ایران، سوژه جهان

پی نوشت: این روزها خاطرات زندانیان ۵۰ سال اخیر برایم تداعی می شود. یاد دختران و پسران دربند سرزمینم، خواب در چشم ترم می شکند. دیشب تا صبح آرام نگرفتم از بس که جیغ دختران بی پناه را از سیاهچال ها شنیدم. دوستان نمی توانم آرام بگیرم. بخاطر این سکوت کر کننده، احساس گناه می کنم. می دانم اگر بنویسم برای همیشه می روم پشت میله های هیچستان. راهنمایی ام کنید، چه کنم؟ آیا ننویسم و در این تاریکی بی سحر، گم و گور شوم یا بنویسم و ابلیس تاریکی ها گم و گورم کند؟
آه! ای ایران! ای سرزمین من!

به حنجره فرتوت حقوق شهروندی ایرانیان رای می دهم
به او رای می دهم و برایم تنگی نفس او مهم نیست
به او رای می دهم و برایم ثروت و قدرت خواهی او مهم نیست
به او رای می دهم چون او را در قامت یک اصلاحگر بزرگ می بینم
به او رای می دهم چون او منادی تغییر است مردی از جنس گورباچف

من پیرمرد را می شناسم. تاریخ او را می دانم. می دانم که او در این ۷۲ سال چه کرده است. می دانم او شیخ است اقتصاد نمی داند، می دانم پیرمرد است و نای ندارد. می دانم سوداگر قدرت است و فسفه اخلاق نمی بافد، می دانم او سیاستمدار عملگرا است و جهان را به گفتگو نمی خواند می دانم او کیست می شناسم او را.
اما، من به پیرمرد رای می دهم چون اگر تنها یک حلقوم از طبقه قدرتمندان، فریاد اصلاح و آزادی می کشد، حلقوم اوست. سخن از دموکراسی و حقوق شهروندی گفتن برای روشنفکران کنج کتابخانه و مبارزان شلاق خورده، آنچنان سخت نیست چه، آنان راه خویش را گزیده اند و تلخی های آن را چشیده اند. سرودخوانی برای حقوق زنان، حقوق اقوام، حقوق اقلیت ها، حقوق شهروندی و همه حقوق بشری زمانی اهمیت می یابد که شیخی در میان نئشه های قدرت، عمامه بر زمین کوبد، برخیزد و سخن از آزادی گوید.
در سیل دل آزار پوپولیسم موسوی و عوامفریبی احمدی نژادی، تنها حنجره یک پیرمرد سرود آزادی می خواند. بیاینه های کروبی، نه عوامفریبی که عین عقاید اوست. کروبی می داند که با بی مهری دوستانش و بی اخلاقی دشمنانش نمی تواند پای بر پاستور بگذارد، اما بر عقیده خود پای می فشارد و بی هراس از هر تاریکخانه ای، حقوق حقه همه مردم ایران را باز می خواند.
زمان زیادی نخواهد گذشت و مردم ایران متوجه فریبشان توسط اصلاح طلبان اکثریت خواهند شد. آنان بلاخره می فهمند که با پشت کردن شیوخ قدرت طلب جبهه چپ به شیخ کبیر اصلاحات، ایران چه ضربه ای دید.
موسوی شاید همین فردا بیاید اما با چه هزینه ای؟ با هزینه فریب مردم؟ آیا آنکه می آید به شعارهای مردم اعتقاد دارد؟ آیا او اصلاح طلب است؟ آیا مردم می دانند که با آمدن موسوی ایران به سالهای دور بازمی گردد؟ آیا ایرانیان می دانند که حلقه اصلی یاران موسوی از ورشکسته های حزب جمهوری هستند؟
با آمدن احمدی نژاد در سال ۸۴ کشتی اصلاحات در گل نشست اما هرگز غرق نشد ولی با آمدن موسوی این کشتی تاریخی که مردم هزینه زیادی برای راه افتادن آن پرداخت کرده بودند، غرق شد. دیگر از اصلاحات خبری نیست. اصلاحات به معنی واقعی کلمه مرد.
به کروبی رای می دهم چون نه مثل احمدی نژاد که بد عمل می کند اما خوب دروغ می گوید و نه مثل موسوی که راست می گوید اما گفته هایش به درد ایران ۲۰۱۰ نمی خورد.
کروبی نه دم از عدالت سوسیالیتی دهه ۴۰ می زند و نه از بازگشت به اسلام ایده ئولوژیک، او مولفه های انسانی دنیای معاصر را شناخته است و اندیشه های انقلابی خود را با آنها تطبیق داده است.
ایران برای همراهی با جهانی که با شتاب تمام رو به جلو حرکت می کند به تغییر نیاز دارد. کروبی ۷۲ ساله پیش از همه خود را به زیبایی تغییر داده است و بخش بزرگی از پارادیم کنونی جهان را پذیرفته است. به تحزب اعتقاد دارد و به این اعتقاد عمل می کند. به حقوق بشر ایمان دارد و برای تحقق آن می کوشد. به آزادی عقیده دارد و برای آزادی تک تک زندانیان دربند تلاش می کند.
کروبی تنها یک روحانی انقلابی قدرتمند نیست او تنها کنشگر اصلاح فضای موجود است. به او رای می دهم و برایم تنگی نفس او مهم نیست به او رای می دهم و برایم گذشته پر فراز و نشیب او مهم نیست به او رای می دهم و برایم ثروت و قدرت خواهی او مهم نیست. به او رای می دهم چون او را در قامت یک اصلاحگر بزرگ می بینم.
او اگر می آمد ایران شاید از این راه بی سرانجام بازمی گشتیم. گورباچف ایران نه خاتمی که کروبی بود، کروبی می توانست پروستاریکای جمهوری اسلامی را تحقق ببخشد پروژه ای که نیاز ملت ایران و حتی ضامن آبروی نظام است. کاش خاتمی حداقل اینبار با بی عرضگی های خود به مردم امیدوار به اصلاحات خیانت نمی کرد و شیخ را بجای میرحسین بر می گزید همان شیخی که اگر نبود خاتمی نیز نبود.
پی نوشت۱: بخاطر ترافیک کاری، هنوز رای نداده ام. امیدوارم بتوانم خودم را بر پای صندوق برسانم و خود را به جمع اقلیتی پیوند دهم که هدفشان نه قبضه قدرت که اصلاح آن است.
پی نوشت۲: حق داشتم این متن را نه در پایان روز انتخابات که همان ابتدا می نوشتم اما سکوت گزیدم تا نگویند اگر رای ها را نمی شکستید چسان شد و چسان. من حتی به نزدیکان خود نیز رای به کروبی را پیشنهاد نکردم!
امیدوارم هواداران موسوی اوج میهن دوستی و دموکراسی خواهی مرا درک کنند که بخاطر آنچه آنان خطر سقوط ایران می گویند، از تبلیغ کاندیدای مورد نظر خود صرف نظر کردم.
برسد به دست زندانی زندان تبریز

اشاره: ۲۰ روز پیش جمعه ۱خرداد ۱۳۸۸، علیرضا فرشی یکانلی، فارغ التحصیل مهندسی کامپیوتر از دانشگاه های صنعتی شریف و تهران، استاد دانشگاههای آذربایجان شرقی، فعال مدنی آذربایجان و روزنامه نگار آذربایجان در ائلگلی تبریز مورد حمله لباس شخصی ها قرار گرفت و به طرز بسیار اسفباری دستگیر شد. ( فیلم + خبر )
۱۸ روز طول کشید تا این مهندس ۳۰ ساله توانست با مادر خود تلفنی حرف بزند و خبر از سلامتی خود بدهد. دستگیری علیرضا فرشی و دیگر فرزندان غیور آذربایجان در حالی با بایکوت خبری رسانه ها مواجه است که حقوق بشر، آزادی، حقوق شهروندی، حقوق اقوام و ... سرواژه تبلیغات انتخاباتی شده است.
متن حاضر رنج نامه ای است خطاب به علیرضای آذربایجان.
اگر در فضای غیرعادی دستگیر می شدی چه؟
مثلا در شرایط جنگی؟!
من دلم می هراسد...
علیرضا!
شاید تو در سیاهچال زندان تبریز نمی دانی که در خیابان های ایران سیل جاریست سیل انسان. انسانهایی هم سن و سال تو و من. برخی از آنان آبی پوشیده اند اینان انگشت شمارند سردار جنگ تحمیلی ۸ ساله ای را تبلیغ می کنند که جان هزاران جوان دهه ۶۰ از جمله پدر تو را گرفت. ( فاعل جنگ است نه سردار جنگ)
برخی دیگر سفید می پوشند و بر سفیدی لباسشان مهری به رنگ عناب حک شده است: تغییر. آنان شیخی را تبلیغ می کنند که شعار آزادی و شهروندی را رساتر از روشنفکران لیبرال فرانسه فریاد می زند. علیرضا! باورم شده است که او راست می گوید. اما نه، مگر می شود قافله سالار قبیله قدرتمندان از آزادی انسان سخن بگوید و آنگاه فرزند شهید دفاع مقدس که زمانی رسیدگی به معیشت آنان تکلیف او بود، تنها به جرم مطالبه طبیعی ترین حق بشری خود پشت میله های هیچستان باشد؟
گروهی دیگر، پرچم سه رنگ ایران می پوشند. باور کن! علیرضا! همان پرچمی که پدر تو آن را بوسید و بویید و برای اهتزاز همیشگی آن جانش را فدا کرد. همان پرچم علرضا! همان پرچم اکنون پیراهن عثمانی دروغگویانی از جنس شیطان شده است. تو تاریخ خوانده ای بهتر از من علیرضا! اینان را می شناسی. همانان که آذر ۲۵ کتابهایمان را سوزاندند همانان که مرداد ۳۲ مصدق را به زیر افکندند! بله شبان بی مخ ها!
علیرضا! نمی دانی رییس شبان بی مخ های پرچم پوش، این چند روز ، رو در روی مردم چه دروغ ها که نگفت. خدا را شکر که تو در زندانی و این دروغ ها را نشنیدی و الا من که تو را می شناسم اعصابت داغون می شد. او دو روز پیش آمد آذربایجان و می دانی چه کرد علیرضا؟ او یعنی احمدی نژاد ، ترکی حرف زد! گفت: "زبان آذربایجان زبان غیرت ایران است." من دلم گرفت. آخر ابلیس! فرزندان آذربایجان تنها بخاطر دفاع از همین زبان هم اکنون در زندان هستند.
من دلم گرفت.
زمانی اردبیل را به بهانه شکوفایی آن از تن آذربایجان جدا کردند و دودستی دادند به این ابلیس بی همه چیز. او آمد و هر بلایی که می توانست بر سر آذربایجان آورد. ایرانیان گوشه ای از این بلای خانمانسوز را در این چهار سال چشیدند و برنتافتند.
علیرضا! کسی از کرمانیان، اصفهانیان، یزدیان و فارسیان نمی پرسد این احمدی نژاد که رییس چمهور زاده نشده است، پیش از این کجا بوده است؟ آنان نمی دانند که بولدزر تخریب پیش از ایران، آذربایجان را تخریب کرده است و زمانی که استان و دیار آنها توسط هاشمی ها و خاتمی ها شکوفا می شد آذربایجان ویران می گشت.
و گروه چهارم سبزپوشند. اینان خیابانهای ایران را فتح کرده اند و نخست وزیر دوران جنگ را تبلیغ می کنند. موسوی از لاک ۲۰ ساله خود سر بر آورده و می گوید: "برای ایران احساس خطر می کنم." دلم می خواست آمدنش را به فال نیک بگیرم اما نتوانستم برادر! من تاریخ خوانده ام من آیندگان و روندگان به ستاد "مهندس" را می شناسم. من رفتارهای ۲۰ ساله مهندس را رصد کرده ام. من نمی توانم به ارتجاع رای بدهم.
علیرضای عزیز! سیل سبز انسانی می رود که انقلابی دیگر برای ایران به ارمغان آورد. انقلابی که در شکل متمایز است اما در محتوا تفاوتی با انقلاب های پیشین ندارد. گروهی آمده اند تا دمادم سحر در خیابانهای تهران رژه می روند، بدون اینکه بدانند قدرت را از یکی می گیرند و به دیگری می دهند آنها نمی دانند که این دیگری با آن یکی هیچ تفاوتی ندارد. انقلاب موسوی همانند همه انقلابهای دیگر فرزندان خود را خواهد خورد، همان فرزندان ۲۰ ساله ای که ۸ سال دیگر ۲۸ سال می شوند، ۲۸ ساله هایی افسره، بیکار، سرخورده و مایوس.
علیرضای عزیز! بی شک اگر زندان نبودی اکنون تحلیل های دقیقت را از آرایش سیاسی حاضر می نوشتی. اما نیستی چه کنم؟ گویا به عدم رفته ای! دیگر ایملیهای روزانه ات را دریافت نمی کنم. تو دیگر اطلاع رسانی نمی کنی. نمی دوی. برنامه ریزی نمی کنی.
یادم نرود موسوی قول داده است که اصل ۱۵ را عملی کند. گفته است بنیاد ملی حفظ و گسترش زبانهای قومی تاسیس می کند. گفته است حقوق اقلیت ها را به رسمیت می شناسد. او اگر چه نمی داند ما آذربایجانی ها قومیت نیستیم، ملتیم با زبان و فرهنگی متمایز . و اگر چه نمی پذیرد ما آذربایجانی ها اقلیت نیستیم، اکثریتم اکثریتی پرکار، باسواد و مظلوم، باشد! نداند! نپذیرد! اما این را که می داند هم اکنون فرزندانی عزیز از آذربایجان در زندان هستند چرا حتی یکبار نمی گوید؛ بس است آزادشان کنید.
این روزها از اخلاق و بی اخلاقی فراوان سخن می رود. عده ای با بی اخلاقی های بی انتهای خود رسوا می شوند و عده ای از این بی اخلاقی ها سواستفاده کرده و خود را اخلاقی می پندارند. آنها در سفسطه عجیبی گرفتارند فکر می کنند چون رقیبشان غیر اخلاقی است پس خودشان که در برابر آن قرار دارند، اخلاقی هستند! همینان نمی دانند که فرزند بااخلاق آذربایجان اکنون دربند است و کسی از قافله قدرت به این اسارت اهمیتی نمی دهد.
