تبليغاتX
OUT OF PLACE : خارج از مکان - مسیح _ پویان

---------------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 5 آبان1386

مسیح _ پویان

توی قصه اول دلم را باختم

و در قصه دوم، همه فرصت های تاریخی کشورم را*

 

همیشه دوست داشتم در متن باشم اما با همه تلاشم در حاشیه مانده ام. داستان وبلاگم نیز از این قاعده مستثنی نیست. آرزو داشتم اندیشه و احساس را به جمهور و به جمهورهای دیگر نزدیک کنم اما نتوانستم. نبود مکانی مناسب برای زندگی و دربدری به معنی واقعی کلمه، نداشتن کامپیوتر شخصی و خط اینترنت، وقت بسیار محدود، تنبلی و ... و ... توجیه این همه ناتوانی است.

من وبلاگ نویس موفقی نبوده ام اما با وبلاگستان زیسته ام. از دنیای مجازی هدایای زیادی دریافت کرده ام. مهمتر از همه آشنایی با دوستانی بغایت صمیمی و آگاه بود. یکی از این میان مسیح علی تژاد است خبرنگار اخراجی مجلس. چند روز پیش مسابقه ای برگزار کرد من و همه جواب مثبت دادیم "همه" سوخت شدند ولی من برنده شدم برنده 5 جلد کتاب.

درگیرم. درگیر کنکوری که امانم را بریده است. هدایای بانوی روزنامه نگاران ایران را گذاشته بودم سر فرصت بخوانم. دوستی ازم "تاج خار" را خواست. کتاب را از ته کمد درآوردم برایش ببرم که یک نگاه کوچک مرا تا آخر کتاب کشاند و برای نوشتن  چند سطر خطاب به مسح پای این شیشه مجازی نشاند. آن خطابه را مسیح منتشر کرد من اینجا با حذف و اضافه ای کوتاه به عنوان حسن وداع وبلاگم می آورم.

حسن وداع؟! توضیح اینکه به دلایل آزمون کارشناسی ارشد، کمبود وقت، یک مساله مسخره کاری و محرومیت از نعمت کامپیوتر و اینترنت در حال حاضر نمی توانم وبلاگ را آپدیت کنم. دعا کنید این دوران سخت و بحرانی را پشت سر بگذارم. دعا کنید یک اتاق 6 متری با قفسه چوبی پر از کتاب و یک دستگاه رایانه و اینترنت پر سرعت از آسمان برایم ارزانی شود. مطمئن باشید حرف های زیادی دارم و توانایی زیادتری. آنقدر که اندیشه و احساس را وبلاگ برگزیده دویچه وله کنم.

 

***

مسیح جان ! تاج خار را همین الان تمام کردم پشت سر هم نفس عمیق می کشم نفس که نه؛ آه می کشم آه های بلند.

قبل از همه از طرف همه هم جنس هایم از تو پوزش می طلبم. هم جنس های من به تو خیانت کرده اند هم جنس هایی از نوع شاعر، ملا، معلم، فیلسوف، رییس و... .

انتخابات مجلس هفتم مرا به بهت طولانی یی فرو برد. بعد از تحصن بی سرانجام و برگزاری انتخابات مسخره دولت خاتمی، من شوکه شدم و پاک بریدم. عکس خاتمی را از دفتر انجمن کندم و یکپارچه اعتراض شدم.  "تاج خار" مرا دوباره یاد بهت طولانی ام انداخت ... مسیح! من امشب دوباره بر خود لرزیدم.

چه کنیم؟ مسیح! انتخابات دیگری در پیش است. کتابت ذهنم را مشغول کرد و بیادم انداخت که چگونه می شود از این شوک 4 ساله بیرون بیایم؟ اصلا آیا می شود؟

همانان که تو را و ده ها نماینده وطنم را و مردم را از مجلس بیرون کردند وقت بیرون آمدنشان سرسیده است. یادمان نمی رود فریادهای مردودین شورای نگهبان و اشک های خبرنگاری جسور و البته بی سیاست ایلنا (نه بی کیاست) و هرگز یادمان نخواهد رفت خنده های مستانه راه یافتگان و نوچه ها و ارباب هایشان.

