بعد از سالها دربدری غریبانه در «شهر» به این باور رسیده ام که مرا راهی به اندرون نیست. من اگر چه تمام مدارج و مدارک شهروندی را تحصیل کرده ام اما هنوز دهاتی ام و سر بار «شهر»! من نه یک شهروند عادی با حقوق برابر، که یک شهروند درجه دو هستم با حقوق اعطایی برادران و خواهران شهری ام!! «شهر» خانه من نیست. خانه من پشت تاریخ گم شده است. نه چشمهای زیبای شهرزاده ها و نه چشمهای بی نور من روستازاده، هیچکدام نمی توانند خانه مرا بیابند. خانه من انگار در زلزله مدرنیته ویران شده است. تمام هویت و شخصیت من که موجب احترام و موجد پرستیژ در «شهر» است، زیر آوار این زلزله دفن شده. من بی مکانم! بی در کجا! بی مکانی تجربه ای است تلخ و ویران گر و بی درکجایی نوعی بی نوایی و گمگشنگی است، چیزی فراتر از بی خانمانی، بی خانمانی ژان وال زان را می توان تصور و تحمل کرد اما بی درکجایی چنان موهوم و شکننده است که ادوارد سعید هم از تصویر این رنج جانکاه عاجز است. پیشتر در این خانه مجازی از «اندیشه و احساس» می نوشتم، می نوشتم تا با عنوان «صحیفه ای، برای تاریخ» از سوی اهالی «شهر» خوانده شود! اشتباه می کردم! من خارج از این مکانم، بیرون از خانه، اندیشه و احساس یک غریبه چه جای طرح دارد؟ اینجا را کسی می نویسد که اهالی «شهر» حق شهروندی برایش قائل نیستند. این را خودش هم بعد از سالها اعتراض و مقاومت، پذیرفته است، او یک شهروند درجه دو هست و این برچسب نامرئی اما واقعی در تمامی مناسبات، تعاملات، رفتارها و فعالیتهایش نصب العین چشم و گوش و زبان و قلمش خواهد بود. خیال اهالی« شهر » جمع! شهرتان مال خودتان! اما این جمله زیبای مهدی بازرگان نیز آویزه گوشتان: روستایی ها تولیدکننده نان و نبوغ هستند و شهری ها مصرف کنندگان این دو!