تبليغاتX
OUT OF PLACE : خارج از مکان
Türkc? | صفحه اصلي | فهرست مطالب | فيد |

------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 7 اردیبهشت1388

اینجا ایران است، سرزمین خیابان های بی روح، سرزمین بینوایان

 و خارج از این میخانه ، این مردم فقیر و بدبختند که بی بهره از  این بزم های سیاسی ، خیابان به خیابان در انتظار لقمه های صدقه و خیرات هستند. 

شوی دموکراسی ایرانی ، چنان رسانه ها را تحت اختیار خود درآورده است که خبرنگاران جز رصد اخبار کاندیداهای مشابه الرای سوزه دیگری را نمی بینند. آنچه خارج از گود نه چندان داغ انتخاباتی در خیابان های پایتخت دراندشت ایران می گذرد هرگز در هیچ رسانه ای باز نمی تابد. رسانه های ایرانی هویت و مسوولیت خود را فراموش کرده اند آنها بجای "مردم" ، " قدرت" را گزیده اند. اصحاب رسانه چنان شیفه قدرت شده اند که هر کدام سر سفره اربابی در انتظار سهمی از آنچه "فرصت" می نامند نشسته اند.

و مردم اما، آنانکه لقلقه زبان  تشنگان قدرتند و سرواژه خطبه های انتخاباتی شان، در این  خاک ویران، برای آرزوهای "لئیمانه زمینی" شان ، قهرمانانه می جنگند. آنان شکم سیر می خواهند و شب آرام، اما ندارند. کسانی که این سخن را غلو می دانند تنها کافیست ذهن خود را برای یک روز از "تلاش" روزانه ، "برنامه" روزنامه ، "کار" روزمره  ، "جلسه " و "هزار" زهرمار دیگر خالی کنند و چندساعتی را به خیابان های شلوغ پایتخت بنگرند:

۹ صبح: کارگران آمده اند حرم امام تا با آرمانهای او بیعت کنند "محجوب" یک چیزهایی را از روی کاغذ برایشان می خواند حرفهایش یک جورهایی بی مفهوم است لغات بزرگی را بدون آنکه مفهومشان را بداند کنار هم چیده و غلط های املایی و انشایی فاحش را در جمع بی سوادان بلغور می کند. متن سخنرانی اش را بعدا به بهانه ای از او گرفتم تنها که شدم، خواندم و خندیدم خواندم گریستم. محجوب همان کارگری است با سوار شدن بر موج انقلاب و سوسیالیسم و با تکیه بر استعداد بی نظیرش سالهاست بر صندلی مجلس تکیه زده است.

۱۱ صبح: میرحسین سخنرانی می کند کارگران دور او حلقه زده اند او برنامه های اصلاحی خود را می گوید. سخنان کلی او گوش مرا که کارم شنیدن و نوشتن است، می آزارد کارگران جای خود دارند. او می گوید: "شرایط نباید به حدی برسد که کارگر از زندگی ساقط شود"، اما نمی داند کارگران ایران قبل از این سخنان حکیمانه از زندگی ساقط شده اند. دیرحسین نمی داند که در جلسه سخنرانی او چند کارگر بدبخت از من کاغذ گرفتند تا به او نامه بنویسند.
وقتی همه برگه های یک خبرنگار  صرف دردنگاری کارگران می شود او نمی تواند از کنار این اتفاق بی تفاوت بگذرد. کارگران نمی دانند که میرحسین هنوز نه سر پیاز است نه ته پیاز، آنها گویا شرطی شده اند تا "ازخودبهتری" می بینند نامه می نویسند.
این نامه نگاری ها زمانی پرمعنی می شوند که با خودکار و کاغذ یک خبرنگار نوشته شوند. میرحسین باید بداند آن نامه ها روی برگه هایی نوشته شده اند که قرار بود روی آن برگه ها سخنان او نوشته شود. امیدوارم آن روز نرسد تریبونی که امروز میرحسین از آن سخن گفت فردا در دست طبقه کارگر بیافتد طبقه ای که فقیر است و از دانایی تهی. 

۹شب: شرق تهران، با یک آیت الله قرار مصاحبه دارم وارد مسجد که می شوم دفتر آیت الله را شلوغ می بینم. یک ساعت می نشینم تا سر او خلوت شود. یاد مطب دکتر ها می افتم  مراجعه کنندگان که اکثرا مفلوک و بیچاره اند ، غمگین و افسرده یکی یکی وارد دفتر آیت الله می شوند و چند دقیقه بعد با نوعی امید از آن خارج می شوند هر کدام که بیرون می آید آیت الله می گوید: بعدی.
آخرین باری که آیت الله "بعدی" می گوید، من وارد می شوم. آیت الله به گرمی احوال می پرسد. می گویم : "سرتان خیلی شلوغ است حاج آقا؟" ، پاسخ می دهد: "مردم خیلی گرفتارند آقاجون."  آهی می کشد و باز می گوید: " مردم خیلی گرفتارند... ." او می خندند می گوید: "من گاهی وقتها بی اختیار می خندم می پرسند چرا می خندی می گویم به ریش خودم می خندم به این می خندم که ۳۰ سال پیش در دوران طاغوت بالای منبر گفتم: آقای محمدرضا شما این سازمان اوقاف را در اختیار ما بگذارید ما نمی گگذاریم حتی یک نفر فقیر در این کشور پیدا شود حالا ۳۰ سال است اوقاف دست ما است ولی... ."

۱۲ شب: مصاحبه تفصیلی ام با آیت الله تمام می شود مترو یکی ساعتی هست که تعطیل شده خیابانها خلوتند . سراغ آژانس را می گیرم خوشبختانه همان نزدیکی ها یکی هست. خستگی ۱۵ ساعت کار فکری ام را روی صندلی جلوی پراید پهن می کنم. خستگی من راننده را به حرف می کشاند او ۲۲ سال بیشتر ندارد از کار و بارم می پرسد ... من نیز از کار و بارش می پرسم. او بیکار است و دربدر در جستجوی کار . پدرش نیز بیکار است پدرش نیز دنبال کار است. او بیمار است کمردرد دارد پدرش نیز بیمار است  بیماری خونی دارد. حرف که می زند از وجودش افسردگی می بارد با او که سخن می گویم احساس می کنم روبروی  آیینه ایستاده ام. از ماشین پیاده می شوم با اندوه و با یک یادگاری از او: برگه ای که روی آن شماره ای را به هزار امید نوشته : ۰۹۳۵ ... .

