تبليغاتX
OUT OF PLACE : خارج از مکان - من یار مهربانم، تو یار بی مرامی

---------------------------------------------------------------------------------------------------------- چهارشنبه 4 اردیبهشت1387

من یار مهربانم، تو یار بی مرامی

کتاب مرا نابود کرده است.
کاش نمی خواندم و نمی فهمیدم و این همه محنت را بر جان عزیزم تحمیل نمی کردم

ایرانیان کتاب نمی خوانند. سرانه مطالعه کتاب در ایران تنها 2 دقیقه در شبانه روز است که در مقایسه کشورهای پیشرفته با سرانه ۵ ساعتُ، اسفناک است. کتابخانه های ایران ویران ترین و خلوت ترین اماکن عمومی کشور هستند. اگر روزی کنکور حذف شود کتابخانه ها میهمان سوسک ها خواهند شد. در برابر کتابخانه ها، ورزشگاه ها، آرایشگاه ها، گیم نت ها، مناطق گردشی و ... شلوغ و پرترافیک هستند. مردان ایران زمین، قلیان را بر کتاب ترجیح می دهند و زنان آرایشگاه را، پسران دوست دارند ساعت ها در کوچه پس کوچه های پایتخت و شهرهای بزرگ پرسه بزنند اما هرگز حاضر نیستند لحظاتی از عمر خود را در کتابخانه سپری کنند. دختران می میرند برای لاک زدن و شانه زدن ولی حال یک بار ورق زدن کتابی را ندارند .
ما ایرانیان ملت بی فرهنگی هستیم چون در شبانه روز فقط 2دقیقه برای خواندن وقت عزیزمان را تلف می کنیم. ملتی که کتاب نمی خواند در مرداب ناآگاهی و بی فرهنگی فرو می رود و در گذشته جا می ماند. بحران توسعه در ایران رابطه معکوسی با کتابخوانی ایرانیان دارد. چگونه می توان با ملتی پیش رفت که زحمت اندیشیدن به خود نمی دهند؟ واقعیت این است که مغز زیبای ایرانی زنگ زده است.

و من!

من به نوبه خود هر جا رفته ام در اولین فرصت دو مکان را شناسایی کرده ام. دو مکانی که نه رستوران هستند، نه نانوایی، نه ورزشگاه، نه پارک و نه پارتی. آن دو مکان معنوی که یکی از دیگری مقدس تر است یکی مسجد است  و دیگری کتابخانه. هر جا رفته ام نزدیکترین کتابخانه را جسته ام و عضو شده ام و مشتری تمام عیار آنجا شده ام. و مسجد را جسته ام تا برای حرف زدن با خدایم در آنجا نماز بگذارم. بماند که این دو مکان مقدس برای من تبدیل به کوه قاف شده اند. مسجد را مدرنیته بعد از تنش های عقدیتی وحشتناک از من گرفت (شاید برای همیشه) و کتابخانه را معیشت و غم نان! (باز هم شاید برای همیشه!)

من در کتابخانه نفس کشیده ام. با تاریخ و در کنار بزرگان سرزمینم زیسته ام. آنجا از عاشق شده ام عاشق معلمان روح و روانم. پشت قفسه ها با شریعتی و جلال سیگار کشیده ام. پشت مطهری و خمینی نماز گزارده ام. پشت تاریخ پنهان شده ام تا امروز مرا نبیند. از شاخ تمدن به فردا نگریسته ام و چه منظره دل انگیزی یافته ام. کتابخانه معبد عقل من است. آنجا که می روم قلبان اندیشه بار می گذارم . بر گردن فهم سوار می شوم و چوب آگاهی بر سر جهل می زنم.
من همیشه کتابی دستم بوده است. همواره در برنامه ام کتابی نیمه تمام داشته ام. هر چه پول درآورده ام خرج خرید کتاب کرده ام. هیچوقت از موهای ژولیده و از پیراهن اتونکشیده و جوراب پاره پاره خجالت نکشیده ام اما از نفهمیدن و عقب ماندن هراسیده ام. زمانی بچه بودم برخلاف اقتضای سنی که باید بچگی می کردم در دل روستایی محروم و بیگانه با کتاب، در به در دنبال کتاب می گشتم از همه می خواستم اگر کتابی در منزل دارند برایم بیاورند... . بعدها هرازگاهی تبریز می رفتم با پوششی کاملا دهاتی پشت ویترین کتابفروشی های  تربیت و سعادت می ایستادم و با حسرتی عمیق کتاب ها را نگاه می کردم و افسوس می خوردم که کاش کلیدر را داشتم کاش مجموعه آثار شریعتی را داشتم کاش ... . دانشگاه که آمدم ساعتها در کتاب فروشی های انقلاب پرسه می زدم و از دیدن کتاب ها لذت می بردم. به ساندویچی که می رسیدم پول نداشتم.
کتاب تنها و تنها شیء ارزشمند زندگی من است. من تنها این شیء ارزشمند را شایسته هدیه می دانم. تمام هدیه ها و همه عیدی هایم کتاب بوده اند. کتاب برای من مقدس است سالهای سال تنها یار و تنها یاورم بوده است.

اما!

تلخ است اگر بگویم الان بعد از اینهمه سال مطالعه کردن و چرخیدن در کتاب فروشی ها به این نتیجه تلخ رسیده ام که کاش کتاب را زمین می گذاشتم و توپ فوتبال را برمی داشتم. کاش به جای مطالعه فوتبال بازی می کردم. کاش به جای کتابخانه باشگاه می رفتم. ورزش می کردم قهرمان می شدم طلا می آوردم و ... و زندگی می کردم.
کتاب مرا نابود کرده است. کاش نمی خواندم و نمی فهمیدم و این همه رنج را بر جان عزیزم تحمیل نمی کردم. کاش نمی خواندم دین را نمی فهمیدم متون را نمی شناختم تاریخ را نمی دانستم و در جهل خود در بستر جاهلانه جامعه آرام می غنودم. کاش هرگز نمی توانستم جواب چراهایم را بیابم. کاش به جای مطاله، می خوردم. ورزش می کردم. بازی می کردم. دختربازی می کردم و ... و زندگی می کردم.
در جامعه ای که هیچکس نمی خواند اقلیتی که می خواند تنها می ماند، غریبه می شود، طرد می شود و نابود می شود. بی جهت نیست کتابخوانهایمان تنهای تنها پشت قفسه ها می پوسند و دختران و زنان و مردان و پسران اتو کشیده بی سواد، خانه ها و خیابان ها و میزها و پست ها را اشغال کرده اند و فرهنگ سازی می کنند!!!!

پی نوشت: به مناسبت روز جهانی کتاب(23 آوریل)