چه بگویم؟ روزنامه های آزادیخواه(!) هر روز صدها مدال اخلاق نثار خاتمی و هاشمی و موسوی می کنند و دریغ از یک خبر کوتاه در مورد دستگیری تو. تو مگر آدم کشته ای علیرضا، که اینها حاضر به یاد کوتاه تو در روزنامه های خود نیستند؟
تو در شرایطی در زندان هستی که ایران یکپارچه آزادی می خواهد. همه اصحاب قدرت با لقلقه آزادی در جستجوی برگه های رای هستند. آنان از دراویش گنابادی گرفته تا رکسانا صابری دفاع می کنند تا اندکی رای بیاندوزند. با این حال آنان حاضر نیستند حتی برای رای، نام تو را بر زبان جاری سازند. تو چه کرده ای علیرضا؟
اگر تو در فضای عادی و غیر انتخاباتی دستگیر می شدی، چه اتفاتی می افتاد؟ من از فوانین کیفری و جزایی اطلاعی ندارم اما به یقین حکمی غیر عادلانه صادر می کردند و البته این حکم هم در روزنامه های آزادیخواه منعکس نمی شد. مگر مغز خر خورده اند!
اگر فضای غیرعادی دستگیر می شدی چه؟ مثلا در شرایط جنگی؟! من دلم می هراسد... .
علیرضای عزیز! به احتمال زیاد موسوی بالاترین رای خود را از آذربایجان می آورد. موسوی با این رای وارد پاستور می شود. اما نمی دانم صدای جوانان آذربایحان را که اکنون یکصدا موسوی موسوی را فریاد می کشند، خواهد شنید یا نه؟ البته به گوشهای او اطمینانی نیست. او سه سال پیش نفیر گلوله ها را در تبریز، ارومیه، میاندوآب، سراسکند، مرند، جلفا، سولدوز، ماکو و ... نشنید، او فریاد " تورک دیلینده مدرسه"ی تو را نشنید، فریاد همسرت را در اعتراض به دستگیری تو نشنید، اما امید است همه این فریادهای آزادیخواه را یکجا در پاستور بشنود.
من که امیدی ندارم اما در ناامیدی بسی امید است شاید، شاید، شاید آسمانیان فریاد آذربایجان را به گوش او برساند و تو همراه همه فرزندان پاک آذربایجان خارج از زندان، برای مطالبه بدیهی ترین حقوق بشری خود فعالیت کنی و دیگر آنجا نروی که الان هستی.
مباهله با شیطان
ایران در التهاب است.
تاریخ در التهاب است.
ابلیس در التهاب است.
بی اخلاقی با تمام قدرت در برابر اخلاق ایستاده است.
ایرانیان، التهاب کنونی را حتی در سالهای طوفانی انقلاب ۵۷ تجربه نکرده اند. آنچه در حال حاضر در جامعه ایران حکمفرما است، نه جنب و جوشی در سطح انتخاب رییس جمهور، که ترس و واهمه ای است برای انتخاب نشدن یک ابلیس به تمام عیار. برای بسیاری مهم نیست چه کسی بیاید اما برای همه مهم است که چه کسی باید برود.
التهاب بی نظیر مردم ایران اگر به انتخاب نشدن احمدی نژاد نیانجامد، به بحرانی انقلابی و قهرآلود منجر می شود. ایرانیانی که امروز دموکراسی حضور را پذیرفته اند، اگر نتیجه نگیرند، فردا استراتژی قهر را بر می گزینند، مدلی که کشور را به قهقرا خواهد برد.
طرح مناظره های تلویزیونی را نه ضرغامی که خود احمدی نژاد طراحی کرده است. چه، خوی خویشتن را بهتر می شناسد و توانایی و قدرت خود را در پرده دری و عوافریبی خوب می داند. او می داند که نه میرحسین، نه رضایی و نه حتی کروبی را توان پرده دری نیست. او از مدتها پیش خود را آماده کرده است تا "بگوید" آنچه را که راز می پندارد.
انتخاب احمدی نژاد، دیگر انتخاب دروغ نیست، انتخاب شارلاتانیزم سیاسی نیست، انتخاب نظامی گری نیست، انتخاب پوپولیزم نیست، انتخاب او، انتخاب ابلیس است. او آمده است همه چیز را نابود کند. او پیامبر ویرانی است.
دلم برای آنانکه خارج از لشکر ابلیس قرار دارند و به او رای خواهند داد، می سوزد. کاش آنها کمی تاریخ نازیسم را می خواندند. کاش می دانستند که این راه شیطانی به غرقاب خون در خاورمیانه منتهی می شود.
احمدی نژدایسم که چهار سال حاکمیت خود را ، به سرکوب دگر اندیشان، معلمان، کارگران، دانشجویان، اقوام، اقلیت های دینی، زنان و اخراج بسیاری از درونی ترین کارگزاران نظام از حلقه قدرت گذراند، اینک با له کردن همه مبارزان ریش سفید قبل از انقلاب و مجاهدان ۸ سال جنگ خانمان سوز ، آمده است پای در راهی بنهد که به نابود کردن تمام چهارچوبهای قدرت و تثبیت دیکتاتوری تمام عیار و خوفناک منجر می شود.
۴ سال حکومت ابلیس گواه می دهد که او اینبار اگر بیاید، پای بر پیکر رهبری خواهد گذاشت و از نعش ولایت فقیه هم خواهد گذشت. احمدی نژاد همان استاندار ساده ولی چاپلوس اردبیل دهه هفتاد است که اینک پای بر گردن رییس دولت زمان می گذارد و شخصیتی اینچنین مقتدر و موثر را مچاله می کند. احمدی نژاد همان است که با حمایت بی چون و چرای اصولگرایان پله پله بالا می رود و اکنون خطرناک ترین خط و نشان ها را برای آنها می کشد.
احمدی نژاد یک سوفیست به تمام عیار است. هم اوست که می تواند عین آب خورن دروغ بگوید.آمار غلط بدهد. با احساسات مردم بازی کند. موج سواری کند. از باورهای دینی مردم سواستفاده کند. اسلام و انقلاب و امام قبضه کند و برای خود والاترین شأن دینی، اقتصادی، علمی، اخلاقی و جهانی را قائل شود.
احمدی نژاد بلاشک یک پدید است پدید ای که آبرو نمی فهمد، عرف را نمی شناسد، اخلاق را درک نمی کند. او جنون شهرت دارد. ذائقه او را بد نمی آید که همه ۶ میلیارد انسان بر پیشگاهش زانو بزنند. چه حتی اگر چنین شود او قانع نیست چون هنوز خداوند مانده است.
برای ابلیس ادعاهای عجیب و غریب، غریب نمی نماید. می توان با مدد از اصل استقرا از عملکردهای او به نتایج تاسف باری رسید. از احمدی نژاد بعید نیست که در آینده نزدیک خود را نماینده امام زمان بداند و چندی بعد خود را امام عصر معرفی نماید. ابلیس را حتی ادعای خداوندی، بعید نیست.
مناظره با او، تنها یک مباحثه اقتصادی و مجادله سیاسی نیست، مناظره با احمدی نژاد، مباهله با شیطان است. مباهله ای که بلاشک، بازنده ای جز ابلیس ندارد. جامعه هشیاری که دیکتاتوری آهنین رضاخان را برنتابید و محمود افغان را به ندامتگاه تاریخی خود فرستاد، اینبار ابلیس قرن را به لجن خواهد کشید.تنها پنج روز دیگر، ابلیس با همه فریب و خدعه خود، از برج عاج پایین کشیده می شود و برای همیشه به زباله دان تاریخ می رود.
برای تاریخ ایران ظهور و افول ابلیس، تجربه ای بی نظیر است. دقیقا آنجا که سیلی خانمانسوز از تپه های زور و فریب سرازیر می شود تا تمام هستی یک ملت را با خود به یغما ببرد، روح ایرانی زنجیره ای از انسانهای ریز و درشت را تشکیل می دهد و با التهاب و شور و حالی بی نظیر جلوی خرابکاری را می گیرد.
ایران در التهاب است. ابلیس در التهاب است. تاریخ در التهاب است. اخلاق با تمام قدرت در برابر بی اخلاقی ایستاده است. اینک زمان آن رسیده است که ایرانیان برای همیشه تاریخ، کارنامه ای ماندگار و پرافتخار ثبت کنند.
این یک شعار نیست، یک شعر است، حیات یک ملت است فردای یک سرزمین است. آینده ای که می تواند تاریخی از درد و جنایت و خون و خرابی و رنج و افسوس پشت سر داشته باشد و آینده ای که می تواند سرشار آبادی و آرامش و رفاه و صلح و لبخند باشد لبخندی بر اینهمه پیروزی بی نظیر: ۱۴مرداد ۱۲۸۵ ، ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ ، ۳ خرداد ۱۳۶۱ ، ۲ خرداد ۱۳۷۶ و ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ و ... .
نقدی بر رفتار قبیله "قدرت شیفتگان"
دقیقا انجا که می فهمند راهی به اندرون نیست،
صد به صفر را یک شبه طی می کنند و از معین به میرحسین می رسند.
اصلاح طلبان اکثریت در دو انتخابات نهم و دهم رفتار تضادگونه ای داشتند آنان 4 سال پیش پای بر یک کفش کردند و کاندیدایی نه چندان مورد وثوق و نامطلوب را با شعارهای بلندپروازانه و افراطی به کارزار انتخاباتی فرستادند و آنچنان غرق توهم اتوپیای خویش بودند که فراموش کردند به همان اندازه که کاندیدایی غیرمحبوب و ناتوان را برای خویش گزیده اند، شیخ توانمندی از قبیله اصلاح گران، با پتانسیل رای بالای خود، می تواند کشور را از گرداب خطرناک نظامی گری عبور دهد و دستاوردهای نه چندان اندک حاکمیت 8 ساله اصلاح ظلبان را حفظ نماید. دریغ اما! اصلاح طلبان تنها زمانی به عمق فاجعه ناشی از توهمات خود پی بردند که آب از سر گذشته بود و مزرعه را آب گرفته بود.
اصلاح طلبان اکثریت، در خرداد 84 از کروبی حمایت نکردند چون شیخ، به آنچه آنان عبور از حاکمیت و رویارویی تمام قد در برابر اقتدارگرایان می نامیدند ، اعتقاد نداشت. در برابر ، کروبی چانه زنی و سیاست ورزی را نقشه راه اصلاحات می دانست. آنان روش میانه شیخ را برنتافتند و راه دیگری گزیدند راهی که به ناکجا رفت و چنان شد که چهار سال آه از نهاد ملت برآمد.
و اکنون، چهار سال بعد از آن اشتباه تاریخی، این بار نه سراغ شعارهای تند خرداد 84 رفتند و نه دنبال کاندیدایی که سخن از تشکیل جبهه دموکراسی خواهی بزند. آنان این بار چنان کوتاه آمدند که اصلاحات را بر کجاوه قافله سالاری از قبیله اصول گرایان دهه 60 سوار کردند، کجاوه ای که بی شک توان حمل بار سنگین اصلاحات را ندارد. آنان که روزی تشکیل جبهه دموکراسی خواهی، شعار کوچکشان بود، اینک روانه اردوگاهی شده اند، که در آن جز دهل اصول سرایی، بر طبل دیگری نواخته نمی شود.
اصلاح طلبان با حضور در اردوگاه موسوی، از مواضع تاریخی خود چنان کوتاه آمدند که گویا تغییر مرام داده اند و راه گذشته را ناصواب دیده اند. آنان که حتی منش خاتمی را نیز برنمی تافتند اکنون به روایتی از اصلاح طلبی گرویده اند که توسط مرد ساکت و بی سهم همه سلهای پرفراز و نشیب اصلاحات قرائت می شود.
رفتار اصلاح طلبان اکثریت، شبه در "قدرت شیفتگی" دارد، آنان انگار نه در جستجوی آرمان اصلاح گری که در پی کسب قدرتند. حالا که نخست وزیر محبوب ، با تکیه بر پشتوانه تاریخی و قدرت کاریزماتیک خود می تواند پای بر پاستور نهد، چرا گرد او جمع نشوند و از شیرینی قدرتش بهره نبرند.
کروبی اما، این بار چنان از "دموکراسی" ، "آزادی" ، "حقوق شهروندی" ، " حقوق بشر" ، "عدالت" و ... سخن می گوید که گویا لیبرال دموکراتی است در قالب یک روحانی باسابقه. او با سخنان خود مرزهای محدود و خطوط قرمز نظامی را می گسترد که سال به سال توسط اقتدارگرایان کوچک شده و بسیاری از انقلابیون را از حلقه خارج کرده است. اگر معین شعار تشکیل جبهه دموکراسی خواهی داد، کروبی با حضور زنجیره ای از فعال ترین روشنفکران حقوق بشر و فعالان دموکراسی خواه در ستاد خود عملا رویای تشکیل جبهه دموراسی خواهی را عملی کرده است.
اگر رفتار اصلاح طلبان "فدرت شیفتگی" نیست، حداقل ابهام آمیز هست. چگونه است که روزی در توهمی مصیبت بار برای رسیدن به قدرت به فکر تشکیل جبهه دموکراسی خواهی افتادند و روزی دیگر از یک طرف همچون پروانه دور کسی می چرخند که در میان اینهمه سخنرانی بی وقفه، هنوز بصورت شفاف از دموکراسی سخن نگفته است و از طرف دیگر پشت کسی را خالی می کنند که روزی شیخ اصلاحات و رییس دوم آن بود.
به نظر می رسد اصلاح طلبان اکثریت سخت گرفتار پاسداشت خویشتن هستند خویشتنی تهی از شعارها و شعائرشان. انگار آنان آرمان زیبای اصلاح گری را تا جایی پاس می دارند که دروازه قدرت برایشان بسته نشود و بقایشان در خطر نباشد. دقیقا انجا که می فهمند راهی به اندرون نیست، صد به صفر را یک شبه طی می کنند و از معین به میرحسین می رسند.