۱ بامداد: نمی توانم بخوابم خسته ام چشمانم می سوزد کمرم درد می کند زانوهایم، سرم، گردنم، بازوهایم، یاد خطرات محمدعلی کلی می افتم آخر من که پارکینسون نگرفته ام، چرا چنین افتاده و بیحالم. گرسنه ام اما حال ندارم اشتها هم ندارم نفس ندارم چیزی هم برای خوردن ندارم اما یاد سخن دوستم می افتم که اخطار داده اگر نخوری به زودی می افتی، با خود می اندیشم به زودی نه، من همین الان افتاده ام. یک عدد کنسرو ماهی میریزم توی ماهیتابه و گرم نشده برش می دارم با نان و بی نمک سریع می خورم که مبادا خوابم بگیرد و مبادا اشتهایم کور شود و باز هم بدون شام بخوایم. امروز صبحانه و ناهار هم نخورده ام.

۶ صبح: "همراهم" رنگ می زند جواب می دهم الان می آیم اما پاهایم تکان نمی خورد حال ندارم نمی توانم بلند شوم. نیم ساعت می گذرد دوباره "همراهم" زنگ می زند جواب می دهم: می آیم، نمی می توانم بلند شوم نا ندارم. نیم ساعت می گذرد دوباره همراهم زنگ می خورد، می گویم می آیم، با زحمت فراوانی بلند می شوم. لباس می پوشم می روم. در آپارتمان را که می بندم "همراهم" زنگ می خورد می گویم، می آیم.

۷ صبح: راننده می گوید ۱۰۰ تومان دیگر بده، می گویم این مسیر ۴۰۰ است می گویم بعد از عید ۵۰۰ شده، می گویم خوب ۳۰۰ بوده بعد از عید ۴۰۰ شده شما در واقع ۲۰۰ تومان بیشتر از قبل می گیرید. ناگهان تن صدایش بالا می رود که آقا تو از قیمت بنرین خبر نداری، لاستیک گران شده، لوازم یدکی بهمان شده ... . ۱۰۰ تموان دیگر هم می دهم و راه می افتم. این حدیث روزانه من و میلیون ها ایرانی دیگر است و حدیث سازمانی عریض و طویل است که گویا نه به شغل تاکسیرانی که به شغل شریف گاوچرانی مشغول است.
از تاکسی که دور می شوم خانمی سراسر سیاهپوش جلویم را می گیرد با لهجه ای آشنا می گوید: "آقا می خواهم بروم راه آهن پول ندارم ... ." نگاهش می کنم یاد همسرم می افتم یاد خواهرم یاد مادرم. می دانم دروغ می گوید اما دو تا پانصدی می دهم و می روم. صدایش ، روایت های آشنایی را در ذهنم تداعی می کند صدایش کولی ها را یاد من می اندازد.

۸ صبح: همکارانم کمی تا قسمتی ناراحتند علت را جویا می شوم معلوم است حقوق فروردینشان پایین است بیشترین خقوق دریافتی ۳۵۰ هزار تومان است همه همکاران من تحصیلات لیسانس و بالای لیسانس دارند... .

۱۱ ظهر: دوستی آمده است موسسه ما دنبال کار ، به او گفته اند خبرت می کنیم من به او دلداری می دهم امیدواری می دهم تسلا می دهم. او که می رود زنگ می زنم جایی که هفته پیش دنبال کار جدید رفته بودم آنجا برای مصاحبه. آنها جواب سربالا می دهند من ناراحت می شوم کسی دلداریم نمی دهد کسی نمی داند که این کار چشمهایم دارد کور می کند.

۶ بعد از ظهر: صفحه اول اکثر روزنامه ها عکس و خبر دیدار کارگران با میرحسین را تیتر نخست کرده اند. خوش به حال میرحسین که این تیترها می تواند قشر ضعیف جامعه را به سوی او بکشاند و خوش به حال کارگرانی که عکسشان در صفحه اول روزنامه چاپ شده، آن هم با "میرحسین". حتما همه آنهایی که امروز عکسشان توی روزنامه چاپ شده ، چند نسخه از آن را می خرند و افتخار ثبت شده خود را توی فامیل پخش می کنند و خوش به حال روزنامه ها که تیرازشان چندتایی بالا رفته است امروز. و خوش بحال من که می توانم افتخار کنم آن خبر را من تنظیم کرده ام. آری خوش بحال ما مانکن هایی که مفت و مجانی برای شوی بزرگ دموکراسی کار می کنیم.

۸ شب : قرار است مراسم ختمی را پوشش دهم هنوز  شروع نشده است از کسی آدرس پارک شهر را می پرسم می گوید : "برای چی می خوای بری اونجا؟" می گویم: "برای قدم زدن برای استراحت"، نیشش باز می شود :" که میری برای قدم زدن؟" می گویم:" آره"، نیشش تا بناگوش باز می شود،  صدایش کلفت می شود و صورتش زشت می شود: "آقاجان اونجا پر از ابنه ای هست، اونجا الان بری همه جا پر از کونه، هم هم جنس بازای تهران الن اونجان."

۸/۳۰ شب: زانوهایم درد می کند بدنم سست است خسته ام تصمیم گرفته ام در اولین فرصت بروم بیمارستان اما کدام پیش دکتر؟ نمی دانم.  چشم پزشک؟ دندان پزشک؟ اورولوژیست؟ مغز و اعصاب؟ قلب ؟ یا ... . یا اصلا چرا بیمارستان، شاید هم تیمارستان و مرکز توان بخشی؟ نمی دانم قبل از همه اینها وارد یک طباخی می شوم تا کله پاچه بخورم. پدرم همیشه کله پاچه می خرید می گفت برای استوخان خوب است و مادرم همیشه مخالفت می کرد می گفت با مزاج من سازگار نیست.
این اولین بار است تنهایی می روم طباخی، روی دیوار تنها یک تکه کاغذ الصاق شده ، متنی که با قلم نستعلیق روی آن نوشته اند ، مرا به وجود یک هارمونی تراژیک در سطح کشور مطمئن می کند: "این طباخی طبق وصیت حاج فلانی، ۲۷ سال است سود حاصله خود را در اختیار مستمندان قرار می دهد باتوجه به تایید نیروی انتظامی تقاضا می شود ما را در ادامه این کار ارزشمند یاری فرمایید."

۹ شب: وارد حسینیه می شوم یکی با سوز و ناله چنان مصیبت می خواند که گویا مادر خودش همین الان مرده است او را می شناسم مداح معروفی است چند سال پیش برای یک "مراسم جشن و سرور" دعوت کردیم آمد ۲۰ دقیقه خواند و یک پاکت گرفت توی پاکت دو تا تراول ۵۰ هزار تومانی بود. یاد فیلم "چند میگری گریه کنی" افتادم و یاد خیلی چیزهای دیگر.
حسینیه بزرگ است اما مجری مراسم چندبار از مردم در حواست می کند، جلوتر و جمع تر بنشینند تا برای تازه واردین جا شود. تعجب می کنم من در جلسات بسیار مهمتری بوده ام جلساتی به مراتب معنوی تر با سخنران های بزرگ و اندیشمند و مدعوین "صاحب نفوذ" اما، این شلوغی را تجربه نکرده بودم. سخنران مراسم تاکید کرد که حتما امسال ایام فاطمیه مانند ایام محرم و روز عاشورا برگزار شود و هیئت ها رسما بریزند توی خیابان و به سر و سینه خود بزنند.

