برسد به دست زندانی زندان تبریز

اشاره: ۲۰ روز پیش جمعه ۱خرداد ۱۳۸۸، علیرضا فرشی یکانلی، فارغ التحصیل مهندسی کامپیوتر از دانشگاه های صنعتی شریف و تهران، استاد دانشگاههای آذربایجان شرقی، فعال مدنی آذربایجان و روزنامه نگار آذربایجان در ائلگلی تبریز مورد حمله لباس شخصی ها قرار گرفت و به طرز بسیار اسفباری دستگیر شد. ( فیلم + خبر )
۱۸ روز طول کشید تا این مهندس ۳۰ ساله توانست با مادر خود تلفنی حرف بزند و خبر از سلامتی خود بدهد. دستگیری علیرضا فرشی و دیگر فرزندان غیور آذربایجان در حالی با بایکوت خبری رسانه ها مواجه است که حقوق بشر، آزادی، حقوق شهروندی، حقوق اقوام و ... سرواژه تبلیغات انتخاباتی شده است.
متن حاضر رنج نامه ای است خطاب به علیرضای آذربایجان.
اگر در فضای غیرعادی دستگیر می شدی چه؟
مثلا در شرایط جنگی؟!
من دلم می هراسد...
علیرضا!
شاید تو در سیاهچال زندان تبریز نمی دانی که در خیابان های ایران سیل جاریست سیل انسان. انسانهایی هم سن و سال تو و من. برخی از آنان آبی پوشیده اند اینان انگشت شمارند سردار جنگ تحمیلی ۸ ساله ای را تبلیغ می کنند که جان هزاران جوان دهه ۶۰ از جمله پدر تو را گرفت. ( فاعل جنگ است نه سردار جنگ)
برخی دیگر سفید می پوشند و بر سفیدی لباسشان مهری به رنگ عناب حک شده است: تغییر. آنان شیخی را تبلیغ می کنند که شعار آزادی و شهروندی را رساتر از روشنفکران لیبرال فرانسه فریاد می زند. علیرضا! باورم شده است که او راست می گوید. اما نه، مگر می شود قافله سالار قبیله قدرتمندان از آزادی انسان سخن بگوید و آنگاه فرزند شهید دفاع مقدس که زمانی رسیدگی به معیشت آنان تکلیف او بود، تنها به جرم مطالبه طبیعی ترین حق بشری خود پشت میله های هیچستان باشد؟
گروهی دیگر، پرچم سه رنگ ایران می پوشند. باور کن! علیرضا! همان پرچمی که پدر تو آن را بوسید و بویید و برای اهتزاز همیشگی آن جانش را فدا کرد. همان پرچم علرضا! همان پرچم اکنون پیراهن عثمانی دروغگویانی از جنس شیطان شده است. تو تاریخ خوانده ای بهتر از من علیرضا! اینان را می شناسی. همانان که آذر ۲۵ کتابهایمان را سوزاندند همانان که مرداد ۳۲ مصدق را به زیر افکندند! بله شبان بی مخ ها!
علیرضا! نمی دانی رییس شبان بی مخ های پرچم پوش، این چند روز ، رو در روی مردم چه دروغ ها که نگفت. خدا را شکر که تو در زندانی و این دروغ ها را نشنیدی و الا من که تو را می شناسم اعصابت داغون می شد. او دو روز پیش آمد آذربایجان و می دانی چه کرد علیرضا؟ او یعنی احمدی نژاد ، ترکی حرف زد! گفت: "زبان آذربایجان زبان غیرت ایران است." من دلم گرفت. آخر ابلیس! فرزندان آذربایجان تنها بخاطر دفاع از همین زبان هم اکنون در زندان هستند.
من دلم گرفت.
زمانی اردبیل را به بهانه شکوفایی آن از تن آذربایجان جدا کردند و دودستی دادند به این ابلیس بی همه چیز. او آمد و هر بلایی که می توانست بر سر آذربایجان آورد. ایرانیان گوشه ای از این بلای خانمانسوز را در این چهار سال چشیدند و برنتافتند.
علیرضا! کسی از کرمانیان، اصفهانیان، یزدیان و فارسیان نمی پرسد این احمدی نژاد که رییس چمهور زاده نشده است، پیش از این کجا بوده است؟ آنان نمی دانند که بولدزر تخریب پیش از ایران، آذربایجان را تخریب کرده است و زمانی که استان و دیار آنها توسط هاشمی ها و خاتمی ها شکوفا می شد آذربایجان ویران می گشت.
و گروه چهارم سبزپوشند. اینان خیابانهای ایران را فتح کرده اند و نخست وزیر دوران جنگ را تبلیغ می کنند. موسوی از لاک ۲۰ ساله خود سر بر آورده و می گوید: "برای ایران احساس خطر می کنم." دلم می خواست آمدنش را به فال نیک بگیرم اما نتوانستم برادر! من تاریخ خوانده ام من آیندگان و روندگان به ستاد "مهندس" را می شناسم. من رفتارهای ۲۰ ساله مهندس را رصد کرده ام. من نمی توانم به ارتجاع رای بدهم.
علیرضای عزیز! سیل سبز انسانی می رود که انقلابی دیگر برای ایران به ارمغان آورد. انقلابی که در شکل متمایز است اما در محتوا تفاوتی با انقلاب های پیشین ندارد. گروهی آمده اند تا دمادم سحر در خیابانهای تهران رژه می روند، بدون اینکه بدانند قدرت را از یکی می گیرند و به دیگری می دهند آنها نمی دانند که این دیگری با آن یکی هیچ تفاوتی ندارد. انقلاب موسوی همانند همه انقلابهای دیگر فرزندان خود را خواهد خورد، همان فرزندان ۲۰ ساله ای که ۸ سال دیگر ۲۸ سال می شوند، ۲۸ ساله هایی افسره، بیکار، سرخورده و مایوس.