آنان نمی دانند این طی الارضی های خطرناک، اعتماد ملی را نابود می کند، سرمایه ای که به دلیل نابودی نخبگان بلندقد ایران زمین در زلزه های اجتماعی پنج دهه گذشته، به دست این نخبگان کوتاه قد افتاده است. حالا که در غیبت بزرگ دانش آموزان باهوش هم سن و سال خود، توانسته اند بر گرده دانیان جامعه بنشینند ، باید بدانند که اعتمادملی، مایع ظرف شویی نیست که با آن جهل از عقل و غبار از حافظه بشوییم و چهره عوض کنیم.
پی نوشت۱: دیروز در راه پیمایی آرام سالگرد ۱ خرداد ۸۵ در تبریز، تعدادی از فرزندان آذربایجان از جمله مهندس علیرضا فرشی دستگیر شدند. در نظر دارم برای دوست دانشگاهی دستگیر شده ام، متنی را بنویسم با عنوان : "علیرضای عزیز! دیگر ایمیل های روزانه ات را دریافت نمی کنم." فیلم دستگیری این فرزند شهید دفاع مقدس ، فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی شریف و دانشگاه تهران ، عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد تبریز و فعال هویت طلب آذربایجان در اینترنت قابل مشاهده است.
پی نوشت۲: شاید با انتشار این مطالب مورد هجمه بیشتری از سوی سبزپوشان قرار بگیرم اما چه کنم که نمی توانم اندیشه ام را صرف مصلحتی بکنم که خانمان می سوزاند. رها کردن نقد در بزنگاه های بزرگ تاریخی و لبیک گفتن های کورکورانه، همواره برای ایران پیشمانی آورده است. هرگز اندیشه نکرده ایم که فردای عبور از دوران اضطرار، دیگر جایی برای نقد و اصلاح نخواهیم داشت جز اینکه بسازیم و بسوزیم و منتظر فرصتی باشیم فرصتی که تنها در زمان اضطرار پیش خواهد آمد. این سیکل معیوب را باید شکست.
پی نوشت۳: ۶ سال پیش عبدالکریم سروش رنجنامه ای تلخ خطاب به خاتمی نوشت که که مطالعه آن در حکم بازخوانی تاریخ خاتمی است: آقای خاتمی "میروی و مژگانت خون خلق میريزد"و در پس پشت، خرمنی از اميدهای سوخته و دلهای شکسته را به جا مینهی.
پی نوشت۴: اینکه احمدی نژاد باید برود، شکی نیست. اینکه شرایط حساس است و خطرناک، تردیدی نیست، اینکه همه مسوولیم برای ئتغییر وضع موجود، حرفی نست اما اینکه همه چیز را ول کنیم و زبان لعن بگیریم بر علیه احمدی نژاد، ناصواب است و ضد تبلیغ و یاری دشمن است و نصر او.
اینجا ایران است، سرزمین خیابان های بی روح، سرزمین بینوایان
و خارج از این میخانه ، این مردم فقیر و بدبختند که بی بهره از این بزم های سیاسی ، خیابان به خیابان در انتظار لقمه های صدقه و خیرات هستند.

شوی دموکراسی ایرانی ، چنان رسانه ها را تحت اختیار خود درآورده است که خبرنگاران جز رصد اخبار کاندیداهای مشابه الرای سوزه دیگری را نمی بینند. آنچه خارج از گود نه چندان داغ انتخاباتی در خیابان های پایتخت دراندشت ایران می گذرد هرگز در هیچ رسانه ای باز نمی تابد. رسانه های ایرانی هویت و مسوولیت خود را فراموش کرده اند آنها بجای "مردم" ، " قدرت" را گزیده اند. اصحاب رسانه چنان شیفه قدرت شده اند که هر کدام سر سفره اربابی در انتظار سهمی از آنچه "فرصت" می نامند نشسته اند.
و مردم اما، آنانکه لقلقه زبان تشنگان قدرتند و سرواژه خطبه های انتخاباتی شان، در این خاک ویران، برای آرزوهای "لئیمانه زمینی" شان ، قهرمانانه می جنگند. آنان شکم سیر می خواهند و شب آرام، اما ندارند. کسانی که این سخن را غلو می دانند تنها کافیست ذهن خود را برای یک روز از "تلاش" روزانه ، "برنامه" روزنامه ، "کار" روزمره ، "جلسه " و "هزار" زهرمار دیگر خالی کنند و چندساعتی را به خیابان های شلوغ پایتخت بنگرند:
۹ صبح: کارگران آمده اند حرم امام تا با آرمانهای او بیعت کنند "محجوب" یک چیزهایی را از روی کاغذ برایشان می خواند حرفهایش یک جورهایی بی مفهوم است لغات بزرگی را بدون آنکه مفهومشان را بداند کنار هم چیده و غلط های املایی و انشایی فاحش را در جمع بی سوادان بلغور می کند. متن سخنرانی اش را بعدا به بهانه ای از او گرفتم تنها که شدم، خواندم و خندیدم خواندم گریستم. محجوب همان کارگری است با سوار شدن بر موج انقلاب و سوسیالیسم و با تکیه بر استعداد بی نظیرش سالهاست بر صندلی مجلس تکیه زده است.
۱۱ صبح: میرحسین سخنرانی می کند کارگران دور او حلقه زده اند او برنامه های اصلاحی خود را می گوید. سخنان کلی او گوش مرا که کارم شنیدن و نوشتن است، می آزارد کارگران جای خود دارند. او می گوید: "شرایط نباید به حدی برسد که کارگر از زندگی ساقط شود"، اما نمی داند کارگران ایران قبل از این سخنان حکیمانه از زندگی ساقط شده اند. دیرحسین نمی داند که در جلسه سخنرانی او چند کارگر بدبخت از من کاغذ گرفتند تا به او نامه بنویسند.
وقتی همه برگه های یک خبرنگار صرف دردنگاری کارگران می شود او نمی تواند از کنار این اتفاق بی تفاوت بگذرد. کارگران نمی دانند که میرحسین هنوز نه سر پیاز است نه ته پیاز، آنها گویا شرطی شده اند تا "ازخودبهتری" می بینند نامه می نویسند.
این نامه نگاری ها زمانی پرمعنی می شوند که با خودکار و کاغذ یک خبرنگار نوشته شوند. میرحسین باید بداند آن نامه ها روی برگه هایی نوشته شده اند که قرار بود روی آن برگه ها سخنان او نوشته شود. امیدوارم آن روز نرسد تریبونی که امروز میرحسین از آن سخن گفت فردا در دست طبقه کارگر بیافتد طبقه ای که فقیر است و از دانایی تهی.
۹شب: شرق تهران، با یک آیت الله قرار مصاحبه دارم وارد مسجد که می شوم دفتر آیت الله را شلوغ می بینم. یک ساعت می نشینم تا سر او خلوت شود. یاد مطب دکتر ها می افتم مراجعه کنندگان که اکثرا مفلوک و بیچاره اند ، غمگین و افسرده یکی یکی وارد دفتر آیت الله می شوند و چند دقیقه بعد با نوعی امید از آن خارج می شوند هر کدام که بیرون می آید آیت الله می گوید: بعدی.
آخرین باری که آیت الله "بعدی" می گوید، من وارد می شوم. آیت الله به گرمی احوال می پرسد. می گویم : "سرتان خیلی شلوغ است حاج آقا؟" ، پاسخ می دهد: "مردم خیلی گرفتارند آقاجون." آهی می کشد و باز می گوید: " مردم خیلی گرفتارند... ." او می خندند می گوید: "من گاهی وقتها بی اختیار می خندم می پرسند چرا می خندی می گویم به ریش خودم می خندم به این می خندم که ۳۰ سال پیش در دوران طاغوت بالای منبر گفتم: آقای محمدرضا شما این سازمان اوقاف را در اختیار ما بگذارید ما نمی گگذاریم حتی یک نفر فقیر در این کشور پیدا شود حالا ۳۰ سال است اوقاف دست ما است ولی... ."
۱۲ شب: مصاحبه تفصیلی ام با آیت الله تمام می شود مترو یکی ساعتی هست که تعطیل شده خیابانها خلوتند . سراغ آژانس را می گیرم خوشبختانه همان نزدیکی ها یکی هست. خستگی ۱۵ ساعت کار فکری ام را روی صندلی جلوی پراید پهن می کنم. خستگی من راننده را به حرف می کشاند او ۲۲ سال بیشتر ندارد از کار و بارم می پرسد ... من نیز از کار و بارش می پرسم. او بیکار است و دربدر در جستجوی کار . پدرش نیز بیکار است پدرش نیز دنبال کار است. او بیمار است کمردرد دارد پدرش نیز بیمار است بیماری خونی دارد. حرف که می زند از وجودش افسردگی می بارد با او که سخن می گویم احساس می کنم روبروی آیینه ایستاده ام. از ماشین پیاده می شوم با اندوه و با یک یادگاری از او: برگه ای که روی آن شماره ای را به هزار امید نوشته : ۰۹۳۵ ... .
۱ بامداد: نمی توانم بخوابم خسته ام چشمانم می سوزد کمرم درد می کند زانوهایم، سرم، گردنم، بازوهایم، یاد خطرات محمدعلی کلی می افتم آخر من که پارکینسون نگرفته ام، چرا چنین افتاده و بیحالم. گرسنه ام اما حال ندارم اشتها هم ندارم نفس ندارم چیزی هم برای خوردن ندارم اما یاد سخن دوستم می افتم که اخطار داده اگر نخوری به زودی می افتی، با خود می اندیشم به زودی نه، من همین الان افتاده ام. یک عدد کنسرو ماهی میریزم توی ماهیتابه و گرم نشده برش می دارم با نان و بی نمک سریع می خورم که مبادا خوابم بگیرد و مبادا اشتهایم کور شود و باز هم بدون شام بخوایم. امروز صبحانه و ناهار هم نخورده ام.
۶ صبح: "همراهم" رنگ می زند جواب می دهم الان می آیم اما پاهایم تکان نمی خورد حال ندارم نمی توانم بلند شوم. نیم ساعت می گذرد دوباره "همراهم" زنگ می زند جواب می دهم: می آیم، نمی می توانم بلند شوم نا ندارم. نیم ساعت می گذرد دوباره همراهم زنگ می خورد، می گویم می آیم، با زحمت فراوانی بلند می شوم. لباس می پوشم می روم. در آپارتمان را که می بندم "همراهم" زنگ می خورد می گویم، می آیم.
۷ صبح: راننده می گوید ۱۰۰ تومان دیگر بده، می گویم این مسیر ۴۰۰ است می گویم بعد از عید ۵۰۰ شده، می گویم خوب ۳۰۰ بوده بعد از عید ۴۰۰ شده شما در واقع ۲۰۰ تومان بیشتر از قبل می گیرید. ناگهان تن صدایش بالا می رود که آقا تو از قیمت بنرین خبر نداری، لاستیک گران شده، لوازم یدکی بهمان شده ... . ۱۰۰ تموان دیگر هم می دهم و راه می افتم. این حدیث روزانه من و میلیون ها ایرانی دیگر است و حدیث سازمانی عریض و طویل است که گویا نه به شغل تاکسیرانی که به شغل شریف گاوچرانی مشغول است.
از تاکسی که دور می شوم خانمی سراسر سیاهپوش جلویم را می گیرد با لهجه ای آشنا می گوید: "آقا می خواهم بروم راه آهن پول ندارم ... ." نگاهش می کنم یاد همسرم می افتم یاد خواهرم یاد مادرم. می دانم دروغ می گوید اما دو تا پانصدی می دهم و می روم. صدایش ، روایت های آشنایی را در ذهنم تداعی می کند صدایش کولی ها را یاد من می اندازد.
۸ صبح: همکارانم کمی تا قسمتی ناراحتند علت را جویا می شوم معلوم است حقوق فروردینشان پایین است بیشترین خقوق دریافتی ۳۵۰ هزار تومان است همه همکاران من تحصیلات لیسانس و بالای لیسانس دارند... .
۱۱ ظهر: دوستی آمده است موسسه ما دنبال کار ، به او گفته اند خبرت می کنیم من به او دلداری می دهم امیدواری می دهم تسلا می دهم. او که می رود زنگ می زنم جایی که هفته پیش دنبال کار جدید رفته بودم آنجا برای مصاحبه. آنها جواب سربالا می دهند من ناراحت می شوم کسی دلداریم نمی دهد کسی نمی داند که این کار چشمهایم دارد کور می کند.
۶ بعد از ظهر: صفحه اول اکثر روزنامه ها عکس و خبر دیدار کارگران با میرحسین را تیتر نخست کرده اند. خوش به حال میرحسین که این تیترها می تواند قشر ضعیف جامعه را به سوی او بکشاند و خوش به حال کارگرانی که عکسشان در صفحه اول روزنامه چاپ شده، آن هم با "میرحسین". حتما همه آنهایی که امروز عکسشان توی روزنامه چاپ شده ، چند نسخه از آن را می خرند و افتخار ثبت شده خود را توی فامیل پخش می کنند و خوش به حال روزنامه ها که تیرازشان چندتایی بالا رفته است امروز. و خوش بحال من که می توانم افتخار کنم آن خبر را من تنظیم کرده ام. آری خوش بحال ما مانکن هایی که مفت و مجانی برای شوی بزرگ دموکراسی کار می کنیم.
۸ شب : قرار است مراسم ختمی را پوشش دهم هنوز شروع نشده است از کسی آدرس پارک شهر را می پرسم می گوید : "برای چی می خوای بری اونجا؟" می گویم: "برای قدم زدن برای استراحت"، نیشش باز می شود :" که میری برای قدم زدن؟" می گویم:" آره"، نیشش تا بناگوش باز می شود، صدایش کلفت می شود و صورتش زشت می شود: "آقاجان اونجا پر از ابنه ای هست، اونجا الان بری همه جا پر از کونه، هم هم جنس بازای تهران الن اونجان."
۸/۳۰ شب: زانوهایم درد می کند بدنم سست است خسته ام تصمیم گرفته ام در اولین فرصت بروم بیمارستان اما کدام پیش دکتر؟ نمی دانم. چشم پزشک؟ دندان پزشک؟ اورولوژیست؟ مغز و اعصاب؟ قلب ؟ یا ... . یا اصلا چرا بیمارستان، شاید هم تیمارستان و مرکز توان بخشی؟ نمی دانم قبل از همه اینها وارد یک طباخی می شوم تا کله پاچه بخورم. پدرم همیشه کله پاچه می خرید می گفت برای استوخان خوب است و مادرم همیشه مخالفت می کرد می گفت با مزاج من سازگار نیست.