۱۰ شب: سخنران مصیبت کربلا را می خواند و از منبر وعظ پایین می آید مجری اعلام می کند آقایان جهت صرف شام به ... در این لجظه ناگهان جمعیت هماهنگ بلند می شوند به پشت می چرخند و به سمت در خروج هجوم می آورند من بین جمعیتم نزدیک است خفه شوم با خود می گویم چه عجله ای است چرا اینقدر عجله می کنند.
به توصیه همکارم پشت سر جمعیت می روم زیرزمین برای شام آخرین قسمت آخرین ردیف دو تا غذا می گیرم یکی برای خودم و دیگری برای همکارم. تا او بیاید چندین نفر دست به غذای او می برد اما من نمی گذارم این غذا برای همکار من است. همه می خورند هنوز همکارم نیامده است حالا نگه داشتن این یک غذا از نگهبانی موزه لوور هم سخت تر است.
منتظرم همکارم غذایش را تمام کند برویم.  همکار من همیشه غذای خود را تندتند می خورد این چند دقیقه یک فراغت اجباری برایم پیش آمده تا به مردم نگاه کنم. در این چند دقیقه صحنه هایی دیدم که مرا بهت زده کرد.
من فقر را چشیده ام اما هیچوقت تصور نمی کردم روزی برسد که از ته مانده غذای مردم قوت لایموت جمع کنم پدرم نیز هرگز چنین کاری نکرده است اما اینجا در قلب پایتخت ، پشت مجلس شورای اسلامی ، در زیر زمین حسینیه ای معروف این صحنه را دیدم.
۱۴ ، ۱۵ نفر بدون اینکه هم را بشناسند پلاستیک به دست افتاده بودند به جان تک دانه های برنج و تکه های مرغ انها هرچه ته مانده بود جمع می کردند. ابتدا فکر کردم برای پرندگان و ... جمع می کنند اما دیدم یکی از آنها که دور و بر همکارم می پلکید تکه درسته مرغ را از بشقاب همکارم برداشت و انداخت توی پلاستیک کنار برنج های جمع کرده اش. رفتم جلو به همکارم گفتم : "باباجان خودت بخور اینها می برند اینارو حیف و میل می کنند" گفت: " نه اینها خودشون می خورند." باور نکردم. خبرنگار همیشه فضول است رفتم از خود "مرد" پرسیدم: " گفتم اینها را کی می خوره؟" گفت: "خانواده ام!!!!"
مرد دیگر ی یک بطری نوشابه خانواده گرفته بود و نه مانده ها نوشابه ها را جمع می کرد ... . همکارم نگاهی به او کرد و نگاهی به من و نگاهی به آسمان: خدایا شکر ... .

۴ بامداد: اینجا ایران است، سرزمین بی روح، سرزمین بینوایان، هنوز نمی دانم آیا این متن را منتشر می کنم یا می گذارم کنار همه آنهایی که هرگز منتشر نخواهند شد... .

سالانه شوی دمکراسی در این کشور میلیاردها تومان هزینه بر جای می گذارد "مردم" شاه بیت ترانه سرایان این شوی بزرگ هستند. خبرنگاران، قدح بدستان این مجلس بزم اندک قدرتمندانند و سرمایه داران، کامروایان اصلی این بدمستی ها. و خارج از این میخانه ، این مردم فقیر و بدبختند که بی بهره از  این بزم های سیاسی ، خیابان به خیابان در انتظار لقمه های صدقه و خیرات هستند. 


------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 1 فروردین1388

87 رفت، 88 آمد

87 برای من سال زایش های مکرر بود زایش های مبارکی که برای هر کدام بسی رنج برده ام. اگر چه درد زاهو گونه این زایش ها کمرم را خم کرد و آه از نهادم برآورد اما ارزشمندی آنها چنان است که روشنی بخش فردایم خواهند شد.

اردیبهشت 87 بعد از 26 ماه دربدری در خیابان و پارک لاله و پانسیون و آموزشگاه الفبا و ... اندک اندوخته ام را جمع کردم و توانستم همراه هم اتاقی سال نخست دانشگاه، آپارتمان پنجاه متری اجاره کنم. این کار کوچک برای کسی که زیر برف و باران تا 11 شب در خیابان قدم می زد، موفقیت بزرگی است.

اردیبهشت 87 بازداشت شدم آنها مامور امنیتی نبودند و مرا بخاطر آزادیخواهی دستگیر نکرده بودند کسانی که مرا بازداشت کردند عقده ای های نیروی انتظامی بودند به جرم سخن گفتن با یک زن پرده دریدند و آبرو بردند.

اردیبهشت 87 بدون آمادگی در اوج ترافیک کاری و به حکم توصیه دوستان سر جلسه آزمونی نشستم که 4 ماه بعد مرا سر کلاس کارشناسی ارشد دانشگاه علوم و تحقیقات نشاند اگر چه بعد از ورود بر سرم کوفتم اما علوم انسانی در این سرزمین چیزی جز خزعبلات فرومایگان نیست باید خود بخوانی ... .

خرداد 87 ترم نخست دوره معتبر روزنامه نگاری مرکز تحقیقات و توسعه رسانه ها را تمام کردم دوره ای که حداقل دو سال متوالی برای گذراندن آن برنامه ریزی می کردم اما مقدر نمی شد. اگر چه آنچه در این ترم بنام دروس تخصصی تحویلمان دادند آنچنان مایه نداشت اما راه را برای ترم دوم باز کرد ترمی که انصافا از برخی اساتید " چیز" یادگرفتم " چیز" هایی که واقعا به کارم آمد. از این دوره علاوه بر مواد درسی چیزهای دیگری آموختم که در مطلبی جداگانه به آن خواهم پرداخت.

تابستان 87 را صرف امری به تمام معنا بیهوده کردم با گروهی که خود را منتسب به "فرهیختگان" و " اصحاب اندیشه" می دانستند پروژه ای فکری را آغاز کردیم قرار بود در قالب یک نشریه راهبردی حلقه مطالعات تئوریک راه بیاندازیم. این کار مثل همه کارهای گروهی ایران زمین، به نتیجه نرسید از فردای جلسه آغازین تنها ماندم.

اگر چه روزهای داغ تابستان اینگونه فدای سربه هوایی و بدقولی های فراوان دوستان شد اما معلم خصوصی عکاسی خبری دری دیگر از دنیای رسانه و هنر را برایم  گشود.