علیرضای عزیز! بی شک اگر زندان نبودی اکنون تحلیل های دقیقت را از آرایش سیاسی حاضر می نوشتی. اما نیستی چه کنم؟ گویا به عدم رفته ای! دیگر ایملیهای روزانه ات را دریافت نمی کنم. تو دیگر اطلاع رسانی نمی کنی. نمی دوی. برنامه ریزی نمی کنی.
یادم نرود موسوی قول داده است که اصل ۱۵ را عملی کند. گفته است بنیاد ملی حفظ و گسترش زبانهای قومی تاسیس می کند. گفته است حقوق اقلیت ها را به رسمیت می شناسد. او اگر چه نمی داند ما آذربایجانی ها قومیت نیستیم، ملتیم با زبان و فرهنگی متمایز . و اگر چه نمی پذیرد ما آذربایجانی ها اقلیت نیستیم، اکثریتم اکثریتی پرکار، باسواد و مظلوم، باشد! نداند! نپذیرد! اما این را که می داند هم اکنون فرزندانی عزیز از آذربایجان در زندان هستند چرا حتی یکبار نمی گوید؛ بس است آزادشان کنید.
این روزها از اخلاق و بی اخلاقی فراوان سخن می رود. عده ای با بی اخلاقی های بی انتهای خود رسوا می شوند و عده ای از این بی اخلاقی ها سواستفاده کرده و خود را اخلاقی می پندارند. آنها در سفسطه عجیبی گرفتارند فکر می کنند چون رقیبشان غیر اخلاقی است پس خودشان که در برابر آن قرار دارند، اخلاقی هستند! همینان نمی دانند که فرزند بااخلاق آذربایجان اکنون دربند است و کسی از قافله قدرت به این اسارت اهمیتی نمی دهد.
چه بگویم؟ روزنامه های آزادیخواه(!) هر روز صدها مدال اخلاق نثار خاتمی و هاشمی و موسوی می کنند و دریغ از یک خبر کوتاه در مورد دستگیری تو. تو مگر آدم کشته ای علیرضا، که اینها حاضر به یاد کوتاه تو در روزنامه های خود نیستند؟
تو در شرایطی در زندان هستی که ایران یکپارچه آزادی می خواهد. همه اصحاب قدرت با لقلقه آزادی در جستجوی برگه های رای هستند. آنان از دراویش گنابادی گرفته تا رکسانا صابری دفاع می کنند تا اندکی رای بیاندوزند. با این حال آنان حاضر نیستند حتی برای رای، نام تو را بر زبان جاری سازند. تو چه کرده ای علیرضا؟
اگر تو در فضای عادی و غیر انتخاباتی دستگیر می شدی، چه اتفاتی می افتاد؟ من از فوانین کیفری و جزایی اطلاعی ندارم اما به یقین حکمی غیر عادلانه صادر می کردند و البته این حکم هم در روزنامه های آزادیخواه منعکس نمی شد. مگر مغز خر خورده اند!
اگر فضای غیرعادی دستگیر می شدی چه؟ مثلا در شرایط جنگی؟! من دلم می هراسد... .
علیرضای عزیز! به احتمال زیاد موسوی بالاترین رای خود را از آذربایجان می آورد. موسوی با این رای وارد پاستور می شود. اما نمی دانم صدای جوانان آذربایحان را که اکنون یکصدا موسوی موسوی را فریاد می کشند، خواهد شنید یا نه؟ البته به گوشهای او اطمینانی نیست. او سه سال پیش نفیر گلوله ها را در تبریز، ارومیه، میاندوآب، سراسکند، مرند، جلفا، سولدوز، ماکو و ... نشنید، او فریاد " تورک دیلینده مدرسه"ی تو را نشنید، فریاد همسرت را در اعتراض به دستگیری تو نشنید، اما امید است همه این فریادهای آزادیخواه را یکجا در پاستور بشنود.
من که امیدی ندارم اما در ناامیدی بسی امید است شاید، شاید، شاید آسمانیان فریاد آذربایجان را به گوش او برساند و تو همراه همه فرزندان پاک آذربایجان خارج از زندان، برای مطالبه بدیهی ترین حقوق بشری خود فعالیت کنی و دیگر آنجا نروی که الان هستی.
رد صلاحیت اعلمی، ردصلاحیت آذربایجان است
رد صلاحیت اعلمی، نه پایان راه، که آغاز آن است.
رد صلاحیت اعلمی، تایید سخنانش از سوی شورای نگهبان است
اکبر اعلمی رد صلاحیت شد. خبر را پیش از انتشار خوانده بودیم می دانستیم دیگر کسی ریسک نمی کند بر جانباز جنگ تحمیلی را در بگشاید. اعلمی را می توان تنها نماینده مکتب نقد معترض خواند. او اگر چه در تمام سالهای سخنوری، هرگز ساختار نشکست و ساز خروج و ندای براندازی سر نداد اما جنجال برانگیز ترین اعتراضات قانونی را متوجه حاکمیت کرد. اعتراضات او با خامه قانون نگاشته شده اند. او کنشگر فعال قانون اساسی است.