این اولین بار است تنهایی می روم طباخی، روی دیوار تنها یک تکه کاغذ الصاق شده ، متنی که با قلم نستعلیق روی آن نوشته اند ، مرا به وجود یک هارمونی تراژیک در سطح کشور مطمئن می کند: "این طباخی طبق وصیت حاج فلانی، ۲۷ سال است سود حاصله خود را در اختیار مستمندان قرار می دهد باتوجه به تایید نیروی انتظامی تقاضا می شود ما را در ادامه این کار ارزشمند یاری فرمایید."
۹ شب: وارد حسینیه می شوم یکی با سوز و ناله چنان مصیبت می خواند که گویا مادر خودش همین الان مرده است او را می شناسم مداح معروفی است چند سال پیش برای یک "مراسم جشن و سرور" دعوت کردیم آمد ۲۰ دقیقه خواند و یک پاکت گرفت توی پاکت دو تا تراول ۵۰ هزار تومانی بود. یاد فیلم "چند میگری گریه کنی" افتادم و یاد خیلی چیزهای دیگر.
حسینیه بزرگ است اما مجری مراسم چندبار از مردم در حواست می کند، جلوتر و جمع تر بنشینند تا برای تازه واردین جا شود. تعجب می کنم من در جلسات بسیار مهمتری بوده ام جلساتی به مراتب معنوی تر با سخنران های بزرگ و اندیشمند و مدعوین "صاحب نفوذ" اما، این شلوغی را تجربه نکرده بودم. سخنران مراسم تاکید کرد که حتما امسال ایام فاطمیه مانند ایام محرم و روز عاشورا برگزار شود و هیئت ها رسما بریزند توی خیابان و به سر و سینه خود بزنند.
۱۰ شب: سخنران مصیبت کربلا را می خواند و از منبر وعظ پایین می آید مجری اعلام می کند آقایان جهت صرف شام به ... در این لجظه ناگهان جمعیت هماهنگ بلند می شوند به پشت می چرخند و به سمت در خروج هجوم می آورند من بین جمعیتم نزدیک است خفه شوم با خود می گویم چه عجله ای است چرا اینقدر عجله می کنند.
به توصیه همکارم پشت سر جمعیت می روم زیرزمین برای شام آخرین قسمت آخرین ردیف دو تا غذا می گیرم یکی برای خودم و دیگری برای همکارم. تا او بیاید چندین نفر دست به غذای او می برد اما من نمی گذارم این غذا برای همکار من است. همه می خورند هنوز همکارم نیامده است حالا نگه داشتن این یک غذا از نگهبانی موزه لوور هم سخت تر است.
منتظرم همکارم غذایش را تمام کند برویم. همکار من همیشه غذای خود را تندتند می خورد این چند دقیقه یک فراغت اجباری برایم پیش آمده تا به مردم نگاه کنم. در این چند دقیقه صحنه هایی دیدم که مرا بهت زده کرد.
من فقر را چشیده ام اما هیچوقت تصور نمی کردم روزی برسد که از ته مانده غذای مردم قوت لایموت جمع کنم پدرم نیز هرگز چنین کاری نکرده است اما اینجا در قلب پایتخت ، پشت مجلس شورای اسلامی ، در زیر زمین حسینیه ای معروف این صحنه را دیدم.
۱۴ ، ۱۵ نفر بدون اینکه هم را بشناسند پلاستیک به دست افتاده بودند به جان تک دانه های برنج و تکه های مرغ انها هرچه ته مانده بود جمع می کردند. ابتدا فکر کردم برای پرندگان و ... جمع می کنند اما دیدم یکی از آنها که دور و بر همکارم می پلکید تکه درسته مرغ را از بشقاب همکارم برداشت و انداخت توی پلاستیک کنار برنج های جمع کرده اش. رفتم جلو به همکارم گفتم : "باباجان خودت بخور اینها می برند اینارو حیف و میل می کنند" گفت: " نه اینها خودشون می خورند." باور نکردم. خبرنگار همیشه فضول است رفتم از خود "مرد" پرسیدم: " گفتم اینها را کی می خوره؟" گفت: "خانواده ام!!!!"
مرد دیگر ی یک بطری نوشابه خانواده گرفته بود و نه مانده ها نوشابه ها را جمع می کرد ... . همکارم نگاهی به او کرد و نگاهی به من و نگاهی به آسمان: خدایا شکر ... .
۴ بامداد: اینجا ایران است، سرزمین بی روح، سرزمین بینوایان، هنوز نمی دانم آیا این متن را منتشر می کنم یا می گذارم کنار همه آنهایی که هرگز منتشر نخواهند شد... .
سالانه شوی دمکراسی در این کشور میلیاردها تومان هزینه بر جای می گذارد "مردم" شاه بیت ترانه سرایان این شوی بزرگ هستند. خبرنگاران، قدح بدستان این مجلس بزم اندک قدرتمندانند و سرمایه داران، کامروایان اصلی این بدمستی ها. و خارج از این میخانه ، این مردم فقیر و بدبختند که بی بهره از این بزم های سیاسی ، خیابان به خیابان در انتظار لقمه های صدقه و خیرات هستند.
امید آذربایجان به فرزند خامنه
اگر واقعا می خواهید تبریز سر ایران بماند
شهر مشروطه را از خفقان دربیاورید
و به فضای امنیتی و پلیسی تبریز پایان بدهید
میرحسین موسوی خامنه ای در انتهای جلسه دیدار با جمعی از آذربایجانی های مقیم تهران به کاغذ یادداشتی که در دست خود داشت اشاره کرد و در حالی که صحبتهای پایانی خود را به زبان ترکی بیان می کرد، گفت: یکی از دوستان گفته که کمی هم ترکی حرف بزن؛ من ترکی بلد هستم. در سال 1331 در سن حدودا 12 سالگی از تبریز آمدهام و این امر با ملی شدن صنعت نفت و مسایل مربوط به دکتر مصدق و آیتالله کاشانی و مشکلات مربوط به آن، همزمان بود و آن فضاها و ماجراها را به خاطر دارم.
وی با اشاره به آشنایی خود با زبان ترکی و مطالعه در این زمینه اظهار کرد: باید بیشتر تمرین کنم تا در شهرهایی مثل تبریز و اردبیل بتوانم راحتتر به این زبان صحبت کنم.
عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام، زبان را یک پدیده زنده توصیف کرد و افزود: به نظر من زبان یک پدیده و خارج از مسایل آمرانه است و نمیتوان این پدیده زنده را عوض کرد یا از بین برد. این زبان، قدمت، ادبیات و فرهنگی دارد و تک تک واژهها به اسطورههای گذشته اشاره میکند که در زبانهای دیگر نمیتوان پیدا کرد.
موسوی ادامه داد: به عنوان مثال اگر شعر حیدر بابای مرحوم شهریار به خوبی ترجمه شود هرکس این شعر را بخواند به لطافت آن پی میبرد. همه زبانها این ظرفیت را دارند، مخصوصا زبانهای دارای وسعت و قدمت.به همین دلیل من به این زبان علاقه دارم.
وی در پایان گفت: البته همه زبانها چنین ظرفیتی دارند و ما نباید فکر کنیم اینگونه زبانها تهدید هستند بلکه فرصت و ذخیره برای ما به شمار میآیند.
***
جناب موسوی! امیدوارم فردا که آمدی این سخن خود را فراموش نکنی. اگر به هم وطنان خود اجازه دهی به زبان خود بنگارند و ارزش های بی بدیل فرهنگی خود را حفظ کنند، نقشه ایران همچنان گربه ای شکل می ماند.
موسوی عزیز! این روزها در لابلای تمام مباحث داغی که در خصوص امکان پیروزی شما بر زبان مردم می چرخد، یک مساله خوشایندی دوستانت را دوچندان می کند آنها می گویند رای چندمیلیونی آذربایجان شرقی، غربی، اردبیل و زنجان ( آذربایحان بزرگ تکه تکه شده ) از آن میرحسین است.
میرحسین! آذربایجان اکنون برگ برنده تو و نکته امید همه ایرانیانی است که به امید ایران به تو می اندیشند. اما تو آیا می دانی در این سالهای سکوت بر آذربایجان چه رفته است؟
آذربایجان اگر چه تمام سالهای سکوت تو را در فریادی مظلومانه سپری کرده و هرگز صدای « هل من ناصر » آن، زبان شما را نچرخانده ، اما اینک تو قرار است با رای بالای آذربایجان بر دیگران پیشی بگیری.
موسوی عزیز! تو در سخنان خود به قدمت، ادبیات و فرهنگ منحصر به فرد آذربایجان اشاره کرده ای و گفته ای زبان امری آمرانه نیست. اما می دانی که سالهاست نسل کشی فرهنگی عظیمی در آذربایجان که سر ایران است، جریان دارد. تو می توانی جلوی این نسل کشی را بگیری.
آذربایجان مهد آزادگان است سرزمین ستارخان، محمدخیابانی، ثقة الاسلام تبریزی، مهدی باکری؛ سکوی معراج ستاره های دین و علم است وطن شیخ محمودشبستری، علامه های سه گانه جعفری، امینی و طباطبایی؛ و محل تولد بزرگان انقلاب بازرگان ، آیت الله خامنه ای و مهندس موسوی.
جناب موسوی! از قتل عام ۲۵۰۰۰ نفر از هم زبانهایت در آذر ۱۳۲۵ هیچ نمی گویم چه به ظاهر قاتلان در انقلاب ۵۷ به سزای اعمال خود رسیدند اما از تراژدی غم انگیز خرداد ۸۵ را نمی توانم سخن نگویم گویا اندیشه قاتلان آذربایجان هنوز در سینه نظام جمهوری اسلامی که شما آن را مقدس می پندارید، نفس می کشد.
آذربایجان داغدار داغ بزرگی است همین سه سال پیش صاحبان قدرت مرکزی، بر روی مردم بی دفاع آذربایجان آتش گشودند تنها گناهشان اعتراض به تحقیر زبان مادری شان در روزنامه دولتی ایران بود.
جوانان سرزمین من اکنون از ترس شکنجه، نمی توانند به زبان خود بنویسند آنان اگر از حق بشری خود دفاع کنند باید در انتظار میله های زندان باشند. میله هایی که حافظ و ثبت کننده درد فرزندان آذربایجان هستند.
میرحسن! آذربایجان به دلجویی تو نیاز دارد نه بخاطر اینکه تو به رأی آن نیاز داری بلکه به این خاطر که آذربایجان وطن توست مگر نه این است که محمد(ص) می گوید: حب الوطن من الایمان. مگر نه این است هم سنگرت خاتمی به دوست داشتن اردکان می بالد. تو هم می توانی با افتخار بگویی : من آذربایجان را دوست دارم.
آقای موسوی ! نیک می دانی که باروت آذربایجان منفجر شده است دیگر نمی توان با شعار و عوامفریبی تبریز را مهار کرد. اگر واقعا می خواهید تبریز سر ایران بماند تبریز را از خفقان دربیاورید و به فضای امنیتی و پلیسی شهر مشروطه پایان بدهید.
و سخنی با نزدیکان موسوی!
اگر آذربایجان را تنها به خاطر رای مردمش می خواهید بدانید که دیگر سکه فریب در آذربایجان اعتبار ندارد. شما باید حقوق حقه آذربایجان را به رسمیت بشناسید نباید آذربایجانی ها را به رگبار تحقیر و تبعیض ببندید. آنان حق دارند به زبان مادری شان بنویسید حق ندارند؟! فرزندان آذربایجان باید زبان مادرشان را یاد بگیرند، نباید یاد بگیرند؟
حقیقت این است که شما در تمام این سالها آذربایجان را بیاکوت کرده اید. شما در رسانه هایتان هرگز از حقوق آذربایجان ننوشته اید اخبار آن را منتشر نکرده اید شما را بخدا! آذربایجان بیگانه نیست آذربایجان سر این کشور است.
نتایج یک نظرسنجی: روحانیان خطرناک تر از نظامیان
حالا که نیروهای مذهبی اینچنین ورود روحانیون به سیاست را زیان بار می دانند،
سنجش افکار نیروهای مدرن پیشکش
نویسنده وبلاگ مدرسه ما در حاشیه وبلاگ خود نظرسنجی جالبی را در معرض رای و نظر قرار داده است. او از خوانندگان خود خواسته است بگویند که ورود کدام دسته از بین ۵ دسته سرمایه سالاران، نظامیان، روحانیان، هنرمندان و ورزشکاران و متخصصان غیر سیاسی به سیاست مضرات بیشتری به همراه دارد؟
از آنجا که با توجه به مطالب این دانش آموخته مدرسه عالی شهید مطهری ، خوانندگان وبلاگ نه نیروهای مردن و سکولار و لائیک که مشخصا افرادی مذهبی و داری مقیدات دینی هستند، انتظار می رود پاسخ به گزینه ۳ یعنی روحانیون و علمای دینی در صدر نظرسنجی نباشد. اما نتیاج نظرسنجی درست برعکس آن است.

از مجموعه ۱۰۱۶ شرکت کننده ۵۰۳ نفر گفته اند ورود روحانیون و علمای دینی به سیاست بیشترین مضرات را دارد یعنی ۵/۴۹ درصد. این در حالی است که ورود نظامیان با ۱۴۴نفر ۱/۱۴ درصد از پاسخ ها را به خود اختصاص داده است. این به بدان معناست که خوانندگان مذهبی وبلاگ یک طلبه، مضرات حضور روحانیان در سیاست را بیش از حضور نظامیان می دانند.
با این توصیف اگر این نظرسنجی مثلا در سایت پربیننده بی بی سی در معرض نظر قرار داده می شد چه اتفاقی می افتاد؟ اگر نیروهای مذهبی اینچنین مضرات ورود روحانیون به سیاست سنجیده اند نتیجه پیمایش نظرات نیروهای مدرن و افکار عمومی که با همه وجود از دین می گریزند، از همین الان روشن است.