مهر 87 بعد از چهار سال دوری از مدرسه به دانشگاه بازگشتم. بازگشت به مهر برایم ارزشمند بود. حضور در محضر انسان بزرگی همچون دکتر عالم زاده غنیمت بزرگی بود که تجربه کردن آن شانس بزرگی می طلبد. در دنیای کثیف کنونی افراد اندکی همچون استاد بزرگ تاریخ فرهنگ و هنر چراغ به دست یه تاریکخانه جهان ناآرام نورمی افشانند.

آبان و آذر را در تب و تاب خواستگاری سپری کردم. با پاسخ مثبت خانواده خانم، سنتی ترین و ساده ترین ازدواج ممکن در 29 آذر شکل گرفت و خانمی خوب با مهریه ای بسیار ناچیز بر سر سفره عقد نشست و با من همراه شد. اگر چه فاصله جغرافیایی محل تحصیل ایشان با تهران دوری رقت انگیزی را بر ما تحمیل کرده اما خیلی ها از جمله مادرم به آینده این ازدواج خوشبین هستند.

زمستان 87 یصورت جدی و حرفه ای وارد فضای رسانه ای شدم. همین دو هفته پیش چندتا مصاحبه تفصیلی انجام دادم یادداشت های خوبی نوشتم یکی دو گزارش خوب هم کار کردم. تلاش دارم سال بعد در این حوزه به قله مورد نظرم برسم اگر چه تحدید آزادی بیان در این کشور،  آشفتگی فضای رسانه ای و باندبازی ها و مافیای موجود در رسانه ها پیشرفت در این عرصه را مورچه ای کرده است.

روزها و لحظه های سال 87 برایم بسیار سخت گذشت در اضطراب، بی خوابی، خستگی، فشردگی کار. حصیلاتم دوبله بود در دو رشته تحصیل می کردم. در دو مکان متفاوت کار خبری می کردم و در دو عرصه اجتماعی همزمان فعال بودم. تن خسته ام را به زور از خیابان ها به خانه می رساندم و می خوابیدم.

در طول دوران زندگی ام در تمام رویاپردازی هایم ، هرگز تصور نمی کردم حتی روزهای زیبای دوران نامزدی را از همسرم دور باشم اما تقدیر بدتر از این بود من روزهای خوش پایان سال ، چهارشنبه سوری و لحظه تحویل را در کنار خانواده ام نبودم. به حکم ضرورت کاری ام چند روزی در یکی از بیمارستان های پایتخت مستقر بودم. در طول عمرم هیچ شبی را در بیمارستان سپری نکرده بودم دیدن بی تابی بیماران و سراسیمه گی همراهان برایم عبرت آموز است. تصمیم دارم باشگاه بروم تا هرگز به بیمارستان نیایم.

88 را در اوج خستگی و ترافیک کاری ضروع می کنم. ۸۸ برای من سال سختی خواهد بود امسال ایان نامه ام را با بررسی انتقادی اندیشه های ادوارد سعید دفاع می کنم دو تا مقاله پژوهشی می نویسم تافل می خوانم آزمون دکتری می دهم و تحصیلاتم را در رشته متفاوت دیگری نیز آغاز می کنم و البته کماکان با کار سخت و پراضطراب رسانه و با نگارش یادداشت و خبر و گزارش ارتزاق خواهم کرد.

۸۸ برای وطن من تعیین کننده است اگر چه با کنار کشیدن خاتمی ، به دموکراسی جفا شد، اگر چه از میرحسین انتظار دموراسی و آزادی نیست، اگر چه احمدی نژادیسم ایران را در چنبره خود دارد، اگر چه امیدی نیست... ، اما در انتخابات به سود میرحسین به امید اندکی " تلطیف " شرکت خواهم کرد و به تبلیغ آخرین نخست وزیر خواهم پرداخت.


------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 25 آذر1387

فاتحه ای بر یک پایان

آرزوی کوچک و قشنگ همه سالهای تنهایی ام این بود که
وقتی می خوابم به کسی بگویم: "شب بخیر" و از کسی بشنوم: " شب بخیر"

تمام شد! روزهای تنهایی را می گویم، دوران طولانی مجردی را. تمام شد اما نه به همین سادگی.  دوران لعنتی و نحسی که تنها ۴۸ ساعت تا تمام شدن فاصله دارد، بدجوری جان و جسم مرا فرسود. ۲۹ سال زندگی در تنهایی دل آزار، چنان روح و روانم را مچاله کرد که هیچ لذت بخصوصی بر زندگی ام ثبت نشد. تمام این سالهای پریشانی و یاس، در جستجوی بی سرانجام آرامش سپری شد آرامشی که روزی در اندام شرقی هم نسلان شهرزاده ام می جستمش و روزی دیگر در هیاهوی سیاست و روشنفکری. 


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- چهارشنبه 6 آذر1387

جفا به دانش

کسی هست جسدی آش و لاش را از خیابان ها جمع کند؟
و روح رنجور و خسته ای را به آسایشگاه بازگرداند؟

ساالها پیش که مدرسه را رها کردم و پشت دار قالی نشستم، مدیر خوب و مشاور مهربان دبیرستانم فاصله ده کیلومتری شهر تا دهکده را پیمودند و آمدند خانه مان تا مرا به مدرسه بازگردانند  اما من قالی را بر نیمکت ترجیح دادم و ماندم تا گره بزنم و از گره هایم دیواری از ابریشم و مینوس بسازم تا بتوانم یک چهاردیواری بسازم تا روح اسیرم و خانواده عزیزم آسایشی داشته باشند. آن زمان تنها ۱۷ سالم بود. آن زمان من کودک کار بودم. آن زمان من ... .


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- سه شنبه 21 آبان1387

سردمه!

خم شده ام همچون ۷۰ سالگی هایم.

این جمله بیت الغزل همیشگی زندگی تحصیلی من بوده است: "اگر اینهمه مشکل داری، چرا درس می خونی؟ خوب نخون!!" در طول دوره های ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان، کارشناسی و کارشناسی ارشد؛ این عبارت مدام توسط دوست و آشنا در گوش من نواخته شده است. از فامیل و هم محل های خوش قلبم گرفته تا معلمان پر مهر ابتدایی و راهنمایی و دبیران دلسوز دبیرستان و اساتید بزرگوارم در دانشگاه، همه و همه، سالهاست در گوش من آیه یاس می خوانند. آنها می گویند؛ نخوان. اما نمی دانند که اگر حرفشان را گوش می کردم الان کارگر بدبخت برج ها و کارخانه های قالیبافی بودم.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 27 مهر1387

به مناسبت مقابله وبلاگستان با "فقر" ؛ باز انتشار مقاله "تار و پود؛ عبادت پشت دار قالی"

 

 تقدیم به چشمهایم که در لابلای تار و پود دار قالی جا گذاشته ام

۱۲سال بعد از تولدم در دامنه سهند بزرگ بعد از اینکه خرداد را با امتحان ساعت 10 به نیمه رساندم و گونی مدرسه را همراه کتابهایش همدم زباله های رودخانه همیشه خشک کندوان نمودم، دستهای پینه بسته مادرم را از شدت یونجه و نه ریحان چیدن و پاهای تاول زده پدرم را از عمق مزارع پیاز بر پهنه دروازه دخمه ای تاریک ومرطوب ، ساغر ایمانم و سایبان زنده بودنم انگاشتم و بر نتافانتم. دستهای کوچک 12 ساله ام را توی دستهای بزرگ 60 ساله پدرم گذاشتم و بلافاصله "تویست " شدم .