رد صلاحیت اعلمی، رد صلاحیت آذربایجان و بایکوت بی رحمانه آن است. اعلمی یک نامزد عادی نبود او تنها مدافع حقوق مدنی و حقه آذربایجان بود. پرونده وی در دفاع از مردم مظلوم آذربایجان، بسیار درخشان است. فرزندان تنهای آذربایجان در روزهای تلخ و سهمگین خرداد 85 ، در میانه بایکوت جمعی رسانه های داخلی و خارجی، تنها و تنها یک رسانه، یک یاور ، یک مدافع و یک فریادگر داشتند: اعلمی، نماینده مردم تبریز در مجلس.
و اعلمی نیز، تنهاست و در کلبه تنهایی خود، تنها آذربایجان را دارد او نه همچون کروبی است با حزب و روزنامه و پول زیاد، نه همچون موسوی است با کاریزمای دهه شصتی ترشیده اش، نه همچون احمدی نژاد با حمایت حلقه های معلوم الحال و پول بیت المال و نه همچون رضایی با پشتیبانی نهادهای اطلاعاتی و مصلحتی نطام را. او تنهاست و تنها یک تشکیلات دارد: آذربایجان، خطه ای با فرزندانی بغایت سختکوش و شجاع.
اعلمی که راوی صریح الهجه قانون اساسی است، همواره توسط ارباب جراید بایکوت می شود. سخنان اخیر او چنان چهره از واقعیت دارد، که تداعی کننده سخنان مصلحان بی هیاهو و شجاع جوامع فاسد است. ایران که اینک در چاه چاپلوسی و عمق تملق فرو رفته است، مردی ساده زیست از قبیله بیدارگران، پای بر راه می کوبد که : هان! این چنین وحشی گری ها بر خطاست.
رفتار اعلمی، تداعی گر صحنه های تکراری تاریخ معاصر است. هرگاه که سرتاسر ایران زیر چکمه های "قدرت شیفتگان" ویران می شود و جامعه ایرانی در گرداب بی اخلاقی و بی فردایی و بی هیچی غرق می شود، مردانی از آذربایجان بیرق اصلاح و انقلاب بدست می گیرند تا ایران را نجات بدهند. همیشه تاریخ خروش آذربایجان، پیش از هشیاری نیمه جان دیگر نقاط ایران بوده است.
تنها زمانی قدرت، پشیمانی استفراغ می کند که آذربایجان پای بر راه نهاده باشد. آغاز و انجام مشروطه مثال روشنی است و حماسه 29 بهمن 56 مثال دیگری و البته حماسه اعلمی مثال اکنون کنونی آن. کمی زمان می برد تا جامعه ایران از خواب روباهی خود برخیزد و صدای اعلمی را بشنود و بفهمد که اعلمی چه گفت.
راستی اعلمی چه گفت که جنتی را خوش نیامد؟ خوش دارم ، شورای نگهبان مستندات قانونی رد صلاحیت غیرقانونی این مفسر ، معلم و مقنن قانون را برای تنویر افکار عمومی منتشر کند. جنتی به آذربایجان بگوید که وکیل مدافعش بر پایه کدام بند قانون اساسی رد صلاحیت شد؟
راستی اعلمی چه گفت؟ اعلمی از "کلکسیون 200 نفری حاکمیت" گفت. او گفت: گشایش کشور و بهبود اوضاع در گرو اين است كه بجای اینکه حاكميت اراده خودش را بر مردم تحميل كند مردم قادر شوند که خواست و اراده خودشان را به اركان قدرت و هيات حاكمه تحميل كنند. او از آزادی گفت، از قانون، از حقوق اقوام و از شکوه ایرانی.
ردصلاحیت اعلمی، تایید تمام سخنان اعلمی توسط شورای نگهبان است آنان با اعلام عدم صلاحیت اعلمی، آنچه را که او در تمام این چند روز گفته بود، یکجا امضا کرد. این ردصلاحیت نشان داد که اعلمی راست می گوید: کشور در میان 200 نخبه حاکمیتی می چرخد" و ... .
از ردصلاحیت اعلمی نمی توان ساده گذشت، او برانداز نبود محارب نبود ساواکی نبود کمونسیت نبود مارکسیست نبود منافق نبود مضارب نبود معاند نبود بی دین نبود او حتی مخالف هم نبود؛ او تنها و تنها منتقد بود منتقدی جسور و دقیق. جنتی ها حضور اعلمی را برنمی تابند چون او مثل هیچکس نیست .
اکبر اعلمی، اکبر گنجی نیست که بتوان به جرم اقدام علیه امنیت ملی زندانش افکد و بعد محترمانه تبعیدش کرد. و عباس عبدی نیست که با وعده های بی سرانجام شیخ، خشنودش کرد، و کیانوری نیست که با قرص "حسین خان شریعتمداری" توابش کرد و سعیدحجاریان نیست که با گلوله سعید عسگر ناکارش ساخت، او اعلمی است اکبر اعلمی، مردی از نسل ستارخان و از قبیله رویین تنان. او را تنها زمانی می توان به ضرب کین دشمنی بیگانه از پای انداخت که مشروطه و قانون را پیروز کرده باشد.
اعلمی مرد راه است، مرد فرداها، مردی که با قلبی سرشار از عشق به میهن راهی نو در آیین بزرگ اصلاح گری گشود. رد صلاحیت او نه پایان راه که آغاز آن است. عصر اعلمی شروع شده است.
پی نوشت: من تاکنون اعلمی را ندیده ام و شاید بعد از این هم اعلمی را نبینم وظیفه ای ایجاب می کند که این مرد نادیده را بسرایم. زمانی آقای قندی در کلاس روزنامه نگاری می گفت؛ روزنامه نگار باید مستقل باشد. عظف به این سخن استاد بزرگ روزنامه نگاری، سعی می کنم به مساولی پرداخت کنم که دیگران جای دیگر بدان نمی پردازند.
آقای خاتمی، عذرخواهی پیش کش، تکذیب کن!
