تبليغاتX
OUT OF PLACE : خارج از مکان
Türkc? | صفحه اصلي | فهرست مطالب | فيد |

------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 7 اردیبهشت1388

اینجا ایران است، سرزمین خیابان های بی روح، سرزمین بینوایان

 و خارج از این میخانه ، این مردم فقیر و بدبختند که بی بهره از  این بزم های سیاسی ، خیابان به خیابان در انتظار لقمه های صدقه و خیرات هستند. 

شوی دموکراسی ایرانی ، چنان رسانه ها را تحت اختیار خود درآورده است که خبرنگاران جز رصد اخبار کاندیداهای مشابه الرای سوزه دیگری را نمی بینند. آنچه خارج از گود نه چندان داغ انتخاباتی در خیابان های پایتخت دراندشت ایران می گذرد هرگز در هیچ رسانه ای باز نمی تابد. رسانه های ایرانی هویت و مسوولیت خود را فراموش کرده اند آنها بجای "مردم" ، " قدرت" را گزیده اند. اصحاب رسانه چنان شیفه قدرت شده اند که هر کدام سر سفره اربابی در انتظار سهمی از آنچه "فرصت" می نامند نشسته اند.

و مردم اما، آنانکه لقلقه زبان  تشنگان قدرتند و سرواژه خطبه های انتخاباتی شان، در این  خاک ویران، برای آرزوهای "لئیمانه زمینی" شان ، قهرمانانه می جنگند. آنان شکم سیر می خواهند و شب آرام، اما ندارند. کسانی که این سخن را غلو می دانند تنها کافیست ذهن خود را برای یک روز از "تلاش" روزانه ، "برنامه" روزنامه ، "کار" روزمره  ، "جلسه " و "هزار" زهرمار دیگر خالی کنند و چندساعتی را به خیابان های شلوغ پایتخت بنگرند:

۹ صبح: کارگران آمده اند حرم امام تا با آرمانهای او بیعت کنند "محجوب" یک چیزهایی را از روی کاغذ برایشان می خواند حرفهایش یک جورهایی بی مفهوم است لغات بزرگی را بدون آنکه مفهومشان را بداند کنار هم چیده و غلط های املایی و انشایی فاحش را در جمع بی سوادان بلغور می کند. متن سخنرانی اش را بعدا به بهانه ای از او گرفتم تنها که شدم، خواندم و خندیدم خواندم گریستم. محجوب همان کارگری است با سوار شدن بر موج انقلاب و سوسیالیسم و با تکیه بر استعداد بی نظیرش سالهاست بر صندلی مجلس تکیه زده است.

۱۱ صبح: میرحسین سخنرانی می کند کارگران دور او حلقه زده اند او برنامه های اصلاحی خود را می گوید. سخنان کلی او گوش مرا که کارم شنیدن و نوشتن است، می آزارد کارگران جای خود دارند. او می گوید: "شرایط نباید به حدی برسد که کارگر از زندگی ساقط شود"، اما نمی داند کارگران ایران قبل از این سخنان حکیمانه از زندگی ساقط شده اند. دیرحسین نمی داند که در جلسه سخنرانی او چند کارگر بدبخت از من کاغذ گرفتند تا به او نامه بنویسند.
وقتی همه برگه های یک خبرنگار  صرف دردنگاری کارگران می شود او نمی تواند از کنار این اتفاق بی تفاوت بگذرد. کارگران نمی دانند که میرحسین هنوز نه سر پیاز است نه ته پیاز، آنها گویا شرطی شده اند تا "ازخودبهتری" می بینند نامه می نویسند.
این نامه نگاری ها زمانی پرمعنی می شوند که با خودکار و کاغذ یک خبرنگار نوشته شوند. میرحسین باید بداند آن نامه ها روی برگه هایی نوشته شده اند که قرار بود روی آن برگه ها سخنان او نوشته شود. امیدوارم آن روز نرسد تریبونی که امروز میرحسین از آن سخن گفت فردا در دست طبقه کارگر بیافتد طبقه ای که فقیر است و از دانایی تهی. 

۹شب: شرق تهران، با یک آیت الله قرار مصاحبه دارم وارد مسجد که می شوم دفتر آیت الله را شلوغ می بینم. یک ساعت می نشینم تا سر او خلوت شود. یاد مطب دکتر ها می افتم  مراجعه کنندگان که اکثرا مفلوک و بیچاره اند ، غمگین و افسرده یکی یکی وارد دفتر آیت الله می شوند و چند دقیقه بعد با نوعی امید از آن خارج می شوند هر کدام که بیرون می آید آیت الله می گوید: بعدی.
آخرین باری که آیت الله "بعدی" می گوید، من وارد می شوم. آیت الله به گرمی احوال می پرسد. می گویم : "سرتان خیلی شلوغ است حاج آقا؟" ، پاسخ می دهد: "مردم خیلی گرفتارند آقاجون."  آهی می کشد و باز می گوید: " مردم خیلی گرفتارند... ." او می خندند می گوید: "من گاهی وقتها بی اختیار می خندم می پرسند چرا می خندی می گویم به ریش خودم می خندم به این می خندم که ۳۰ سال پیش در دوران طاغوت بالای منبر گفتم: آقای محمدرضا شما این سازمان اوقاف را در اختیار ما بگذارید ما نمی گگذاریم حتی یک نفر فقیر در این کشور پیدا شود حالا ۳۰ سال است اوقاف دست ما است ولی... ."