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 6 مهر1387

گرفتارم!

دریغ از یک چای تلخ با یک موجود... .


پی نوشت:
زندگی در شهر عجیب خسته ام می کند. این روزها روزی هزار بار بر سرم می کوبم کاش پا از روستا بیرون نمی گذاشتم ... .


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 1 مهر1387

دعا کن

دعا کن که نتوانم

دیشب تا صبح سر کار بودم. ساعت ۴:۰۲ یک اس ام اس فرستادم به یکی. به سرم زده که متن این پیام کوتاه را بی هیچ حکمتی اینجا بگذارم:


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- یکشنبه 31 شهریور1387

Black list

انسانهایی که فرق توالت و آشپزخانه و اتاق خواب و خیابان را نمی فهمند،
بهتر است توی طویله در کنار حیوانات زندگی کنند.


تنها کسانی به Black list من می روند که به هیچ اصلی پایبند نباشند. افراد هرهری و مضر که دم به دم کثافت استفراغ می کنند در Black list من جای می گیرند. من با همه نوع آدم از سوسیالست مارکسیست گرفته تا بنیادگرای اسلامی تا لیبرال کاپیتالیست آماده ام فالوده بخورم و کار کنم اما هیچ اضطراب و ابایی ندارم که موجودی بی خاصیت و انگل را از زندگی خود دور کنم حتی اگر رفیق و برادرم باشد.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 14 شهریور1387

معشوق شعرهای کهن

 یک چای تلخ با تو عزیزم غنیمت است


شادی همیشه سهم خودت، غم غنیمت است      من زیاد خواسـته ام کم غنیمت است
چشمان تو غنایم جنگی است بی گمان               با من کمی بجنگ که این هم غنیمت است


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- جمعه 8 شهریور1387

صبح می دمد

اگر تن دادن به بازی های ابلهانه تنها راه بقا در عرصه سیاست باشد من آن بقا را نمی خواهم
ترجیح می دهم شهروندی مظلوم، بی قدرت، ساده ، بی تاثیر و خنثی باشم
تا سیاست بازی که پی بی اخلاقی را به تن زده باشد

از عروسی می آیم! از عروسی این دو تن! با دلی پر از حرارت و احساس، وصل این دو دانشحوی فعال را صمیمانه تبریک می گویم! رضا و سحر یکی از معدود زوجهایی هستند که آزادیخواه ماندن و اخلاقی عمل کردن را گزیده اند آزادیخواه ماندن در فضایی اینچنین مسدود و اخلاقی ماندن در عرصه آشفته و کثیف سیاسی حقیقتا سخت است. فعالیتهای این دو تن در دانشگاه تهران هزاران آفرین دارد با همه اگر و اماهای احتمالی آن! به یقین این دو تن خوشبخت خواهند بود. برایشان آرزوی توفیق می کنم! می دانم که قسط یخچال و غم نان و کهنه بچه آنها را از سیاست و بهتر بگویم از آزادیخواهی دور نخواهد کرد.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- سه شنبه 18 تیر1387

من از تیر آغاز می شوم


این عکس دیگر تنها متعلق به احمدباطبی نیست بلکه متعلق به تمام تاریخ ایران و نماد آزادیخواهان جهان است.

پی نوشت: « خط » به خوبی پیش می رود تا کنون ۸ نفر نوشتن را آغاز کرده اند چند تا مصاحبه هم هماهنگ شده ... . ( نوشتم تا از قافله عقب نیفتید!)
پی ننوشت : امروز تولدم بود اگر چه تا الان نتوانستم ساعتی تنها باشم و دمی بیاندیشم! غیر از یک دوست واقعی، دوست داشتنی و باصفا کسی آمدن ما را تبریک نگفت!)


------------------------------------------------------------------------------------------------- یکشنبه 9 تیر1387

شرح حال

خیال اهالی« شهر » جمع! شهرتان مال خودتان!

«شهر» خانه من نیست. خانه من پشت تاریخ گم شده است. نه چشمهای زیبای شهرزاده ها و نه چشمهای بی نور من روستازاده، هیچکدام نمی توانند خانه مرا بیابند. خانه من انگار در زلزله مدرنیته ویران شده است. تمام هویت و شخصیت من که موجب احترام و موجد پرستیژ در «شهر» است، زیر آوار این زلزله دفن شده. من بی مکانم! بی در کجا! بی مکانی تجربه ای است تلخ و ویران گر و بی درکجایی نوعی بی نوایی و گمگشنگی است، چیزی فراتر از بی خانمانی، بی خانمانی ژان وال زان را می توان تصور و تحمل کرد اما بی درکجایی چنان موهوم و شکننده است که ادوارد سعید هم از تصویر این رنج جانکاه عاجز است.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- سه شنبه 4 تیر1387

واژه: مادر

وقتی مرا می بوسد بهشت را احساس می کنم

مادر

او را که تنها پناه من است تمام قد دوست دارم!
او که هرگز تحقیرم نکرده، احساسم را بی جواب نگذاشته، تنهایی ام را پاسخ داده، در اوج ناامیدی امیدوارم کرده و بی کسی و ناتوانی ام را هرگز به رخم نیاورده!
او برخلاف دیگران با من بده و بستان نداشته! ارتباط با تئوری روابط قدرت فوکو  را می شکند. زندگی او تفسیر واقعی ایثار، فداکارای و دوست داشتن است. برای من عدم حضور او نامفهوم است و حضورش عشق است و زندگی!
او پول ندارد، قدرت ندارد، سواد ندارد، دندان ندارد، مانتوهای رنگارنگ ندارد، او هیچ ندارد اما دنیا تمام قد در برابر او سجده می کند. او منبع برخورداری ها است و سرچشمه نور و امید .
او محفل نشین نیست، مسجد نشین نیست، مجلس نشین نیست، پشت میز نشین نیست، معلم نیست، کارمند نیست، استاد نیست، نماینده مجلس نیست، وکیل نیست، بازیگر نیست، او هیچ نیست، او زنی خانه نشین و گمنام در دل روستایی محروم است که تمام امید من است من او را با همه وجودم می پرستم.
او سرشار از احساس است و لبریز عاطفه. وقتی از همه دنیا خسته می شوم وقتی از دست انسان ذله می شوم وقتی تنها می مانم بیچاره می شوم عاجز می شوم تنهای تنها می شوم و ... به او زنگ می زنم صدایش بیمه ام می کند... .
وقتی انسانها آزارم می دهند، وقتی شهری به این وسعت برایم تنگ می شود، وقتی همه وجودم نفرت می شود، وقتی دنیا برایم جهنم می شود و ...  به این فرشته زمینی در دامنه سهند روی می آورم بدون اینکه اینهمه آزار و مصیبت را برایش واگویم او خود می فهمد.
وقتی کنار او می نشینم تهی می شوم از نفرت و خستگی و لبریز می شوم از صبر و پایداری و پشتکار و عشق.
وقتی مرا می بوسد بهشت را احساس می کنم.
او را با همه وجودم دوست دارم و نجوای شبانه ام را با او باز می گویم: مادرجان دوستت دارم!