پی نوشت: شاید هرگز ننویسم اینجا! نمی دانم چه فرادیی در انتظار هست... .
پاشنه آشیل خاتمی؛ احمدی نژادیسم
بعید نیست اگر احمدی نزاد بیاید جامعه را برای خطاهای بزرگ با خود همراه کند.
خطاهایی همچون جنگ با نام جهاد مقدس، رییس جمهوری مادم العمر بنام حکومت اسلامی،
تغییر قانون اساسی بنام توسعه و انقلاب دوم فرهنگی بنام اصلاح دینی.
پاشنه آشیل خاتمی نه انشقاق ساختارمند اصلاح طلبان و نه شانتاژبازی های کیهانیان که ناتوانی در ارائه برنامه شفاف اقتصادی به مردم است. یاران خاتمی باید استراتژی مشخصی را در برابر مانورهای تبلیغاتی مکرر احمدی نژاد، ارائه نمایند. آنچه این روزها از زبان و رفتار پاستورنشینان شنیده و دیده می شود، حکایت از خیزش عظیم احمدی نژادی ها برای تبلیغات ریشه ای دارد. تبلیغاتی که فراتر از انتخابات ریاست جمهوری را هدف قرار داده است و جاودانگی یک جریان می اندیشد.
آنان به خلاقیت بی نظیر تبلیغاتی دست یافته اند تمرکز بر روی اوضاع اسفبار معیشتی مردم که خود خالق درصد بزرگی از آن هستند، به نکته قوت آنان بدل شده است. حتی اگر پافشاری بر تصویب و اجرایی کردن طرح تحول اقتصادی به نتیجه نرسد، افزایش 35 درصدی حقوق کارمندان و تصویب اعتبار 20 میلیاردی کمسوین تلفیق می تواند بخش بزرگی از آرای طبقه متوسط را به نفع احمدی نژاد تغییر دهد.
احمدی نژادیسم اگر بر فلب مردم حکم نراند نبض جیب مردم را در اختیار دارد بخش قابل توجهی از ایرانیان اکنون روی همین درصدهای افزایشی حقوق و کاهش سود تسهیلات خیره شده اند و آن را برای زندگی و آینده خود مهم و حیاتی می دانند.
مردم " پول نفت بر سر سفره " را بیشتر از شعار زیبای دموکراسی می فهمند. یاران خاتمی این بار نه با صف آرایی انصار حزب الله و سناریوهای رنگین عصر عاشورا که با پوپولیسم روبرو هستند. کار سخت تبلیغ دموکراسی ایرانی آنجا سخت می شود که باید بخاطر مردم، با باورهای نادرست مردم مبارزه کرد.
تاثیر احمدی نژادیسم بر فرهنگ سیاسی جامعه چنان بود که "مردم" را در برابر " مردم " قرار داد. فریب کار خود را کرده است. توزیع نقدی پول الگوی خلافت سده های میانه را ذهن انسان تداعی می کند. سده هایی که تقسیم نقدی درآمدها بر اساس خواست و میل خلیفه بود. خلیفه هر اندازه که می خواست به مردم می پرداخت و مردم ولی نعمت و جیره خوار خود می ساخت..
فقر اگر در تضاد با فضیلت نباشد در برابر آن هست. شکم های خالی نمی توانند در پی کسب فضیلت افلاطونی باشند. امروز ایرانی آنقدر نیازمند است که شعار زیبای آزادی و دموکراسی را فراموش کرده است. بحران بزرگ اقتصادی ایران را در می نوردد تنها کسانی می توانند در میانه این گرداب زمام امور را در دست بگیرند که ذهن مردم را به عبور از این بحران رهنمون سازند.
احمدی نژادیسم تنها یک واژه ساده نیست یک مکتب است مکتبی که فراسوی پوپولیسم حرکت می کند مکتبی که در اوج ستمکاری باز مردم را می فریبد و با خود همراه می سازد. احمدی نژادیسم مکتب تحریف تاریخ است و جعل مدرک. مکتب تضادهای تراژیک، دراین مکتب مردم در ظاهر تکریم می شوند و در باطن تحقیر.
احمدی نژادیسم انسان را ثناگو ، دست به سینه و نیازمند می خواهد. این مکتب مخاطب خود را تا اوج سقوط می برد و آنجا در مرز جنون و سقوط سعی در تظاهر به دادخواهی و یاری رسانی می کند. مردم در این اندیشه "اعداد بدون اعشار " هستند حق اندیشیدن ندارند. باید سر در آخور کرده و به نشخوار "روزی" خود بپردازند.
این مکتب سراسر دروغ و نیرنگ ، مکتب زنجیر نیز هست. در دوران حاکمیت احمدی نژادیسم دورازه بازداشتگاه ها بر روزی تمام ایرانیان دگراندش باز شد. سلول ها خیلی ها را بلعیدند. دستگیری مدام طیف های مختلف دانشجویی، سرکوب خیزش هویت خواهی آذربایجان، تحدید روزنامه نگاران، تهدید دگراندیشان دینی، مقابله با جنبش زنان ... . در این دوران کمتر فعال اجتماعی از بیم دادگاه و بازداشت و زندان در امان ماند.
احمدی نژادیسم بحران را با بحران سازی ، مخالفت را با غوغاسالاری ، اعتراض های مدنی را با پوپولیسم و نقدهای رسانه ای را با پرونده سازی های آشکار و نهان مرتفع می کند. این مکتب بر روشهای مطلقا آنارشیستی با مخالفین خود برخورد می کند بازی سیاسی برای او قاعده مند نیست. او همانند "کشتی کج" همه قوانین اخلاقی را زیر پا می گذارد و تنها به نابودی مخالف می اندیشد.
احمدی نژادیسم پایان غم انگیزی دارد. این مکتب تنها حلقه اندک خود را به بن بست نمی رساند احمدی نژادیسم زمانی مجبور به خودکشی می شود که جامعه را بطور کامل نابود کند. او با فریب کاری جامعه را به اتخاذ تصمیمات غلطی هدایت می کند که سرانجامی جز سقوط ندارد. حمایت جامعه از جنگ نمونه این خودکشی هاست.
بعید نیست اگر احمدی نزاد بیاید جامعه را برای خطاهای بزرگ با خود همراه کند خطاهایی همچون جنگ با نام جهاد مقدس، رییس جمهوری مادم العمر بنام حکومت اسلامی، تغییر قانون اساسی بنام توسعه و انقلاب دوم فرهنگی بنام اصلاح دینی.
اصلاح طلبان هنوز نمی دانند که با "احمدی نژادیسم" روبرو هستند. آنان اگر از کلبه های دنج شمال شهرهای بزرگ ایران پبیرون نیایند و بر بالین مردم خسته از ستم های بی اندازه ننشینند ، هرگز نخواهند توانست بر پوپولیسم فربه شده ایرانی(احمدی نژادیسم) فائق آیند.
اصلاح طلبان باید خیابان های شیک پایتخت را رها کرده و بر جاده های خاکی گام بنهند. باید همایش های بزرگ انتخاباتی این بار نه در اریکه مجلل ایرانیان که در تاریک خانه های فقر و بدبختی برگزار شود. ادبیات شمال شهری باید از گفتمان خاتمی ها خارج شده و ادبیات جامعه متوسط برگزیده شود همان ادبیاتی که احمدی نژاد گزیده است. ادبیات فاخر خاتمی را از مردم دور خواهد کرد چون مردم با ادبیات خنده آور اما موثر احمدی نژاد خو گرفته اند.
هر شناسنامه یک رای. فضیلت در دموکراسی جایی ندارد. رای خشایار دیهیمی، مصطفی ملکیان و عباس عبدی با سرباز صفر پایگاه بسیج شهر کوچک نهاوند، زن خانه دار بی سواد روستای سنقر و طلبه سال نخست حوزه علمیه بناب یکسان است. و منطق احمدی نژادیسم، منطقی که اخلاق و فضیلت نمی شناسد، شناسنامه ها را درو خواهد کرد با زور، فریب، تقلید و یا با تقلب.
پاشنه آشیل خاتمی این بار نه تعزیه خوانی های الله کرم، ده نمکی و فاطمه رجبی که صحنه گردانی های لاریجانی، محصولی و احمدی نژاد است. در این صحنه گردانی یک باره میلیون ها تومان پول نقد در اختیار رییس جمهور قرار داده می شود تا هر طور که خواست بین مردم پخش کند و رای بخرد.
پاک شدن ناگهانی گناهان گلشیفته فراهانی، دوستی با مردم اسراییل، پرتاب ماهواره، راه اندازی نیروگاه اتمی، گفتگو با خانم کلینتون، دعوت از بازیگران هالیوود، راه اندازی روزنامه های میلیاردی، افزایش 35 درصدی حقوق کارمندان و ... از دیگر سکانس های این صحنه گردانی است. سکانس هایی که از فردای انتخابات هرگز تکرار نخواهند شد و جای آن را قحطی، بیماری، فقر، اعتیاد و سرکوب خواهد گرفت.
احمدی نژادیسم در حال تکوین است آمده است برای همیشه بماند این مکتب خیال رفتن ندارد نه در انتخابات دهم و نه در انتخابات یازدهم. این بلای بزرگ تنها زمانی می رود که دیگر جامعه ای بنام ایران نماند و شاید هم تنها زمانی برود که عزمی راسخ برای نابودی آن جزم شود. آن روز شاید خرداد 88 باشد و شاید خرداد 92 و شاید هم هیچ وقت دیگر.
خاتمی تنهاست
خاتمی دیگر حامیان بزرگی همچون آیت الله سلطانی طباطبایی و آیت الله توسلی را ندارد.
این دو برای خاتمی نقش ابی طالب را داشتند.
این روزها دل نگرانی عجیبی بر وجودم مستولی شده است، دل نگرانم، دل نگران تنهایی خاتمی، اگر چه او را همخوان نگرش و منش خود نمی بینم و در صورت پیروزی اش منتقد سرسخت برنامه هایش خواهم بود؛ اما اکنون که در این بازار سیاه قدرت، شعار اخلاق، آزادی و دموکراسی را تنها اندکی از او می شوم، به تنهایی اش حساس می شوم.
خاتمی تنهاست و این هرگز غلو نیست. یاران دیروز او که برایش لبخند ژکوند می زدند اکنون گرد شیخ دیگری جمع شده اند و اگر هنوز در ظاهر هم به دشمنانش بدل نشده اند در عوض دشمنان دیروزش گستاخ تر شده اند و او را نوید فرجام تلخ ترور نیز می دهند.
چه کسی می دانست خاتمی دهه آزادی، اینک حتی از سوی یاران آن روزش که در پناه قبای او " خرداد" آفریده و "خرداد" نوشتند، اکنون اینگونه پشت بر او دست به انتشار " خاتمی کشون های" "خرداد" ، "روز" ، "اعتماد ملی" و ... بزنند و پای به پای "کیهان" و "رسالت" و "رجانیوز" هم سخن شریعتمداری ها و رجبی ها و رامین ها شوند!!
خاتمی و یاران اندک او خود بر کم کاری ها و اشتباه های کوچک و بزرگشان اعتراف دارند اما آیا کوبیدن بر طبل همین ناکامی ها و نادیده انگاشتن دستاوردهای بزرگ اصلاحات، زیر تیغ هجمه های بی شمار، جز هم آوایی با مخالفین بی نزاکت خاتمی مفهوم دیگری دارد؟
تنهایی خاتمی دلم را سخت می آزارد. تنهایی او برای من تنهایی مصدق را تداعی می کند. در این خاک آنجا که کسی برای آزادی تلاش می کند و نامش با این واژه غریب گره می خورد گروهی قسم می خورند به هر نحو ممکن این گره میمون را بازگشاند.
سخن من نه با کیهان نشینان است که این روزها صفحه ویژه خود را برای توهین، تهمت و تخریب خاتمی و کسانش اختصاص داده و نه با پاستور نشینان که همین امروز تنها رسانه خبری خاتمی ا فیلتر کردند، روی سخن با اصلاح طلبانی است که ۱۰ سال از آخور حماسه بزرگ دوم خرداد خوردند و الان به جای ادامه راه، گرد میرحسین و کروبی و نوری حلقه زده اند.
کسانی که این روزها همچون پروانه ای بر شمع سوخته میرحسین می چرخند، خود بهتر می دانند که اگر نامی دارند مدیون "خاتمی" و "یاران خاتمی" هستند. کسانی که خود را کارگزار می نامند و حزب خود را رها کرده و سر سفره حزب جدیدالتاسیس دیگری، قدرت را به انتظار نشسته اند، باید پاسخ دهند "خاتمی" اعتمادملی را ارتقاء می بخشد یا کسی که با تکیه بر عصای تملق، "اعتمادملی" منتشر می کند؟
و یزدی ها! همان همشهریان خاتمی، آنان باید به سوال بزرگی پاسخ دهند؛ چرا؟ چرا چنین کردند؟ آیا نمی توانستند مانند استان های غرب نشین کشور و مثل سفر قبلی، از احمدی نژاد استقبال کنند؟ چرا یکباره به خیابان آمدند؟ حتما توجیه و توضیح دارد اگر یزد به این ابهام را برظرف نکند برای همیشه " نان به نرخ روز خوری " را بر پیشانی خود خواهند داشت.
غیر از ۳ گروه حزب مشارکت، مجاهدین انقلاب و مجمع روحانیون ، جمع دیگری کمر به حمایت خاتمی نبسته است. این سه گروه اما، با همه تاریخ پرطمطراق خود، در حال حاضر بسیار نحیف و لاغر هستند. این سه گروه که زمانی بلندترین مد آزادی را در ایران بوجود آوردند، اکنون حتی یک نشریه اختصاصی بنام خود در دکه های روزنامه فروشی ندارند.
خاتمی نسبت به سال ۷۶، علاوه بر ریزش حامیان و جری تر شدن دشمنان خود، یک چیز دیگر را از دست داده است. دو تن از بزرگرترین حامی های او که از شاگردان نزدیک امام نیز بودند، اکنون دیگر نیستند. خاتمی دیگر حامیان بزرگی همچون آیت الله سلطانی طباطبایی و آیت الله توسلی را ندارد. این دو برای خاتمی نقش ابی طالب را داشتند.