۱۲ شب: مصاحبه تفصیلی ام با آیت الله تمام می شود مترو یکی ساعتی هست که تعطیل شده خیابانها خلوتند . سراغ آژانس را می گیرم خوشبختانه همان نزدیکی ها یکی هست. خستگی ۱۵ ساعت کار فکری ام را روی صندلی جلوی پراید پهن می کنم. خستگی من راننده را به حرف می کشاند او ۲۲ سال بیشتر ندارد از کار و بارم می پرسد ... من نیز از کار و بارش می پرسم. او بیکار است و دربدر در جستجوی کار . پدرش نیز بیکار است پدرش نیز دنبال کار است. او بیمار است کمردرد دارد پدرش نیز بیمار است  بیماری خونی دارد. حرف که می زند از وجودش افسردگی می بارد با او که سخن می گویم احساس می کنم روبروی  آیینه ایستاده ام. از ماشین پیاده می شوم با اندوه و با یک یادگاری از او: برگه ای که روی آن شماره ای را به هزار امید نوشته : ۰۹۳۵ ... .

۱ بامداد: نمی توانم بخوابم خسته ام چشمانم می سوزد کمرم درد می کند زانوهایم، سرم، گردنم، بازوهایم، یاد خطرات محمدعلی کلی می افتم آخر من که پارکینسون نگرفته ام، چرا چنین افتاده و بیحالم. گرسنه ام اما حال ندارم اشتها هم ندارم نفس ندارم چیزی هم برای خوردن ندارم اما یاد سخن دوستم می افتم که اخطار داده اگر نخوری به زودی می افتی، با خود می اندیشم به زودی نه، من همین الان افتاده ام. یک عدد کنسرو ماهی میریزم توی ماهیتابه و گرم نشده برش می دارم با نان و بی نمک سریع می خورم که مبادا خوابم بگیرد و مبادا اشتهایم کور شود و باز هم بدون شام بخوایم. امروز صبحانه و ناهار هم نخورده ام.

۶ صبح: "همراهم" رنگ می زند جواب می دهم الان می آیم اما پاهایم تکان نمی خورد حال ندارم نمی توانم بلند شوم. نیم ساعت می گذرد دوباره "همراهم" زنگ می زند جواب می دهم: می آیم، نمی می توانم بلند شوم نا ندارم. نیم ساعت می گذرد دوباره همراهم زنگ می خورد، می گویم می آیم، با زحمت فراوانی بلند می شوم. لباس می پوشم می روم. در آپارتمان را که می بندم "همراهم" زنگ می خورد می گویم، می آیم.

۷ صبح: راننده می گوید ۱۰۰ تومان دیگر بده، می گویم این مسیر ۴۰۰ است می گویم بعد از عید ۵۰۰ شده، می گویم خوب ۳۰۰ بوده بعد از عید ۴۰۰ شده شما در واقع ۲۰۰ تومان بیشتر از قبل می گیرید. ناگهان تن صدایش بالا می رود که آقا تو از قیمت بنرین خبر نداری، لاستیک گران شده، لوازم یدکی بهمان شده ... . ۱۰۰ تموان دیگر هم می دهم و راه می افتم. این حدیث روزانه من و میلیون ها ایرانی دیگر است و حدیث سازمانی عریض و طویل است که گویا نه به شغل تاکسیرانی که به شغل شریف گاوچرانی مشغول است.
از تاکسی که دور می شوم خانمی سراسر سیاهپوش جلویم را می گیرد با لهجه ای آشنا می گوید: "آقا می خواهم بروم راه آهن پول ندارم ... ." نگاهش می کنم یاد همسرم می افتم یاد خواهرم یاد مادرم. می دانم دروغ می گوید اما دو تا پانصدی می دهم و می روم. صدایش ، روایت های آشنایی را در ذهنم تداعی می کند صدایش کولی ها را یاد من می اندازد.

۸ صبح: همکارانم کمی تا قسمتی ناراحتند علت را جویا می شوم معلوم است حقوق فروردینشان پایین است بیشترین خقوق دریافتی ۳۵۰ هزار تومان است همه همکاران من تحصیلات لیسانس و بالای لیسانس دارند... .

۱۱ ظهر: دوستی آمده است موسسه ما دنبال کار ، به او گفته اند خبرت می کنیم من به او دلداری می دهم امیدواری می دهم تسلا می دهم. او که می رود زنگ می زنم جایی که هفته پیش دنبال کار جدید رفته بودم آنجا برای مصاحبه. آنها جواب سربالا می دهند من ناراحت می شوم کسی دلداریم نمی دهد کسی نمی داند که این کار چشمهایم دارد کور می کند.