------------------------------------------------------------------------------------------------- جمعه 31 خرداد1387

یک حس نوستالوژیک

جمعه است، ۸ صبح. توی خط واحد انقلاب ـ تجریش نشسته ام(دارم می روم سر کار) در اکثر صندلی ها دختر و پسر کنار هم نشته اند و کوله پشتی در دست و کفش اسپورتی بر پا، چشمها پف کرده، گونه ها خندان و نگاهها نگران؛ می روند کوه، کوههای شمال شهر تهران، تا دمی آزاد باشند!!
سالهاست آنها می روند تفریح و من، می روم سر کار، سر جلسه، سر کلاس و ... .
حسرت اینها را می خورم! عجیب برایشان حسودیم می شود! دلم می خواهد با آنان مثل آنان و در کنار آنان باشم!
من حسرت نسلی را می خورم که نه فلسفه می داند، نه کار می کند، نه سیاست می ورزد، نه سازمان می سازد و نه اساسا دغدغه می شناسد! نسلی که تنها مد می داند، موسیقی گوش می کند، ترانه می خواند و عشق می ورزد... .
فقر و بی پولی، دین و مذهب، عرف و جامعه، خانواده و اطرافیان، سیاست و سیاست ورزی، بسیج امر به معروف و نیروی انتظامی و ... این حق، این مهم، این نشاط و این نیاز انسانی مرا از من دریغ کرده اند!!! چرااااااااااااااااااااااا؟؟


------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 5 اردیبهشت1387

من امروز بازداشت شدم

و اینچنین بود که دسته کلید و کمربند و عینک و روان نویسم را از من گرفتند
و با تمسخر و تحقیر روانه بازداشتگاهم کردند!!!!

کسانی که مرا از نزدیک می شناسند، می دانند که من در ایجاد رابطه با جنس مخالف بسیار ضعیف و بی عرضه هستم! نه در دروان طولانی دانشگاه و نه در محیط های مختلف فرهنگی، کاری و سیاسی هرگز نتوانسته ام و نخواسته ام با زن جماعت نشست و برخاست داشته باشم. اما از موقعی که سفیدی موهایم بر ریزش آنها شتاب گرفته، باران توصیه است که از سوی آشنا و بیگانه بر سر رویم می بارد که «آقاجان بجنب داره دیر میشه ... .» علاوه بر دلسوزی و فضولی جماعت،تنهایی و نیازهای عاطفی ام مرا به امر مهم ازدواج ترغیب کرد. اوایل فکر می کردم این مهم، زیاد هم سخت نیست. دو نفر به هم می رسند و می حرفند و می تفاهمند و می ازدواجند! اما...!


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 31 فروردین1387

اینجا تنها آقازاده ها کامروا می شوند

در برابر مهدی احمدی نژاد هزاران ابوذر آذران هستند که حتی با روزی 17 ساعت کار مفید مکانی برای خواب شبانه هم ندارند!!! آنها چه کنند؟؟؟

مهدی احمدی نژاد! خوش بحالت! تو بابای خوبی داری! بابایی که می داند اجاره مسکن برای زوج های جوان چقدر سخت است!!! و می تواند چاره ای برای حل مشکل تو بیاندیشد. خوش بحالت که بابات اینقدر خوب است! کاش بابای من هم یک رییس جهمور بود!


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- جمعه 30 فروردین1387

و... قالب درست شد

كار من ديگر خواندن نيست
نوشتن است تنها نوشتن

سایت ماندگار شعری زیبا از قاي سين قلي يف با عنوان پدران منتشر کرده است شعر چنان زیباست که چندبار خواندمش و خودم را بدان سپردم. قاي سين قلي يف، يكي از شاعران مطرح بلغارستان است. شعر او شعر طبيعت، سرزمين، عشق و سادگي است. اگر خوب گوش فرادهيد، صداي پاي اسب ها را كه در شعرهاي او مي تازند، خواهيد شنيد. از كتاب هاي او مي توان «سنگ شكافته شده» و «صلح ازآن خانه توست» را نام برد.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 29 فروردین1387

و ... قالب خراب شد

دلم تنگ و سرم بر بالش سنگ           لبم خاموش و بزمم خالی از چنگ
مگر من جان بسی ناکنده بودم          کـــه اینک تیر غربت کرده ام لنــگ

 

پی نوشت: قالب فرو ریخت ... من هم فرو ریختم!!!


------------------------------------------------------------------------------------------------- سه شنبه 27 فروردین1387

نسلی فرو مانده در دوردست دشت

 حرف هایش همچون پتکی بر قیافه مذهبی و حزب اللهی من فرود می آمد

عصر دیروز sms  زیر را از دوست خوش مشربی دریافت کردم: « در غریبانه ترین لحظه های تنهایی ام ، چشمهایم را که در آن دریایی از محبت موج می زند به تو خواهم بخشید تا هیچگاه به پاکی احساسم شک نکنی.»  در این جمله 15 کلمه ای مفاهیمی عمیق و تصاویری ناب از رویایی ترین و صادقانه ترین احساس انسان نهفته است.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- یکشنبه 4 فروردین1387

رویاهای فراموش شده

آجیل و میوه و شیرینی و ... آری؛
محبت و صمیمیت و احساس؛ هرگز!

این روزها احساس نوستالويژیک شهریار در سروده های بی مانندش خطاب به حیدربابا را با همه وجودم درک می کنم. انگار همه چیز عوض شده است از رویاهای زیبای عید سالهای کودکی هیچ اثری نیست. انگار ورق برگشته و این بار پشت به زین شده است. از آنهمه صفا و مهر و مهربانی هیچ اثری نیست. احساس و عاطفه در ورق های زرین جعبه های شیرینی گم شده است. آجیل و میوه و شیرینی و ... آری؛ اما محبت و صمیمیت و احساس؛ هرگز!

ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- جمعه 2 فروردین1387

دروازه محرومیت قرن

                                                                                                    عکسی که ...
 
به این عکس خوب نگاه کنید این در، دروازه محرومیت قرن است شاید بعدها چیزها در مورد این در بنویسم حالا فقظ نگاه کنید !!



ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 1 فروردین1387

ابر انسان

در سال جدید تمام قد نشاط را برایتان آرزومندم

صبح امروز ساعت ۲۰/۹ سال شمسی دیگری آغاز شد سالی که برای من نوید حرکتی نو و حلول مسیری جدید است. امروز صبح لحظه تحویل سال نو من جایی خبر می نوشتم خبر تحویل سال نوِ. همراه با نگارش خبر، این متن را به ۴۵۰ نفر sms کردم : عید را صمیمانه تبریک می گویم. ۸۶ کهنه و قدیمی را کفن می کنیم تا ۸۷ تازه و سرشار از زیبایی و تراوت ما را بنوازد. در سال جدید تمام قد نشاط را برایتان آرزومندم.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 5 آبان1386

مسیح _ پویان

 

توی قصه اول دلم را باختم

و در قصه دوم، همه فرصت های تاریخی کشورم را*

 

همیشه دوست داشتم در متن باشم اما با همه تلاشم در حاشیه مانده ام. داستان وبلاگم نیز از این قاعده مستثنی نیست. آرزو داشتم اندیشه و احساس را به جمهور و به جمهورهای دیگر نزدیک کنم اما نتوانستم. نبود مکانی مناسب برای زندگی و دربدری به معنی واقعی کلمه، نداشتن کامپیوتر شخصی و خط اینترنت، وقت بسیار محدود، تنبلی و ... و ... توجیه این همه ناتوانی است.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- سه شنبه 24 مهر1386

خطاب به روحانی اداره ام

تو ملبس به لباس پیغامبر بودی

 تقدیس شدی تاریخ و تریبون را قبضه کردی
 در محرومترین نقاط سرزمین من برایت منبر ساختند

 

محل کار من به یک اردوگاه کاراجباری می ماند. همه چیز تحت امرمدیران چکمه پوش اداره هست. کارمندان بایستی اوامر ملوکانه مدیران خود را بی کم و کاست اجرا کنند. مانند همه ادارات ایران اسلامی اقامه نماز جماعت یکی از آیین های اجباری این محیط عجیب و غریب است. باید پشت سر کسی نماز بگذاری که علاوه بر اختلاف عمیق معرفتی و عقیدتی، منتقد و معترض شخصیت و اندیشه اش نیز هستی. باید علاوه بر اقتدا به او، سخنرانی اش را نیز بشنوی و  گوش جان بسپاری به فرمایشات  بی سر و ته معنوی و حمد و ثنای چاپلوسانه سیاسی این موجود به اصطلاح روحانی.

 

پی نوشت : متن کامل را حتما در ادامه مطلب بخوانید بخوانید تا دلم سبک بشود.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- یکشنبه 1 مهر1386

مهر ؛ ماه تمام من

تاریخ زندگی من از مهرماه شروع می شود
 مدرسه برای طبقه من نه خانه دوم که تنها منزل اوست

1 مهر 1364

7 ساله شدم بولیز راه راه سرمه ای ، شلوار چیت سبز رنگ و چکمه های پلاستیکی قرمز روشنم را پوشیدم. تخم مرغ آب پز، پنیرگوسفند و گردوی تر ( صبحانه ) خوردم و خوشحال و مضطرب رهسپار خانه دومم شدم خانه ای که هرگز ندیده بودم اما زیاد شنیده بودم شنیده هایم همه نیکو و زیبا بودند کسی همراهم نیامد نمی ترسیدم ... .


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 18 تیر1386

هيجده تیر روز جنایت ، روز میلاد تن من


دست هایم را به جیب خالی
پاهایم را به زمین
و سرم را به اسمان سپرده ام.

18 تیر را گرامی می دارم 
28 سال پیش در طبقه دوم ساختمانی 130 ساله و کاهگل مشرف به سهند بزرگ پا بر نهاد نا آرام جهان  گذاشتم. آنجه در این 28 سال گذشت بی شباهت به یک تراژدی تلخ نیست. 

***

18 تیر را گرامی می دارم
8 سال پیش دانشجویان  از طبقه دوم ساختمان  21 کوی دانشگاه تهران با شعار یا فاطمه زهرا به زمین کوبیده شدند. آنها ترسیدند گریستند زخمی شدند و مردند.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 4 تیر1386

سرایش لب های عدم

 

گفت : صبح ها که بلند می شوم آرایش می کنم زیبا می شوم
 و لب های زیبایش را می بوسم

دیشب بعد از 3 سال سرایش تنی زیبا خواستم با چشمهایش میثاق ببندم  و کارت سبز عشق را برای سالی دیگر تمدید کنم اما در چشمهایش هیچ اثری از رویای پارینه خود نیافتم احساس کردم دیگر خمره این میخانه خالی شده  است.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 7 خرداد1386

سمفونی تحقیر

دیسها را تو پر می کنی آنها خالی می کنند
آنها می خورند گاهی تو را مسخره می کنند و گاهی  هم  به تو فحش می دهند
توحق نداری جواب آنها را بدهی باید احترام کنی!!


اول نازش کردم بعد بوسش کردم بعد ژست گرفتم و کبریت کینه هایم را روشن کردم و به یاد همه تلخی ها آتشش زدم.
من بوسش می کردم او می سوخت و تمام می شد.او تمام می شد و من از سر سوز یکی دیگر را آتش می زدم.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 1 آبان1385

وداع

دوستان خوبم سلام

برای مدت کوتاهی نمی توانم بنویسم (شاید چهار ماه)

برای این وداع مجبورم. امیدوارم با دستی پر برگردم.

وبلاگ تنها پناهگاه دل و روان من است. زمانی که فقط خیابان بود و سنگ و سیمان، وبلاگ به دادم رسید.

برمی گردم و دوباره کلبه ای از خشت عاطفه و اندیشه می سازم.

تا آن روز بدرود !

ابوذر آذران


------------------------------------------------------------------------------------------------- سه شنبه 4 مهر1385

نامه ای به خدا

خداجان! درخت باورم خشکيده است باراني بباران!

سلام خدا!
مرا مي شناسي؟  ابوذر هستم. سالهاست اول دفترم نام تو را مي نگارم.
مادرم تو را دوست دارد وقتي خوشحال مي شود مي خندد و مي گويد: خدا ! وقتي ناراحت مي شود جيغ مي زند : خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 25 شهریور1385

اوج سقوط

من توبه شده ام

سه ما پیش هنوز وبلاگ نداشتم گیج و منگ و غرق در مرداب تلخ شکست و ناکامی روزهایی بس هراسناک و بس تلخ سپری می کردم. آن روزها موبایل داشتم یک شب در اوج سقوط از خودم تابلویی کشیدم و sent all کردم. به همه گفتم تا همه بدانند که من تمام شده ام ... .