وب سایت های خبری را مدام چک می کنم تا خبری از مرد تصمیم های ناگزیر بیابم دلم می خواهد تحلیل، یادداشت، مقاله، گزارش و گفتگو بخواند دلم می خواهد وب سایت ها آن مرد را بسرایند تا آزادی را سروده باشند. اما دریغ! وب کمر به شکستن او بسته است. وب سایت ها صف کشیده اند تا لحظه به لحظه قامت بلند او را تیرباران کنند.
دور و بر خاتمی را که می نگرم جز روحانیون لاغر مجمع، مشاوران مشارکتی و جوانان مستسقی آزادی کس دیگری نمی بینم. او و یارانش به شدت تنها هستند. هر چه باشد بخش بزرگی از این تنهایی دل آزار مدیون جاه طلبی بازیگران بی حیای سیاست هست. امید است بخاطر نسلی فرو مانده در دوردست دشت، دست از هوس بازی برداشته و گام از راه کیهان نشینان بازدارند.
پی نوشت۱: من نه مشارکتی هستم و نه خاتمی را همچون جوانان ستاد ۸۸ مورد ستایش قرار می دهم. مرزبندی و اختلافی که با خاتمی دارم کم از میرحسین و کروبی و احمدی نژاد نیست. این مطلب را ننوشتم تا خاتمی را بستایم و وبلاگم را به ستاد انتخاباتی او تبدیل کنم. نوشتم تا یادآوری کنم خاتمی هر آنچه باشد از دیگران آزموده تر و کم خطرتر است.
پی نوشت۲: ۲۱ آوریل روز جهانی زبان مادری است. به این مناسبت وبلاگ ترکی را راه اندازی کرده ام. kültür soyqırımı ( ژنوساید فرهنگی ) عنوان پست نخست وبلاگ است.
پی نوشت۳: امشب لذت بردم از بازی بی اندازه زیبای عزت الله انتظامی در فیلم "ستاره می شود" ساخته فریدون جریانی. به همه آنانکه از سیاره رنج کلافه شده اند، فبلم را توصیه می کنم.
پی نوشت۴: گویا عبدالکریم سروش دیشب وارد کشور شده است. آمدنش را در این عصر فترت اندیشه به فال نیک می گیرم. نمی دانم این بار او از چه کسی حمایت خواهد کرد اما به یقین هر که باشد کروبی نخواهد بود.
" آزادی " فرزند سقط شده انقلاب
آیا می توان در سرزمین برزیگران خون و عشق،
جز برج بلند آزادی که یادگار طاغوتیان است، تشاتی دیگر از آزادی جست؟
بدین وسیله دومین انقلاب مردم ایران ۷۰ سال بعد از انقلاب نخست به سرانجام رسید. انقلابیون تصور می کردند به آنچه پدرانشان سالها در جستجوی آن بودند دست یافته بودند؛ آزادی، سرواژه آرمانی تمام انقلابیون جهان.
ادامه مطلب
تحول در برابر تحول
آیا اندیشه های رادیکال جوان دهه ۶۰ همچون موهای سفیدش، تغییر یافته است؟
آیا او هنوز در عصر سرمایه داری به اقتصاد توزیعی و کوپنیزم اعتقاد دارد؟
« امید است این جلسه تمرینی باشد تا بزرگترها به حرف کوچکترها گوش دهند ». این عبارت، دیروز در حالی در جمع مسوولان دهه های نخست نظام بر زبان سیدحسن خمینی، نوه رهبر کبیر انقلاب جاری شد که بخش بزرگی از همین ها، اکنون دیگر در کانون قدرت ایران محلی از اعراب ندارند. آنان در یک گردهمایی کم نظیر به دعوت جمعیت موسوم به « توحید و تعاون » ، منتسب به میرحسین موسوی جمع شده بودند تا برای دهه چهارم نظامی که متعلق به خود می دانند، طرحی نو دراندازند.
« زیست مسلمانی بر مبنای عقلانیت جمعی توحیدی » نسخه جوانان رادیکال و مسوولان دهه نخست برای اداره دهه چهارم است. این طرح اگر چه مبهم، کلی، اتنزاعی، ایده ئولوژیک و برآمده از قبرستان اندیشه ها در دهه های التهاب و انقلاب است و زود است که به نقد و تعرض آن پرداخت اما صرف چنین ارائه چنین طرحی در چنین جلسه ای، قیل و قال حضور میرحسین را این بار جدی تر و قابل تامل تر کرده است. قیل و قالی که با سخنان محمد خاتمی در جمع ایلامی ها آغاز و در این نشست اجرائئ شد. میرحسین برای نخستین بار در یک نشست عمومی اینچنین حضور یافت و در کنار رییس جمهور دیروز و بازیگر توانای امروز انتخابات نشست. او اگر چه در برابر سوالات خبرنگاران لب وانگشود اما با میزبانی اش بر جمعی از موثرترین وزنه های در آستانه حذف کامل از عرصه سیاسی، عملا سکوت خود را شکست.


آیا اندیشه های میرحسین همچون رنگ موهایش تغییر یافته است؟
طرح دوباره میرحسین قطعا برای ایجاد تحول سیاسی نیست چه، او نه صبغه فکری و روشنفکری دارد ، نه فیلسوف سیاست است و نه روزنامه نگار. او در این ۲۰ سال جز انتشار یک بیانیه در تجلیل از خاتمی و چند نامه کوتاه سخن دیگری نگفته است. از او انتظار دموکراسی نمی رود. طرح دوباره میرحسین برای ایجاد تحول در عرصه اقتصاد است. تحولی اما بسیار متفاوت با طرح اقتصادی دولت نهم. می گویند او اگر بیاید ایران را از بحران کنونی عبور می دهد همو که اقتصاد ایران را در جنگی خانمان سوز با لیقت تمام چرخاند. اما آیا او این بار خواهد توانست؟
میرحسین در مقایسه با ۲۰ سال پیش بسیار پیر شده است اما آیا اندیشه های رادیکال جوان خداپرست سوسیالیت دهه ۶۰ همچون موهای سفیدش، تغییر یافته است؟ آیا او هنوز در عصر سرمایه داری به اقتصاد توزیعی و کوپنیزم اعتقاد دارد؟ اجرای اصل ۴۴ ، برنامه های جدی خصوصی سازی، تعامل با فضای لیبرالیستی نظام بین الملل و ... گزینه هایی هستند که نخست وزیر دهه نخست را شاید سر سازگاری با آنها نباشد.


سوای ابهام در اندیشه های میرحسین و چالش پارادوکسیکال آن با فضای فعلی، تنهایی و ناتوانی عرضی او در اجاری راهبردهای خود، دیگر مساله قابل تامل حضور وی هست. او با همه شهرت و محبوبیتش به شدت تنهاست. این قهرمان افسانه ای ۲۰ سال تمام بازی نکرده و واقعا در معادلات پیچیده سیاسی توان بازی ندارد. او یار ندارد، حزب ندارد، رسانه ندارد، شهرت جهانی ندارد، حامی قدر ندارد، او نه بر حمایت سپاه می تواند دل ببندد و نه بر حمایت دانشگاه. او نه می تواند به روشنفکران اتکا کند و نه به حوزویان. او تنها به به گذشته پرافتخار خود و حمایت بی پون و چرای امام متکی است امامی که دیگر نیست و جای او رقیب سرسخت دوران نخست وزیری اش نشسته است. آیا میرحسین می تواند بدون اینهمه ( اینهمه ای که همه رییسان دولت از بخشی از آنها برخوردار بوده اند ) برنامه های اقتصادی خود را که در حال حاضر برای همگان مبهم است اجرا کند؟ آیا بزرگترهای قوم به یاران کوچک تر رییس جمهور دهه چهارم گوش خواهند داد؟
طرح آمدن میرحسین تلاش خاتمی برای گریز از مرکز نیست ( هنوز احتمال حضور سیدخندان می رود ) این طرح تلاشی است برای خروج از آچمز کنونی. شاید خاتمی بتواند ( که به نظر می رسد توانسته است ) با طرح حضور میرحسین آچمز کنونی سیاست داخلی ایران را خنثی کند اما آیا بعد از این مرحله، قرار گرفتن اصلاح طلبان در شرایط تحمیلی پیش رو، آنها را مجبور به تقلید کورکورانه از طرح مبهم زیست مسلمانی نخواهد کرد؟ به یقین بخشی از اصلاحات تقلید کورکورانه را نخواهد پذیرفت و این عدم پذیرش اختلاف و در پی آن، سومین انشقاق بزرگ جبران ناپذیر ( بعد از انشقاق عبدالله نوری ) را در میان اصلاح طلبان پدید خواهد آورد.
به نظر می رسد خاتمی در این فرصت اندک یا باید نامزدی خود را اعلام کند و این قصه موهوم را نسروده، تمام نماید و یا در صورت عدم نامزدی وی، یاران میرحسین به سرعت و به دقت طرح « زیست مسلمانی » را بدون استفاده از ادبیات انتزاعی ، بصورت کاملا ملموس به سمع ایرانیان برسانند تا با رفع ابهامات، اقبال مردم را به نسخه پیشنهادی شان دز خرداد ۸۸ به ثبت برسانند.
پی نوشت: متن نخست این نوشته را امروز صبح در امتحان پایان ترم مقاله نویسی برای اخذ نمره نوشتم.
کابوس احمدی نژاد؛ میرحسین می آید
و نمی توان او را اصوگرا ندانست کدام اصول گرا می تواند در دوئل با رییس جمهور ۲۰ سال پیش نظر مثبت امام را از آن خود سازد؟

خاتمی، مرد محبوب تاریخ سیاسی ایران بازی سنگین ۵ ماهه خود را "برد برد" به سرانجام رساند. او با گفتن "یا من، یا میرحسین" بلاخره تصمیم کبرای خود را اعلام کرد تصمیم کبرایی که اگر اینچین محکم و مشخص اعلام نمی شد، بسیار ناگوار بود. اگر خاتمی نیاید، آمدن میرحسین، مرد بحران بزرگ تاریخ ایران، خبری مسرت آمیز و امیدوار کننده است. او به یقین احمدی نژآد را شکست می دهد و با این کار ایران را از بحران کنونی و از خطر سقوط حتمی نجات می دهد.
آمدن میرحسین یعنی پایان ۲۰ سال تکروی های سیاسی. طرح حضور دوباره مرد خاموش سیاست جز با چراغ سبز صاحبان خانه و کوتاه آمدن رقبای سرسخت او امکان پذیر نبوده است. اقتدارگرایان این بار در اوج سردرگمی بناچار به این باور رسیده اند که برای حفظ نظام تنها یک راه دارند راهی که به خانه نخست وزیر دوران جنگ و مرد مورد اعتماد امام خمینی منتهی می شود.
میرحسین تنها نیست او پشت سر خود قاطبه مطلق اصلاح طلبان را دارد اصلاح طلبان شقه شقه شده ای که حتی خاتمی نیز نمی تواند آنها را دور یک شعار جمع کند. میرحسین را همه می پذیرند همه اصلاح طلبان و بخشی از اصولگرایان و فراتر از آن همه ایران دوستان. برای کسانی که هنوز سرزمین، اعتبار دارد میرحسین تنها گزینه حفظ این اعتبار است.
میرحسین اما تنهاست. او خاتمی نیست که پشت سر خود مجمع روحانیون مبارز، گروه های روشن فکری، حلقه یاران امام و احزاب ریز و درشت اصلاح طلب را دارد و همچون عبدالله نوری نیست که بخش بزرگی از نارضایان فعال درون مرزها مانند ادوار تحکیم و نهضت آزادی در صف مدافعین سرسخت او قرار دارند و مانند کروبی نیست که علاوه بر گوشه چشم های اقتدارگرایان، حزبی نوین و رسانه ای همچون اعتماد ملی را در دست دارد... . او تنهاست تمثال او پشت میز هیچ سیاستمداری نیست. او را هیچ حزبی بر طاقچه نمی نشاند.
میرحسین مثل هیچکس نیست. او با همه مرزبندی دارد. او در هیچ گروهی جا نمی گیرد. نمی توان او را اصلاح طلب ندانست چون از تبار اصلاح طلبان است و نمی توان او را اصوگرا ندانست کدام اصول گرا می تواند در دوئل با رییس جمهور ۲۰ سال پیش نظر مثبت امام را از آن خود سازد؟ او دوست همه سیاستمداران است و اینهمه را یکجا به دوئل فرا می خواند.
میرحسین انگار ذوالیمینین است. نمی توان او را پس زد و نمی توان او را هضم کرد. برای مرد بحرانی نظام دیگر نمی توان هر ۹ روز یک بحران آفرید. پرونده مثبت میرحسین نشان از این دارد که او می تواند ایران را از بحرانی خانمانسوز عبور دهد بدون آنکه ۱۸ تیر کوی دانشگاه تهران، ۱ خرداد آذربایجان، فاجعه قتلهای زنجیره ای و توقیف فله ای مطبوعات و ... تکرار شود.
برخلاف سخن صوابی که قهرمان سازی را غلط می پندارد، این بار ایران به قهرمان نیاز دارد قهرمانی رویین تن که هچ خدنگی از جانب شورای نگهبان، سپاه پاسداران، انصار حزب الله، باندهای مخوف داخل و خارج و ... نتواند او را بر زمین بزند و میرحسین چنین قهرمانی است. او در قامت یک قهرمان افسانه ای همچون سرداران پرافتخار جنگهای بزرگ، پای بر فضای سیاسی ایران می نهد فضایی که مسموم است و جز میرحسین کسی دیگر را یارای تنفس نیست.
و او حتی اگر نتواند قدمی پیش بردارد ( که می تواند ) حداقل جلوی این سقوط آزاد را می گیرد. از میرحسین انتظار نیست این خزان را یکشبه به گلستان تبدیل کند. اما می تواند پاییز را به زمستان برساند زمستانی که بهار را به انتظار می کشد.
و از او انتظار دموکراسی نداریم او نمی تواند فراتر از ساختار حرکت کند. او مرد اصلاحات ساختاری نیست او مرد "تغییر" نیست. او تنها می تواند ایران را از نابودی نجات دهد و تنها برای همین، او مهم است و آمدنش میمون و مبارک.
