من امروز بازداشت شدم
و اینچنین بود که دسته کلید و کمربند و عینک و روان نویسم را از من گرفتند
و با تمسخر و تحقیر روانه بازداشتگاهم کردند!!!!
کسانی که مرا از نزدیک می شناسند، می دانند که من در ایجاد رابطه با جنس مخالف بسیار ضعیف و بی عرضه هستم! نه در دروان طولانی دانشگاه و نه در محیط های مختلف فرهنگی، کاری و سیاسی هرگز نتوانسته ام و نخواسته ام با زن جماعت نشست و برخاست داشته باشم. اما از موقعی که سفیدی موهایم بر ریزش آنها شتاب گرفته، باران توصیه است که از سوی آشنا و بیگانه بر سر رویم می بارد که «آقاجان بجنب داره دیر میشه ... .» علاوه بر دلسوزی و فضولی جماعت،تنهایی و نیازهای عاطفی ام مرا به امر مهم ازدواج ترغیب کرد. اوایل فکر می کردم این مهم، زیاد هم سخت نیست. دو نفر به هم می رسند و می حرفند و می تفاهمند و می ازدواجند! اما...!
به دوستان سپردیم برایمان سوژه معرفی کنند. آنها بزرگواری کرده و چند نفری را معرفی کردند اما هیچکدام بر دلمان ننشست!!! تا اینکه این اواخر طی یک اتفاق، یکی را دیدیم و خوشمان آمد. مساله را مطرح کردم او بعد از مدتی، علی رغم همه محدودیت ها و مسائل مهمی که مطرح می کرد، پذیرفت که انتخاب مرا جدی بگیرد. مدتی بعد جوابی خوشحال کننده داد و قرار شد بعد از آخرین دیدار، کم کم خانواده را در جریان بگذارد!
قرارمان برای آن آخرین دیدار امروز بود. گفت : اینجا (تبریز )خیلی گیر می دهندمی ترسم! گفتم: نترس مگه حرف زدن دو نفر جرم است؟ گفت: می ترسم بگیرند و دردسر بشود. گفتم: نترس نهایتش این است که می گیرند و می برند کلانتری، ما هم حرف می زنیم و حل میشه!!!!!!!! گفتم بیاید ترمینال! فکر می کردم آنجا فکر می کنند مسافریم و گیر نمی دهند!!!
تبریز که رسیدم زنگ زدم گفتم بیاید. آمد. احوال پرسیدیم و در شلوغ ترین قسمت ترمینال نشستیم (با ۱ متر فاصله از هم ). دور و برمان پر از آدم بود. هنوز کلامی رد و بدل نشده بود که دستی به شانه ام نشست؛ افسر نیروی انتظامی بود نمی دانم درجه اش چی بود : دو تا ستاره داشت! محترمانه گفت: خانم چه نسبتی با شما دارند؟ جواب ندادم! با بی احترامی تمام داد کشید: بلند شید برید یالا!! گفتیم : چشم!! خیلی دلم گرفت! برگشتم نگاهش کردم تلاش کردم اسمش را که بر روی اتیکت لباس فرمش چسب شده بود بخوانم که او احساس حقارت کرد و ناگهان وحشی شد گفت : وابیستا بینم! و من و او نیاستادیم! و او دنبالمان کرد.
داشتم سوار تاکسی می شدم جلیقه خبرنگاری ام را گرفت و مرا کشید توی دفتر ترمینال! عجز و التماس خانم ره به جایی نبرد. او به چند پیر مرد خرفت عقده ای هم رو زد اما آنها با وقاحت تمام طرف افسر را گرفتند و گفتند: آینها رو ببر! ببرشون!!! افسر که از قیافه اش چندشم می گیرد برگه بلندی نوشت و خودکار داد دستم تا امضا کنم. از زبان ما نوشته بود که در حین رابطه نامشروع زیز چادر ترمینال دستگیر شدیم!!!!! داد کشید: چی رو می خونی؟؟!! امضا کن!!!! گفتم: امضا نمی کنم من رابطه نامشروع نداشتم. گفت: اگر امضا نکنی به ضررت تمام میشه! گفتم : این تهمته و من امضا نمی کنم!!! بلافاصله با بی سیم نیرو درخواست کرد : چند دقیقه دیگه الگانسی آمد و ما را با خود برد.
زنگ زدم به دوستم، ماجرا را گفتم و ازش خواستم بیاید! توی ماشین با او حرف زدم. خواستم بگویم که نگران نباشد و ... که افسر داد کشید: اینها که اینجا هم حرف می زنند!!! اگر چه برای نخستین بار در عمرم متهم بودم و برای اولین بار به پاسگاه می رفتم اما نمی ترسیدم فقط حرس می خوردم و همه آن ماجراهای تلخ را به یاد می آوردم که تابستان امسال و همه تابستانهای این ۳۰ سال بر سر جوانان ایران زمین آمده است! وقتی اخبار تلخ گرفتاری جوانان را به جرم عشق ورزیدن و با هم بودن می خواندم هرگز باور نمی کردم که من هم روزی مثل آنان در سن ۲۹ سالگی با بی حرمتی تمام و با وقیانه ترین تهمت ها به بازداشتگاه خواهم رفت!!!
