ساله اصلاح ظلبان را حفظ نماید. دریغ اما! اصلاح طلبان تنها زمانی به عمق فاجعه ناشی از توهمات خود پی بردند که آب از سر گذشته بود و مزرعه را آب گرفته بود.

اصلاح طلبان اکثریت، در خرداد 84 از کروبی حمایت نکردند چون شیخ، به آنچه آنان عبور از حاکمیت و رویارویی تمام قد در برابر اقتدارگرایان می نامیدند ، اعتقاد نداشت. در برابر ، کروبی چانه زنی و سیاست ورزی را نقشه راه اصلاحات می دانست. آنان روش میانه شیخ را برنتافتند و راه دیگری گزیدند راهی که به ناکجا رفت و چنان شد که چهار سال آه از نهاد ملت برآمد.

و اکنون، چهار سال بعد از آن اشتباه تاریخی، این بار نه سراغ شعارهای تند خرداد 84 رفتند و نه دنبال کاندیدایی که سخن از تشکیل جبهه دموکراسی خواهی بزند.  آنان این بار چنان کوتاه آمدند که اصلاحات را بر کجاوه قافله سالاری از قبیله اصول گرایان دهه 60 سوار کردند، کجاوه ای که بی شک توان حمل بار سنگین اصلاحات را ندارد. آنان که روزی تشکیل جبهه دموکراسی خواهی، شعار کوچکشان بود، اینک روانه اردوگاهی شده اند، که در آن جز دهل اصول سرایی، بر طبل دیگری نواخته نمی شود.

اصلاح طلبان با حضور در اردوگاه موسوی، از مواضع تاریخی خود چنان کوتاه آمدند که گویا تغییر مرام داده اند و راه گذشته را ناصواب دیده اند. آنان که حتی منش خاتمی را نیز برنمی تافتند اکنون به روایتی از اصلاح طلبی گرویده اند که توسط مرد ساکت و بی سهم همه سلهای پرفراز و نشیب  اصلاحات قرائت می شود.

رفتار اصلاح طلبان اکثریت، شبه در "قدرت شیفتگی" دارد، آنان انگار نه در جستجوی آرمان اصلاح گری که در پی کسب قدرتند. حالا که نخست وزیر محبوب ، با تکیه بر پشتوانه تاریخی و قدرت کاریزماتیک خود می تواند پای بر پاستور نهد، چرا گرد او جمع نشوند و از شیرینی قدرتش بهره نبرند. 

کروبی اما، این بار چنان از "دموکراسی" ، "آزادی" ، "حقوق شهروندی" ، " حقوق بشر" ، "عدالت" و ... سخن می گوید که گویا لیبرال دموکراتی است در قالب یک روحانی باسابقه.  او با سخنان خود مرزهای محدود و خطوط قرمز نظامی را می گسترد که سال به سال توسط اقتدارگرایان کوچک شده و بسیاری از انقلابیون را از حلقه خارج کرده است. اگر معین شعار تشکیل جبهه دموکراسی خواهی داد، کروبی با حضور زنجیره ای از فعال ترین روشنفکران حقوق بشر و فعالان دموکراسی خواه در ستاد خود عملا رویای تشکیل جبهه دموراسی خواهی را عملی کرده است.

اگر رفتار اصلاح طلبان "فدرت شیفتگی" نیست، حداقل ابهام آمیز هست. چگونه است که روزی در توهمی مصیبت بار برای رسیدن به قدرت به فکر تشکیل جبهه دموکراسی خواهی افتادند و روزی دیگر از یک طرف همچون پروانه دور کسی می چرخند که در میان اینهمه سخنرانی بی وقفه، هنوز بصورت شفاف از دموکراسی سخن نگفته است و از طرف دیگر پشت کسی را خالی می کنند که روزی شیخ اصلاحات و رییس دوم آن بود.

به نظر می رسد اصلاح طلبان اکثریت سخت گرفتار پاسداشت خویشتن هستند خویشتنی تهی از شعارها و شعائرشان. انگار آنان آرمان زیبای اصلاح گری را تا جایی پاس می دارند که دروازه قدرت برایشان بسته نشود و بقایشان در خطر نباشد. دقیقا انجا که می فهمند راهی به اندرون نیست، صد به صفر را یک شبه طی می کنند و از معین به میرحسین می رسند.

آنان نمی دانند این طی الارضی های خطرناک، اعتماد ملی را نابود می کند، سرمایه ای که به دلیل نابودی نخبگان بلندقد ایران زمین در زلزه های اجتماعی پنج دهه گذشته، به دست این نخبگان کوتاه قد افتاده است. حالا که در غیبت بزرگ دانش آموزان باهوش هم سن و سال خود، توانسته اند بر گرده دانیان جامعه بنشینند ، باید بدانند که اعتمادملی، مایع ظرف شویی نیست که با آن جهل از عقل و غبار از حافظه بشوییم و چهره عوض کنیم.

 پی نوشت۱: دیروز در راه پیمایی آرام سالگرد ۱ خرداد ۸۵ در تبریز، تعدادی از فرزندان آذربایجان از جمله مهندس علیرضا فرشی دستگیر شدند. در نظر دارم برای دوست دانشگاهی دستگیر شده ام، متنی را بنویسم با عنوان : "علیرضای عزیز! دیگر ایمیل های روزانه ات را دریافت نمی کنم." فیلم دستگیری این فرزند شهید دفاع مقدس ، فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی شریف و دانشگاه تهران ، عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد تبریز و فعال هویت طلب آذربایجان در اینترنت قابل مشاهده است.

پی نوشت۲: شاید با انتشار این مطالب مورد هجمه بیشتری از سوی سبزپوشان قرار بگیرم اما چه کنم که نمی توانم اندیشه ام را صرف مصلحتی بکنم که خانمان می سوزاند. رها کردن نقد در بزنگاه های بزرگ تاریخی و لبیک گفتن های کورکورانه، همواره برای ایران پیشمانی آورده است. هرگز اندیشه نکرده ایم که فردای عبور از دوران اضطرار، دیگر جایی برای نقد و اصلاح نخواهیم داشت جز اینکه بسازیم و بسوزیم و منتظر فرصتی باشیم فرصتی که تنها در زمان اضطرار پیش خواهد آمد. این سیکل معیوب را باید شکست.

پی نوشت۳: ۶ سال پیش عبدالکریم سروش رنجنامه ای تلخ خطاب به خاتمی نوشت که که مطالعه آن در حکم بازخوانی تاریخ خاتمی است:  آقای خاتمی "می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ريزد"و در پس پشت، خرمنی از اميدهای سوخته و دلهای شکسته را به جا می‌نهی.

پی نوشت۴: اینکه احمدی نژاد باید برود، شکی نیست. اینکه شرایط حساس است و خطرناک، تردیدی نیست، اینکه همه مسوولیم برای ئتغییر وضع موجود، حرفی نست اما اینکه همه چیز را ول کنیم و زبان لعن بگیریم بر علیه احمدی نژاد، ناصواب است و ضد تبلیغ و یاری دشمن است و نصر او.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

رد صلاحیت اعلمی، ردصلاحیت آذربایجان است

رد صلاحیت اعلمی، نه پایان راه، که آغاز آن است.
رد صلاحیت اعلمی، تایید سخنانش از سوی شورای نگهبان است

 
اکبر اعلمی رد صلاحیت شد. خبر را پیش از انتشار خوانده بودیم می دانستیم دیگر کسی ریسک نمی کند بر جانباز جنگ تحمیلی را در بگشاید. اعلمی را می توان تنها نماینده مکتب نقد معترض خواند. او اگر چه در تمام سالهای سخنوری، هرگز ساختار نشکست و ساز خروج و ندای براندازی سر نداد اما جنجال برانگیز ترین اعتراضات قانونی را متوجه حاکمیت کرد. اعتراضات او با خامه قانون نگاشته شده اند. او کنشگر فعال قانون اساسی است.

رد صلاحیت اعلمی، رد صلاحیت آذربایجان و بایکوت بی رحمانه آن است. اعلمی یک نامزد عادی نبود او تنها مدافع حقوق مدنی و حقه آذربایجان بود. پرونده وی در دفاع از مردم مظلوم آذربایجان، بسیار درخشان است.  فرزندان تنهای آذربایجان در روزهای تلخ و سهمگین خرداد 85 ، در میانه بایکوت جمعی رسانه های داخلی و خارجی، تنها و تنها یک رسانه، یک یاور ، یک مدافع و یک فریادگر داشتند: اعلمی، نماینده مردم تبریز در مجلس.

و اعلمی نیز، تنهاست و در کلبه تنهایی خود، تنها آذربایجان را دارد او نه همچون کروبی است با حزب و روزنامه و پول زیاد،  نه همچون موسوی است با کاریزمای دهه شصتی ترشیده اش،  نه همچون احمدی نژاد با حمایت حلقه های معلوم الحال و پول بیت المال و نه همچون رضایی با پشتیبانی نهادهای اطلاعاتی و مصلحتی نطام را. او تنهاست و تنها یک تشکیلات دارد: آذربایجان، خطه ای با فرزندانی بغایت سختکوش و شجاع.

اعلمی که  راوی صریح الهجه قانون اساسی است، همواره توسط ارباب جراید بایکوت می شود. سخنان اخیر او  چنان چهره از واقعیت دارد، که تداعی کننده سخنان مصلحان بی هیاهو و شجاع جوامع فاسد است. ایران که اینک در چاه چاپلوسی و عمق تملق فرو رفته است، مردی ساده زیست از قبیله بیدارگران، پای بر راه می کوبد که : هان! این چنین وحشی گری ها بر خطاست.

رفتار اعلمی، تداعی گر صحنه های تکراری تاریخ معاصر است. هرگاه که سرتاسر ایران زیر چکمه های "قدرت شیفتگان" ویران می شود و جامعه ایرانی در گرداب بی اخلاقی و بی فردایی و بی هیچی غرق می شود، مردانی از آذربایجان بیرق اصلاح و انقلاب بدست می گیرند تا ایران را نجات بدهند. همیشه تاریخ خروش آذربایجان، پیش از هشیاری نیمه جان دیگر نقاط ایران بوده است.

تنها زمانی قدرت، پشیمانی استفراغ می کند که آذربایجان پای بر راه نهاده باشد. آغاز و انجام مشروطه مثال روشنی است و حماسه 29 بهمن 56 مثال دیگری و البته حماسه اعلمی مثال اکنون کنونی آن. کمی زمان می برد تا جامعه ایران از خواب روباهی خود برخیزد و صدای اعلمی را بشنود و بفهمد که اعلمی چه گفت.

 راستی اعلمی چه گفت که جنتی را خوش نیامد؟ خوش دارم ، شورای نگهبان مستندات قانونی  رد صلاحیت غیرقانونی این مفسر ، معلم و مقنن قانون را برای تنویر افکار عمومی منتشر کند. جنتی به آذربایجان بگوید که وکیل مدافعش  بر پایه کدام بند قانون اساسی رد صلاحیت شد؟

راستی اعلمی چه گفت؟ اعلمی از "کلکسیون 200 نفری حاکمیت" گفت. او گفت: گشایش کشور و بهبود اوضاع در گرو اين است كه بجای اینکه حاكميت اراده خودش را بر مردم تحميل كند مردم قادر شوند که خواست و اراده خودشان را به اركان قدرت و هيات حاكمه  تحميل كنند. او از آزادی گفت، از قانون، از حقوق اقوام و از شکوه ایرانی.

ردصلاحیت اعلمی، تایید تمام سخنان اعلمی توسط شورای نگهبان است آنان با اعلام عدم صلاحیت اعلمی، آنچه را که او در تمام این چند روز گفته بود، یکجا امضا کرد. این ردصلاحیت نشان داد که اعلمی راست می گوید: کشور در میان 200 نخبه حاکمیتی می چرخد" و ... .

از ردصلاحیت اعلمی نمی توان ساده گذشت، او برانداز نبود محارب نبود ساواکی نبود کمونسیت نبود مارکسیست نبود منافق نبود مضارب نبود معاند نبود بی دین نبود او حتی مخالف هم نبود؛ او تنها و تنها منتقد بود منتقدی جسور و دقیق. جنتی ها حضور اعلمی را برنمی تابند چون او مثل هیچکس نیست .

اکبر اعلمی، اکبر گنجی نیست که بتوان به جرم اقدام علیه امنیت ملی زندانش افکد و بعد محترمانه تبعیدش کرد.  و عباس عبدی نیست که با وعده های بی سرانجام شیخ، خشنودش کرد، و کیانوری نیست که با قرص "حسین خان شریعتمداری" توابش کرد و سعیدحجاریان نیست که با گلوله سعید عسگر ناکارش ساخت، او اعلمی است اکبر اعلمی، مردی از نسل ستارخان و از قبیله رویین تنان. او را تنها زمانی می توان به ضرب کین دشمنی بیگانه از پای انداخت که مشروطه و قانون را پیروز کرده باشد.

اعلمی مرد راه است، مرد فرداها، مردی که با قلبی سرشار از عشق به میهن راهی نو در آیین بزرگ اصلاح گری گشود. رد صلاحیت او نه پایان راه که آغاز آن است. عصر اعلمی شروع شده است.

پی نوشت: من تاکنون اعلمی را ندیده ام و شاید بعد از این هم اعلمی را نبینم وظیفه ای ایجاب می کند که این مرد نادیده را بسرایم. زمانی آقای قندی در کلاس روزنامه نگاری می گفت؛ روزنامه نگار باید مستقل باشد. عظف به این سخن استاد بزرگ روزنامه نگاری، سعی می کنم به مساولی پرداخت کنم که دیگران جای دیگر بدان نمی پردازند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

آقای خاتمی، عذرخواهی پیش کش، تکذیب کن!

می دانی تحریف یک اتفاق و روایت وارونه آن کثیف ترین کار ممکن است؟
می دانی اگر ما خبرنگارها سخنان تو را مثل خودت روایت کنیم تو همچون کاه فرو می ریزی؟

جناب خاتمی! تو را مشفقانه نصیحت می کنم این فیلم را تکذیب کنی. تو می دانی چه کرده ای؟ تو در گعده مسخره خود با دوستانت، ملتی بزرگ را به باد توهین و تحقیر گرفته ای و با این کار همچون گاو نه من شیرده تمام ده سال تلاش و فریادت را در راه گفتگوی تمدن ها و اعتلای کرامت انسان نابود کرده ای.

تو می دانی چه کرده ای؟ تو مرثیه سرایی ملت بزرگ ترکان ایران برای فاطمه زهرا را، همان ها که تو و امثال تو زیر پرچم آنان بر این ملت استیلا یافتید، با کریه ترین روش ممکن مسخره کرده ای.