۶ بعد از ظهر: صفحه اول اکثر روزنامه ها عکس و خبر دیدار کارگران با میرحسین را تیتر نخست کرده اند. خوش به حال میرحسین که این تیترها می تواند قشر ضعیف جامعه را به سوی او بکشاند و خوش به حال کارگرانی که عکسشان در صفحه اول روزنامه چاپ شده، آن هم با "میرحسین". حتما همه آنهایی که امروز عکسشان توی روزنامه چاپ شده ، چند نسخه از آن را می خرند و افتخار ثبت شده خود را توی فامیل پخش می کنند و خوش به حال روزنامه ها که تیرازشان چندتایی بالا رفته است امروز. و خوش بحال من که می توانم افتخار کنم آن خبر را من تنظیم کرده ام. آری خوش بحال ما مانکن هایی که مفت و مجانی برای شوی بزرگ دموکراسی کار می کنیم.

۸ شب : قرار است مراسم ختمی را پوشش دهم هنوز  شروع نشده است از کسی آدرس پارک شهر را می پرسم می گوید : "برای چی می خوای بری اونجا؟" می گویم: "برای قدم زدن برای استراحت"، نیشش باز می شود :" که میری برای قدم زدن؟" می گویم:" آره"، نیشش تا بناگوش باز می شود،  صدایش کلفت می شود و صورتش زشت می شود: "آقاجان اونجا پر از ابنه ای هست، اونجا الان بری همه جا پر از کونه، هم هم جنس بازای تهران الن اونجان."

۸/۳۰ شب: زانوهایم درد می کند بدنم سست است خسته ام تصمیم گرفته ام در اولین فرصت بروم بیمارستان اما کدام پیش دکتر؟ نمی دانم.  چشم پزشک؟ دندان پزشک؟ اورولوژیست؟ مغز و اعصاب؟ قلب ؟ یا ... . یا اصلا چرا بیمارستان، شاید هم تیمارستان و مرکز توان بخشی؟ نمی دانم قبل از همه اینها وارد یک طباخی می شوم تا کله پاچه بخورم. پدرم همیشه کله پاچه می خرید می گفت برای استوخان خوب است و مادرم همیشه مخالفت می کرد می گفت با مزاج من سازگار نیست.
این اولین بار است تنهایی می روم طباخی، روی دیوار تنها یک تکه کاغذ الصاق شده ، متنی که با قلم نستعلیق روی آن نوشته اند ، مرا به وجود یک هارمونی تراژیک در سطح کشور مطمئن می کند: "این طباخی طبق وصیت حاج فلانی، ۲۷ سال است سود حاصله خود را در اختیار مستمندان قرار می دهد باتوجه به تایید نیروی انتظامی تقاضا می شود ما را در ادامه این کار ارزشمند یاری فرمایید."

۹ شب: وارد حسینیه می شوم یکی با سوز و ناله چنان مصیبت می خواند که گویا مادر خودش همین الان مرده است او را می شناسم مداح معروفی است چند سال پیش برای یک "مراسم جشن و سرور" دعوت کردیم آمد ۲۰ دقیقه خواند و یک پاکت گرفت توی پاکت دو تا تراول ۵۰ هزار تومانی بود. یاد فیلم "چند میگری گریه کنی" افتادم و یاد خیلی چیزهای دیگر.
حسینیه بزرگ است اما مجری مراسم چندبار از مردم در حواست می کند، جلوتر و جمع تر بنشینند تا برای تازه واردین جا شود. تعجب می کنم من در جلسات بسیار مهمتری بوده ام جلساتی به مراتب معنوی تر با سخنران های بزرگ و اندیشمند و مدعوین "صاحب نفوذ" اما، این شلوغی را تجربه نکرده بودم. سخنران مراسم تاکید کرد که حتما امسال ایام فاطمیه مانند ایام محرم و روز عاشورا برگزار شود و هیئت ها رسما بریزند توی خیابان و به سر و سینه خود بزنند.