می دانی تحریف یک اتفاق و روایت وارونه آن کثیف ترین کار ممکن است؟
می دانی اگر ما خبرنگارها سخنان تو را مثل خودت روایت کنیم تو همچون کاه فرو می ریزی؟
جناب خاتمی! تو را مشفقانه نصیحت می کنم این فیلم را تکذیب کنی. تو می دانی چه کرده ای؟ تو در گعده مسخره خود با دوستانت، ملتی بزرگ را به باد توهین و تحقیر گرفته ای و با این کار همچون گاو نه من شیرده تمام ده سال تلاش و فریادت را در راه گفتگوی تمدن ها و اعتلای کرامت انسان نابود کرده ای.
تو می دانی چه کرده ای؟ تو مرثیه سرایی ملت بزرگ ترکان ایران برای فاطمه زهرا را، همان ها که تو و امثال تو زیر پرچم آنان بر این ملت استیلا یافتید، با کریه ترین روش ممکن مسخره کرده ای.
آقای خاتمی! آن روایت دروغینی که مغز کوچک تو از مجالس عزاداری اردبیلی ها ساخته ، انسان را به تنفر و عصبانیت وا می دارد. آخر چطور ممکن است روحانی بلند پایه ایران، همو که بر حضور و سخنرانی در دانشگاه های بزرگ دنیا افتخار می کند، به راحتی به تحریف عشق بازی های عارفانه یک ملت بپردازد.
خاتمی! تو اصلا مرثیه ثرایی های اردبیلی ها را دیده ای؟ اصلا با ادبیات این مرز و بوم کهن آشنایی داری. اصلا می دانی اشعار شعرای اردبیل در مدح و ماتم اهل بیت از چنان مضامین عرفانی برخوردار است که به زعم همگان نظیرش را در هیچ کجای جهان نمی توان یافت.
آقای متفکر! تو اصلا می دانی موذن زاده که بود؟ می دانی رهبر کیست؟ حاج غلامرضا زنجانی را می شناسی؟ حاج آقا دولابی را می شناختی؟ تو می دانی فرق این شاعران و عارفان بزرگ مکتب اهل بیت با همزبان های تو کیست؟ می دانی اوج هنر مداحی هم زبان هایت در شرک گویی های جاهلانی مثل سیدذاکر است؟ و اگر قرار است کسی مسخره شود، " واق واق" های هم زبان هایت هست؟
روحانی معظم! اصلا تو می دانی، مسخره و توهین به حتی یک انسان گناه کبیره است؟ می دانی خرده گرفتن بر عزادری اهل بیت گناه نابخشودنی است؟ می دانی تحریف یک اتفاق و روایت وارونه آن کثیف ترین کار ممکن است؟ می دانی اگر ما خبرنگارها سخنان تو را مثل خودت روایت کنیم تو همچون کاه فرو می ریزی؟
جناب خاتمی! من در گعده های خصوصی متعددی تو را دیده ام و شوخ طبعی هایت را و جوک تعریف کردن هایت را. من فیلم را که دیدم یقین حاصل کردم، ساختگی نیست و این دلقک بازی های واقعی کارتواست، اما باز دلم می خواهد دروغ باشد دلم می خواهد خاتمی از چشم من نیافتد.
همان خاتمی که در مقالات مختلف به زیبایی اخلاق، منش ، اندیشه و حتی خانواده اش را سروده ام: من و خاتمی ، خاتمی تنهاست ، اگر خاتمی بیاید ، کابوس احمدی نژاد ، بزرگداشت خاتمی های تبریز و ... .
همان خاتمی که ۱۲ سال پیش برای تبلیغ او در دل آذربایجان، مورد اهانت واقع شدم و در برابر سپاه و پایگاه و روحانی و معمتدین محل که همه غلامان حلقه به گوش جامعه مدرسین شده بودند ایستادم و کاندیدای محبوب خود را تبلیغ کردم.
همان خاتمی که ۸ سال پیش، برای نخستین بار که دیدم، بغضم شکست و گریستم. چون مردی به غایت بزرگ را می دیدم مردی که آمده بود تا ایران را از بحران بی اخلاقی ها و نجات دهد.
همان خاتمی که تندیس اخلاق و کرامت در ذهن من بود و سخن که می گفت من آرام می گرفتم چون احساس می کردم انسانیت، پاسداری به قامت خاتمی دارد.
خاتمی! این دلغک بازی های تو نشان داد که توهین به ترکان، نه تنها کار مردم کوچه و بازار است که نقل محافل بزرگان نیز هست. این فیلم مشت نمونه خروار است جای تعجب دارد که امثال شما حداقل در خلوت خود نیز خجالت نمی کشید و پایداری ملتی بزرگ را در تمامی دوران ها، با چنین دلغک بازی های پاسخ می دهید.
جناب خاتمی! تکذیب کن تا برای دل من خاتمی بمانی! تکذیب کن تا حداقل دلمان آرام گیرد. تو که ماشین تکذیبت خوب کار می کند. ملت آذربایجان ارزش تکذیب هم ندارد؟ حضرت فاطمه زهرا(س) چطور؟
از تو عذرخواهی نخواستم چون می دانم تو هنوز به آن درجه از حمیت و اخلاق نرسیده ای که بخطرر اشتباه خود ( می گویم اشتباه ، نمی گویم کثافت کاری ) از ملت عذرخواهی کنی. تکذیب کن تا دلم آرام شود.