آقای خاتمی! آن روایت دروغینی که مغز کوچک تو از مجالس عزاداری اردبیلی ها ساخته ، انسان را به تنفر و عصبانیت وا می دارد. آخر چطور ممکن است روحانی بلند پایه ایران، همو که بر حضور و سخنرانی در دانشگاه های بزرگ دنیا افتخار می کند، به راحتی به تحریف عشق بازی های عارفانه یک ملت بپردازد.

خاتمی! تو اصلا مرثیه ثرایی های اردبیلی ها را دیده ای؟ اصلا با ادبیات این مرز و بوم کهن آشنایی داری. اصلا می دانی اشعار شعرای اردبیل در مدح و ماتم اهل بیت از چنان مضامین عرفانی برخوردار است که به زعم همگان نظیرش را در هیچ کجای جهان نمی توان یافت.

آقای متفکر! تو اصلا می دانی موذن زاده که بود؟ می دانی رهبر کیست؟ حاج غلامرضا زنجانی را می شناسی؟ حاج آقا دولابی را می شناختی؟ تو می دانی فرق این شاعران و عارفان بزرگ مکتب اهل بیت با همزبان های تو کیست؟ می دانی اوج هنر مداحی هم زبان هایت در شرک گویی های جاهلانی مثل سیدذاکر است؟ و اگر قرار است کسی مسخره شود، " واق واق" های هم زبان هایت هست؟

روحانی معظم! اصلا تو می دانی، مسخره و توهین به حتی یک انسان گناه کبیره است؟ می دانی خرده گرفتن بر عزادری اهل بیت گناه نابخشودنی است؟ می دانی تحریف یک اتفاق و روایت وارونه آن کثیف ترین کار ممکن است؟ می دانی اگر ما خبرنگارها سخنان تو را مثل خودت روایت کنیم تو همچون کاه فرو می ریزی؟

جناب خاتمی! من در گعده های خصوصی متعددی تو را دیده ام و شوخ طبعی هایت را و جوک تعریف کردن هایت را. من فیلم را که دیدم یقین حاصل کردم، ساختگی نیست و این دلقک بازی های واقعی کارتواست، اما باز دلم می خواهد دروغ باشد دلم می خواهد خاتمی از چشم من نیافتد.

همان خاتمی که در مقالات مختلف به زیبایی اخلاق، منش ، اندیشه و حتی خانواده اش را سروده ام: من و خاتمی ، خاتمی تنهاست ، اگر خاتمی بیاید ، کابوس احمدی نژاد ، بزرگداشت خاتمی های تبریز و ... .

همان خاتمی که ۱۲ سال پیش برای تبلیغ او در دل آذربایجان، مورد اهانت واقع شدم و در برابر سپاه و پایگاه و روحانی و معمتدین محل که همه غلامان حلقه به گوش جامعه مدرسین شده بودند ایستادم و کاندیدای محبوب خود را تبلیغ کردم.

همان خاتمی که ۸ سال پیش، برای نخستین بار که دیدم، بغضم شکست و گریستم. چون مردی به غایت بزرگ را می دیدم مردی که آمده بود تا ایران را از بحران بی اخلاقی ها و نجات دهد.

همان خاتمی که تندیس اخلاق و کرامت در ذهن من بود و سخن که می گفت من آرام می گرفتم چون احساس می کردم انسانیت، پاسداری به قامت خاتمی دارد.

خاتمی! این دلغک بازی های تو نشان داد که توهین به ترکان، نه تنها کار مردم کوچه و بازار است که نقل محافل بزرگان نیز هست. این فیلم مشت نمونه خروار است جای تعجب دارد که امثال شما حداقل در خلوت خود نیز خجالت نمی کشید و پایداری ملتی بزرگ را در تمامی دوران ها، با چنین دلغک بازی های پاسخ می دهید.

جناب خاتمی! تکذیب کن تا برای دل من خاتمی بمانی! تکذیب کن تا حداقل دلمان آرام گیرد. تو که ماشین تکذیبت خوب کار می کند. ملت آذربایجان ارزش تکذیب هم ندارد؟ حضرت فاطمه زهرا(س) چطور؟

از تو عذرخواهی نخواستم چون می دانم تو هنوز به آن درجه از حمیت و اخلاق نرسیده ای که  بخطرر اشتباه خود ( می گویم اشتباه ، نمی گویم کثافت کاری ) از ملت عذرخواهی کنی. تکذیب کن تا دلم آرام شود.

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

دوقولوهای خامنه و آذربایجان تنها

 گویا شهر خامنه نیز همچون آذربایجان،  هیچ جایگاهی در اندیشه فززندان خود ندارد

خامنه شهر کوچکی است با جمعیتی کم در غرب آذربایجان شرقی از توابع شبستر. شهرت این شهر نه به آثار باستانی، سوغاتی ها و کارخانجاتش ( که از اینها تهی است) بلکه مدیون مشاهیرش است. مشاهیری همچون شیخ محمدخیابانی که تبریز را آزدیستان کرد، میرزافتحعلی آخوندوف روشنفکر  نام آور و موثر مشروطه و سیدجعفر خامنه ای که یکی از نخستین شاعران نوگرای ایران است و همو است که راه را برای انقلاب ادبی نیما باز کرد.

اما انچه واژه نه چندان روان "خامنه" را بر زبان مردم جاری کرده، حضور دو شخصیت بزرگ در عالی ترین رده های سیاسی نظام تازه تاسیس جمهوری اسلامی بود. سیدعلی حسینی خامنه ای و میرحسین موسوی خامنه ای. خامنه ای نخست "واژه" را حتی وارد ادبیات سیاسی و تاریخ معاصر جهان کرد دیگر نمی توان تاریخ معاصر ایران را بی"خامنه" ای نگاشت هیچ جای جهان او را با نام سیدعلی حسینی نمی شناسند رهبر پرنفوذ ایران با زادگاه  اجدادی خود شناخته شده است.

دومی اما نه تنها "خامنه ای" را پشت سر خود یدک نمی کشد که حتی فامیلی اش نیز تحت شهره اسم کوچکش گاه فراموش می شود. مردم او را "میرحسین" خطاب می کنند البته می دانند که میرحسین نخست وزیر با خامنه ای رییس جمهور همشهری است خامنه ای است.

خامنه ای ها یک بار به مدت 8 سال در کنار هم ، زیرمجموعه هم و البته تاحدی در برابر هم قرار گرفته اند از آن دوران حکایات ماندگاری نقل شده است می گویند آنها احتلاف سلیقه داشته اند اما تاریخ حکایت از این دارد که مناسبات سیاسی آن دو کمی بیشتر از حد "اختلاف سلیقه" بوده است آنچنان که نخست وزیر مستاصل ، در برابر بی مهری ها استعفا می دهد اما رهبر کبیر انقلاب که پیش از این استعفای نخستین رییس دولت را پذیرفته بود و بر عزل بنی صدر رضایت داده بود، استعفا را برنمی تابد و "دیگران" را به همراهی با نخست وزیر فرا می خواند .

با رحلت رهبر پیر انقلاب "خامنه" ای رییس جمهور با رای خبرگان، ردای رهبری می پوشد و از پاستور به فلسطین می رود او پای بر جایگاهی می نهد که پیش از این نقطه ثقل تمام گروه های دورنی جمهوری اسلامی بود و خود او نیز تا پیش از این به یکی از این گروه ها علقه داشت.

"خامنه" ای دوم اما با رحلت مراد و حامی بی چون و چرای خود، عزم سکوت می کند و برای مدت  20 سال پای از سیاست بیرون می کشد اگر چه به گفته خود در این مدت طولانی، عرصه را می پاییده، اما آنچه در عرف نطام سیاسی مطرح است ، میرحسین در این 20 سال نه یک سیاستمدار که یک نقاش، معمار، استاددانشگاه و عضو شوراهای عالی فرهنگی بود.

سکوت فرزند خامنه چنان عمیق است که ایرانیان حضور دوباره اش را ناشدنی می پندارند و دعوت های مکرر از او را در دوره های مختلف نوعی تعارف و خودشرینی می پندارند گویا او نیز همچون سیداحمدخمینی با عروج رهبر خود، پای از گرداب سیاست کشیده و فرهنگ و عرفان گزیده است.

و سرانجام، میرحسین این بار "دعوت" را لبیک گفت دعوتی که اگر کم رنگ تر از گذشته ها نباشد پر رنگ تر نبوده است. فرزند باهوش خامنه در حالی بعد از 20 سال پای بر عرصه می گزارد که همشهری، همکار، هم سنگر و البته مخالف او با اقتدار و قدرت تمام بر چایگاه رهبری نظام تکیه کرده است.

اگر میرحسین رییس جمهور شود، تاریخ، تکرار باز تکرار خواهد شد و دو خامنه ای در عالی ترین رده نظام در کنار هم قرار خواند گرفت دو همشهری که اگر چه متعلق به یک مزر و بومند اما اختلاف نظرهای جدی با هم دارند.

اینکه خامنه ای ها این بار در غیاب امام، چگونه اختلافات سلیقه ای خود را حل خواهند کرد تا این اختلافات احیانا به مراحل حساس استعفا و .. منجر نشود، بسته به میزان تحولی است که در شخصیت و اندیشه این دو در طی ۲۰سال گذشته ایجاد شده است.

خامنه ای ها با همه اختلاف نظرها، با هم ارتباط حسنه دارند آنچنان که خامنه ای بزرگ برای عیادت پدر خامنه ای کوچک به خانه نخست وزیر می رود. این حضور را حتی اگر تنها در سطح یک عیادت ساده و تنها به عنوان ادای وظیفه مسلمانی بدانیم باز نشان از ارادت ویژه خامنه ای به موسوی است ارادت ویژه ای که در صورت پیروزی میرحسین ، اصلاحات به آن نیاز دارد.

"خامنه ای ها" اما در کنار همه اختلاف ها و اتفاق ها، یک همگرایی جدی و عملی با هم دارند و آن عدم احساس تعلق به "خامنه" است شهری که زادگاه اجدادی شان بوده و اکنون روزگار خوبی را سپری نمی کند و مهاجرت چنان رایج است که رشد جمعیت رو به پایین گذاشته است .

گویا شهر خامنه نیز همچون آذربایجان،  هیچ جایگاهی در اندیشه فززندان خود ندارد و این در حالی است که دوست داشتن مکه بخشی از ایمان محمد(ص) بود همانطور دوست داشتن اردکان برای خاتمی، دوست داشتن نجف آباد برای منتظری، دوست داشتن رفسنجان برای هاشمی و ... .

آذربایجان اینک در این بزنگاه تاریخی، همانند همه دوران ها، سه نماینده در عرصه دارد ، خامنه ای، موسوی، اعلمی. این هر سه به رای و تایید مردم آذربایجان نیاز دارند این هر سه می دانند که آذربایجان چه ددوران ناگواری را پشت سر می گذارد آنان می دانند که اینک آذربایجان مانند سرزمین های جنگ زده و ستم دیده، نیاز به یاری و دلجویی دارد.

اینکه از میان این سه آذربایجانی، کدامیک آذربایجان را فدای ایران می کند و کدام، آذربایجان را همراه ایران و کدام به فریاد " هل من ناصر ینصرونی" آزادیخواهان آزادیستان لبیک می گوید، نکته مهمی است و تحلیل آن یک ضرورت انکارناپذیر.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

اینجا ایران است، سرزمین خیابان های بی روح، سرزمین بینوایان

 و خارج از این میخانه ، این مردم فقیر و بدبختند که بی بهره از  این بزم های سیاسی ، خیابان به خیابان در انتظار لقمه های صدقه و خیرات هستند. 

شوی دموکراسی ایرانی ، چنان رسانه ها را تحت اختیار خود درآورده است که خبرنگاران جز رصد اخبار کاندیداهای مشابه الرای سوزه دیگری را نمی بینند. آنچه خارج از گود نه چندان داغ انتخاباتی در خیابان های پایتخت دراندشت ایران می گذرد هرگز در هیچ رسانه ای باز نمی تابد. رسانه های ایرانی هویت و مسوولیت خود را فراموش کرده اند آنها بجای "مردم" ، " قدرت" را گزیده اند. اصحاب رسانه چنان شیفه قدرت شده اند که هر کدام سر سفره اربابی در انتظار سهمی از آنچه "فرصت" می نامند نشسته اند.

و مردم اما، آنانکه لقلقه زبان  تشنگان قدرتند و سرواژه خطبه های انتخاباتی شان، در این  خاک ویران، برای آرزوهای "لئیمانه زمینی" شان ، قهرمانانه می جنگند. آنان شکم سیر می خواهند و شب آرام، اما ندارند. کسانی که این سخن را غلو می دانند تنها کافیست ذهن خود را برای یک روز از "تلاش" روزانه ، "برنامه" روزنامه ، "کار" روزمره  ، "جلسه " و "هزار" زهرمار دیگر خالی کنند و چندساعتی را به خیابان های شلوغ پایتخت بنگرند:

۹ صبح: کارگران آمده اند حرم امام تا با آرمانهای او بیعت کنند "محجوب" یک چیزهایی را از روی کاغذ برایشان می خواند حرفهایش یک جورهایی بی مفهوم است لغات بزرگی را بدون آنکه مفهومشان را بداند کنار هم چیده و غلط های املایی و انشایی فاحش را در جمع بی سوادان بلغور می کند. متن سخنرانی اش را بعدا به بهانه ای از او گرفتم تنها که شدم، خواندم و خندیدم خواندم گریستم. محجوب همان کارگری است با سوار شدن بر موج انقلاب و سوسیالیسم و با تکیه بر استعداد بی نظیرش سالهاست بر صندلی مجلس تکیه زده است.

۱۱ صبح: میرحسین سخنرانی می کند کارگران دور او حلقه زده اند او برنامه های اصلاحی خود را می گوید. سخنان کلی او گوش مرا که کارم شنیدن و نوشتن است، می آزارد کارگران جای خود دارند. او می گوید: "شرایط نباید به حدی برسد که کارگر از زندگی ساقط شود"، اما نمی داند کارگران ایران قبل از این سخنان حکیمانه از زندگی ساقط شده اند. دیرحسین نمی داند که در جلسه سخنرانی او چند کارگر بدبخت از من کاغذ گرفتند تا به او نامه بنویسند.
وقتی همه برگه های یک خبرنگار  صرف دردنگاری کارگران می شود او نمی تواند از کنار این اتفاق بی تفاوت بگذرد. کارگران نمی دانند که میرحسین هنوز نه سر پیاز است نه ته پیاز، آنها گویا شرطی شده اند تا "ازخودبهتری" می بینند نامه می نویسند.
این نامه نگاری ها زمانی پرمعنی می شوند که با خودکار و کاغذ یک خبرنگار نوشته شوند. میرحسین باید بداند آن نامه ها روی برگه هایی نوشته شده اند که قرار بود روی آن برگه ها سخنان او نوشته شود. امیدوارم آن روز نرسد تریبونی که امروز میرحسین از آن سخن گفت فردا در دست طبقه کارگر بیافتد طبقه ای که فقیر است و از دانایی تهی. 