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- چهارشنبه 22 شهریور1385

دو اسم

توضیحی بر اسم مستعار  : ابوذر آذران

توصیفی از یک دوست خوب : مجتبی بیات

 
ابوذر آذران
به هزارویک دلیل نگفتنی و به یک دلیل گفتنی باید برای خودم مستعاری انتخاب می کردم نشستم و دمی اندیشه کردم. چه خوب است این اسم مستعار نمادی از شخصیت، اندیشه ، اخلاق و هویت من باشد و اولین چیزی که به ذهنم رسید انتخاب کردم : ابوذر آذران

مجتبی بیات
در ایست  خواندم که گویا شمشیر داموکلس کله زیبای او را دو نیم کرده است:
1- احضار به کمیته انظباطی دانشکده علوم اجتماعی دانشکاه تهران
2- ممانعت از ثبت نام در دوره ارشد( مجتبی امسال قبول شده )
خیلی ناراحت شدم و عصبانی


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- جمعه 17 شهریور1385

عصر روز جمعه

وقت بسیار کمی دارم. البته حرف های زیادی دارم. از امروز می نویسم.از عصر روز جمعه
ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 16 شهریور1385

هويت

فقر هویت من است

 

 به راستي من كيستم؟ اهل كجايم؟  متعلق به كدامين تبارم؟  پشينه ام چيست؟ پيشينيانم چه كساني بودند؟

 

 

كارگري كارگرزاده ام : پدرانم ۷ نسل فعله و كارگر و دقيقتر بگويم برده بوده اند. هويت مرا با خاك، سيمان، سنگ و آسفالت نگاشته اند. پدرم هنوز هم چاه مي كند . مادرم هنوز هم ابريشم مي بافد... .


                                                          
كارگر خدا را مي بيند!


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 14 مرداد1385

قامت مبهم تاریخ

 دستهایش بوسه گاه اساطیرند

پدر عزیزم!
این روزها نوسینده ها از یک فاجعه ۵۰ ساله می نویسند از فلسطین، از لبنان، از آوارگان عرب ، از قانا، از خون و گریه ... . اما من می خواهم از تو بنویسم و از ۵۰ سال تراژدی؛  سوژه ای که تاریخ دوست دارد فراموش شود.
روزی خانم معلم کلاس اول ابتدایی از من پرسید " آذران ! پدرت چکاره است؟ " من سرخ شدم و سکوت کردم همکلاسی هایم گفتند: " خانم معلم اجازه ... اجازه ...  پدرش " دلی ممدعلی " است... " من سرختر شدم .  " خانم اجازه ...  پدرش کارگر است ... خانم اجازه ... پدرش ... خانم اجازه... "  من فرو ریختم همه ی وجودم آب شد .


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 2 مرداد1385

شرقی ترین سجود

تو پایان خاکی و تمام ماه

مادرم سلام

 

ابوذرهستم پسر دومت؛ همان بچه ی مریض احوالی که ۲۷ سال پیش دامن پاک 27 ساله ات را خیس کرد. خودم را یادم نیست ولی تو را شفافتر از چشمه عشق به یاد دارم.  دامنت داغتر از تیرماه ۵۸ بود وچهره ات زیباتراز خورشید روز هیجدهم. دستهایت مادر شده بودند واشکهایت ایثار.

من شاهد از بین رفتن زیبایی بی مانند تو هستم وباعث خمودگی کمرت. بدی هایم لابلای سفیدی موهایت به رسوایی من نشسته اند. همه توان و بودنم را مدیون پیر شدن تو می دانم. امروز روز تولدم هست و من در تنهایی خویش جشن سکوتی برای گذشته ام گرفته ام می خواهم چند پاراگراف را به نام تو و برای تو فوت کنم

 

تو شاید یادت نباشد :


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 3 تیر1385

سرابی اما خروشان و مانا

دوست دارم آلزایمر بگیرم
دوست دارم حضور خودم را لمس نکنم
اما نمی توانم
انسان بی گذشته خود از بین می رود.

  یکشنبه،۴اردیبهشت ۱۳۸۴، خیابان نصرت، طبقه پنجم آپارتمان شماره... ساعت ۱۱:"

 4 جوان دور هم نشستند ... : خوبید x آقا؟  می دونید برای چی اینجا هستید؟ حدسی هم نمی زنید؟ آقا y  چیزی به شما نگفته؟ نگفته برای کاریه ؟ نگفته چه کاریه؟ بله ما برای کاری اینجا هستیم  میخواییم کاری رو برای شما معرفی کنیم توکار ما یاس هست شکست هست .... ."

فروردین بود و ترس و اضطراب.  تنها پناهگاهم را ( اتاق 15 ساختمان 20 ) باید تا خرداد تحویل می دادم. کارتن خوابی درانتظارم بود دیگر نمی توانستم با هفته ای هزار تومان سر پا بمانم. نفس کشیدن فقط با سیمان کشیدن برایم مقدور می نمود. دوستانم ، کسانم ، چشمانم در گذشته ام جا مانده بودند خودم بودم و حرمانم . با تمام شدن، 45 روز فاصله داشتم ... .


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- پنجشنبه 1 تیر1385

معبد آزادی : طواف در دانشگاه تهران

      
خرداد برای من تداعی اضطراب و دلتنگی است
۲۰ سال آزگار خرداد که تمام می شود ، دربدری من شروع می شود. 

  
   با کوله باري از آرمان  و تحرک پاي درراه گذاشت راهي دراز (طولاني تر از يلداي ستم )، بس ناهموار( باران وحشت تيرماه، سیلاب نفرت آفريده بود!)  و بس تاريک(ستارگان درخاک نخبه کشي بودند). سرما استخوان انديشه را مي سوزاند. نفير سرکش ياس از دخمه هاي اميراباد بلند بود. پژواک سکوت گوش آدمي راکرمي کرد. سمفوني مرگ نواخته مي شد. سايه ی ترس زندگي رابه کام خويش مي کشيد. افسانه اي تراژيک برروح زمان جاري بود. شهر تاريک بود.


ادامه مطلب

------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 27 خرداد1385

تار و پود : عبادت پشت دار قالی

تقدیم به چشمهایم که در لابلای  تار و پود دار قالی جا گذاشته ام

    ۱۲سال بعد از تولدم در دامنه سهند بزرگ بعد از اینکه خرداد را با امتحان ساعت 10 به نیمه رساندم و گونی مدرسه را همراه کتابهایش همدم زباله های رودخانه همیشه خشک کندوان نمودم، دستهای پینه بسته مادرم را از شدت یونجه و نه ریحان چیدن و پاهای تاول زده پدرم را از عمق مزارع پیاز بر پهنه دروازه دخمه ای تاریک ومرطوب ، ساغر ایمانم و سایبان زنده بودنم انگاشتم و بر نتافانتم. دستهای کوچک 12 ساله ام را توی دستهای بزرگ 60 ساله پدرم گذاشتم و بلافاصله "تویست " شدم .


ادامه مطلب