مرزهای ناآرام و تاکید میرحسین بر اجرای اصل 15 قانون اساسی
باید دانست آیا نخست وزیر دیروز و رییس جمهور آینده می خواهد و اگر می خواهد می تواند آزادی های فرهنگی ، آموزشی ، اجتماعی، سیاسی و دریک کلمه آزادی های مدنی تصریح شده در اصل 15 قانون اساسی را در استان های اردبیل، آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی ، زنجان، قزوین، خوزستان، سیستان و بلوچستان، کردستان و خراسان شمالی اعمال کند؟
شاید بتوان از چالشهای قومی سرزمین کثیرالمله ایران به عنوان یکی از بزرگترین مشکلات معاصر کشور یاد کرد. مطالبات بحق مردم در آذربایجان ، خوزستان، سیستان و بلوچستان ، کردستان ، ترکمن صحرا " پیرامون" را در برابر "مرکز" قرار داده است. ین مطالبات البته نه زائیده زیاده خواهی بلکه ریشه در رفتار نادرست مرکز دارد. رفتار فرادستی با اقوام و نگاه امنیتی به مطالبات انسانی آنان ایران را با چالشی بزرگ مواجه کرده است و موسوی به عنوان یکی از مدیران ارشد نظام به خطر چنین چالشی واقف است.
میرحسین را شاید بتواند کنشگر مرزهای بحرانی نظام دانست. او برخلاف دیگران که چالشهای ملی را تنها در جلسات امنیتی بازخوانی می کنند. در سخنرانی های عمومی خود به کندوکاو این بحران ها می پردازد و آنها را از برند امنیتی سخارج کرده و به آنها هویت فرهنگی می بخشد.
میرحسین به صراحت اعلام می کند که ایران متعلق به همه ملت است او از توزیع عادلانه امکانات حرف بمی زند و بخش بزرگی از مطالبات اقوام را بحق می داند او می گوید: مهمترين محوري كه در تمام قوانين، بيانيهها و اساسنامههاي حقوق بشري تكيه ميشود، "برابري" است؛ چه به لحاظ جنسيت و جمعيت و چه از نظر قوميت و نژاد كه همگي در راستاي كرامت انساني ميباشد. او صل 15 قانون اساسی را که پیش از این تنها در بیانیه های فعالان قومی و ملی به ضرورت اجرای آن اصرار می شد، از اصول لازم الاجرایی می داند که می تواند گره گشای مشکلات زیادی باشد.. این اصل تا پیش از این گویا به مثابه یک خط قرمز هرگز مورد توجه قرار نمی گرفت.
اگر چه صرف طرح اصل 15 اهمیت فراوانی دارد اما چند و چون اجرای آن مهم تر است. باید دانست آیا نخست وزیر دیروز و رییس جمهور آینده می خواهد و اگر می خواهد می تواند آزادی های فرهنگی ، آموزشی ، اجتماعی، سیاسی و دریک کلمه آزادی های مدنی تصریح شده در اصل 15 قانون اساسی را در استان های اردبیل ، آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی ، زنجان، قزوین، خوزستان، سیستان و بلوچستان، کردستان و خراسان شمالی اعمال کند؟ آیا ایرانیان غیر فارس زبان می توانند به همت رییس جمهوری که قانون را شعار و سرلوحه خود قرار داده، به حقوق بشری ، شرعی و قانونی خود برسند؟ آیا کودکان ایران زمین در "پیرامون" خواهند توانست همراه آموزش زبان زبان شیرین فارسی که زبان رسمی کشور نیز هست، به فراگیری زبان مادری خود بپردازند؟ آیا اندک مساعی جوانان این مناطق در راه آموزش و حفظ زبان و فرهنگ خود دیگر جرم پنداشته نخواهد شد؟ آیا دستان پرتوان و ذهن زیبای فرزند آذربایجان ، ایران را از این آزمون سخت عبور خواهد داد؟ آزمونی که نخبگان شوروی و یوگسلاوی نتوانستند از عهده آن برآیند.
سخنان میرحسین نشان می دهد که او به آینده ایران علاقمند است او می خواهد این نقشه همچنان گربه ای بماند او بر این باور است که مشکلات ناشی از پراکندگی قومیتی در ایران کثرالمله نه با اعمال رفتارهای سلبی و نگاه امنیتی که با توزیع عادلانه قدرت و اجرای اصول متیقن قانون اساسی است که اگر غیر از این باشد ایران در خطر بحران بزرگ تجزیه قرار می گیرد خطری که اگر چهره بگشاید نه مهر و محبت میرحسین ها می تواند کاری از پیش ببرد و نه قهر و خشونت میرغضب ها.
امید آذربایجان به فرزند خامنه
اگر واقعا می خواهید تبریز سر ایران بماند
شهر مشروطه را از خفقان دربیاورید
و به فضای امنیتی و پلیسی تبریز پایان بدهید
میرحسین موسوی خامنه ای در انتهای جلسه دیدار با جمعی از آذربایجانی های مقیم تهران به کاغذ یادداشتی که در دست خود داشت اشاره کرد و در حالی که صحبتهای پایانی خود را به زبان ترکی بیان می کرد، گفت: یکی از دوستان گفته که کمی هم ترکی حرف بزن؛ من ترکی بلد هستم. در سال 1331 در سن حدودا 12 سالگی از تبریز آمدهام و این امر با ملی شدن صنعت نفت و مسایل مربوط به دکتر مصدق و آیتالله کاشانی و مشکلات مربوط به آن، همزمان بود و آن فضاها و ماجراها را به خاطر دارم.
وی با اشاره به آشنایی خود با زبان ترکی و مطالعه در این زمینه اظهار کرد: باید بیشتر تمرین کنم تا در شهرهایی مثل تبریز و اردبیل بتوانم راحتتر به این زبان صحبت کنم.
عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام، زبان را یک پدیده زنده توصیف کرد و افزود: به نظر من زبان یک پدیده و خارج از مسایل آمرانه است و نمیتوان این پدیده زنده را عوض کرد یا از بین برد. این زبان، قدمت، ادبیات و فرهنگی دارد و تک تک واژهها به اسطورههای گذشته اشاره میکند که در زبانهای دیگر نمیتوان پیدا کرد.
موسوی ادامه داد: به عنوان مثال اگر شعر حیدر بابای مرحوم شهریار به خوبی ترجمه شود هرکس این شعر را بخواند به لطافت آن پی میبرد. همه زبانها این ظرفیت را دارند، مخصوصا زبانهای دارای وسعت و قدمت.به همین دلیل من به این زبان علاقه دارم.
وی در پایان گفت: البته همه زبانها چنین ظرفیتی دارند و ما نباید فکر کنیم اینگونه زبانها تهدید هستند بلکه فرصت و ذخیره برای ما به شمار میآیند.
***
جناب موسوی! امیدوارم فردا که آمدی این سخن خود را فراموش نکنی. اگر به هم وطنان خود اجازه دهی به زبان خود بنگارند و ارزش های بی بدیل فرهنگی خود را حفظ کنند، نقشه ایران همچنان گربه ای شکل می ماند.
موسوی عزیز! این روزها در لابلای تمام مباحث داغی که در خصوص امکان پیروزی شما بر زبان مردم می چرخد، یک مساله خوشایندی دوستانت را دوچندان می کند آنها می گویند رای چندمیلیونی آذربایجان شرقی، غربی، اردبیل و زنجان ( آذربایحان بزرگ تکه تکه شده ) از آن میرحسین است.
میرحسین! آذربایجان اکنون برگ برنده تو و نکته امید همه ایرانیانی است که به امید ایران به تو می اندیشند. اما تو آیا می دانی در این سالهای سکوت بر آذربایجان چه رفته است؟
آذربایجان اگر چه تمام سالهای سکوت تو را در فریادی مظلومانه سپری کرده و هرگز صدای « هل من ناصر » آن، زبان شما را نچرخانده ، اما اینک تو قرار است با رای بالای آذربایجان بر دیگران پیشی بگیری.
موسوی عزیز! تو در سخنان خود به قدمت، ادبیات و فرهنگ منحصر به فرد آذربایجان اشاره کرده ای و گفته ای زبان امری آمرانه نیست. اما می دانی که سالهاست نسل کشی فرهنگی عظیمی در آذربایجان که سر ایران است، جریان دارد. تو می توانی جلوی این نسل کشی را بگیری.
آذربایجان مهد آزادگان است سرزمین ستارخان، محمدخیابانی، ثقة الاسلام تبریزی، مهدی باکری؛ سکوی معراج ستاره های دین و علم است وطن شیخ محمودشبستری، علامه های سه گانه جعفری، امینی و طباطبایی؛ و محل تولد بزرگان انقلاب بازرگان ، آیت الله خامنه ای و مهندس موسوی.
جناب موسوی! از قتل عام ۲۵۰۰۰ نفر از هم زبانهایت در آذر ۱۳۲۵ هیچ نمی گویم چه به ظاهر قاتلان در انقلاب ۵۷ به سزای اعمال خود رسیدند اما از تراژدی غم انگیز خرداد ۸۵ را نمی توانم سخن نگویم گویا اندیشه قاتلان آذربایجان هنوز در سینه نظام جمهوری اسلامی که شما آن را مقدس می پندارید، نفس می کشد.
آذربایجان داغدار داغ بزرگی است همین سه سال پیش صاحبان قدرت مرکزی، بر روی مردم بی دفاع آذربایجان آتش گشودند تنها گناهشان اعتراض به تحقیر زبان مادری شان در روزنامه دولتی ایران بود.
جوانان سرزمین من اکنون از ترس شکنجه، نمی توانند به زبان خود بنویسند آنان اگر از حق بشری خود دفاع کنند باید در انتظار میله های زندان باشند. میله هایی که حافظ و ثبت کننده درد فرزندان آذربایجان هستند.
میرحسن! آذربایجان به دلجویی تو نیاز دارد نه بخاطر اینکه تو به رأی آن نیاز داری بلکه به این خاطر که آذربایجان وطن توست مگر نه این است که محمد(ص) می گوید: حب الوطن من الایمان. مگر نه این است هم سنگرت خاتمی به دوست داشتن اردکان می بالد. تو هم می توانی با افتخار بگویی : من آذربایجان را دوست دارم.
آقای موسوی ! نیک می دانی که باروت آذربایجان منفجر شده است دیگر نمی توان با شعار و عوامفریبی تبریز را مهار کرد. اگر واقعا می خواهید تبریز سر ایران بماند تبریز را از خفقان دربیاورید و به فضای امنیتی و پلیسی شهر مشروطه پایان بدهید.
و سخنی با نزدیکان موسوی!
اگر آذربایجان را تنها به خاطر رای مردمش می خواهید بدانید که دیگر سکه فریب در آذربایجان اعتبار ندارد. شما باید حقوق حقه آذربایجان را به رسمیت بشناسید نباید آذربایجانی ها را به رگبار تحقیر و تبعیض ببندید. آنان حق دارند به زبان مادری شان بنویسید حق ندارند؟! فرزندان آذربایجان باید زبان مادرشان را یاد بگیرند، نباید یاد بگیرند؟
حقیقت این است که شما در تمام این سالها آذربایجان را بیاکوت کرده اید. شما در رسانه هایتان هرگز از حقوق آذربایجان ننوشته اید اخبار آن را منتشر نکرده اید شما را بخدا! آذربایجان بیگانه نیست آذربایجان سر این کشور است.