۹شب: شرق تهران، با یک آیت الله قرار مصاحبه دارم وارد مسجد که می شوم دفتر آیت الله را شلوغ می بینم. یک ساعت می نشینم تا سر او خلوت شود. یاد مطب دکتر ها می افتم  مراجعه کنندگان که اکثرا مفلوک و بیچاره اند ، غمگین و افسرده یکی یکی وارد دفتر آیت الله می شوند و چند دقیقه بعد با نوعی امید از آن خارج می شوند هر کدام که بیرون می آید آیت الله می گوید: بعدی.
آخرین باری که آیت الله "بعدی" می گوید، من وارد می شوم. آیت الله به گرمی احوال می پرسد. می گویم : "سرتان خیلی شلوغ است حاج آقا؟" ، پاسخ می دهد: "مردم خیلی گرفتارند آقاجون."  آهی می کشد و باز می گوید: " مردم خیلی گرفتارند... ." او می خندند می گوید: "من گاهی وقتها بی اختیار می خندم می پرسند چرا می خندی می گویم به ریش خودم می خندم به این می خندم که ۳۰ سال پیش در دوران طاغوت بالای منبر گفتم: آقای محمدرضا شما این سازمان اوقاف را در اختیار ما بگذارید ما نمی گگذاریم حتی یک نفر فقیر در این کشور پیدا شود حالا ۳۰ سال است اوقاف دست ما است ولی... ."

۱۲ شب: مصاحبه تفصیلی ام با آیت الله تمام می شود مترو یکی ساعتی هست که تعطیل شده خیابانها خلوتند . سراغ آژانس را می گیرم خوشبختانه همان نزدیکی ها یکی هست. خستگی ۱۵ ساعت کار فکری ام را روی صندلی جلوی پراید پهن می کنم. خستگی من راننده را به حرف می کشاند او ۲۲ سال بیشتر ندارد از کار و بارم می پرسد ... من نیز از کار و بارش می پرسم. او بیکار است و دربدر در جستجوی کار . پدرش نیز بیکار است پدرش نیز دنبال کار است. او بیمار است کمردرد دارد پدرش نیز بیمار است  بیماری خونی دارد. حرف که می زند از وجودش افسردگی می بارد با او که سخن می گویم احساس می کنم روبروی  آیینه ایستاده ام. از ماشین پیاده می شوم با اندوه و با یک یادگاری از او: برگه ای که روی آن شماره ای را به هزار امید نوشته : ۰۹۳۵ ... .

۱ بامداد: نمی توانم بخوابم خسته ام چشمانم می سوزد کمرم درد می کند زانوهایم، سرم، گردنم، بازوهایم، یاد خطرات محمدعلی کلی می افتم آخر من که پارکینسون نگرفته ام، چرا چنین افتاده و بیحالم. گرسنه ام اما حال ندارم اشتها هم ندارم نفس ندارم چیزی هم برای خوردن ندارم اما یاد سخن دوستم می افتم که اخطار داده اگر نخوری به زودی می افتی، با خود می اندیشم به زودی نه، من همین الان افتاده ام. یک عدد کنسرو ماهی میریزم توی ماهیتابه و گرم نشده برش می دارم با نان و بی نمک سریع می خورم که مبادا خوابم بگیرد و مبادا اشتهایم کور شود و باز هم بدون شام بخوایم. امروز صبحانه و ناهار هم نخورده ام.

۶ صبح: "همراهم" رنگ می زند جواب می دهم الان می آیم اما پاهایم تکان نمی خورد حال ندارم نمی توانم بلند شوم. نیم ساعت می گذرد دوباره "همراهم" زنگ می زند جواب می دهم: می آیم، نمی می توانم بلند شوم نا ندارم. نیم ساعت می گذرد دوباره همراهم زنگ می خورد، می گویم می آیم، با زحمت فراوانی بلند می شوم. لباس می پوشم می روم. در آپارتمان را که می بندم "همراهم" زنگ می خورد می گویم، می آیم.

۷ صبح: راننده می گوید ۱۰۰ تومان دیگر بده، می گویم این مسیر ۴۰۰ است می گویم بعد از عید ۵۰۰ شده، می گویم خوب ۳۰۰ بوده بعد از عید ۴۰۰ شده شما در واقع ۲۰۰ تومان بیشتر از قبل می گیرید. ناگهان تن صدایش بالا می رود که آقا تو از قیمت بنرین خبر نداری، لاستیک گران شده، لوازم یدکی بهمان شده ... . ۱۰۰ تموان دیگر هم می دهم و راه می افتم. این حدیث روزانه من و میلیون ها ایرانی دیگر است و حدیث سازمانی عریض و طویل است که گویا نه به شغل تاکسیرانی که به شغل شریف گاوچرانی مشغول است.
از تاکسی که دور می شوم خانمی سراسر سیاهپوش جلویم را می گیرد با لهجه ای آشنا می گوید: "آقا می خواهم بروم راه آهن پول ندارم ... ." نگاهش می کنم یاد همسرم می افتم یاد خواهرم یاد مادرم. می دانم دروغ می گوید اما دو تا پانصدی می دهم و می روم. صدایش ، روایت های آشنایی را در ذهنم تداعی می کند صدایش کولی ها را یاد من می اندازد.

۸ صبح: همکارانم کمی تا قسمتی ناراحتند علت را جویا می شوم معلوم است حقوق فروردینشان پایین است بیشترین خقوق دریافتی ۳۵۰ هزار تومان است همه همکاران من تحصیلات لیسانس و بالای لیسانس دارند... .

۱۱ ظهر: دوستی آمده است موسسه ما دنبال کار ، به او گفته اند خبرت می کنیم من به او دلداری می دهم امیدواری می دهم تسلا می دهم. او که می رود زنگ می زنم جایی که هفته پیش دنبال کار جدید رفته بودم آنجا برای مصاحبه. آنها جواب سربالا می دهند من ناراحت می شوم کسی دلداریم نمی دهد کسی نمی داند که این کار چشمهایم دارد کور می کند.

۶ بعد از ظهر: صفحه اول اکثر روزنامه ها عکس و خبر دیدار کارگران با میرحسین را تیتر نخست کرده اند. خوش به حال میرحسین که این تیترها می تواند قشر ضعیف جامعه را به سوی او بکشاند و خوش به حال کارگرانی که عکسشان در صفحه اول روزنامه چاپ شده، آن هم با "میرحسین". حتما همه آنهایی که امروز عکسشان توی روزنامه چاپ شده ، چند نسخه از آن را می خرند و افتخار ثبت شده خود را توی فامیل پخش می کنند و خوش به حال روزنامه ها که تیرازشان چندتایی بالا رفته است امروز. و خوش بحال من که می توانم افتخار کنم آن خبر را من تنظیم کرده ام. آری خوش بحال ما مانکن هایی که مفت و مجانی برای شوی بزرگ دموکراسی کار می کنیم.

۸ شب : قرار است مراسم ختمی را پوشش دهم هنوز  شروع نشده است از کسی آدرس پارک شهر را می پرسم می گوید : "برای چی می خوای بری اونجا؟" می گویم: "برای قدم زدن برای استراحت"، نیشش باز می شود :" که میری برای قدم زدن؟" می گویم:" آره"، نیشش تا بناگوش باز می شود،  صدایش کلفت می شود و صورتش زشت می شود: "آقاجان اونجا پر از ابنه ای هست، اونجا الان بری همه جا پر از کونه، هم هم جنس بازای تهران الن اونجان."

۸/۳۰ شب: زانوهایم درد می کند بدنم سست است خسته ام تصمیم گرفته ام در اولین فرصت بروم بیمارستان اما کدام پیش دکتر؟ نمی دانم.  چشم پزشک؟ دندان پزشک؟ اورولوژیست؟ مغز و اعصاب؟ قلب ؟ یا ... . یا اصلا چرا بیمارستان، شاید هم تیمارستان و مرکز توان بخشی؟ نمی دانم قبل از همه اینها وارد یک طباخی می شوم تا کله پاچه بخورم. پدرم همیشه کله پاچه می خرید می گفت برای استوخان خوب است و مادرم همیشه مخالفت می کرد می گفت با مزاج من سازگار نیست.
این اولین بار است تنهایی می روم طباخی، روی دیوار تنها یک تکه کاغذ الصاق شده ، متنی که با قلم نستعلیق روی آن نوشته اند ، مرا به وجود یک هارمونی تراژیک در سطح کشور مطمئن می کند: "این طباخی طبق وصیت حاج فلانی، ۲۷ سال است سود حاصله خود را در اختیار مستمندان قرار می دهد باتوجه به تایید نیروی انتظامی تقاضا می شود ما را در ادامه این کار ارزشمند یاری فرمایید."

۹ شب: وارد حسینیه می شوم یکی با سوز و ناله چنان مصیبت می خواند که گویا مادر خودش همین الان مرده است او را می شناسم مداح معروفی است چند سال پیش برای یک "مراسم جشن و سرور" دعوت کردیم آمد ۲۰ دقیقه خواند و یک پاکت گرفت توی پاکت دو تا تراول ۵۰ هزار تومانی بود. یاد فیلم "چند میگری گریه کنی" افتادم و یاد خیلی چیزهای دیگر.
حسینیه بزرگ است اما مجری مراسم چندبار از مردم در حواست می کند، جلوتر و جمع تر بنشینند تا برای تازه واردین جا شود. تعجب می کنم من در جلسات بسیار مهمتری بوده ام جلساتی به مراتب معنوی تر با سخنران های بزرگ و اندیشمند و مدعوین "صاحب نفوذ" اما، این شلوغی را تجربه نکرده بودم. سخنران مراسم تاکید کرد که حتما امسال ایام فاطمیه مانند ایام محرم و روز عاشورا برگزار شود و هیئت ها رسما بریزند توی خیابان و به سر و سینه خود بزنند.

۱۰ شب: سخنران مصیبت کربلا را می خواند و از منبر وعظ پایین می آید مجری اعلام می کند آقایان جهت صرف شام به ... در این لجظه ناگهان جمعیت هماهنگ بلند می شوند به پشت می چرخند و به سمت در خروج هجوم می آورند من بین جمعیتم نزدیک است خفه شوم با خود می گویم چه عجله ای است چرا اینقدر عجله می کنند.
به توصیه همکارم پشت سر جمعیت می روم زیرزمین برای شام آخرین قسمت آخرین ردیف دو تا غذا می گیرم یکی برای خودم و دیگری برای همکارم. تا او بیاید چندین نفر دست به غذای او می برد اما من نمی گذارم این غذا برای همکار من است. همه می خورند هنوز همکارم نیامده است حالا نگه داشتن این یک غذا از نگهبانی موزه لوور هم سخت تر است.
منتظرم همکارم غذایش را تمام کند برویم.  همکار من همیشه غذای خود را تندتند می خورد این چند دقیقه یک فراغت اجباری برایم پیش آمده تا به مردم نگاه کنم. در این چند دقیقه صحنه هایی دیدم که مرا بهت زده کرد.
من فقر را چشیده ام اما هیچوقت تصور نمی کردم روزی برسد که از ته مانده غذای مردم قوت لایموت جمع کنم پدرم نیز هرگز چنین کاری نکرده است اما اینجا در قلب پایتخت ، پشت مجلس شورای اسلامی ، در زیر زمین حسینیه ای معروف این صحنه را دیدم.
۱۴ ، ۱۵ نفر بدون اینکه هم را بشناسند پلاستیک به دست افتاده بودند به جان تک دانه های برنج و تکه های مرغ انها هرچه ته مانده بود جمع می کردند. ابتدا فکر کردم برای پرندگان و ... جمع می کنند اما دیدم یکی از آنها که دور و بر همکارم می پلکید تکه درسته مرغ را از بشقاب همکارم برداشت و انداخت توی پلاستیک کنار برنج های جمع کرده اش. رفتم جلو به همکارم گفتم : "باباجان خودت بخور اینها می برند اینارو حیف و میل می کنند" گفت: " نه اینها خودشون می خورند." باور نکردم. خبرنگار همیشه فضول است رفتم از خود "مرد" پرسیدم: " گفتم اینها را کی می خوره؟" گفت: "خانواده ام!!!!"
مرد دیگر ی یک بطری نوشابه خانواده گرفته بود و نه مانده ها نوشابه ها را جمع می کرد ... . همکارم نگاهی به او کرد و نگاهی به من و نگاهی به آسمان: خدایا شکر ... .

۴ بامداد: اینجا ایران است، سرزمین بی روح، سرزمین بینوایان، هنوز نمی دانم آیا این متن را منتشر می کنم یا می گذارم کنار همه آنهایی که هرگز منتشر نخواهند شد... .

سالانه شوی دمکراسی در این کشور میلیاردها تومان هزینه بر جای می گذارد "مردم" شاه بیت ترانه سرایان این شوی بزرگ هستند. خبرنگاران، قدح بدستان این مجلس بزم اندک قدرتمندانند و سرمایه داران، کامروایان اصلی این بدمستی ها. و خارج از این میخانه ، این مردم فقیر و بدبختند که بی بهره از  این بزم های سیاسی ، خیابان به خیابان در انتظار لقمه های صدقه و خیرات هستند. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

مرزهای ناآرام و تاکید میرحسین بر اجرای اصل 15 قانون اساسی

 باید دانست آیا نخست وزیر دیروز و رییس جمهور آینده می خواهد و اگر می خواهد می تواند آزادی های فرهنگی ، آموزشی ، اجتماعی، سیاسی و دریک کلمه آزادی های مدنی تصریح شده در اصل 15 قانون اساسی را در استان های اردبیل، آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی ، زنجان، قزوین، خوزستان، سیستان و بلوچستان، کردستان و خراسان شمالی اعمال کند؟

 

شاید بتوان از چالشهای قومی سرزمین کثیرالمله ایران به عنوان یکی از بزرگترین مشکلات معاصر کشور یاد کرد. مطالبات بحق مردم در آذربایجان ، خوزستان، سیستان و بلوچستان ، کردستان ، ترکمن صحرا  " پیرامون" را در برابر "مرکز"  قرار داده است. ین مطالبات البته نه زائیده زیاده خواهی بلکه ریشه در رفتار نادرست مرکز دارد. رفتار فرادستی با اقوام و نگاه امنیتی به مطالبات انسانی آنان  ایران را با چالشی بزرگ مواجه کرده است و موسوی به عنوان یکی از مدیران ارشد نظام به خطر چنین چالشی واقف است.