۱۰ شب: سخنران مصیبت کربلا را می خواند و از منبر وعظ پایین می آید مجری اعلام می کند آقایان جهت صرف شام به ... در این لجظه ناگهان جمعیت هماهنگ بلند می شوند به پشت می چرخند و به سمت در خروج هجوم می آورند من بین جمعیتم نزدیک است خفه شوم با خود می گویم چه عجله ای است چرا اینقدر عجله می کنند.
به توصیه همکارم پشت سر جمعیت می روم زیرزمین برای شام آخرین قسمت آخرین ردیف دو تا غذا می گیرم یکی برای خودم و دیگری برای همکارم. تا او بیاید چندین نفر دست به غذای او می برد اما من نمی گذارم این غذا برای همکار من است. همه می خورند هنوز همکارم نیامده است حالا نگه داشتن این یک غذا از نگهبانی موزه لوور هم سخت تر است.
منتظرم همکارم غذایش را تمام کند برویم.  همکار من همیشه غذای خود را تندتند می خورد این چند دقیقه یک فراغت اجباری برایم پیش آمده تا به مردم نگاه کنم. در این چند دقیقه صحنه هایی دیدم که مرا بهت زده کرد.
من فقر را چشیده ام اما هیچوقت تصور نمی کردم روزی برسد که از ته مانده غذای مردم قوت لایموت جمع کنم پدرم نیز هرگز چنین کاری نکرده است اما اینجا در قلب پایتخت ، پشت مجلس شورای اسلامی ، در زیر زمین حسینیه ای معروف این صحنه را دیدم.
۱۴ ، ۱۵ نفر بدون اینکه هم را بشناسند پلاستیک به دست افتاده بودند به جان تک دانه های برنج و تکه های مرغ انها هرچه ته مانده بود جمع می کردند. ابتدا فکر کردم برای پرندگان و ... جمع می کنند اما دیدم یکی از آنها که دور و بر همکارم می پلکید تکه درسته مرغ را از بشقاب همکارم برداشت و انداخت توی پلاستیک کنار برنج های جمع کرده اش. رفتم جلو به همکارم گفتم : "باباجان خودت بخور اینها می برند اینارو حیف و میل می کنند" گفت: " نه اینها خودشون می خورند." باور نکردم. خبرنگار همیشه فضول است رفتم از خود "مرد" پرسیدم: " گفتم اینها را کی می خوره؟" گفت: "خانواده ام!!!!"
مرد دیگر ی یک بطری نوشابه خانواده گرفته بود و نه مانده ها نوشابه ها را جمع می کرد ... . همکارم نگاهی به او کرد و نگاهی به من و نگاهی به آسمان: خدایا شکر ... .

۴ بامداد: اینجا ایران است، سرزمین بی روح، سرزمین بینوایان، هنوز نمی دانم آیا این متن را منتشر می کنم یا می گذارم کنار همه آنهایی که هرگز منتشر نخواهند شد... .

سالانه شوی دمکراسی در این کشور میلیاردها تومان هزینه بر جای می گذارد "مردم" شاه بیت ترانه سرایان این شوی بزرگ هستند. خبرنگاران، قدح بدستان این مجلس بزم اندک قدرتمندانند و سرمایه داران، کامروایان اصلی این بدمستی ها. و خارج از این میخانه ، این مردم فقیر و بدبختند که بی بهره از  این بزم های سیاسی ، خیابان به خیابان در انتظار لقمه های صدقه و خیرات هستند. 


------------------------------------------------------------------------------------------------- چهارشنبه 7 اسفند1387

میلیونر زاغه نشین در ایران فیلم برداری شده است

اگر هفته گذشته دنی بویل جلوی مجلس شورای اسلامی دوربین می کاشت،
 می توانست یکی از لوکیشن های بی نظیر تاریخ سینما را شکار کند،
لوکیشنی که نظیرش در هیچ کجای دیگر شناخته نشده است. 

 

فیلم هندی « میلیونر زاغه نشین » را دیگر نباید "هندی"خواند حتی اگر ژانر فیلم هندی را دنبال کرده باشد. فیلم را که می بینی جدا از زیبایی های بی مانند هنری اش، حسی مرکب از اعتراض و نفرت در اندرون خود می یابی. فقر واژه پرکاربرد و آشنایی است اما تنها کسانی آن را می فهمند که زاغه نشین بوده باشند.

دنی بویل انگلیسی اسکار را مدیون فقر و بیچارگی موجوداتی از جنس انسان در حلبی آبادهای بمبئی است. هالیوود او را بخاطر تصویر شفاف تراژدی غم انگیزی که در زاغه ها جریان دارد، ستود. صحنه های تکان دهنده قتل مادر در برابر فرزندان، کور کردن کودکان ولگرد، سوء استفاده جنسی از دختران بی سرپرست، بی تفاوتی پلیس، وحشی گری ثروتمندان و تکیه بر " شانس " برای رهایی دل آدمی را می رنجاند.

در دروران راهنمایی فیلم ماندگار بچه های طلاق ساخته تهمینه میلانی را که دیدم تا چند روز غصه کودکان فیلم را می خوردم و گاهی گریه می کردم. دست اخر مدیر مدرسه ام گفت: باباجان اون تنها یک فیلم است... . کاش مصائب میلیونر زاغه نشین نیز تنها قصه بود و هیچ رنگی از واقعیت نداشت.

لازم نیست برای دیدن صحنه های واقعی فیلم دنی بویل به حلبی آبادهای بمبئی برویم. اگر کارگردان انگلیسی تهران را برای ساختن شاهکار خود انتخاب می کرد آیا نمی توانست " میلیونر زاغه نشین" را بسازد؟ ایران کنونی ما اگر پتانسیل برای ساختن حتی یک فیلم هالیوودی نداشته باشد، سوژه و فضا کافی برای آفرینش صحنه های میلیونر زاغه نشین را دارد.