آمدن میرحسین را نمی توان کوچک انگاشت آمدن او یعنی نابود شدن احمدی نژاد. آمدن او یعنی شکست طلسم اقتدارگرایان، آمدن او یعنی پایان قصیده سرایی صاحبان خانه، آمدن او یعنی بازگشت عقلانیت به عرصه سیاسی ایران، آمدن او یعنی آغاز راه دراز اصلاح و توسعه ... .
پی نوشت۱: درباره میرحسین موسوی سایت عصر ایران یادداشت زیبایی دارد: "میرحسین"، مردی که مردم به نام کوچک صدایش می کنند.
پی نوشت۲: کاریکاتور از نیکاهنگ کوثر.
تحدید روزنامه ها و زوال آگاهی در ایران
کسی که دستور توقیف می دهد در واقع مغز مردم را متلاشی می کند.
اگر این سخن امام ربوده شده لبنان را گواه بگیریم که می گوید؛ «مطبوعات محراب آزادی هستند»، باید فهرست بلندبالایی از شهدای محراب آزادیخواهی ایران را تقدیم تاریخ بشر کنیم. کم نیستند روزنامه نگارانی که پای این محراب، خویشتن را قربانی کرده و نهال آگاهی کاشتند. کشتگان این محراب را در بهشت زهرا و در لیست سرخ بنیاد شهید نمی توان یافت چه، آنانکه می روند کار حسینی می کنند و همیشه تاریخ ذکر ذاکرین را پشت سر دارند و آنان که می مانند و کار زینبی می کنند، در لابلای لایه های قدرت گم می شوند. کاخ شیشه ای سیاست، روزنامه نگاران راست قامت را بر نمی تابد.
ادامه مطلب
اگرخاتمی بیاید
آیا به زعم یاران خاتمی،
خاتمی باز می تواند عدد نجومی را در انتخابات آتی برای اصلاح طلبان کسب کند؟
شکیبایی سیاستمدار تنها دلیلی نیست که اعلام آمدن یا نیامدنش را طولانی کرده است، ابهام خاتمی در چرایی، چگونگی و سرانجام حضورش در انتخابات شاید دلیل اصلی این مد بلند سیاسی باشد. سیاستمدار اگر چه جایگاه و نقش تاریخی خود را در شرایط حساس امروزی می شناسد، اما تردیدهای بی اندازه اش در پیروزی و فردای پیروزی، او و یارانش را متوقف کرده است.
ادامه مطلب
ابتذال در طبقه روحانیت
پی نوشت۱: از سر ترس خودسانسوری کرده و متن پست را حذف نمودم. البته هر کسی بخواهد برایش می فرستم .
پی نوشت ۲: نامه ام خطاب به روحانی اداره ام بی ارتباط با قصه حاج آقا گلستانی نیست.
ادامه مطلب
دهه تصویب دروغ
دهه ۸۰ دهه سراب آرزوهاست
دهه بی همه چیزی، دهه هرهری مسلکی، دهه هر چه باداباد، دهه قدرت بدون دلیل
دهه "من دلم می خواد" است. دهه "من چون زور دارم هر کاری که دلم می خواهد می کنم"
دهه تصویب دروغ و حاشیه های قوی تر از متن و دهه تبصره های مهم تر از اصل است.
و این دهه دهها سال ادامه خواهد داشت.
ادامه مطلب
همه کامنت های یک "سید" سینه چاک احمدی نژاد
ادامه مطلب
پایان گلشیفته، آغاز گلشیفته
کاش خویشتن داری می کرد
و همچنان آن شال لعنتی را بر سر نگه می داشت
اگر این عکسها واقعی باشند( که هستند ) باید عمر سینمایی گلشیفته فراهانی در داخل مرزهای ایران تمام شده تلقی گردد. دیگر تصویر زیبای این ستاره کم نظیر بر پرده سینماهای ایران الصاق نخواهد شد. این عکسها گلشیفته را در ایران نابود خواهد کرد. دیگر هیچ کارگردانی او را بازی نخواهد داد. ایران اسلامی هرگز گلشیفته را تحمل نخواهد کرد او به تاریخ سینمای ایران پیوست. او تمام شد.
ادامه مطلب
این بانوی آزاد
بانو هنوز خیلی جوان است.
.
بازخوانی مسیر حرکت مسیح از دهات شمال ایران تا دفاتر تحریریه بهترین روزنامه ها و خبرگزاریهای پایتخت، دلیل ستایش مسیح را روشن می کند. این بانوی زرنگ چابکی که الان در گرانترین شهر اروپا کتاب منتشر می کند در ویلاهای شیک شمال تهران بزرگ نشده و داداش مهندس، آبجی دکتر، مامان معلم و بابای حاج آقا پشت سر خود نداشته، او با تکیه بر دست های دخترانه خود راه دراز "شدن" را شروع کرده و بعد از "دویدن" ها و "پایکوبی" های فراوان در این جایگاه ایستاده است.
ادامه مطلب
این نقشه گربه ای شکل
تو بر کدامین ساز می رقصی
و ناز کدامین ارباب را می کشی
و بر شاخ کدامین کتابسوز تاریخ جدید ایستاده ای؟
پیمان عارفی اسکویی گفته است دانشجویان دانشگاه تبریز تجزیه طلب هستند. باید بگویم در مرام هیچ کدام از فعالین موثر آذربایجان "تجزیه طلبی" نیست. یکبار خود پیمان در یکی از خودشیرینی های خود چنین اظهار داشت: " من به عنوان کسی که تاریخ مشروطه را کامل خوانده ام قاظعانه می گویم پیشه وری هم تجزیه طلب نبوده است" آقای عارف عقل کل! اگر تو اعتقاد داری پیشه وری در آن دوران جدایی ممالک تجزیه طلب نبوده (که نبوده) پس چگونه ادعا می کنی دانشجویان آزادیخواه تبریز در فضایی اینچنین منزجر از تجزیه، جدایی طلب باشند؟ آقا! حواست هست؟ می دانی چه کسانی را به چه چیزی متهم می کنی؟ و چه کسانی را به چیزی تشویق می کنی؟
ادامه مطلب
پازل های سیاسی
هر کسی که نباید باشد حذف می شود در پروژه حذف افکار عمومی جایگاهی ندارند.
این دو تتیر تابناک این پازل را به بهترین نحو نشان می دهد و از همه مهمتر نشانگر نوعی اختلاف نظر در عقیده و عمل است. دو تیتر متفاوت از دو مرد درجه اول نظام در کنار هم آنچه ناگفتنی است بیان می کند.
ادامه مطلب
عبور از جهنم؛ کروبی یا قالیباف
احمد: دو قطبی اصلاح طلبان و اصولگریان با مرگ اصلاحات بی معنی شده است!
دو قطبی جدیدی در حال شکل گیری است.
ابوذر: کدام دو قطبی؟ دو قطبی احمدی نژاد و قالیباف؟ خنده دار است.
اینها هر صبح و عصر با هم فالوده می خورند.
گفته بودم دیشب با دوست عزیزم احمد ابولفتحی پیرامون انتخابات ریاست جمهوری، بر سر قالیباف و کروبی در گوگل، چت کردیم. بحث داغ بود و بی سرانجام. نه او توانست مرا از موافقت من با انتخاب کروبی منصرف کند و به سمت قالیباف بکشاند و نه من توانستم آن فعال چندین ساله اصلاح طلب را قانع کنم که دست ازحمایت قالیباف بردارد.
ادامه مطلب
تحزب و جنبش دانشجویی
جنبش دانشجویی بعد از سالها فعالیت جانانه از احزاب طلبکار است. طلبکار قدرت، هویت و حیثیت برباد رفته! آیا این طلب حق جنبش است؟ آیا جنبش در قبال خدمتی که به انقلاب، جنگ، سازندگی و بخصوص اصلاحات کرده است حق گلایه دارد؟ چگونه این "حق" ها را بازگیرد؟
چند هفته پیش برای انتشار یک ویژه نامه تخصصی پیرامون تحزب، تلاش بی سرانجامی انجام دادم! مطالعه چند کتاب و مقاله، گردآوری چند مقاله خوب و انجام چند مصاحبه حاصل این تلاش بود که به دلایلی(!) نشد که منتشر کنیم. قرار بود یکی از این مصاحبه ها را با یکی از فعالان جنبش دانشجویی تحت عنوان " تحزب و جنبش دانشجویی" انجام دهم. به دلیل مسافرت و گرفتاری این فعال سیاسی، مصاحبه حضوری به مصاحبه مکتوب موکول شد و در نهایت به رغم همه پیگیری های بنده، این بزرگوار به هر دلیلی از پاسخ به پرسشها استنکاف کرد.
سوالات به صورت چالشی تنطیم شده و سعی شده نکته نظرات پرسشگر در درون پرسش بیاید. متن سوالات را عینا اینجا می گذارم. امیدوارم دوستان اگر حوصله داشته باشند به برخی از این سوالات پاسخ بگویند.
ادامه مطلب
اصلاح طلبان برای مدافعین خود تره هم خرد نمی کنند
آیا اصلاح طلبان جز باد در غبغبه انداختن و ادای فاتحان تاریخ را درآوردن کار دیگری کردند؟
آنان بر دوش مردم مظلومی که خواهان تغییر و برابری بود، ایستادند
و با یاران توتالیتار قدیم خود به فالوده خوردن نشستند!
دوم خردا را کسانی با هزینه های فراوان آفریدند که اکنون زیر بار تورم، بیکاری و ناامیدی نابود می شوند. بیست ساله هایی که در خرداد ۷۶ تا پای جان بر اصلاحات مایه گذاشتند اکنون سی ساله هایی هستند که به معنی واقعی کلمه هیچ ندارند جز چند خاطره از قهرمان بازی های خود در برابر لشکر ناطق نوری و الله کرم و جز مشتی نوشتار در نشریات دانشجویی و یک پرونده کلفت رنگین در دست که حتی در موسسات خصوصی هم جایی ندارند.
ادامه مطلب
تصمیم کبرای این سه تن
روی دیگر سکه اما بسیار تراژیک و دردناک خواهد بود. هر نوع تصمیم شتابزده، غیر منطقی ، خودخواهانه، عوامفریبانه و تکروانه اینان، ایران را به قهقهرا و نابودی خواهد برد.
عملکرد این سه سیاستمدار طراز اول جمهوری اسلامی را در دوران پیشااحمدی نژادی فراموش نکرده ایم. جنگ خانمانسوز ۶+۲ ساله، بحرانهای اقتصادی، تورم بالای ۵۰ درصد، اعدامهای ۶۷، قتلهای زنجیره ای، فاجعه ۱۸ تیر، تهدید روشنفکران، محدودیت روزنامه ها و احزاب، قرادادهای آنچنانی، ماجرای واترگیت و ... و هزاران ماجرای ریز و درشت در دوره هایی بر ایران تحمیل شده که اینان بر اریکه نشسته بودند.
ادامه مطلب
پشت درهای بسته خانه هایشان ...
همه ساله اول مهر که می شود در میان داوطلبان خندان و گریان،
افراد نگرانی هم هستند که پرونده درخشان تحصیلی در دست پشت درهای بسته دانشگاه می مانند. اینان در کنار رفوزه ها حق تحصیل ندارند نه اینکه تنبلی کرده باشند بلکه زیادی فعال بوده اند.
محرومبت فعالان سیاسی در ایران از حقوق اجنماعی، یکی از دلایل ناامیدی ایرانیان و فرار آنان از سیاست است. فعالیت سیاسی هزینه های سنگینی دارد محرومیت از تحصیل نازلنرین آنهاست. اندک افرادی که چنین هزیته هایی را پرداخت می کنند به یقین قهرمانند. شاید اگر چه گوارا هم در ایران معاصر بود پرداخت چنین هزینه هایی برایش دشوار می نمود.
ادامه مطلب
تبار دموکراسی خواهی در انجمن تهران
این طیف به وجود نیامد مگر با تلاش جانانه تک تک دانشجویان فعال نیمه اول دهه ۸۰
که قلب و دلشان برای آزادی و اخلاق می تپید
و اکنون هم اگر چه امضایشان پای هیج بیانیه ای نیست
اما با چشم بیدار صحنه را می پایند
خود می دانید که این طیف را تنها شما ۱۱ بزرگوار تشکیل ندادید و بهتر می دانید که واژه والای دموکراسی در عدد محدود نمی شود و آن هم در عدد بسیار کوچک دوازده شورای نگهبان و عدد کوجک یازده اطلاعیه شما و عدد کوچکتر نه (۹) شورای مرکزی انجمن تهران و بهتر می دانید که این اطلاعیه های ناصواب نه با اصول دموکراسی می خواند نه با اصول اخلاقی و نه با اصول اسلامی(با تعریفی که شما بدان قائل هستید.)
ادامه مطلب
افطار با کمونیست
چگونه است که شاگرد مکتب بنیادگرای مصباح یزدی با خلف ایدوئولوژیک لنین، مارکس و انگلس بر سر سفره افطار می نشیند؟
حالا چگونه است که احمدی نژاد شاگرد مکتب بنیادگرای مصباح یزدی با کمونیست دو آتشه در خانه خدا بر سر سفره افطار می نشیند، خدا می داند؟ رفتار پارادکسیکال دولت نهم با علامت سوال بزرگی روبروست. حضور منکر خدا و امام زمان در خانه خدا اصلا با اندیشه های ارتجاعی جور در نمی آید.
ادامه مطلب
چرا احمدی نژاد را دوست ندارم؟
این بار نه رییس، این معاون است که بر روی رییس نفوذ دارد.
معاون نمی رود چون احمدی نژاد نمی تواند او را به خانه بفرستد.
توضیح اینکه این پست تنها نقدی است بر این مطلب خانم دکتر توحیدلو و نه هرگز توهین و تخریب رییس جمهور ایران عزیز!