میرحسین را شاید بتواند کنشگر مرزهای بحرانی نظام دانست. او برخلاف دیگران که چالشهای ملی را تنها در جلسات امنیتی بازخوانی می کنند. در سخنرانی های عمومی خود به کندوکاو این بحران ها می پردازد و آنها را از برند امنیتی سخارج کرده و به آنها هویت فرهنگی می بخشد.

میرحسین به صراحت اعلام می کند که ایران متعلق به همه ملت است او از توزیع عادلانه امکانات حرف  بمی زند و بخش بزرگی از مطالبات اقوام را بحق می داند او می گوید: مهمترين محوري كه در تمام قوانين، بيانيه‌ها و اساس‌نامه‌هاي حقوق بشري تكيه مي‌شود، "برابري" است؛ چه به لحاظ جنسيت و جمعيت و چه از نظر قوميت و نژاد كه همگي در راستاي كرامت انساني مي‌باشد. او صل 15 قانون اساسی را که پیش از این تنها در بیانیه های فعالان قومی و ملی به ضرورت اجرای آن اصرار می شد، از اصول لازم الاجرایی می داند که می تواند گره گشای مشکلات زیادی باشد.. این اصل تا پیش از این گویا به مثابه یک خط قرمز هرگز مورد توجه قرار نمی گرفت.

اگر چه صرف طرح اصل 15 اهمیت فراوانی دارد اما چند و چون اجرای آن مهم تر است. باید دانست آیا نخست وزیر دیروز و رییس جمهور آینده می خواهد و اگر می خواهد می تواند آزادی های فرهنگی ، آموزشی ، اجتماعی، سیاسی و دریک کلمه آزادی های مدنی تصریح شده در اصل 15 قانون اساسی را در استان های اردبیل  ، آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی ، زنجان، قزوین، خوزستان، سیستان و بلوچستان، کردستان و خراسان شمالی اعمال کند؟ آیا ایرانیان غیر فارس زبان می توانند به همت رییس جمهوری که قانون را شعار و سرلوحه خود قرار داده، به حقوق بشری ، شرعی و قانونی خود برسند؟ آیا کودکان ایران زمین در "پیرامون" خواهند توانست همراه آموزش زبان زبان شیرین فارسی که زبان رسمی کشور نیز هست، به فراگیری زبان مادری خود بپردازند؟ آیا اندک مساعی جوانان این مناطق در راه آموزش و حفظ زبان و فرهنگ خود دیگر جرم پنداشته نخواهد شد؟ آیا دستان پرتوان و ذهن زیبای فرزند آذربایجان ، ایران را از این آزمون سخت عبور خواهد داد؟  آزمونی که نخبگان شوروی و یوگسلاوی نتوانستند از عهده آن برآیند.

سخنان میرحسین نشان می دهد که او به آینده ایران علاقمند است او می خواهد این نقشه همچنان گربه ای بماند او بر این باور است که مشکلات ناشی از پراکندگی قومیتی در ایران کثرالمله نه با اعمال رفتارهای سلبی و نگاه امنیتی که با توزیع عادلانه قدرت و اجرای اصول متیقن قانون اساسی است که اگر غیر از این باشد ایران در خطر بحران بزرگ تجزیه قرار می گیرد خطری که اگر چهره بگشاید نه مهر و محبت میرحسین ها می تواند کاری از پیش ببرد و نه قهر و خشونت میرغضب ها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

امید آذربایجان به فرزند خامنه

اگر واقعا می خواهید تبریز سر ایران بماند
شهر مشروطه  را از خفقان دربیاورید
و به فضای امنیتی و پلیسی تبریز پایان بدهید

میرحسین موسوی خامنه ای در انتهای جلسه دیدار با جمعی از آذربایجانی های مقیم تهران به کاغذ یادداشتی که در دست خود داشت اشاره کرد و در حالی که صحبت‌های پایانی خود را به زبان ترکی بیان می کرد، گفت: یکی از دوستان گفته که کمی هم ترکی حرف بزن؛ من ترکی بلد هستم. در سال 1331 در سن حدودا 12 سالگی از تبریز آمده‌ام و این امر با ملی شدن صنعت نفت و مسایل مربوط به دکتر مصدق و آیت‌الله کاشانی و مشکلات مربوط به آن، همزمان بود و آن فضاها و ماجراها را به خاطر دارم.

وی با اشاره به آشنایی خود با زبان ترکی و مطالعه در این زمینه اظهار کرد: باید بیشتر تمرین کنم تا در شهرهایی مثل تبریز و اردبیل بتوانم راحت‌تر به این زبان صحبت کنم.

عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام، زبان را یک پدیده زنده توصیف کرد و افزود: به نظر من زبان یک پدیده و خارج از مسایل آمرانه است و نمی‌توان این پدیده زنده را عوض کرد یا از بین برد. این زبان، قدمت، ادبیات و فرهنگی دارد و تک تک واژه‌ها به اسطوره‌های گذشته اشاره می‌کند که در زبان‌های دیگر نمی‌توان پیدا کرد.

موسوی ادامه داد: به عنوان مثال اگر شعر حیدر بابای مرحوم شهریار به خوبی ترجمه شود هرکس این شعر را بخواند به لطافت آن پی می‌برد. همه زبان‌ها این ظرفیت را دارند، مخصوصا زبان‌های دارای وسعت و قدمت.به همین دلیل من به این زبان علاقه دارم.

وی در پایان گفت:  البته همه زبان‌ها چنین ظرفیتی دارند و ما نباید فکر کنیم این‌گونه زبان‌ها تهدید هستند بلکه فرصت و ذخیره برای ما به شمار می‌آیند.

 ***

جناب موسوی! امیدوارم فردا که آمدی این سخن خود را فراموش نکنی. اگر به هم وطنان خود اجازه دهی به زبان خود بنگارند و ارزش های بی بدیل فرهنگی خود را حفظ کنند، نقشه ایران همچنان گربه ای شکل می ماند.

موسوی عزیز! این روزها در لابلای تمام مباحث داغی که در خصوص امکان پیروزی شما بر زبان مردم می چرخد، یک مساله خوشایندی دوستانت را دوچندان می کند آنها می گویند رای چندمیلیونی آذربایجان شرقی، غربی، اردبیل و زنجان ( آذربایحان بزرگ تکه تکه شده ) از آن میرحسین است.

میرحسین! آذربایجان اکنون برگ برنده تو و نکته امید همه ایرانیانی است که به امید ایران به تو می اندیشند. اما تو آیا می دانی در این سالهای سکوت بر آذربایجان چه رفته است؟

آذربایجان اگر چه تمام سالهای سکوت تو را در فریادی مظلومانه سپری کرده و هرگز صدای « هل من ناصر » آن، زبان شما را نچرخانده ، اما اینک تو قرار است با رای بالای آذربایجان بر دیگران پیشی بگیری.

موسوی عزیز! تو در سخنان خود به قدمت، ادبیات و فرهنگ منحصر به فرد آذربایجان اشاره کرده ای و گفته ای زبان امری آمرانه نیست. اما می دانی که سالهاست نسل کشی فرهنگی عظیمی در آذربایجان که سر ایران است، جریان دارد. تو می توانی جلوی این نسل کشی را بگیری.

آذربایجان مهد آزادگان است سرزمین ستارخان، محمدخیابانی، ثقة الاسلام تبریزی، مهدی باکری؛ سکوی معراج ستاره های دین و علم است وطن شیخ محمودشبستری، علامه های سه گانه جعفری، امینی و طباطبایی؛ و محل تولد بزرگان انقلاب بازرگان ، آیت الله خامنه ای و مهندس موسوی.

جناب موسوی! از قتل عام ۲۵۰۰۰ نفر از هم زبانهایت در آذر ۱۳۲۵ هیچ نمی گویم چه به ظاهر قاتلان در انقلاب ۵۷ به سزای اعمال خود رسیدند اما از تراژدی غم انگیز خرداد ۸۵ را نمی توانم سخن نگویم گویا اندیشه قاتلان آذربایجان هنوز در سینه نظام جمهوری اسلامی که شما آن را مقدس می پندارید، نفس می کشد.

آذربایجان داغدار داغ بزرگی است همین سه سال پیش صاحبان قدرت مرکزی، بر روی مردم بی دفاع آذربایجان آتش گشودند تنها گناهشان اعتراض به تحقیر زبان مادری شان در روزنامه دولتی ایران بود.

جوانان سرزمین من اکنون از ترس شکنجه، نمی توانند به زبان خود بنویسند آنان اگر از حق بشری خود دفاع کنند باید در انتظار میله های زندان باشند. میله هایی که حافظ و ثبت کننده درد فرزندان آذربایجان هستند. 

میرحسن! آذربایجان به دلجویی تو نیاز دارد نه بخاطر اینکه تو به رأی آن نیاز داری بلکه به این خاطر که آذربایجان وطن توست مگر نه این است که محمد(ص) می گوید: حب الوطن من الایمان. مگر نه این است  هم سنگرت خاتمی به دوست داشتن اردکان می بالد. تو هم می توانی با افتخار بگویی : من آذربایجان را دوست دارم.

آقای موسوی ! نیک می دانی که باروت آذربایجان منفجر شده است دیگر نمی توان با شعار و عوامفریبی تبریز را مهار کرد. اگر واقعا می خواهید تبریز سر ایران بماند تبریز را از خفقان دربیاورید و به فضای امنیتی و پلیسی شهر مشروطه پایان بدهید.

و سخنی با نزدیکان موسوی!

اگر آذربایجان را تنها به خاطر رای مردمش می خواهید بدانید که دیگر سکه فریب در آذربایجان اعتبار ندارد. شما باید حقوق حقه آذربایجان را به رسمیت بشناسید نباید آذربایجانی ها را به رگبار تحقیر و تبعیض ببندید. آنان حق دارند به زبان مادری شان بنویسید حق ندارند؟! فرزندان آذربایجان باید زبان مادرشان را یاد بگیرند، نباید یاد بگیرند؟

حقیقت این است که شما در تمام این سالها آذربایجان را بیاکوت کرده اید. شما در رسانه هایتان هرگز از حقوق آذربایجان ننوشته اید اخبار آن را منتشر نکرده اید شما را بخدا! آذربایجان بیگانه نیست آذربایجان سر این کشور است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

نتایج یک نظرسنجی: روحانیان خطرناک تر از نظامیان

حالا که نیروهای مذهبی اینچنین ورود روحانیون به سیاست را زیان بار می دانند،
سنجش افکار نیروهای مدرن پیشکش

نویسنده وبلاگ مدرسه ما در حاشیه وبلاگ خود نظرسنجی جالبی را در معرض رای و نظر قرار داده است. او از خوانندگان خود خواسته است بگویند که ورود کدام دسته از بین ۵ دسته سرمایه سالاران، نظامیان، روحانیان، هنرمندان و ورزشکاران و متخصصان غیر سیاسی به سیاست مضرات بیش‌تری به همراه دارد؟

از آنجا که با توجه به مطالب این دانش آموخته مدرسه عالی شهید مطهری ، خوانندگان وبلاگ نه نیروهای مردن و سکولار و لائیک که مشخصا افرادی مذهبی و داری مقیدات دینی هستند، انتظار می رود پاسخ به گزینه ۳ یعنی روحانیون و علمای دینی در صدر نظرسنجی نباشد. اما نتیاج نظرسنجی درست برعکس آن است.

نظرسنجی

از مجموعه ۱۰۱۶ شرکت کننده ۵۰۳ نفر گفته اند ورود روحانیون و علمای دینی به سیاست بیشترین مضرات را دارد یعنی ۵/۴۹ درصد. این در حالی است که ورود نظامیان با ۱۴۴نفر ۱/۱۴ درصد از پاسخ ها را به خود اختصاص داده است. این به بدان معناست که خوانندگان مذهبی وبلاگ یک طلبه، مضرات حضور روحانیان در سیاست را بیش از حضور نظامیان می دانند.

با این توصیف اگر این نظرسنجی مثلا در سایت پربیننده بی بی سی در معرض نظر قرار داده می شد چه اتفاقی می افتاد؟ اگر نیروهای مذهبی اینچنین مضرات ورود روحانیون به سیاست سنجیده اند نتیجه پیمایش نظرات نیروهای مدرن و افکار عمومی که با همه وجود از دین می گریزند، از همین الان روشن است.

پی نوشت: شاید هرگز ننویسم اینجا! نمی دانم چه فرادیی در انتظار هست... .

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

87 رفت، 88 آمد

87 برای من سال زایش های مکرر بود زایش های مبارکی که برای هر کدام بسی رنج برده ام. اگر چه درد زاهو گونه این زایش ها کمرم را خم کرد و آه از نهادم برآورد اما ارزشمندی آنها چنان است که روشنی بخش فردایم خواهند شد.

اردیبهشت 87 بعد از 26 ماه دربدری در خیابان و پارک لاله و پانسیون و آموزشگاه الفبا و ... اندک اندوخته ام را جمع کردم و توانستم همراه هم اتاقی سال نخست دانشگاه، آپارتمان پنجاه متری اجاره کنم. این کار کوچک برای کسی که زیر برف و باران تا 11 شب در خیابان قدم می زد، موفقیت بزرگی است.

اردیبهشت 87 بازداشت شدم آنها مامور امنیتی نبودند و مرا بخاطر آزادیخواهی دستگیر نکرده بودند کسانی که مرا بازداشت کردند عقده ای های نیروی انتظامی بودند به جرم سخن گفتن با یک زن پرده دریدند و آبرو بردند.

اردیبهشت 87 بدون آمادگی در اوج ترافیک کاری و به حکم توصیه دوستان سر جلسه آزمونی نشستم که 4 ماه بعد مرا سر کلاس کارشناسی ارشد دانشگاه علوم و تحقیقات نشاند اگر چه بعد از ورود بر سرم کوفتم اما علوم انسانی در این سرزمین چیزی جز خزعبلات فرومایگان نیست باید خود بخوانی ... .

خرداد 87 ترم نخست دوره معتبر روزنامه نگاری مرکز تحقیقات و توسعه رسانه ها را تمام کردم دوره ای که حداقل دو سال متوالی برای گذراندن آن برنامه ریزی می کردم اما مقدر نمی شد. اگر چه آنچه در این ترم بنام دروس تخصصی تحویلمان دادند آنچنان مایه نداشت اما راه را برای ترم دوم باز کرد ترمی که انصافا از برخی اساتید " چیز" یادگرفتم " چیز" هایی که واقعا به کارم آمد. از این دوره علاوه بر مواد درسی چیزهای دیگری آموختم که در مطلبی جداگانه به آن خواهم پرداخت.

تابستان 87 را صرف امری به تمام معنا بیهوده کردم با گروهی که خود را منتسب به "فرهیختگان" و " اصحاب اندیشه" می دانستند پروژه ای فکری را آغاز کردیم قرار بود در قالب یک نشریه راهبردی حلقه مطالعات تئوریک راه بیاندازیم. این کار مثل همه کارهای گروهی ایران زمین، به نتیجه نرسید از فردای جلسه آغازین تنها ماندم.