اگر هفته گذشته دنی بویل جلوی مجلس شورای اسلامی دوربین می کاشت، می توانست یکی از لوکیشن های بی نظیر تاریخ سینما را شکار کند لوکیشنی که نظیرش در هیچ کجای دیگر شناخته نشده است. آیا می توان صحنه خودسوزی یک مرد بیچاره ایرانی در برابر نمایندگان غمخوار ملت ایران را در فیلم های هالیوود، ترانه های پیگ فلوید و ادبیات مدرن و کلاسیک دنیا یافت؟

چگونه می توان این معادله تراژیک را حل کرد؟ دانشگاهی که ۳۰ سال پیش دیکتاتور از نرس صدای پای دانشجویانش فرو ریخت اکنون به محل خودسوزی دانشجوی بیچاره ای بدل می شود و هم نوعانش در دانشگاه دیگری تمام قد برابر سرنیزه ایستاده اند تا مانع دفن استوخانهای مجهول الهویه کسانی شوند که سالها پیش جوانی خود را فدای آرمانهای بلند خود کردند آرمانهایی که اکنون زیر چکمه های عوام فریب ها خاک می خورد.

آنچه در زاغه های بمبئی جریان دارد در مرکز تهران در انقلاب و بهارستان نیز دیده می شود. از شوش و نعمت آباد و اسلام شهر و قرچک هیچ نمی گویم. از دهات کوچک و بزرگ ایران هیچ نمی گویم. تنها می گویم کاش روشنفکرهای ما بجای تغزل های عاشقانه در کافه های شیک پایتخت سری به دهات ایران می زدند.

شعار نمی دهم اگر روستا را نزیسته اید رنج و محنت حاکم بر روستاهای ایران را در "دهکده پرملال" امین فقیری بخوانید. روستاهای ایران در غرقاب بیکاری، اعتیاد و فقر دست و پا می زنند. دیگر از آن روستاهای رویایی که یادآور قصه های هزار و یک شب بودند، خبری نیست. روستا در ایران امروز یعنی خلاء ، یعنی دوزخ، یعنی جهنم.

فقر در ایران به بازاندیشی فرهنگی نیاز دارد. فقرزدایی کار سیاستمدارن نیست. سیاستمدار نمی تواند فقر را ریشه کند چون با تکیه بر ثروت بالا رفته است. فریب ذات سیاست است. سیاستمدار اگر به فقرا بیاندیشد، گداپروری خواهد کرد. نمی توان از او انتظار فهم دقیق واژه " فقر " را داشت. فقر رمز مادگار و راز جاویدان سیاست است. عدالت و سیاست آشتی ناپذیرند.

فرهنگ اما، تنها ابزار فقرزدایی است. تا زمانی که پارادایم حاکم بر جامعه خانه های دنج شمال شهر شکل می گیرد، نمی توان به گسترش زاغه ها پایان بخشید. تنها قلم نویسندگان و همت کارگزاران فرهنگی می تواند پول را از جیب ثروتمندان به زاغه ها سرازیر کند. اهل فرهنگ باید به صاجبان قدرت و ثروت حقوق بشر را بیاموزد. باید آنها باور کنند که همه انسانها حق دارند بالسویه از زمین و زمان کام بجویند. آنها باید بپذیرند که نه فقر حق راغه نشین ها است و نه ترحم برازنده آنان.

از تماشای فبلم خسته شده ام چشمهای من از سوختن، از سوختن و ساختن، از بی سرانجامی، از عوامفریبی ، از تهمت و  از دروغ می هراسند . من از زاغه می ترسم از حلبی آباد، از ویرانی، از ایرانی.

میلیونر زاغه نشین 


------------------------------------------------------------------------------------------------- چهارشنبه 17 مهر1387

روز جهانی کودک بایکوت شد

 امروز چند نفر از کودک نوشتند و روز جهانی او را تبریک گفتند؟
چرا در برابر کودکان
خفه می شوید؟ 
از احمدی نژادی ها می ترسید یا از سعید امامی ها؟
از سردبیر می ترسید یا از ممیزی صفارهرندی؟
از حسین شریعتمداری می ترسید یا از عالیجنابان سرخ پوش؟


وضعیت حقوق بشر در ایران در فجیع ترین وضع ممکن قرار دارد. انسان در ایران امروز در مرز نابودی کامل قرار داد. ایران جنگل وحشتناک و تاریک پر از خطر شده است تنها کسانی می توانند بقا داشته باشند که زور بیشتری دارند. زنان ضعیف هستند پس نابود می شوند، پیران ضعیف هستند پس نابود می شوند، بیماران ضعیف هستند پس نابود می شوند، فقیران ضعیف هستند پس نابود می شوند، معتادان ضعیف هستند پس نابود می شوند، معلولان ضعیف هستند پس نابود می شوند و ... و کودکان ضعیف هستند پس نابود می شوند.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 11 مهر1387

لعنت بر جنگ، لعنت بر ایدئولوژی

برادر! تو رفته ای آزاد و استوار و پرافتخار
و من مانده ام اسیر و حقیر و فقیر و ضعیف و افتاده و برخاک!