سخن گفتن از معدلات پیچیده انرژی هسته ای و پرداختن به هولوکاست در دل روستاهای محروم و بی سواد، زبان ارتباط با اهالی فلان روستا از دور افتاده ترین شهرستانها و استانهای کشور نیست. مردم بیش از نان و انرژی هسته ای و پیش از معرفت درباره هلوکاست و تاریخ یهود به آگاهی نیاز دارند. اگر مردم به حقوق خود واقف باشند دیگر دلفینها آواز نمی خوانند. اتفاقا زبان مردم باید زبان دموکراسی، جامعه مدنی و یا حتی مردمسالاری دینی باشد که اگر باشد دیگر شعارهی سبک انرژی خواهی زمزمه نمی شود. با مردم باید به زبان خودشان سخن گفت نه به زبان محققان تاریخ و انبیای الهی.
ادامه مطلب
دیوار که فرو بریزد ...
از همان روزی که عده ای ابله سنگ برداشتند و دیوار بر بخشی از این خاک کشیدند، جنگها آغاز شد.
قدرت طلبی ها و سیاست بازی ها و سپس شورش ها و انقلاب ها هم آغاز شد!
و زندانها و سیاهچالها نیز گشوده شدند و هزاران تجربه تراژیک بنام بشر ثبت شد.
خلاصه کنم در این سالها دیوارها از کتابهای دانشگاه برایم خواندنی تر و گویا مفیدتر بودند. آنچه لابلای کتابهای آکادمیک و از دهان اساتید نمی شندیم بر دیوارها می یافتم. آنها بی پرده و بی واهمه با من گنگ خواب دیده سخن می گفتند سخن از آنچه بر جامعه و تاریخ ما می رود.
ادامه مطلب
تیر خلاص به آزادی

انحلال انجمن صنفی روزنامه نگاران تیر خلاص به آزادی بیان است
یکبار دیگر اعتراض!
دانشگاه ،سنگر آزادی، آگاهی و اعتراض، هنوز بیدار است

اعتراض نسل سوم بیگانه با ارزشهای انقلابی بر بداخلاقی و بی بندوباری نسل ارزشی و اسلامی دیروز
جامعه دارد متلاشی می شود مردم گرسنه ارزشها و سرمایه های خود را در ازای نیازهای جسمی و جنسی خود خرج می کنند. مگر من و تو خرج نمی کنیم؟
برای رهایی از این اسارت و عدم تکرار این قصه های زنجیره ای جامعه را باید آزاد ساخت، آزاد از زنجیر دین بخاطر دین، آزاد از زنجیر اخلاق بخاطر اخلاق و آزاد از زنجیر قانون بخاطر قانون.
انقلاب گرسنگان، انقلاب نیازمندان، انقلاب عقده ای ها، انقلاب فرودستان و در یک کلام انقلاب انسانهای زمینی در راه است... .
پی نوشت: نمی توانم بروز کنم وقت ندارم، اینترنت ندارم، رایانه ندارم، حوصله ندارم ... اما سوژه دارم، حرف دارم، درد دارم... . می خواهم بنویسم می خواهم آپ کنم می خواهم ... آخر نمی شود...!
آقای خاتمی "میروی و مژگانت خون خلق میريزد"
آقای خاتمی "میروی و مژگانت خون خلق میريزد"
و در پس پشت، خرمنی از اميدهای سوخته و دلهای شکسته را به جا مینهی.
عبدالکریم سروش ۱۷ تیرماه ۸۲ رنجنامه ای خطاب به خاتمی نوشت که خواندن آن در سالگرد دوم خرداد خالی از لطف نیست. این رنجنامه چنان تلخ و غمناک است که انسان دلش خواندن نمی خواهد اما هر چه هست تاریخ ماست و تاریخ ما ، انگار همیشه تاریخ درد است.
ادامه مطلب
ای رئیس جمهور، چشمهات رو باز کن!
آقای احمدی نژاد!
آقای رییس جمهور!
افسوس می خورم که چرا این کودکان حتی به اندازه یک وجب از این سرزمین ۱.۶۴۸و۱۵۹ کیلومتر مربعی سهم ندارند!
ادامه مطلب
خاتمی راست می گوید...
کسانی که پرچمدار اسلام هستند
و از ایران گرفته تا افغانستان حکم می رانند
و اعقاد دارند حاکم اسلامی می تواند حکم جهاد ابتدایی بدهد!!!!
خاتمی راست می گوید : امام چه میخواست و منظورش از صدور انقلاب چه بود؟ این که ما اسلحه بگیریم و در دیگر کشورها انفجار ایجاد کنیم و گروههایی درست کنیم که در دیگر کشورها خرابکاری کنند؟
خاتمی از چیزی می نالد که سالهای سال دلهای ملتی درمانده را سوزانده است. تفکری متعلق به هزاران سال پیش که هدفش خرابکاری در کشورهای دیگر است.
من یک سوال دارم چرا دیگر خرابکاری های آراژانتین و برلین اتفاق نمی افتد؟ چرا دیگر دادگاه برلین تشکیل نمی شود؟ معلوم است گردانندگان جمهوری اسلامی عاقل شده اند!
کلام خاتمی سلبی است سلب تفکری که در گذشته حداقل در بازه زمانی کوچکی جریان داشته است. خاتمی چیزی را نفی می کند که حداقل در دهه ۶۰ در ایران گفتمان غالب بوده است.
خاتمی راست گفت این راستگویی گاف نبود حقیقت بود حقیقتی تلخ که می گفت باید انفلاب را صادر کنیم همان تفکری که طالبان نمایندگی می کند. همان تفکری که مرزهای اسلام را در طول این ۱۴۰۰ سال گسترده است. همان تفکری که به جهاد ابتدایی معروف است حهادی که بسیاری از علمای اسلام اعتقد دارند در اسلام رحمانی این جهاد وجود ندارد و در برابر آن بعضی ها که پرچمدار اسلام هستند و از ایران گرفته تا افغانستان حکم می رانند اعقاد دارند حاکم اسلامی می تواند حکم جهاد ابتدایی بدهد!!!!
آقای احمدی نژاد! مملکت ناامن است!
از اینکه با نیروی انتظامی روبرو بشوم می ترسم !
جناب احمدی نژاد! مملکت ناامن است! من می ترسم! می ترسم از اینکه با خانمی کلامی سخن بگویم! می ترسم از اینکه سوار اتوبوسی بشوم! از اینکه با نیروی انتظامی روبرو بشوم می ترسم !
جناب احمدی نژاد! من از نیروهای مومن، مقتدر، قابل اعتماد، محبوب و پاك شما می ترسم! آنها مرا به خود بی اعتماد کرده اند! به من حق بده!!
ادامه مطلب
گلایه های ناگهان
او با این گلایه های تمام نشدنی، خود را از سطح یک رییس جمهور ، به سطح یک زن جنجالی (فاطمه رجبی) پایین آورده است! و در این نقش جدید چه خوش درخشیده!!!
این بار این نه کروبی است، نه کرباسچی، نه مهاجرانی، نه گنجی و نه قالیباف؛ این فرهاد رهبر است، ابراهیم شیبانی است، مهدوی کنی است حداد عادل است و داوود دانش جعفری است که شخص اول اجرایی کشور را زیر سوال می برد و اعتراض را از لفافه به پشت تریبون می کشاند.
ادامه مطلب
عقب نشینی مدیر چکمه پوش کیهان
حسین شریعتمداری بداند با این شارلاتان بازی نه حسین است و نه شریعتمدار!!!
او همانطور که بخاطر تحریف تاریخ امام مجبور به عذرخواهی شد؛ باید به خاطر تمام تهمت های ناروایی که در طول سالها بر نخبگان و روشنفکران ایران زمین زده است؛ در پیشگاه خدا و در دادگاه تاریخ از ملت ایران پوزش بطلبد
در طول سالهایی که برادر حسین در روزنامه رسمی کیهان لنگر انداخته، تقریبا کمتر کسی از تهمت های ناروای این مدیر چکمه پوش در امان مانده است. از روشنفکران سکولار و لاییک تا روشنفکران دینی، از دینداران متفکر تا نویسندگان بی طرف، از روزنامه نگاران آن ور آبی تا ژورنالیست های این ور آبی، از هنرمندان تا دانشجویان، از روحانیون معترض تا مراجع تقلیدی مثل آیت الله صانعی، از شاهزاده ها تا آقازاده ها، از مرتجعین تا مقدسین و ... همه و همه را به باد افتراهای ناروا و تهمت های نچسب گرفته است.
ادامه مطلب
برادرم گفت؛ سياسي ننويس!
اگر مي نوشتيم من در خيابان نمي خوابيدم!
اگر مي نوشتيم من هرگز از تحصيل باز نمي ماندم!
اگر مي نوشتيم چشمهاي من پشت دار قالي جا نمي ماند!
اگر مي نوشتيم به اتاق 205 ساختمان 70 كوي دانشگاه حمله نمي شد!
اگر مي نوشتيم افسر بي ادب نيروي انتظامي مرا به جرم حرف زدن بازداشت نمي كرد!
سياست پدر، مادر نمي شناسد. فعاليت هاي دوران دانشجويي ام، مادر را سخت نگران كرده بود پنهان كاري هايم كه فاش شد او اعتراض كرد و گفت، شيرش را حلال نمي كند. او خواست فرزند را از غلطيدن در كام اژدهاي سياست برهاند و البته رهاند.
ادامه مطلب
زمین! تو می گردی
هر روز یکی بلند شد دور تو خط کشید و گفت: اینجا مال من است
چهاردیواری اختیاری! و ناگهان چه زود تو تمام شدی!!
زمین!ای سیاره انسان! ای محل هبوط آدم! این سجده گاه بشر! تو می گردی. تو می گردی و انسان ها هنوز بر این باورند که در باثبات ترین کره خاک زندگی می کنند آنها گمان می کنند تو جوانی و جاودانی و بی نهایتی. بر این باورند که تو هرگز نخواهی پژمرد. خیال می کنند روز مرگ نداری. وه! چه خیال خامی!
ادامه مطلب
زنان می نویسند؛ از نگارش های زنانه تا نگرش های جسورانه
دستهايي كه در آسمان استانها ميچرخد تا موج نامهها و شكوههاي ملتي را پارو كند تداعيگر چيست؟
جمعيتي كه مشفقانه و مشتاقانه به گرد دومين شخص كشور در سفرهاي استاني حلقه ميزنند تداعيگر كدامين نياز و احتياج هستند؟
زنان ایران زمین بیدار شده اند، جسور شده اند، خبرساز شده اند، کارساز شده اند، ... و آینده ساز شده اند. دیگر صدای اعتراض توده از حسینیه ارشاد و از حلقوم مردان سخنور نمی آید. دیگر آهنگ جنبش های مدنی از خطبه های آتشین حوزه و تجمعات دانشجویی دانشگاه بلند نمی شود.
ادامه مطلب
جفا به روشنفکران
هنرمندان بی اخلاقی که در کرنش به توتالیتاریزم قوز کمر گرفته اند
لحظه ای بازایستند و جفای خود به روشنفکران را بازخوانند
و اگر خواستند توبه کنند
هنر ماندگار مجیدی و طنز ارزشمند مدیری را ارج می نهیم این دو بزرگوار که در پله آخرین پلکان هنر ایران زمین قرار گرفته اند، هنرنمایی های قابل تحسینی را از خود به یادگار گذاشته اند اما در کنار خلق آثار هنری گرانسنگ مرتکب اشتباهیی بس بزرگ و سنگین شده اند خطایی که از منظر اخلاق مدنی به هیچ عنوان قابل گذشت نیست. یکی از این خطاها که به گمان من عمدی و چه بسا فرمایشی بوده جفای این هنرمندان به روشنفکران است.
ادامه مطلب
راز مگو!
ادامه مطلب
نمی توانم خر بشوم گاو هم که نیستم!
اندیشه های آزادی خواهانه ام بی اخلاقی های گروه اول را برنمی تابد
ناامیدی ام از عملکرد گروه دوم اصلاح طلبی را قصه می داند
و ترسم از خشونت و هرج و مرج گروه سوم را پس می زند
دکتر ابراهیم عباسی در مطلبی قابل تامل و دردآلود از کوررنگی و سیکل معیوب اصلاح طلبان نوشته است او می نویسد: " اصلاحطلبان كه شعارشان آزادي و راهبردشان جامعه مدني بود بنگرند كه شعارشان را چند بار و در پاي چند چيز قرباني كردند. " اینکه این دوست اندیشمند چه ها گفته و چطور نالیده به نوشته بجای ایشان رجوع شود. ایشان ناله خود را سروده اند اجازه بدهید من هم بنالم!
ادامه مطلب
رهاورد تلخ یک سفر
دوستی چه زیبا سروده است :
پارچههاي سفيد
كفاف قد تو را نميدهد
بيكفن به خاك ميسپارمت وطن
سفر احمدی نژاد فارغ از پیامدهای اقتصادی ، کنش های رسانه ای و تنش های سیاسی در جهان که از اهانت به شخص شخیص ایشان گرفته تا شعور ملت بزرگ آمریکا، ایران و اسرائیل را شامل می شود رهاورد تلخ دیگری هم داشت که به گمان من روابط ایران با این دو کشور و مضاف بر آن فردای سیاسی کشورمان را رقم خواهد زد.
ادامه مطلب
تصویر روز ؛ شهریور 1386
درون مرزهای وطنم
اوره ییم وطن دردلرین هارایلار*
ادامه مطلب
دولت مستاصل
مشروعیت انتخابات ۸۴ بر مسلخ توتالیتاریسم
دکتر محمود احمدی نژاد استاد دانشگاه علم و صنعت، شهردار سابق کلان شهرتهران و رییس دهمین کابینه ایران بعد از انقلاب در آستانه سومین سال زمامداری خود در باتلاق استیصال دست و پا می زند در این دو سال او نه تنها نتوانست جامعه را به آرمانشهرشعارهای انتخاباتی خود نزدیک کند بلکه بیت الغزل ناکامی اقتصادی ، یسیاسی، اجتماعی و بین المللی نه کابینه های قبلی را به زیبایی سرود. شاید بحران زدگی تنها شاخصه مشترک دولت مستاصل مهرورز با دولت ناکام اصلاحات باشد با این تفاوت که اگر برکابینه خاتمی هر نه روز یک بحران تحمیل می شد این بار این کابینه احمدی نژاد است که دم به دم بحران می سازد و بر پیکره اجتماع تحمیل می کند.
ادامه مطلب