اگر چه روزهای داغ تابستان اینگونه فدای سربه هوایی و بدقولی های فراوان دوستان شد اما معلم خصوصی عکاسی خبری دری دیگر از دنیای رسانه و هنر را برایم  گشود.

مهر 87 بعد از چهار سال دوری از مدرسه به دانشگاه بازگشتم. بازگشت به مهر برایم ارزشمند بود. حضور در محضر انسان بزرگی همچون دکتر عالم زاده غنیمت بزرگی بود که تجربه کردن آن شانس بزرگی می طلبد. در دنیای کثیف کنونی افراد اندکی همچون استاد بزرگ تاریخ فرهنگ و هنر چراغ به دست یه تاریکخانه جهان ناآرام نورمی افشانند.

آبان و آذر را در تب و تاب خواستگاری سپری کردم. با پاسخ مثبت خانواده خانم، سنتی ترین و ساده ترین ازدواج ممکن در 29 آذر شکل گرفت و خانمی خوب با مهریه ای بسیار ناچیز بر سر سفره عقد نشست و با من همراه شد. اگر چه فاصله جغرافیایی محل تحصیل ایشان با تهران دوری رقت انگیزی را بر ما تحمیل کرده اما خیلی ها از جمله مادرم به آینده این ازدواج خوشبین هستند.

زمستان 87 یصورت جدی و حرفه ای وارد فضای رسانه ای شدم. همین دو هفته پیش چندتا مصاحبه تفصیلی انجام دادم یادداشت های خوبی نوشتم یکی دو گزارش خوب هم کار کردم. تلاش دارم سال بعد در این حوزه به قله مورد نظرم برسم اگر چه تحدید آزادی بیان در این کشور،  آشفتگی فضای رسانه ای و باندبازی ها و مافیای موجود در رسانه ها پیشرفت در این عرصه را مورچه ای کرده است.

روزها و لحظه های سال 87 برایم بسیار سخت گذشت در اضطراب، بی خوابی، خستگی، فشردگی کار. حصیلاتم دوبله بود در دو رشته تحصیل می کردم. در دو مکان متفاوت کار خبری می کردم و در دو عرصه اجتماعی همزمان فعال بودم. تن خسته ام را به زور از خیابان ها به خانه می رساندم و می خوابیدم.

در طول دوران زندگی ام در تمام رویاپردازی هایم ، هرگز تصور نمی کردم حتی روزهای زیبای دوران نامزدی را از همسرم دور باشم اما تقدیر بدتر از این بود من روزهای خوش پایان سال ، چهارشنبه سوری و لحظه تحویل را در کنار خانواده ام نبودم. به حکم ضرورت کاری ام چند روزی در یکی از بیمارستان های پایتخت مستقر بودم. در طول عمرم هیچ شبی را در بیمارستان سپری نکرده بودم دیدن بی تابی بیماران و سراسیمه گی همراهان برایم عبرت آموز است. تصمیم دارم باشگاه بروم تا هرگز به بیمارستان نیایم.

88 را در اوج خستگی و ترافیک کاری ضروع می کنم. ۸۸ برای من سال سختی خواهد بود امسال ایان نامه ام را با بررسی انتقادی اندیشه های ادوارد سعید دفاع می کنم دو تا مقاله پژوهشی می نویسم تافل می خوانم آزمون دکتری می دهم و تحصیلاتم را در رشته متفاوت دیگری نیز آغاز می کنم و البته کماکان با کار سخت و پراضطراب رسانه و با نگارش یادداشت و خبر و گزارش ارتزاق خواهم کرد.

۸۸ برای وطن من تعیین کننده است اگر چه با کنار کشیدن خاتمی ، به دموکراسی جفا شد، اگر چه از میرحسین انتظار دموراسی و آزادی نیست، اگر چه احمدی نژادیسم ایران را در چنبره خود دارد، اگر چه امیدی نیست... ، اما در انتخابات به سود میرحسین به امید اندکی " تلطیف " شرکت خواهم کرد و به تبلیغ آخرین نخست وزیر خواهم پرداخت.

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

پاشنه آشیل خاتمی؛ احمدی نژادیسم

بعید نیست اگر احمدی نزاد بیاید جامعه را برای خطاهای بزرگ با خود همراه کند.
خطاهایی همچون جنگ با نام جهاد مقدس، رییس جمهوری مادم العمر بنام حکومت اسلامی،
تغییر قانون اساسی بنام توسعه و انقلاب دوم فرهنگی بنام اصلاح دینی.

پاشنه آشیل خاتمی نه انشقاق ساختارمند اصلاح طلبان و نه شانتاژبازی های کیهانیان که ناتوانی در ارائه برنامه شفاف اقتصادی به مردم است. یاران خاتمی باید استراتژی مشخصی را در برابر مانورهای تبلیغاتی مکرر احمدی نژاد، ارائه نمایند. آنچه این روزها از زبان و رفتار پاستورنشینان شنیده و دیده می شود، حکایت از خیزش عظیم احمدی نژادی ها برای تبلیغات ریشه ای دارد. تبلیغاتی که فراتر از انتخابات ریاست جمهوری را هدف قرار داده است و جاودانگی یک جریان می اندیشد.

آنان به خلاقیت بی نظیر تبلیغاتی دست یافته اند تمرکز بر روی اوضاع اسفبار معیشتی مردم که خود خالق درصد بزرگی از آن هستند، به نکته قوت آنان بدل شده است. حتی اگر پافشاری بر تصویب و اجرایی کردن طرح تحول اقتصادی به نتیجه نرسد، افزایش 35 درصدی حقوق کارمندان و تصویب اعتبار 20 میلیاردی کمسوین تلفیق می تواند بخش بزرگی از آرای طبقه متوسط را به نفع احمدی نژاد تغییر دهد.

احمدی نژادیسم اگر بر فلب مردم حکم نراند نبض جیب مردم را در اختیار دارد بخش قابل توجهی از ایرانیان اکنون روی همین درصدهای افزایشی حقوق و کاهش سود تسهیلات خیره شده اند و آن را برای زندگی و آینده خود مهم و حیاتی می دانند.

مردم " پول نفت بر سر سفره " را بیشتر از شعار زیبای دموکراسی می فهمند. یاران خاتمی این بار نه با صف آرایی انصار حزب الله و سناریوهای رنگین عصر عاشورا که با پوپولیسم روبرو هستند. کار سخت تبلیغ دموکراسی ایرانی آنجا سخت می شود که باید بخاطر مردم، با باورهای نادرست مردم مبارزه کرد.

تاثیر احمدی نژادیسم بر فرهنگ سیاسی جامعه چنان بود که "مردم" را در برابر " مردم " قرار داد. فریب کار خود را کرده است. توزیع نقدی پول الگوی خلافت سده های میانه را ذهن انسان تداعی می کند. سده هایی که تقسیم نقدی درآمدها بر اساس خواست و میل خلیفه بود. خلیفه هر اندازه که می خواست به مردم می پرداخت و مردم ولی نعمت و جیره خوار خود می ساخت..

فقر اگر در تضاد با فضیلت نباشد در برابر آن هست. شکم های خالی نمی توانند در پی کسب فضیلت افلاطونی باشند. امروز ایرانی آنقدر نیازمند است که شعار زیبای آزادی و دموکراسی را فراموش کرده است. بحران بزرگ اقتصادی ایران را در می نوردد تنها کسانی می توانند در میانه این گرداب زمام امور را در دست بگیرند که ذهن مردم را به عبور از این بحران رهنمون سازند.

احمدی نژادیسم تنها یک واژه ساده نیست یک مکتب است مکتبی که فراسوی پوپولیسم حرکت می کند مکتبی که در اوج ستمکاری باز مردم را می فریبد و با خود همراه می سازد. احمدی نژادیسم مکتب تحریف تاریخ است و جعل مدرک.  مکتب تضادهای تراژیک، دراین مکتب مردم در ظاهر تکریم می شوند و در باطن تحقیر.

احمدی نژادیسم انسان را ثناگو ، دست به سینه و نیازمند می خواهد. این مکتب مخاطب خود را تا اوج سقوط می برد و آنجا در مرز جنون و سقوط سعی در تظاهر به دادخواهی و یاری رسانی می کند. مردم در این اندیشه "اعداد بدون اعشار " هستند حق اندیشیدن ندارند. باید سر در آخور کرده و به نشخوار "روزی" خود بپردازند.

این مکتب سراسر دروغ و نیرنگ ، مکتب زنجیر نیز هست. در دوران حاکمیت احمدی نژادیسم دورازه بازداشتگاه ها بر روزی تمام ایرانیان دگراندش باز شد. سلول ها خیلی ها را بلعیدند. دستگیری مدام طیف های مختلف دانشجویی، سرکوب خیزش هویت خواهی آذربایجان، تحدید روزنامه نگاران، تهدید دگراندیشان دینی، مقابله با جنبش زنان ... . در این دوران کمتر فعال اجتماعی از بیم دادگاه و بازداشت و زندان در امان ماند.

احمدی نژادیسم بحران را با بحران سازی ، مخالفت را با غوغاسالاری ، اعتراض های مدنی را با پوپولیسم و نقدهای رسانه ای را با پرونده سازی های آشکار و نهان مرتفع می کند. این مکتب بر روشهای مطلقا آنارشیستی با مخالفین خود برخورد می کند بازی سیاسی برای او قاعده مند نیست. او همانند "کشتی کج" همه قوانین اخلاقی را زیر پا می گذارد و تنها به نابودی مخالف می اندیشد.

احمدی نژادیسم پایان غم انگیزی دارد. این مکتب تنها حلقه اندک خود را به بن بست نمی رساند احمدی نژادیسم زمانی مجبور به خودکشی می شود که جامعه را بطور کامل نابود کند. او با فریب کاری جامعه را به اتخاذ تصمیمات غلطی هدایت می کند که سرانجامی جز سقوط ندارد. حمایت جامعه از جنگ نمونه این خودکشی هاست.

بعید نیست اگر احمدی نزاد بیاید جامعه را برای خطاهای بزرگ با خود همراه کند خطاهایی همچون جنگ با نام جهاد مقدس، رییس جمهوری مادم العمر بنام حکومت اسلامی، تغییر قانون اساسی بنام توسعه و انقلاب دوم فرهنگی بنام اصلاح دینی.

اصلاح طلبان هنوز نمی دانند که با "احمدی نژادیسم" روبرو هستند. آنان اگر از کلبه های دنج شمال شهرهای بزرگ ایران پبیرون نیایند و بر بالین مردم خسته از ستم های بی اندازه ننشینند ، هرگز نخواهند توانست بر پوپولیسم فربه شده ایرانی(احمدی نژادیسم) فائق آیند.

اصلاح طلبان باید خیابان های شیک پایتخت را رها کرده و بر جاده های خاکی گام بنهند. باید همایش های بزرگ انتخاباتی این بار نه در اریکه مجلل ایرانیان که در تاریک خانه های فقر و بدبختی برگزار شود. ادبیات شمال شهری باید از گفتمان خاتمی ها خارج شده و ادبیات جامعه متوسط برگزیده شود همان ادبیاتی که احمدی نژاد گزیده است. ادبیات فاخر خاتمی را از مردم دور خواهد کرد چون مردم با ادبیات خنده آور اما موثر احمدی نژاد خو گرفته اند.

هر شناسنامه یک رای. فضیلت در دموکراسی جایی ندارد. رای خشایار دیهیمی، مصطفی ملکیان و عباس عبدی با سرباز صفر پایگاه بسیج شهر کوچک نهاوند، زن خانه دار بی سواد روستای سنقر و طلبه سال نخست حوزه علمیه بناب یکسان است. و منطق احمدی نژادیسم، منطقی که اخلاق و فضیلت نمی شناسد، شناسنامه ها را درو خواهد کرد با زور، فریب، تقلید و یا با تقلب.

پاشنه آشیل خاتمی این بار نه تعزیه خوانی های الله کرم، ده نمکی و فاطمه رجبی که صحنه گردانی های لاریجانی، محصولی و احمدی نژاد است. در این صحنه گردانی یک باره میلیون ها تومان پول نقد در اختیار رییس جمهور قرار داده می شود تا هر طور که خواست بین مردم پخش کند و رای بخرد.

پاک شدن ناگهانی گناهان گلشیفته فراهانی، دوستی با مردم اسراییل، پرتاب ماهواره، راه اندازی نیروگاه اتمی، گفتگو با خانم کلینتون، دعوت از بازیگران هالیوود، راه اندازی روزنامه های میلیاردی، افزایش 35 درصدی حقوق کارمندان و ... از دیگر سکانس های این صحنه گردانی است. سکانس هایی که از فردای انتخابات هرگز تکرار نخواهند شد و جای آن را قحطی، بیماری، فقر، اعتیاد و سرکوب خواهد گرفت.

احمدی نژادیسم در حال تکوین است آمده است برای همیشه بماند این مکتب خیال رفتن ندارد نه در انتخابات دهم و نه در انتخابات یازدهم. این بلای بزرگ تنها زمانی می رود که دیگر جامعه ای بنام ایران نماند و شاید هم تنها زمانی برود که عزمی راسخ برای نابودی آن جزم شود. آن روز شاید خرداد 88 باشد و شاید خرداد 92 و شاید هم هیچ وقت دیگر.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

میلیونر زاغه نشین در ایران فیلم برداری شده است

اگر هفته گذشته دنی بویل جلوی مجلس شورای اسلامی دوربین می کاشت،
 می توانست یکی از لوکیشن های بی نظیر تاریخ سینما را شکار کند،
لوکیشنی که نظیرش در هیچ کجای دیگر شناخته نشده است. 

 

فیلم هندی « میلیونر زاغه نشین » را دیگر نباید "هندی"خواند حتی اگر ژانر فیلم هندی را دنبال کرده باشد. فیلم را که می بینی جدا از زیبایی های بی مانند هنری اش، حسی مرکب از اعتراض و نفرت در اندرون خود می یابی. فقر واژه پرکاربرد و آشنایی است اما تنها کسانی آن را می فهمند که زاغه نشین بوده باشند.

دنی بویل انگلیسی اسکار را مدیون فقر و بیچارگی موجوداتی از جنس انسان در حلبی آبادهای بمبئی است. هالیوود او را بخاطر تصویر شفاف تراژدی غم انگیزی که در زاغه ها جریان دارد، ستود. صحنه های تکان دهنده قتل مادر در برابر فرزندان، کور کردن کودکان ولگرد، سوء استفاده جنسی از دختران بی سرپرست، بی تفاوتی پلیس، وحشی گری ثروتمندان و تکیه بر " شانس " برای رهایی دل آدمی را می رنجاند.