تو جنگیدی، خونه خراب کردی و عاقبت خونه خرابت کردند. تو رفتی و من ماندم زیر آوار زلزله بزرگ ۸ ساله! ۲۰ سال است این آوار لحظه به لحظه بر سر من خالی می شود هر روز با کلنگ و بولدزر یک ناجی ناشی! ناجی که چه بگویم دروغگو، شیاد، سیاستمدار، دزد ... .


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- جمعه 29 شهریور1387

این خانواه بی خانمان!

چگونه می توانید افطاری های آنچنانی در سوهانک و مینی سیتی و ... برگزار کنید،
در حالیکه میلیون ها خانواده ایرانی در نهایت فقر به سر می برند؟ آیا خدای محمد چنین گفته است؟

 اگر کارگزاران نظام بیش از این به فکر معیشت مردم نباشند و دست از ادامه جنگ خانمان سوز خود با جهان برندارند، خیابان های تهران بی شباهت به خیابان های بمبئی نخواهد شد. اگر پولهای بی زبان نفت به منوال پیشین به اتم، اسلحه و سجاده خرج شود مردم راه خیابان و  گورستان را در پیش خواهند گرفت.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 9 شهریور1387

نان در برابر محبت

اختيار همسر دائم بعدي،
منوط به اجازه دادگاه پس از احراز توانايي مالي مرد و تعهد اجراء عدالت بين همسران مي باشد

این لایحه محبت را در برابر نان قرار خواهد داد. همین الان کم نیستند پیرمردهای بی شعور پولداری که دختران کم سن و سال را در برابر پول به عقد خود درآورده اند و سوار بر اتومبیلهای گرانقیمت خود عشق و نیاز و احساس جوانان را به سخره گرفته اند! این لایحه هدیه ای است بر این پیرهای خرفت!


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- چهارشنبه 2 مرداد1387

قصاب صربستان در دام عدالت

دیکتاتورها، قصابها، جنایتکاران جنگی و عقده ای های روانی خوب می دانند که سرانجامشان چیست؟

دستگیری رادوان کارادزیج، قصاب ۸۰۰۰ انسان در قلب اروپای عصر دموکراسی و حقوق بشر خبری مسرت بخش است. نحوه به دام افتادن او، دستگیری صدام حسین، پینوشه و میلوشویچ را تداعی می کند. امیدوارم محاکمه و سرانجام جنایتکار جنگی صربستان مثل هم قطارانش نشود.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 31 تیر1387

شکنجه کودکان یتیم ؟؟؟!!!

چگونه پای منبر می نشینید و
 سجده می گذارید و
اعتکاف می کنید
وقتی پشت دیوار مسجدتان کودکان خیابانی زار می زنند
و برای لقمه ای تن می فروشند؟

  • خواهش می کنم! یکبار هم که شده ضجه کودکان را بشنوید! مگر خودتان کودک نبوده اید؟
  • التماس می کنم! یکبار هم که شده برای کودکان بنویسید! قلم فرسایی برای سیاست و قدرت کافی است!
  • با همه وجودم می خواهم! یکبار هم که شده کودکان را ببینید! آنان ضعیفند جز ما بزرگان کسی را ندارند! آنان نمی توانند بنویسند!  
  • شما را به خدا! به کودکان بیندیشید! بیندیشید! به کودکان فکر کنید! آخر انسانید؟ 

ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 24 تیر1387

تراژدی بر قاب

ما را نبخش مادرجان!

مادر جان! ما غمخواران بشریت جز این کار دیگری بلد نیستیم! جز اینکه سوژه مان را شکار کنیم و پز روشنفکری بدهیم! ما را نبخش مادرجان!


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 10 تیر1387

ایران فردا = اتیوپی امروز ؟!

به دنیا بگویید بایستد
من پیاده می شوم


مادري در حال شستن كودكي كه داراي سوء تغذيه است در خارج از مركز پزشكان بدون مرز در نزديكي ششمن در جنوب اتيوپي.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 6 تیر1387

ویرانگر انسان

تانکی بنام دین
قرنهاست این سلاح هر چه را متعلق به انسان است و زمینی است، نابود می کند      

 عکس: از اینجا


------------------------------------------------------------------------------------------------- یکشنبه 2 تیر1387

پسرک فال فروش!

کودک! اینگونه نگاهم نکن! مشقت را بنویس!