رنجنامه ای از یک اذربایجانی در تبعید
با زمستاني که مي تازد به قتل عام باغ
از گل خشمي که مي رويد در اين گلدان بگو
ابوذر عزيز ! متن پر درد و غرقاب احساستو خوندم بارها و بارها خوندم و اشک ريختم ... .
من هم مثل تو، تو شهر و ديار خودم نيستم ... . اصفهانم اباذر عزيز! همون نصف جهاني که اگر تبريز نباشد، در پی دارد ... .
ادامه مطلب
بزرگداشت "خاتمی های تبریز"؟
من به شما حسودی می کنم.
شما برای درس خواندن کارگری نکرده اید.
برای کار جستن از شعارها و آرمانهایتان کوتاه نیامده اید.
برای حفظ فردایتان اندیشه خود را پس القاب نهان نکرده اید.
برای بقای جانتان شخصیت خود را پشت نقاب پنهان نداشته اید.
شما برای خواندن و نوشتن مجبور به آموختن زبانی بیگانه نشده اید.
خاتمی عزیز! به شما حسودی می کنم.
شما از همان ابتدا "بزرگ" زاده شدید در شهر شور و عشق و اندیشه و ایمان، در کویر بی نهایت اردکان و ما از از همان ابتدا "کوچک" زاده شدیم در سرزمین رنج و ظلم و قیام و بی عدالتی، در کوهستانهای پیچ در پیچ آذربایجان.
ادامه مطلب
حسین قصه ما آزاد شد
دریغ! الان کسی را ندارم تا این بار شماره حسین را از او بگیرم،
زنگ بزنم و آزادی اش را تبریک بگویم.
اولوس، نشریه دانشجویان ترک دانشگاه تهران است به مدیر مسوولی حسین حیدری. همان حسین حیدری که چهارشنبه ۲۰ شهریور همراه ۲۰ نفر دیگر سر سفره افطار بر سر دفاع از هویت خود دستگیر شد. حسین قصه ما دیروز ۱۷ مهر بعد از ۴ هفته میهمانی در اوین آزاد شد. آزادی اش را صمیمانه تبریک می گویم.
ادامه مطلب
فرزندان آذربایجان را آزاد کنید
اینان از طاقچه های تر و تمیز مذهبی و از سردابه های خنک بورژوازی بالا نیامده اند که اینک با بی مهری تمام روانه بازداشتگاه ها شوند. اینان از سطح آمده اند از دهات و شهرهای کوچک آذربایجان!
تهمت ارتباط با خارج و خط گیری سیاسی بیش از دستگیری اینان دل آدمی را می آزارد. روشنفکران آذربایجان شاید معدود فعالانی ایرانی هستند که دستشان پاک است. آنان نه با تکیه به قدرت داخلی و نه با حمایت قدرتهای خارجی که با اتکا بر نبوغ و توانایی خود، به فعالیتها و مبارزات خود ادامه می دهند. نه دلارهای آمریکایی شمع افروز بزم اینان است و نه لوله های نفت بر خانه های اینان راه دارد. اینان نخبه اند کار می کنند و با دسترنج خود شمعی را روشن نگه می دارند که چپ و راست، خارج و داخل، غرب و شرق بر خاموشی آن وفاق دارند.
ادامه مطلب
تحریف تاریخ، غارت خاک
در طول سالهای وبا!
همواره سعی شده آذربایجان از غرب، کردنشین شود و از شرق، فارس نشین!
تیکان تپه و ساوجبلاغ و قوشاچای را کردنشین کرده اند و قزوین و زنجان و آستارا را فارس نشین!
این کار تفاوتی با نسل کشی ندارد و چه بسا جنایتکارانه تر است!
در نسل کشی انسانها می میرند اما فرهنگ و تاریخ و هویتشان می ماند و قطعا توسط نسلهای بعد زنده می شود. ولی در آپارتاید فرهنگی، انسانها می مانند اما زبان، هویت و فرهنگ آنها نابود می شود و دیگر هرگز به منصه ظهور نمی رسد.
ادامه مطلب
زر مفت مشایی، این بار در سنندج
راستی مشایی به کجا وصل است؟
با تکیه بر چه قدرتی، غرب آذربایجان را به کردها می بخشد؟
و قلب میلیونها آذربایجانی را جریحه دار کند؟
واقعا خون اسرائیلیان یهودی رنگین تر از خون آدربایجانی های مسلمان است؟ چرا با این تحریف ظالمانه کسی مخالفت نمی کند؟ چرا خبرنگاران این دورغ را سوژه نمی کنند؟ چرا حداقل آذربایجانی ها اعتراض نمی کنند؟ آیا سرزمین برای ما اینقدر بی ارزش شده است؟
ادامه مطلب
المپیاد بین المللی زیان ترکی، روشنی بخش افق انسانیت
این زادگان اجبار، درد بیگانگی با هویت خویشتن را در کدامین دادگاه بیان نمایند؟
و کدامین انسانهای بی شرف و پستی را متهم به این ظلم بزرگ کنند؟
آیا در برابر اینهمه ضرر و زیان می توان غرامت و دیه ای تعیین کرد؟
این پست را خطاب به کسانی می نویسم که ۷ سال است در پایتخت ایران عزیز، بارها و بارها در چشمهای نگران و اندوهناک من نگریسته اند و با پر رویی تمام گفته اند: «زبان ترکی که گرامر و قائده و قانون و الفبا ندارد!! » نه آنان را متهم می کنم که زبان مادری مرا بی قائده و قانون می پندارند و نه خودم را متهم می دانم که در آستانه ۳۰ سالگی نمی توانم به زبان مادرم بنویسم. کسانی را مجرم اعلام می کنم که در دهات دورافتاده آذربایجان عربی و فارسی را چنان رواج داده اند که پدران و مادران بی سواد ما فرزندان آذربایجان به این دو زبان مسلط تر از زبان آباء و اجدادی خویش هستند.