در دروران راهنمایی فیلم ماندگار بچه های طلاق ساخته تهمینه میلانی را که دیدم تا چند روز غصه کودکان فیلم را می خوردم و گاهی گریه می کردم. دست اخر مدیر مدرسه ام گفت: باباجان اون تنها یک فیلم است... . کاش مصائب میلیونر زاغه نشین نیز تنها قصه بود و هیچ رنگی از واقعیت نداشت.

لازم نیست برای دیدن صحنه های واقعی فیلم دنی بویل به حلبی آبادهای بمبئی برویم. اگر کارگردان انگلیسی تهران را برای ساختن شاهکار خود انتخاب می کرد آیا نمی توانست " میلیونر زاغه نشین" را بسازد؟ ایران کنونی ما اگر پتانسیل برای ساختن حتی یک فیلم هالیوودی نداشته باشد، سوژه و فضا کافی برای آفرینش صحنه های میلیونر زاغه نشین را دارد.

اگر هفته گذشته دنی بویل جلوی مجلس شورای اسلامی دوربین می کاشت، می توانست یکی از لوکیشن های بی نظیر تاریخ سینما را شکار کند لوکیشنی که نظیرش در هیچ کجای دیگر شناخته نشده است. آیا می توان صحنه خودسوزی یک مرد بیچاره ایرانی در برابر نمایندگان غمخوار ملت ایران را در فیلم های هالیوود، ترانه های پیگ فلوید و ادبیات مدرن و کلاسیک دنیا یافت؟

چگونه می توان این معادله تراژیک را حل کرد؟ دانشگاهی که ۳۰ سال پیش دیکتاتور از نرس صدای پای دانشجویانش فرو ریخت اکنون به محل خودسوزی دانشجوی بیچاره ای بدل می شود و هم نوعانش در دانشگاه دیگری تمام قد برابر سرنیزه ایستاده اند تا مانع دفن استوخانهای مجهول الهویه کسانی شوند که سالها پیش جوانی خود را فدای آرمانهای بلند خود کردند آرمانهایی که اکنون زیر چکمه های عوام فریب ها خاک می خورد.

آنچه در زاغه های بمبئی جریان دارد در مرکز تهران در انقلاب و بهارستان نیز دیده می شود. از شوش و نعمت آباد و اسلام شهر و قرچک هیچ نمی گویم. از دهات کوچک و بزرگ ایران هیچ نمی گویم. تنها می گویم کاش روشنفکرهای ما بجای تغزل های عاشقانه در کافه های شیک پایتخت سری به دهات ایران می زدند.

شعار نمی دهم اگر روستا را نزیسته اید رنج و محنت حاکم بر روستاهای ایران را در "دهکده پرملال" امین فقیری بخوانید. روستاهای ایران در غرقاب بیکاری، اعتیاد و فقر دست و پا می زنند. دیگر از آن روستاهای رویایی که یادآور قصه های هزار و یک شب بودند، خبری نیست. روستا در ایران امروز یعنی خلاء ، یعنی دوزخ، یعنی جهنم.

فقر در ایران به بازاندیشی فرهنگی نیاز دارد. فقرزدایی کار سیاستمدارن نیست. سیاستمدار نمی تواند فقر را ریشه کند چون با تکیه بر ثروت بالا رفته است. فریب ذات سیاست است. سیاستمدار اگر به فقرا بیاندیشد، گداپروری خواهد کرد. نمی توان از او انتظار فهم دقیق واژه " فقر " را داشت. فقر رمز مادگار و راز جاویدان سیاست است. عدالت و سیاست آشتی ناپذیرند.

فرهنگ اما، تنها ابزار فقرزدایی است. تا زمانی که پارادایم حاکم بر جامعه خانه های دنج شمال شهر شکل می گیرد، نمی توان به گسترش زاغه ها پایان بخشید. تنها قلم نویسندگان و همت کارگزاران فرهنگی می تواند پول را از جیب ثروتمندان به زاغه ها سرازیر کند. اهل فرهنگ باید به صاجبان قدرت و ثروت حقوق بشر را بیاموزد. باید آنها باور کنند که همه انسانها حق دارند بالسویه از زمین و زمان کام بجویند. آنها باید بپذیرند که نه فقر حق راغه نشین ها است و نه ترحم برازنده آنان.

از تماشای فبلم خسته شده ام چشمهای من از سوختن، از سوختن و ساختن، از بی سرانجامی، از عوامفریبی ، از تهمت و  از دروغ می هراسند . من از زاغه می ترسم از حلبی آباد، از ویرانی، از ایرانی.

میلیونر زاغه نشین 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

خاتمی تنهاست

خاتمی دیگر حامیان بزرگی همچون آیت الله سلطانی طباطبایی و آیت الله توسلی را ندارد.
این دو برای خاتمی نقش ابی طالب را داشتند.


این روزها دل نگرانی عجیبی بر وجودم مستولی شده است، دل نگرانم، دل نگران تنهایی خاتمی، اگر چه او را همخوان نگرش و منش خود نمی بینم و در صورت پیروزی اش منتقد سرسخت برنامه هایش خواهم بود؛ اما اکنون که در این بازار سیاه قدرت، شعار اخلاق، آزادی و دموکراسی را تنها اندکی از او می شوم، به تنهایی اش حساس می شوم.

خاتمی تنهاست و این هرگز غلو نیست. یاران دیروز او که برایش لبخند ژکوند می زدند اکنون گرد شیخ دیگری جمع شده اند و اگر هنوز در ظاهر هم  به دشمنانش بدل نشده اند در عوض دشمنان دیروزش گستاخ تر شده اند و او را نوید فرجام تلخ ترور نیز می دهند.

چه کسی می دانست خاتمی دهه آزادی، اینک حتی از سوی یاران آن روزش که در پناه قبای او " خرداد" آفریده و "خرداد" نوشتند، اکنون اینگونه پشت بر او دست به انتشار " خاتمی کشون های" "خرداد" ، "روز" ، "اعتماد ملی" و ... بزنند و پای به پای "کیهان" و "رسالت" و "رجانیوز" هم سخن شریعتمداری ها و رجبی ها و رامین ها شوند!!

خاتمی و یاران اندک او خود بر کم کاری ها و اشتباه های کوچک و بزرگشان اعتراف دارند اما آیا کوبیدن بر طبل همین ناکامی ها و نادیده انگاشتن دستاوردهای بزرگ اصلاحات، زیر تیغ هجمه های بی شمار، جز هم آوایی با مخالفین بی نزاکت خاتمی مفهوم دیگری دارد؟

تنهایی خاتمی دلم را سخت می آزارد. تنهایی او برای من تنهایی مصدق را تداعی می کند. در این خاک آنجا که کسی برای آزادی تلاش می کند و نامش با این واژه غریب گره می خورد گروهی قسم می خورند به هر  نحو ممکن این گره میمون را بازگشاند.

سخن من نه با کیهان نشینان است که این روزها صفحه ویژه خود را برای توهین، تهمت و تخریب خاتمی و کسانش اختصاص داده و نه با پاستور نشینان که همین امروز تنها رسانه خبری خاتمی ا فیلتر کردند، روی سخن با اصلاح طلبانی است که ۱۰ سال از آخور حماسه بزرگ دوم خرداد خوردند و الان به جای ادامه راه، گرد میرحسین و کروبی و نوری حلقه زده اند.

کسانی که این روزها همچون پروانه ای بر شمع سوخته میرحسین می چرخند، خود بهتر می دانند که اگر نامی دارند مدیون "خاتمی" و "یاران خاتمی" هستند. کسانی که خود را کارگزار می نامند و حزب  خود را رها کرده و سر سفره حزب جدیدالتاسیس دیگری، قدرت را به انتظار نشسته اند، باید پاسخ دهند "خاتمی" اعتمادملی را ارتقاء می بخشد یا کسی که با تکیه بر عصای تملق، "اعتمادملی" منتشر می کند؟

و یزدی ها! همان همشهریان خاتمی، آنان باید به سوال بزرگی پاسخ دهند؛ چرا؟ چرا چنین کردند؟ آیا نمی توانستند مانند استان های غرب نشین کشور و مثل سفر قبلی، از احمدی نژاد استقبال کنند؟ چرا یکباره به خیابان آمدند؟  حتما توجیه و توضیح دارد اگر یزد به این ابهام را برظرف نکند برای همیشه " نان به نرخ روز خوری " را بر پیشانی خود خواهند داشت.

غیر از ۳ گروه حزب مشارکت، مجاهدین انقلاب و مجمع روحانیون ، جمع دیگری کمر به حمایت خاتمی نبسته است. این سه گروه اما، با همه تاریخ پرطمطراق خود، در حال حاضر بسیار نحیف و لاغر هستند. این سه گروه که زمانی بلندترین مد آزادی را در ایران بوجود آوردند، اکنون حتی یک نشریه اختصاصی بنام خود در دکه های روزنامه فروشی ندارند.

خاتمی نسبت به سال ۷۶، علاوه بر ریزش حامیان و جری تر شدن دشمنان خود، یک چیز دیگر را از دست داده است. دو تن از بزرگرترین حامی های او که از شاگردان نزدیک امام نیز بودند، اکنون دیگر نیستند. خاتمی دیگر حامیان بزرگی همچون آیت الله سلطانی طباطبایی و آیت الله توسلی را ندارد. این دو برای خاتمی نقش ابی طالب را داشتند.

وب سایت های خبری را مدام چک می کنم تا خبری از مرد تصمیم های ناگزیر بیابم دلم می خواهد تحلیل، یادداشت، مقاله، گزارش و گفتگو بخواند دلم می خواهد وب سایت ها آن مرد را بسرایند تا آزادی را سروده باشند. اما دریغ! وب کمر به شکستن او بسته است. وب سایت ها صف کشیده اند تا لحظه به لحظه قامت بلند او را تیرباران کنند.

دور و بر خاتمی را که می نگرم جز روحانیون لاغر مجمع، مشاوران مشارکتی و جوانان مستسقی آزادی کس دیگری نمی بینم. او و یارانش به شدت تنها هستند. هر چه باشد بخش بزرگی از این تنهایی دل آزار مدیون جاه طلبی بازیگران بی حیای سیاست هست. امید است بخاطر نسلی فرو مانده در دوردست دشت، دست از هوس بازی برداشته و گام از راه کیهان نشینان بازدارند.

 

پی نوشت۱: من نه مشارکتی هستم و نه خاتمی را همچون جوانان ستاد ۸۸ مورد ستایش قرار می دهم. مرزبندی و اختلافی که با خاتمی دارم کم از میرحسین و کروبی و احمدی نژاد نیست. این مطلب را ننوشتم تا خاتمی را بستایم و وبلاگم را به ستاد انتخاباتی او تبدیل کنم. نوشتم تا یادآوری کنم خاتمی هر آنچه باشد از دیگران آزموده تر و کم خطرتر است.

پی نوشت۲: ۲۱ آوریل روز جهانی زبان مادری است. به این مناسبت وبلاگ ترکی را راه اندازی کرده ام. kültür soyqırımı ( ژنوساید فرهنگی ) عنوان پست نخست وبلاگ است.

پی نوشت۳: امشب لذت بردم از بازی بی اندازه زیبای عزت الله انتظامی در فیلم "ستاره می شود" ساخته فریدون جریانی. به همه آنانکه از سیاره رنج کلافه شده اند، فبلم را توصیه می کنم.

پی نوشت۴: گویا عبدالکریم سروش دیشب وارد کشور شده است. آمدنش را در این عصر فترت اندیشه به فال نیک می گیرم. نمی دانم این بار او از چه کسی حمایت خواهد کرد اما به یقین هر که باشد کروبی نخواهد بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

" آزادی " فرزند سقط شده انقلاب

آیا می توان در سرزمین برزیگران خون و عشق،
جز برج بلند آزادی که یادگار طاغوتیان است، تشاتی دیگر از آزادی جست؟

 

بدین وسیله دومین انقلاب مردم ایران ۷۰ سال بعد از انقلاب نخست به سرانجام رسید. انقلابیون تصور می کردند به آنچه پدرانشان سالها در جستجوی آن بودند دست یافته بودند؛ آزادی، سرواژه آرمانی تمام انقلابیون جهان.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

تحول در برابر تحول

آیا اندیشه های رادیکال جوان دهه ۶۰ همچون موهای سفیدش، تغییر یافته است؟
آیا او هنوز در عصر سرمایه داری به اقتصاد توزیعی و کوپنیزم اعتقاد دارد؟

« امید است این جلسه تمرینی باشد تا بزرگترها به حرف کوچکترها گوش دهند ». این عبارت، دیروز در حالی در جمع مسوولان دهه های نخست نظام بر زبان سیدحسن خمینی، نوه رهبر کبیر انقلاب جاری شد که بخش بزرگی از همین ها، اکنون دیگر در کانون قدرت ایران محلی از اعراب ندارند. آنان در یک گردهمایی کم نظیر به دعوت جمعیت موسوم به « توحید و تعاون » ، منتسب به میرحسین موسوی جمع شده بودند تا برای دهه چهارم نظامی که متعلق به خود می دانند، طرحی نو دراندازند.

« زیست مسلمانی بر مبنای عقلانیت جمعی توحیدی » نسخه جوانان رادیکال و مسوولان دهه نخست برای اداره دهه چهارم است. این طرح اگر چه مبهم، کلی، اتنزاعی، ایده ئولوژیک و برآمده از قبرستان اندیشه ها در دهه های التهاب و انقلاب است و زود است که به نقد و تعرض آن پرداخت اما صرف چنین ارائه چنین طرحی در چنین جلسه ای، قیل و قال حضور میرحسین را این بار جدی تر و قابل تامل تر کرده است. قیل و قالی که با سخنان محمد خاتمی در جمع ایلامی ها آغاز و در این نشست اجرائئ شد. میرحسین برای نخستین بار در یک نشست عمومی اینچنین حضور یافت و در کنار رییس جمهور دیروز و بازیگر توانای امروز انتخابات نشست. او اگر چه در برابر سوالات خبرنگاران لب وانگشود اما با میزبانی اش بر جمعی از موثرترین وزنه های در آستانه حذف کامل از عرصه سیاسی، عملا سکوت خود را شکست.