پسرک فال فر.وش

کودک اینگونه نگاهم مکن . مرا در هم می شکنی. خردم می کنی. کودک اینگونه _ تمنا می کنم _ نگاهم مکن !!
کودک کدام عدالت است که تو را مجبور کرده مشق فردایت را کنار پیاده رو بنویسی؟ پیاده رویی که معبر عابران متجدد و تجمل گرای دنیای امروز است .
سرت را برگردان و کت وشلوار های اتو کشیدیشان و شکم های چاقشان را نظاره کن!
سرت را برگردان و بنگر که چگونه بی خیال از حضورمان درباره ی ران های کشیده ی خواهرت یا خواهرم صحبت می کنند!
گوشت را تیز کن تا بشنوی از عکس برهنه مادرانمان چگونه سخن می گویند.
کودک! می دانم مجبوری! اما آن فال حافظ را از آنجا بردار . به چه کسی این ها را می فروشی ؟
به مردمان کثیف شهر سیاهی که با دو کلمه عربی، خدا را هم راضی می کنند تا سرنوشت دختری را به لجن بکشند ؟
به عشاقی که طول عشقشان تا پایان اولین برهنگیست ؟
به دخترانی که برای چند شب هم آغوشی با دیگری، حاضرند لطف کنند !!! و از تو فالی به افتخار آن دیگری بخرند ؟
عکست را که نگاه می کنم ، می بینم شهرمان چه ظالمانه تو را با خط سفید دوداندودی از دیگران جدا کرده است . ترازویت را آن سوی خط که هستی بکشان تا اگر کسی آمد تا وزن خود ، لباسها و غذایی که خورده را یکجا بکشد ، حداقل برای ثانیه ای که شده دنیای تو را لمس کند . گرسنگیت را که نه اما گرسنه بودنت را بفهمد. خستگیت را که نه اما شاید دست پینه بسته ات را ببیند.
اینگونه نگاهم مکن کودک! می دانم من نیز مقصرم . نه به اندازه ی آن سوار بر ماشین چندین میلیونی . نه به اندازه ی این از ما بهتران . نه به اندازه ی آن بازاریی که به نام خدا نان در می آورد و نه به اندازه ی ... خدا ، اما می دانم من هم مقصرم !
اینگونه نگاهم مکن ...!!

نوشته بالا خواب را در چشم تر انسان می شکند! جمله جمله اش فریاد است بر من بر تو! این چند سطر بسیار زیبا را طه نوشته است طه ولی زاده! وبلاگش را حتما ببینید!!


------------------------------------------------------------------------------------------------- چهارشنبه 18 اردیبهشت1387

فرزندان انتظار

چشمهای من بارها و بارها برای اینان اشک ریخته است. در طول زندگی ام تنها و تنها کودکان کار، بت همیشگی ذهن و دلم بوده اند بتهایی که همچون دیگر اسطوره ها هرگز در اندیشه و احساسم فرو نریخته اند. اینان را که می بینم یاد خودم می افتم یاد ۱۲ سالگی ام! اینان سند جاویدان رفتار و عملکرد جنایتکارانه طبقه بورژوازی و نظام سرمایه داری هستند. سیاستمداران شیک پوش قرن عدم چه پاسخی برای اشک های این فرشتگان دارند؟ فرشتگانی که در دوزخی به نام فقر و محرومیت گرفتار شده اند و تمام لحظه ها را منتظر یک انسان هستند انسانی همجون من و تو که نجاتشان دهیم


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- جمعه 13 اردیبهشت1387

تراژدی ازدواج! خانه سایه است...

خانه بس سیاه است
در این سیاهی دستارهای سیاه بیشترین نقش را دارند
و بیشترین جرم را مرتکب شده اند و باید پاسخ گویند!

راستی این جامعه  ۱۲ میلیونی، خسته است، ناامید است، افسرده است، اندوهگین است، بی هیچ و بی انگیزه است! اگر به نیازهای این۱۲ میلیون انسان جواب داده نشود باید منتظر بروز یک فاجعه انسانی باشیم فاجعه ای که همه چیز را با خود خواهد برد.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 12 اردیبهشت1387

کارگر خدا را می بیند

 هر که آمد بیرق دفاع از کارگر  افراشت
با نام او مطرح شد و از پله قدرت بالا رفت
به قله که رسید اولین کسی را که نابود کرد، کارگر بود!

مراحل عشقی که کارگر طی می کند تا به خدا برسد نه در عرفان ابن عربی یافت می شود و نه فلسفه ملاصدرا! رمز سلوک کارگر در رنج و محنت بی اندازه اوست. کارگر را نمی توان شرح گفت. نمی توان سرود نمی توان شناخت! کارگر رمز مبهم خلقت است. کارگر مبهم ترین قامت تاریخ ریخ است. کارگر تنهاست بی همه است بی برخوردار است بی تکلف و بی نیاز است. کارگر عشق را می شناسد، ایمان را، وطن را، کشور را! کارگر، کارگر است!


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- چهارشنبه 28 فروردین1387

انقلاب گرسنگان

این انقلاب از مغز فرمان نمی گیرد پشتوانه فکری و معنوی ندارد
این انقلاب از شکم فرمان می گیرد و ادب و اخلاق سرش نمی شود! هشدار!!!!