مسیح علی نژاد

دخترک گریست. دختران همراه نالیدند. همکارانش برآشفتند و نامه اعتراض نگاشتند. برادرش، مادرش و پدرش و کودکش اندوهگین شدند. دوستداران آزادی زانو گرفتند. همه ناراحت و نگران شدند. اما آنسوی سیم خاردار اسیران دنیا خندیدند. دیکتاتورها خندیدند. دیکتاتور خندید ... .

***

مسیح جان! تاج خار را با خنده و ذوق، تحسین و مرحبا و البته غم و آه خواندم. بارها از ته دل خندیدم و از آنجایی که حرفه خبرنگاری را از نزدیک می شناسم بر توانایی و جسارت بی مانندت آفرین گفتم. بگذار بگویم برایت حسودی هم کردم. اما بخش های آخر کتاب آه از نهادم برآورد. اخراج تو از مجلس نماد اخراج اراده یک ملت از خانه خودش است خانه ای که ازران به دست نیاورده است و رنج تنهایی ات نماد ظلمی است که بر زنان وطنم می رود. تو نماینده مظلومیت تاریخی عمیقی بر پیکره این سرزمین شرقی هستی.

مسیح! پشت جلد کتاب آمده است که این روایت داستانی همه حکایت تو نیست... دلم التماس می کند تا باقی حکایت را نیز بفهمد. سوالاتی دارم. تصویر شفاف  تاج خار برای من تار است دوست دارم روزی عینکم را با دامنت پاک کنم و آن روزهای تلخ را  و این روزهای تلختر را شفاف ببینم.

پیشه ام خبر است در پیشه ام آموختن نهایت نیاز است. من همیشه باید بیاموزم. این نیاز ذوق و شوقم را برای خواندن کتابت دوچندان کرد. من با شوری تمام، نکات ریز و درشت کتاب را خوانم و چیزهایی زیادی یاد گرفتم آموزه های که از کتاب های شکرخواه و ... نیاموخته بودم.

***

مسیح! اجازه بده بپرسم : پویان کجاست؟ با خودت که نبردی لندن؟ نکنه پیش شاعره؟ از شاعر چه خبر؟ و از شاعرهای احتمالی دیگر؟ آیا شاعری دیگری زندگی ات را می نوازد یا خودت به تنهایی شعر بلند مسیح را می سرایی؟

نترس این سوال های خودمانی و گاها بی جواب را از خیلی ها پرسیده ام. از همه آنهایی که با آثارشان زیسته ام از پوران شریعت رضوی تا بهمن قبادی و ... . البته خالقان کوزت و پرین و محمودافندی و عموتم و... در دسترسم نبودند و الا از آنان نیز می پرسیدم.

مسیح! راستی از آن سرباز شهرستانی چه خبر؟ من با او قرابتی دارم انگار!  یک جای دیگر "تاج خار" هم به شدت با تو احساس قرابت کردم: تاریکی و تنهایی خانه ای سرد در حلبی آباد مرکز شهر. من همه شبهایم را در چنین شرایطی صبح می کنم مسیح! ... .

مسیح جان! تاج خار دلتنگم کرد دلتنگ آینده و دلخسته دیروز. من اشک مانایی در چشم هایم دارم. اشک دیگران را که می بینم تنم بشدت می لرزد... .

عریضه بی سر و پایم را طولانی تر نمی کنم پویان فرزند عزیزت را یکبار از طرف من ببوس.. مثل همه قهرمانانم از ذهنم و دلم نخواهی رفت عینک ته استکانی ام را مدیون شماها هستم.

 

* تاج خار ، مسیح علی نژاد ، صفحه ؟