آیا اندیشه های میرحسین همچون رنگ موهایش تغییر یافته است؟

طرح دوباره میرحسین قطعا برای ایجاد تحول سیاسی نیست چه، او نه صبغه فکری و روشنفکری دارد ، نه فیلسوف سیاست است و نه روزنامه نگار. او در این ۲۰ سال جز انتشار یک بیانیه در تجلیل از خاتمی و چند نامه کوتاه سخن دیگری نگفته است. از او انتظار دموکراسی نمی رود. طرح دوباره میرحسین برای ایجاد تحول در عرصه اقتصاد است. تحولی اما بسیار متفاوت با طرح اقتصادی دولت نهم. می گویند او اگر بیاید ایران را از بحران کنونی  عبور می دهد همو که اقتصاد ایران را در جنگی خانمان سوز با لیقت تمام چرخاند. اما آیا او این بار خواهد توانست؟

میرحسین در مقایسه با ۲۰ سال پیش بسیار پیر شده است اما آیا اندیشه های رادیکال جوان خداپرست سوسیالیت دهه ۶۰ همچون موهای سفیدش، تغییر یافته است؟ آیا او هنوز در عصر سرمایه داری به اقتصاد توزیعی و کوپنیزم اعتقاد دارد؟ اجرای اصل ۴۴ ، برنامه های جدی خصوصی سازی، تعامل با فضای لیبرالیستی نظام بین الملل و ... گزینه هایی هستند که نخست وزیر دهه نخست را شاید سر سازگاری با آنها نباشد.

سوای ابهام در اندیشه های میرحسین و چالش پارادوکسیکال آن با فضای فعلی، تنهایی و ناتوانی عرضی او در اجاری راهبردهای خود، دیگر مساله قابل تامل حضور وی هست. او با همه شهرت و محبوبیتش به شدت تنهاست. این قهرمان افسانه ای ۲۰ سال تمام بازی نکرده و واقعا در معادلات پیچیده سیاسی توان بازی ندارد.  او یار ندارد، حزب ندارد، رسانه ندارد، شهرت جهانی ندارد، حامی قدر ندارد، او نه بر حمایت سپاه می تواند دل ببندد و نه بر حمایت دانشگاه. او نه می تواند به روشنفکران اتکا کند و نه به حوزویان. او تنها به به گذشته پرافتخار خود و حمایت بی پون و چرای امام متکی است امامی که دیگر نیست و جای او رقیب سرسخت دوران نخست وزیری اش نشسته است. آیا میرحسین می تواند بدون اینهمه ( اینهمه ای که همه رییسان دولت از بخشی از آنها برخوردار بوده اند ) برنامه های اقتصادی خود را که در حال حاضر برای همگان مبهم است اجرا کند؟ آیا بزرگترهای قوم به یاران کوچک تر رییس جمهور دهه چهارم گوش خواهند داد؟ 

طرح آمدن میرحسین تلاش خاتمی برای گریز از مرکز نیست ( هنوز احتمال حضور سیدخندان می رود ) این طرح تلاشی است برای خروج از آچمز کنونی. شاید خاتمی بتواند ( که به نظر می رسد توانسته است ) با طرح حضور میرحسین آچمز کنونی سیاست داخلی ایران را خنثی کند اما آیا بعد از این مرحله، قرار گرفتن اصلاح طلبان در شرایط تحمیلی پیش رو، آنها را مجبور به تقلید کورکورانه از طرح مبهم زیست مسلمانی نخواهد کرد؟ به یقین بخشی از اصلاحات تقلید کورکورانه را نخواهد پذیرفت و این عدم پذیرش اختلاف و در پی آن، سومین انشقاق بزرگ جبران ناپذیر ( بعد از انشقاق عبدالله نوری ) را در میان اصلاح طلبان پدید خواهد آورد.

به نظر می رسد خاتمی در این فرصت اندک یا باید نامزدی خود را اعلام کند و این قصه موهوم را نسروده، تمام نماید و یا در صورت عدم نامزدی وی، یاران میرحسین به سرعت و به دقت طرح « زیست مسلمانی  » را بدون استفاده از ادبیات انتزاعی ، بصورت کاملا ملموس به سمع ایرانیان برسانند تا با رفع ابهامات، اقبال مردم را به نسخه پیشنهادی شان دز خرداد ۸۸ به ثبت برسانند.

پی نوشت: متن نخست این نوشته را امروز صبح در امتحان پایان ترم مقاله نویسی برای اخذ نمره نوشتم.

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

کابوس احمدی نژاد؛ میرحسین می آید

و نمی توان او را اصوگرا ندانست کدام اصول گرا می تواند در دوئل با رییس جمهور ۲۰ سال پیش نظر مثبت امام را از آن خود سازد؟

خاتمی، مرد محبوب تاریخ سیاسی ایران بازی سنگین ۵ ماهه خود را "برد برد" به سرانجام رساند. او با گفتن "یا من، یا میرحسین" بلاخره تصمیم کبرای خود را اعلام کرد تصمیم کبرایی که اگر اینچین محکم و مشخص اعلام نمی شد، بسیار ناگوار بود. اگر خاتمی نیاید، آمدن میرحسین، مرد بحران بزرگ تاریخ ایران، خبری مسرت آمیز و امیدوار کننده است. او به یقین احمدی نژآد را شکست می دهد و با این کار ایران را از بحران کنونی و از خطر سقوط حتمی نجات می دهد.

آمدن میرحسین یعنی پایان ۲۰ سال تکروی های سیاسی. طرح حضور دوباره مرد خاموش سیاست جز با چراغ سبز صاحبان خانه و کوتاه آمدن رقبای سرسخت او امکان پذیر نبوده است. اقتدارگرایان این بار در اوج سردرگمی بناچار به این باور رسیده اند که برای حفظ نظام تنها یک راه دارند راهی که به خانه نخست وزیر دوران جنگ و مرد مورد اعتماد امام خمینی منتهی می شود.

میرحسین تنها نیست او پشت سر خود قاطبه مطلق اصلاح طلبان را دارد اصلاح طلبان شقه شقه شده ای که حتی خاتمی نیز نمی تواند آنها را دور یک شعار جمع کند. میرحسین را همه می پذیرند همه اصلاح طلبان و بخشی از اصولگرایان و فراتر از آن همه ایران دوستان. برای کسانی که هنوز سرزمین، اعتبار دارد میرحسین تنها گزینه حفظ این اعتبار است.

میرحسین اما تنهاست. او خاتمی نیست که پشت سر خود مجمع روحانیون مبارز، گروه های روشن فکری، حلقه یاران امام و احزاب ریز و درشت اصلاح طلب را دارد و همچون عبدالله نوری نیست که بخش بزرگی از نارضایان فعال درون مرزها مانند ادوار تحکیم و نهضت آزادی در صف مدافعین سرسخت او قرار دارند و مانند کروبی نیست که علاوه بر گوشه چشم های اقتدارگرایان، حزبی نوین و رسانه ای همچون اعتماد ملی را در دست دارد... . او تنهاست تمثال او پشت میز هیچ سیاستمداری نیست. او را هیچ حزبی بر طاقچه نمی نشاند.

میرحسین مثل هیچکس نیست. او با همه مرزبندی دارد. او در هیچ گروهی جا نمی گیرد. نمی توان او را اصلاح طلب ندانست چون از تبار اصلاح طلبان است و نمی توان او را اصوگرا ندانست کدام اصول گرا می تواند در دوئل با رییس جمهور ۲۰ سال پیش نظر مثبت امام را از آن خود سازد؟ او دوست همه سیاستمداران است و اینهمه را یکجا به دوئل فرا می خواند.

میرحسین انگار ذوالیمینین است. نمی توان او را پس زد و نمی توان او را هضم کرد. برای مرد بحرانی نظام دیگر نمی توان هر ۹ روز یک بحران آفرید. پرونده مثبت میرحسین نشان از این دارد که او می تواند ایران را از بحرانی خانمانسوز عبور دهد بدون آنکه ۱۸ تیر کوی دانشگاه تهران، ۱ خرداد آذربایجان، فاجعه قتلهای زنجیره ای و توقیف فله ای مطبوعات و ... تکرار شود.

برخلاف سخن صوابی که قهرمان سازی را غلط می پندارد، این بار ایران به قهرمان نیاز دارد قهرمانی رویین تن که هچ خدنگی از جانب شورای نگهبان، سپاه پاسداران، انصار حزب الله، باندهای مخوف داخل و خارج و ... نتواند او را بر زمین بزند و میرحسین چنین قهرمانی است. او در قامت یک قهرمان افسانه ای همچون سرداران پرافتخار جنگهای بزرگ، پای بر فضای سیاسی ایران می نهد فضایی که مسموم است و جز میرحسین کسی دیگر را یارای تنفس نیست.

و او حتی اگر نتواند قدمی پیش بردارد ( که می تواند ) حداقل جلوی این سقوط آزاد را می گیرد. از میرحسین انتظار نیست این خزان را یکشبه به گلستان تبدیل کند. اما می تواند پاییز را به زمستان برساند زمستانی که بهار را به انتظار می کشد.

و از او انتظار دموکراسی نداریم او نمی تواند فراتر از ساختار حرکت کند. او مرد اصلاحات ساختاری نیست او مرد "تغییر" نیست. او تنها می تواند ایران را از نابودی نجات دهد و تنها برای همین، او مهم است و آمدنش میمون و مبارک.

آمدن میرحسین را نمی توان کوچک انگاشت آمدن او یعنی نابود شدن احمدی نژاد. آمدن او یعنی شکست طلسم اقتدارگرایان، آمدن او یعنی پایان قصیده سرایی صاحبان خانه، آمدن او یعنی بازگشت عقلانیت به عرصه سیاسی ایران، آمدن او یعنی آغاز راه دراز اصلاح و توسعه ... .

 

پی نوشت۱: درباره میرحسین موسوی سایت عصر ایران یادداشت زیبایی دارد: "میرحسین"، مردی که مردم به نام کوچک صدایش می کنند.

پی نوشت۲: کاریکاتور از نیکاهنگ کوثر.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

1370 سال بعد؛ ضرورت افسون زدایی از عاشورا

 این اکثریت ولو شده در خیابان ها اگر به اقلیت اندیشه ورز در حسینیه ارشاد متصل بشوند،
انسان ایرانی می تواند ادعای آبادی و توسعه داشته باشد.

عاشورا در ایران معاصر به رغم همه جنبه های منفی تربیتی و اجتماعی اش، یک بعد بسیار مثبت و  قابل توجه دارد و آن تاثیر بی اندازه اش در غنای عرصه عمومی است. عرصه عمومی در ایران بسیار ضعیف است. ایرانیان غیر از دوران دانشگاه ( دوره کارشناسی ) همدیگر را نمی بینند. ارتباط ایرانی ها با هم تنها و تنها در نهاد خانواده و محل کار خلاصه می شود. به دلیل فضای کاملا ناامن اداری ارتباطات کاری میکانیکی و نه ارگانیکی است. ایرانی امروز از نبود روابط ارگانیکی رنج می برد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

رنجنامه ای از یک اذربایجانی در تبعید


با زمستاني که مي تازد به قتل عام باغ
از گل خشمي که مي رويد در اين گلدان بگو

ابوذر عزيز !‌ متن پر درد و غرقاب احساستو خوندم بارها و بارها خوندم و اشک ريختم ... .
من هم مثل تو، تو شهر و ديار خودم نيستم ... . اصفهانم اباذر عزيز!‌ همون نصف جهاني که اگر تبريز نباشد، در پی دارد ... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

انتقام دولت از حزب کارگزاران

توقیف کارگزاران نه در واکنش به انتشار دو سطر از بیانیه اخیر تحکیم،
که انتقام دولتی ها از طرح دولت وحدت ملی بود.


کارگزاران فدای انتشار دیدگاه های جریان های منتقد دولت شد. این روزنامه اگر چه ارگان حزب کارگزاران بود اما در انتشار بیانیه ها، نظرات و دیدگاه های تحکیمی ها، مشارکتی ها، ادواری ها و "خردادی" ها اغماض نمی کرد. برای مثال در جریانات یکسال اخیر تحکیم، کارگزاران با اتخاذ بی طرفی نسبی به انتشار اخبار، مقالات و بیانیه های دو طرف می پرداخت. پرداختن به اخبار دانشگاه ها و دانشجویان، از مهمترین مباحث این روزنامه بود. گاهی مسائلی در این روزنامه پرداخت می شد که به معنی واقعی کلمه  اختصاصی بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

راز این جنایت (چه کسانی کودکان غزه را می کشند؟)

آنها خون می نوشند و نفت استفراغ می کنند
کشته شدگان در همه چیز مشترکند؛ بی نوا، بی پناه و بی گناه
کشندگان نیز در همه چیز مشترکند، برخوردار، مرفه و جنایتکار

 

امشب کودکان غزه بر اجساد مادران خود بوسه می زنند. این صحنه های تکان دهنده نوش جان افسران ارتش اسرائیل و مجاهدان دلیر حماس!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

انقلاب اخلاقی، تنها راه نجات ایران

 برای رهایی از بلای خانمان سوزی که در چند قدمی آن هستیم تنها یک راه داریم، "انقلابی بمانیم"
ما باید انقلاب کنیم، این بار نه انقلاب سیاسی، نه انقلاب دینی و نه انقلاب مخملی که انقلاب اخلاقی.

انقلاب اخلاقی به تظاهرات میلیونی، به خون بازی و خون ریزی، به تشکیلات زیر زمینی، به مبارزه مسلحانه و ... نیاز ندارد. انقلاب اخلاقی در درون مان اتفاق می افتد. برای این انقلاب هرگز کسی زندان نخواهد رفت. انقلاب اخلاقی تنها راه توسعه ایران است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

این کافه دیگر «نادری» نیست

ترکیب رنگها یک نوع هارمونی مرده تاریخی ایجاد کرده است
اینجا تاریخ سخن می گوید

آسمان تاریک است و هوا سرد و خیابان جمهوری غرق جنب و جوش عصرگاهی آخر پاییز. من به شدت گرسنه ام. باید از میان زوزه ماشین ها، از روبروی مغازه های طلا و چرم و … و از لابلای کله ها و پاهای رهگذران عبور کنم و به «کافه نادری» برسم. قرار است از این کافه نادر گزارشی بنویسم شکم خالی ام را با مغز خالی ترم همراه ساخته ام تا رفع گرسنگی بهانه ای باشد بر مقصود اصلی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

فاتحه ای بر یک پایان

آرزوی کوچک و قشنگ همه سالهای تنهایی ام این بود که
وقتی می خوابم به کسی بگویم: "شب بخیر" و از کسی بشنوم: " شب بخیر"

تمام شد! روزهای تنهایی را می گویم، دوران طولانی مجردی را. تمام شد اما نه به همین سادگی.  دوران لعنتی و نحسی که تنها ۴۸ ساعت تا تمام شدن فاصله دارد، بدجوری جان و جسم مرا فرسود. ۲۹ سال زندگی در تنهایی دل آزار، چنان روح و روانم را مچاله کرد که هیچ لذت بخصوصی بر زندگی ام ثبت نشد. تمام این سالهای پریشانی و یاس، در جستجوی بی سرانجام آرامش سپری شد آرامشی که روزی در اندام شرقی هم نسلان شهرزاده ام می جستمش و روزی دیگر در هیاهوی سیاست و روشنفکری. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

تحدید روزنامه ها و زوال آگاهی در ایران

کسی که دستور توقیف می دهد در واقع مغز مردم را متلاشی می کند.