فرمانده پاسگاه ۴ تا ستاره داشت نفهمیدم سرهنگ بود یا سرگرد!!! گفت: « با این خانم چه نسبتی داری! اونجا چکار می کردید؟ همین شماها هستید که این جامعه را لجن می کشید! مردم از ما می خواهند شماها را دستگیر کنیم!!! این دوستی های خیابانی باعث میشه آمار طلاق بالا بره!!! »
او با وقاحت تمام افکار هزاران سال پیش را برای من حواله می کرد!!! افاضاتش که تمام شد گفت: تماس تلفنی هم داشتید؟ شما کجا با هم آشنا شدید؟ ؟ تو کجا این خانم کجا؟ همدیگر را کجا دیدید؟ چرا دیدید؟ چند بار دیدید؟ گفتم: توی دانشگاه با هم آسنا شدیم و ... گفت: همین دانشگاه است که جامعه را فساد می کشد!!! خانم گفت : آمده بودم کتابی بدهم و بروم گفت: مگر این آقا خودش نمی تونه کتاب کتاب تهیه کنه؟ و هزاران بی شرمی دیگر!!!!!!!!! او از خصوصی ترین حوزه زندگی من می پرسید و مدام حرف می زد و حکم صادر می کرد اما نمی خواست چیزی بشنود!!!
همیشه فکر می کردم اگر جرمی مرتکب نشوم، هر جا، در هر محیطی و تحت هر شرایطی؛ می توانم با گفتگو مشکلات را حل کنم و طرف مقابل را قانع کنم (زهی خیال باطل!) افسر که حرف می زد دهنم قفل شد. چون او اصلا نمی خواست حرف های مرا گوش کند!! او فقط می خواست متهمم کند متهم به رابطه نامشروع!!!! حرفهای ما را تا جایی گوش می کرد که از توی حرفهایمان چیزهایی بیرون بکشد و در پرونده بر علیه من و او ثبت کند!!!
و سرانجام پرونده ای مشحون از وقیح ترین عبارات و اتهامات ممکن درست کردند و روانه دادگاه کردند! دادگاه تعطیل بود باید تا ۵ منظر می ماندیم تا قاضی کشیک بیاید و... و اینچنین بود که دسته کلید و کمربند و عینک و خودکار و ... از من گرفتند و با تمسخر و تحقیر مرا روانه بازداشتگاه کردند!!!!
زمانی که کار سیاسی می کردم لحظه ها را در انتظار بازداشت به سر می بردم چون می دانستم مسیر آزادیخواهی از سرزمین اوین می گذرد. پذیرفته بودم که اگر روزی بی جهت دستگیرم کنند باید شوکه نشوم!!! به دلایل زیادی فعالیت هایم را کنار گذاشتم و دیگر مطمئن بودم که هرگز دادگاه و بازداشتگاه را تجربه نخواهم کرد چون برای همیشه اخلاق را گزیده بودم. مطمئن بودم چون معمولا انسان های اخلاقی حبس نمی شوند!!!! و امروز در کمال ناباوری به جرم حرف زدن با کسی که می خواهم همسر و شریک زندگی ام باشد در اوج بهت و ناباوری با وقیح ترین نحو ممکن بازداشت شدم!!!!
آنجا به همه دختران و پسرانی اندیشیدم که به جرمی مشابه، غرور و شخصیتشان زیر سم ابلهان عقده ای پایمال شده است! و به خاطر هیچ گناهی پرونده شان و آینده شان برای همیشه سیاه و ننگین شده است! آنجا به دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه همدان فکر کردم که در بازداشتگاه همدان خودکشی کرد. خبر خودکشی او را که شنیدم، قضاوت کردم که این دختر چرا اینقدر ضعیف بوده است!! اما وقتی خودم گرفتار شدم به او حق دادم چرا که من با اینهمه ارتباط که از نوک برج مملکت تا لایه های زیرین قدرت، روابط سازنده (به عبارتی پارتی)دارم، بر تن خود می لرزیدم که این بلا چیست و از کجا بر آزادیستان ایران بایریده است!!
یک زنگ ساده من و تلاش و ضمانت دوستی، مرا از بازداشتگاه رهانید. اگر چه بایستی یکشنبه آینده تمام کار و زندگی ام را بگذارم و بروم کلانتری، تا آنان ارشادم کنند آنانی که در روز روشن انسانی تحصیل کرده، شاغل، افتاده و تکیده، اهل خواندن و نوشتن و موجودی متکی به اخلاق را تنها به جرم حرف زدن با دانشجوی تیزهوش دانشگاه تبریز و انسانی پاک، قابل اعتماد و اهل فکر پیش چشم همگان و با بدترین تهمت ها سوار الگانس می کنند و همچون مجرمان باسابقه با خفت و خواری تمام به بازداشتگاه می برند! تف بر اینان! تف!
متن را که نوشتم آو اس.ام.اس زد نوشت که پدرم نپرسید که با تو(من) چه نسبتی دارم! فقط گفت : اگر همان اول به من زنگ می زدید می گفتم در جریان هستم با کلی بد و بیراه هم به احمدی نژاد!!!
کاش سرهنگ و سروان و سرباز نیروی انتظامی هم به اندازه پدر او شعور داشت و به اندازه پدر او دلش به حال امنیت او و دختران سرزمین من می سوخت!