جهان گرسنه است. سالانه صدها هزار تن در سراسر جهان از گرسنگی می‌میرند نان در سه سال اخیر ۱۸۳ درصد گران شده است. انسان ها دیگر مثل گذشته نمی توانند قوت لایموت خود را به چنگ آورند گویا خدا بی رحم شده است هزاران انسان از نعمت کهنه و همیشگی خداوند محرومند و در حیرتی جانکاه جان خود را بر سر گرسنگی از دست می دهند. گرسنگان جهان عدد کمی نیستند آنان بسیارند و مهم اینکه نمی خواهند بمیرند. این بسیاران برای زنده ماندنشان خود را به آب و آتش می زنند و هر اقدام مفیدی را مثبت دانسته و ممکن می کنند.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 22 فروردین1387

اسکار ژورنالیزم در دستان بسته باقی

 دریغ!
من نمی توانم بگویم :
این اسکار بر ایرانیان مبارک!
چون ایران این جایزه ارشمند را نمی فهمد

عمادالدین باقی در ذهن من قهرمانی اخلاقی، انسانی شجاع و مسلمانی آگاه است. او را فقط دو بار دیده ام یکبار سالها پیش در دوران دانشجویی که سوالی کردم و پاسخش قانعم نکرد و یکبار دیگر در مراسم بزرگداشت آیت الله توسلی که همراه محمد قوچانی آمد در ردیف جلویی من نشست و فاتحه ای خواند. من که از آزادی اش اطلاع نداشتم تعجب کردم دقیق که نگاهش کردم بر تعجبم افزوده شد او در این چندسالی که من ندیده بودمش پیر شده بود.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 19 مهر1386

اعدام ؛ ننگ بزرگ انسان

کشتن آسان است
چندثانیه بیشتر زحمت ندارد
هنر آنست که نکشی و بسازی و رهایش کنی

آنکه محکوم می شود همیشه مجرم نیست چه بسا شاید آنکه محکوم می کند مجرم باشد. به گواه تاریخ انسان های آزادیخواه بیشترین قربانیان این باور ننگین بشر بوده اند. از اعدام انسان های شریف که بگذریم مجرمان واقعی هم آنچنان غیر قابل تحمل نیستند که حق حیاتشان سلب شود. اعدام نه آخرین روش کیفری که بدترین و ننگین ترین حکم قضایی است. به مناسبت ۱۰اکتبر روز جهانی مبارزه با اعدام از دو گونه این ننگ بزرگ نوشته ام : آعدام آزادیخواهان و قصاص مجرمان.

پی نوشت : از نمایشگاه اعدام در فتوبلاگم بازدید کنید.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 16 مهر1386

كنوانسيون حقوق كودك

حکومت های عضو پيمان، خود را موظف می دانند
که کودک را در مقابل هرگونه استثمار سکسی
و سوء استفاده جنسی حمايت کنند

مي خواستم از كودكان بنويسم ولي به نظرم رسيد قبل از هر چيز بهتر است كنوانسيون حقوق كودك مصوبه 20 نوامبر  1989 را مرور كنيم. بهتر نيست؟

متن کامل کنوانسیون در ادامه مطلب 

پي نوشت۱ :  فتو بلاگ را با روز كودك آعاز كرده ام حتما ببينيد.
پي نوشت۲ : اين دو سايت هم ببينيد : كودكان خياباني ، كودكان مقدمند


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 15 شهریور1386

دختران سرزمین من

 می گفت مردها صورت های زیبا می خواهند آنها با من چکار دارند
 او چه درست می گفت و چه تلخ


دست های دخترک برق آسا بالا و پایین می رود درد کمر نفسش را بریده است  چشم های زیبایش دست هایش را می پاید تا مبادا چاقوی تیز قالیبافی انگشتانش را قاچ کند او چنان تندتند گره می زند که گویی با ظربان قلبش مسابقه می دهد.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 26 بهمن1385

دوباره می نگارم


وبلاگ آقامعلم کلبه درد است کلبه ای که باید آنرا دید و از آن نوشت.

به روشنفکران با کله ای پر از واژه های انتزاعی ، به دینداران با آن سجده های طولانی و به بچه نونورهای شهری با رفتارهای عشقولانه خنده دار می گویم: وایستید و یکسر حرفهای این معلم دهاتی را گوش کنید و ببینید ورای دنیای شماها، انسانهای پایین دست با چه رنجهایی زندگی را می سرایند.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- چهارشنبه 15 شهریور1385

جنون


دوستی چه زیبا سروده است :

مادر روسپی من
تنت گاهی کبود
گاهی سرخ
تنت رنگین کمان است مادر

 

مادر روسپی من با من چه می کنی؟
مرا نکش
من دوست دارم زنده بمانم
من زندگی را دوست دارم
من تو را دوست دارم
پدرم را دوست دارم

ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- یکشنبه 22 مرداد1385

فوران نفرت

وجودش چراگاهِ " چرا؟ " بود

بعد از ظهر چهارمین شنبه تیرماه 1385 :

آسانسور تن خسته ام را به خیابان انقلاب سپرد قرار بود سینما بروم پیچیدم طرف سینمابهمن ( سینما تنها تفنن من است 12 سال است تحت هرشرایطی سینما می روم. من با سینما زندگی می کنم. )

خیلی خسته بودم وافسرده و دلتنگ... .  دوست داشتم سریع به محله آرامش جان وارد شوم ودر تاریکی افسانه ای سینما دمی نفس بکشم فاصله سینمابهمن و محل کارم 500 مترهم نمی شود اما آنروز من به سینما نرسیدم!


ادامه مطلب