اگر این سخن امام ربوده شده لبنان را گواه بگیریم که می گوید؛ «مطبوعات محراب آزادی هستند»، باید فهرست بلندبالایی از شهدای محراب آزادیخواهی ایران را تقدیم تاریخ بشر کنیم. کم نیستند روزنامه نگارانی که پای این محراب، خویشتن را قربانی کرده و نهال آگاهی کاشتند. کشتگان این محراب را در بهشت زهرا و در لیست سرخ بنیاد شهید نمی توان یافت چه، آنانکه می روند کار حسینی می کنند و همیشه تاریخ ذکر ذاکرین را پشت سر دارند و آنان که می مانند و کار زینبی می کنند، در لابلای لایه های قدرت گم می شوند. کاخ شیشه ای سیاست، روزنامه نگاران راست قامت را بر نمی تابد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

اگرخاتمی بیاید

آیا به زعم یاران خاتمی،
خاتمی باز می تواند عدد نجومی را در انتخابات آتی برای اصلاح طلبان کسب کند؟


شکیبایی سیاستمدار تنها دلیلی نیست که اعلام آمدن یا نیامدنش را طولانی کرده است، ابهام خاتمی در چرایی، چگونگی و سرانجام حضورش در انتخابات شاید دلیل اصلی این مد بلند سیاسی باشد. سیاستمدار اگر چه جایگاه و نقش تاریخی خود را در شرایط حساس امروزی می شناسد، اما تردیدهای بی اندازه اش در پیروزی و فردای پیروزی، او و یارانش را متوقف کرده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

جفا به دانش

کسی هست جسدی آش و لاش را از خیابان ها جمع کند؟
و روح رنجور و خسته ای را به آسایشگاه بازگرداند؟

ساالها پیش که مدرسه را رها کردم و پشت دار قالی نشستم، مدیر خوب و مشاور مهربان دبیرستانم فاصله ده کیلومتری شهر تا دهکده را پیمودند و آمدند خانه مان تا مرا به مدرسه بازگردانند  اما من قالی را بر نیمکت ترجیح دادم و ماندم تا گره بزنم و از گره هایم دیواری از ابریشم و مینوس بسازم تا بتوانم یک چهاردیواری بسازم تا روح اسیرم و خانواده عزیزم آسایشی داشته باشند. آن زمان تنها ۱۷ سالم بود. آن زمان من کودک کار بودم. آن زمان من ... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

بزرگداشت "خاتمی های تبریز"؟

من به شما حسودی می کنم.
شما برای درس خواندن کارگری نکرده اید.
برای کار جستن از شعارها و آرمانهایتان کوتاه نیامده اید.
برای حفظ فردایتان اندیشه خود را پس القاب نهان نکرده اید.
برای بقای جانتان شخصیت خود را پشت نقاب پنهان نداشته اید.
شما برای خواندن و نوشتن مجبور به آموختن زبانی بیگانه نشده اید.


خاتمی عزیز! به شما حسودی می کنم.
شما از همان ابتدا "بزرگ" زاده شدید در شهر شور و عشق و اندیشه و ایمان، در کویر بی نهایت اردکان و ما از از همان ابتدا "کوچک" زاده شدیم در سرزمین رنج و ظلم و قیام و بی عدالتی، در کوهستانهای پیچ در پیچ آذربایجان.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

سردمه!

خم شده ام همچون ۷۰ سالگی هایم.

این جمله بیت الغزل همیشگی زندگی تحصیلی من بوده است: "اگر اینهمه مشکل داری، چرا درس می خونی؟ خوب نخون!!" در طول دوره های ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان، کارشناسی و کارشناسی ارشد؛ این عبارت مدام توسط دوست و آشنا در گوش من نواخته شده است. از فامیل و هم محل های خوش قلبم گرفته تا معلمان پر مهر ابتدایی و راهنمایی و دبیران دلسوز دبیرستان و اساتید بزرگوارم در دانشگاه، همه و همه، سالهاست در گوش من آیه یاس می خوانند. آنها می گویند؛ نخوان. اما نمی دانند که اگر حرفشان را گوش می کردم الان کارگر بدبخت برج ها و کارخانه های قالیبافی بودم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت   توسط ابوذر آذران 

جهان سرمست پیروزی اوباما

 اوباما اگر یک افغانی زاده بود الان در یک کوره آجرپزی کار می کرد
و شاید هنوز در حسرت یک س.ک.س جان می سپرد!


۷ ماه پیش نوشتم : جهان در دست چوپان زاده ای از نسل بردگان و اینک باراک حسین اوباما فرزند باهوش کنیا مرد پرآوازه جهان و تاریخ دولت - ملتها شده است. من نمی توانم خوشحالی خود را از پیروزی این برده زاده پنهان کنم. من اگر حق رای داشتم به او رای می دادم. پیروزی اوباما قلب مرا خشنود کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

تراژدی کنگو

 انگار ناف خاورمیانه و آفریقا را با ویرانی، فقر، آوارگی، جنگ، خون و ترور بریده اند.

انسان خاورمیانه و آفریقا بعد از قرن ها جنگ و جهاد، به آرامش و آبادی نیاز دارد. او را باید از زنجیر ایده ئولوژی ها رها کرد. وقت آن رسیده است که کودکان در این مناطق به موسیقی گوش دهند و برقصند و بخندند. جنگ و جهاد، قتل و غارت و فتح و افتخار بس است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

ابتذال در طبقه روحانیت

پی نوشت۱: از سر ترس خودسانسوری کرده و متن پست را حذف نمودم. البته هر کسی بخواهد برایش می فرستم .
پی نوشت ۲: نامه ام خطاب به روحانی اداره ام بی ارتباط با قصه حاج آقا گلستانی نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

دهه تصویب دروغ

 دهه ۸۰ دهه سراب آرزوهاست
دهه بی همه چیزی، دهه هرهری مسلکی، دهه هر چه باداباد، دهه قدرت بدون دلیل

دهه "من دلم می خواد" است. دهه "من چون زور دارم هر کاری که دلم می خواهد می کنم"
دهه تصویب دروغ و حاشیه های قوی تر از متن و دهه تبصره های مهم تر از اصل است.
و این دهه دهها سال ادامه خواهد داشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

به مناسبت مقابله وبلاگستان با "فقر" ؛ باز انتشار مقاله "تار و پود؛ عبادت پشت دار قالی"

 

 تقدیم به چشمهایم که در لابلای تار و پود دار قالی جا گذاشته ام

۱۲سال بعد از تولدم در دامنه سهند بزرگ بعد از اینکه خرداد را با امتحان ساعت 10 به نیمه رساندم و گونی مدرسه را همراه کتابهایش همدم زباله های رودخانه همیشه خشک کندوان نمودم، دستهای پینه بسته مادرم را از شدت یونجه و نه ریحان چیدن و پاهای تاول زده پدرم را از عمق مزارع پیاز بر پهنه دروازه دخمه ای تاریک ومرطوب ، ساغر ایمانم و سایبان زنده بودنم انگاشتم و بر نتافانتم. دستهای کوچک 12 ساله ام را توی دستهای بزرگ 60 ساله پدرم گذاشتم و بلافاصله "تویست " شدم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

همه کامنت های یک "سید" سینه چاک احمدی نژاد

 
چگونه باید به اینان فهماند عدالت را، اخلاق را، عشق را، آزادی را، انسان را و حق را؟ 
 
 
چندی است یکی آمده و با " نظرات" و " راهنمایی" های "بزرگوارانه" خود ما را مورد لطف و عنایت بی اندازه خویش قرار می دهد. ضمن تشکر از این "سید اولاد پیامبر" جهت تنویر افکار عمومی تمام کامنت های این اندیشمند طرفدار جناب آقای دکتر احمدی نژاد را در پستی مستقل منتشر می کنم. باشد که از آراء حکیمانه این "برادر" بیش از پیش مستفیذ گشته و موجبات مغفرت الهی مهیا بشویم.
همه کامنت های این هوادار سینه چاک رییس اندبشمند و معنوی دولت نهم تقدیم خوانندگان وبلاگ:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

حسین قصه ما آزاد شد

دریغ! الان کسی را ندارم تا این بار شماره حسین را از او بگیرم،
زنگ بزنم و آزادی اش را تبریک بگویم.


اولوس، نشریه دانشجویان ترک دانشگاه تهران است به مدیر مسوولی حسین حیدری. همان حسین حیدری که چهارشنبه ۲۰ شهریور همراه ۲۰ نفر دیگر سر سفره افطار بر سر دفاع از هویت خود دستگیر شد. حسین قصه ما دیروز ۱۷ مهر بعد از ۴ هفته میهمانی در اوین آزاد شد. آزادی اش را صمیمانه تبریک می گویم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

روز جهانی کودک بایکوت شد

 امروز چند نفر از کودک نوشتند و روز جهانی او را تبریک گفتند؟
چرا در برابر کودکان
خفه می شوید؟ 
از احمدی نژادی ها می ترسید یا از سعید امامی ها؟
از سردبیر می ترسید یا از ممیزی صفارهرندی؟
از حسین شریعتمداری می ترسید یا از عالیجنابان سرخ پوش؟


وضعیت حقوق بشر در ایران در فجیع ترین وضع ممکن قرار دارد. انسان در ایران امروز در مرز نابودی کامل قرار داد. ایران جنگل وحشتناک و تاریک پر از خطر شده است تنها کسانی می توانند بقا داشته باشند که زور بیشتری دارند. زنان ضعیف هستند پس نابود می شوند، پیران ضعیف هستند پس نابود می شوند، بیماران ضعیف هستند پس نابود می شوند، فقیران ضعیف هستند پس نابود می شوند، معتادان ضعیف هستند پس نابود می شوند، معلولان ضعیف هستند پس نابود می شوند و ... و کودکان ضعیف هستند پس نابود می شوند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

پایان گلشیفته، آغاز گلشیفته

کاش خویشتن داری می کرد
و همچنان آن شال لعنتی را بر سر نگه می داشت


اگر این عکسها واقعی باشند( که هستند ) باید عمر سینمایی گلشیفته فراهانی در داخل مرزهای ایران تمام شده تلقی گردد. دیگر تصویر زیبای این ستاره کم نظیر بر پرده سینماهای ایران الصاق نخواهد شد. این عکسها گلشیفته را در ایران نابود خواهد کرد. دیگر هیچ کارگردانی او را بازی نخواهد داد. ایران اسلامی هرگز گلشیفته را تحمل نخواهد کرد او به تاریخ سینمای ایران پیوست. او تمام شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

این بانوی آزاد

  بانو هنوز خیلی جوان است.
.

بازخوانی مسیر حرکت مسیح از دهات شمال ایران تا دفاتر تحریریه بهترین روزنامه ها و خبرگزاریهای پایتخت، دلیل ستایش مسیح را روشن می کند. این بانوی زرنگ چابکی که الان در گرانترین شهر اروپا کتاب منتشر می کند در ویلاهای شیک شمال تهران بزرگ نشده و داداش مهندس، آبجی دکتر، مامان معلم و بابای حاج آقا پشت سر خود نداشته، او با تکیه بر دست های دخترانه خود راه دراز "شدن" را شروع کرده و بعد از "دویدن" ها و "پایکوبی" های فراوان در این جایگاه ایستاده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

این نقشه گربه ای شکل

تو بر کدامین ساز می رقصی
و ناز کدامین ارباب را می کشی
و بر شاخ کدامین کتابسوز تاریخ جدید ایستاده ای؟


پیمان عارفی اسکویی گفته است دانشجویان دانشگاه تبریز تجزیه طلب هستند. باید بگویم در مرام هیچ کدام از فعالین موثر آذربایجان "تجزیه طلبی" نیست. یکبار خود پیمان در یکی از خودشیرینی های خود چنین اظهار داشت: " من به عنوان کسی که تاریخ مشروطه را کامل خوانده ام قاظعانه می گویم پیشه وری هم تجزیه طلب نبوده است" آقای عارف عقل کل! اگر تو اعتقاد داری پیشه وری در آن دوران جدایی ممالک تجزیه طلب نبوده (که نبوده) پس چگونه ادعا می کنی دانشجویان آزادیخواه تبریز در فضایی اینچنین منزجر از تجزیه، جدایی طلب باشند؟ آقا! حواست هست؟ می دانی چه کسانی را به چه چیزی متهم می کنی؟ و چه کسانی را به چیزی تشویق می کنی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

لعنت بر جنگ، لعنت بر ایدئولوژی

برادر! تو رفته ای آزاد و استوار و پرافتخار
و من مانده ام اسیر و حقیر و فقیر و ضعیف و افتاده و برخاک!

تو جنگیدی، خونه خراب کردی و عاقبت خونه خرابت کردند. تو رفتی و من ماندم زیر آوار زلزله بزرگ ۸ ساله! ۲۰ سال است این آوار لحظه به لحظه بر سر من خالی می شود هر روز با کلنگ و بولدزر یک ناجی ناشی! ناجی که چه بگویم دروغگو، شیاد، سیاستمدار، دزد ... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

گرفتارم!

دریغ از یک چای تلخ با یک موجود... .


پی نوشت:
زندگی در شهر عجیب خسته ام می کند. این روزها روزی هزار بار بر سرم می کوبم کاش پا از روستا بیرون نمی گذاشتم ... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

دعا کن

دعا کن که نتوانم

دیشب تا صبح سر کار بودم. ساعت ۴:۰۲ یک اس ام اس فرستادم به یکی. به سرم زده که متن این پیام کوتاه را بی هیچ حکمتی اینجا بگذارم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

Black list

انسانهایی که فرق توالت و آشپزخانه و اتاق خواب و خیابان را نمی فهمند،
بهتر است توی طویله در کنار حیوانات زندگی کنند.


تنها کسانی به Black list من می روند که به هیچ اصلی پایبند نباشند. افراد هرهری و مضر که دم به دم کثافت استفراغ می کنند در Black list من جای می گیرند. من با همه نوع آدم از سوسیالست مارکسیست گرفته تا بنیادگرای اسلامی تا لیبرال کاپیتالیست آماده ام فالوده بخورم و کار کنم اما هیچ اضطراب و ابایی ندارم که موجودی بی خاصیت و انگل را از زندگی خود دور کنم حتی اگر رفیق و برادرم باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

پازل های سیاسی

هر کسی که نباید باشد حذف می شود در پروژه حذف افکار عمومی جایگاهی ندارند.


این دو تتیر تابناک این پازل را به بهترین نحو نشان می دهد و از همه مهمتر نشانگر نوعی اختلاف نظر در عقیده و عمل است. دو تیتر متفاوت از دو مرد درجه اول نظام در کنار هم آنچه ناگفتنی است بیان می کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت   توسط ابوذر آذران  | 

مطالب قدیمی‌تر