ادامه مطلب
احساس می کنم گوسفندی بیش نیستم!!!
شرم آگین ترین اعتراف یک مرد؛
"من می ترسم!"
از اینکه هیچ کاری از دست من برنمی آید ناراحت و عصبانی ام. چرا من اینقدر بزدلم؟ چرا اینهمه ظلم را می بینم و دم نمی زنم؟ از خودم بدم می آید. در برابر اینهمه آزادی خواهی و فداکاری هموطنانم بخصوص همشهریان ترک زبانم چه جوابی دارم؟ تلاش ستودنی اینان کجا و من کجا؟ احساس می کنم گوسفندی بیش نیستم!!! مقاله ای تکان دهنده از شيخ محمد خياباني را اینجا می آورم. مقاله ای که به نظر من مانیفست آزادی خواهی است. مقاله ای که اولین مخاطبش خودم هستم :
ادامه مطلب
19 اردیبهشت، روز دانشجویان آذربایجان
دانشجویان آذربایجان زیر ستم آپارتاید فرهنگی
امروز را روز دانشجوی آذربایجانی نهاده اند. با وجه تسمیه و شان نزول و اسباب نزول و عوامل نامگذاری کاری ندارم. نفس این نام گذاری مبارک و میمون است برای اینکه بخش بزرگی از دانشجویان ایران زمین ترک زبان هستند. دانشجویانی که در کنار تمام دردهای مشترک که بر جوانان دانشجو تحمیل می شود ستم مظاعف دیگری را نیز بر جان و روان خود احساس می کنند و آن آپارتاید فرهنگی است.
ادامه مطلب
آذربایجان در ظلمت، آذربایجان در بایکوت
به آزادیستان ایران بخاطر هدیه های تاریخی اش به کشور که مشروطه یکی از آنها است، کمک کنید. آذربایجان دارد به قهقرا می رود!!!
آذربایجان همیشه تاریخ ایستاده و آزادی به ارمغان آوردهاست.آذربایجان همیشه تاریخ ساخته و آبادی را تقدیم ایران کرده،آذربایجان همیشه تاریخ بیدار بوده و استقلال را هدیه کرده است. آذربایجان همیشه تاریخ دروازه مدرنیته و مدنیزم بوده. آذربایجان مغز ایران بوده و هست. و دوستان! اکنون این مغز را به مسلخ استبداد سیاسی و استیلای فرهنگی برده اند!!! نگذارید مثل همیشه در بایکوت کامل ناجوانمردانه نابود شود.
ادامه مطلب
بجای مغازله های عاشقانه
او نماینده اول تبریز و نماینده برتر ایران بود
یکبار از دوستی آگاه در تبریز پرسیدم: میانه اعلمی با ملت تبریز چگونه است؟ گفت: تبریزی ها نماینده خود را دوست دارند و به او افتخار می کنند. گفتم : آیا پرونده اخلاقی و فساد مالی به اعلمی می چسبد؟ گفت : هرگز! اعلمی را نمی توانند با این سناریوها از میان بردارند.
ادامه مطلب
تاریخنگار آذربایجان به آسمان ها پیوست
او برای آذربایجان صمد دیگری بود
اندوه و دریغ دکتر صمد سرداری نیا تاریخ نگار بزرگ آذربایجان دیشب چشم از جهان فرو بست. تمام کسانی که کمی از تاریخ خوانده اند کتاب ها، مقالات و نوشتارهای صمد سرداری نیا را می شناسند. او برای آذربایجان صمد دیگری بود. نیم قرن تلاش استاد دلسوز تاریخ ستودنی است. بجاست جامعه آکادمیک ایران در تجلیل این شخصیت علمی بزرگ سنگ تمام بگذارد. زندگی اش را اینجا ، فهرست کتاب هایش را اینجا و مقالات و تحلیل های مختلف را اینجا ببینید.
ادامه مطلب
كندوان، سرزمين فرهادان گمنام
اينجا چشم ها سخن مي گويند... .
نوشته بودم : دوستان! اتوبان همت، بسیج، ملاصدرا، چمران، ... انسان را گم و گور می کند بیایید یکبار هم که شده از کوچه های خشتی روستاهای ایران عبور کنیم... . من به گفته خويش عمل كردم و جاده هاي خاكي ته آذربايجان را گشتم ... .
ادامه مطلب
فاجعه دل آزار زبان مادری در ایران
زبان من = مادر من = خاک من!
وقتی به زبان من توهین می کنید انگار به مادرم تجاوز می کنید
وقتی زبان مرا از من دریغ می کنید انگار سرزمینم را غارت می کنید
بافرهنگ ها! اگر به مادرتان تجاوز کنند اگر خاکتان را اشغال کنند شما چه می کنید؟؟؟؟
دوم اسفند روز جهانی زبان مادری است. اهمیت بسزای زبان مادری به عنوان مولفه مهم هویت انسانی بر کسی پوشیده نیست. آموزش زبان مادری حق اولیه بشر است تصور کنید انسان تحت فشار سیاستگذاری های غلط و محرومیت شدید نتواند به زبان مادری خود بنویسد و بخواند!!! به نظر شما این محرومیت نقض صریح حقوق بشر و یک تراژیدی دل آزار نیست؟
ادامه مطلب




