تبليغاتX
OUT OF PLACE : خارج از مکان - برادرم گفت؛ سياسي ننويس!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------- جمعه 6 اردیبهشت1387

برادرم گفت؛ سياسي ننويس!

اگر مي نوشتيم من در خيابان نمي خوابيدم!

اگر مي نوشتيم من هرگز از تحصيل باز نمي ماندم!

اگر مي نوشتيم چشمهاي من پشت دار قالي جا نمي ماند!

اگر مي نوشتيم به اتاق 205 ساختمان 70 كوي دانشگاه حمله نمي شد!

اگر مي نوشتيم افسر بي ادب نيروي انتظامي مرا به جرم حرف زدن بازداشت نمي كرد!

  

سياست پدر، مادر نمي شناسد. فعاليت هاي دوران دانشجويي ام، مادر را سخت نگران كرده بود پنهان كاري هايم كه فاش شد او اعتراض كرد و گفت، شيرش را حلال نمي كند. او خواست فرزند را از غلطيدن در كام اژدهاي سياست برهاند و البته رهاند.

 اما سياست در خون و روان من جاري است. آنجا كه چشم هايم بيچارگي مردم پايين دست  و  بي عدالتي روان در جامعه را مي بيند دلم دوام نمي آورد. بارها آرزو كرده ام يكي از اين هزاران جوان سربه زير باشم كه  بي توجه به اينهمه ظلم و بي عداالتي مي خورند و مي چرخند و مي خوابند و در كنار اينهمه لذت كمي هم كار مي كنند كاري كه البته درگيري و گرفتاري نداشته باشد.

من همان اندازه كه درونم سرشار از احساس است، از جنجال و غوغاسالاري گريزانم. روح عاطفي ام، فرصت طلبي و سياست بازي را برنمي تابد. اما زيستن در عمق محروميت و سپري كردن روزگار در فضاي بيرحم نظام سلطه، اين روح لطيف را طور ديگري بار آورده به  گونه اي كه ديگر از آنهمه لطافت و آرامش دوران دور، نشاني در وجودم نيست. اندرونم پر از آتش و كينه است و البته سرشار از اميد!! كينه از همه آنهايي كه هزاران بلاي خانمانسوز را بر سر طبقه من آورده اند و اميد به فردايي كه ديگر از اينهمه پستي خبري نيست. اميد به فردايي كه  انسان نماها به نام دين و خدا انسان ها را تحقير نخواهند كرد.

برادرم مي گويد سياسي ننويس! كاش! اي كاش مي توانستم بگويم چشم! اما نمي توانم چون اين قلم يا بايد به فرموده استادي شكسته شود و در جايي از بدنم فرو برود و يا بنويسد!!! اين قلم را با اعتراض و انتقاد سرشته اند.

برادرعزيزم و برادران نديده ام! من چطور ننويسم وقتي مي بينم بر دوش بهترين هاي اين مملكت ستاره مي زنند و از تحصيل مرحوم مي كنند! چطور ننويسم وقتي مي بينم كه با توسل به خرافه، آينده ايران رابه قهقرا برده اند وايرانيان متمدن را در گرداب فقر و گراني گرفتار كرده اند! چطور ننويسم وقتي « يازهرا » گويان در اتاقم را مي شكنند و من و هم اتاقي هايم را وحشيانه زيرضربات باتوم مي كشند! چطور ننويسم وقتي روزي نيست كه دست فروشي بچه اي در گوشه خيابان چشمهايم را خيس نكند؟ چطور ننويسم وقتي هر روز كسي جلويم را مي گيرد كه «حاج آقا كمك!!!»

نمي توانم! چون اگر من پيش از اين مي نوشتم و اگر شما پيش از من مي نوشتيد، هرگز اينهمه انديشه خرافي سرزمين مرا مرداب نمي كرد! اگر مي نوشتيم چشمهاي من پشت دار قالي جا نمي ماند! اگر مي نوشتيم به اتاق شماره 205 ساختمان 70 كوي دانشگاه حمله نمي شد! اگر مي نوشتيم من در خيابان نمي خوابيدم! اگر مي نوشتيم من از تحصيل باز نمي ماندم! اگر مي نوشتيم افسر بي ادب نيروي انتظامي مرا به جرم حرف زدن بازداشت نمي كرد!

من از حقوق اوليه ام محرومم! امنيت ندارم، نان ندارم، مسكن ندارم، زندگي ندارم، پول و پله ندارم، هيچ ندارم... . تنها و تنها يك وبلاگ دارم اجازه بدهيد حداقل اينجا بنويسم، جايي دور افتاده از جامعه كه بينندگانش انگشت شمارند. اينجا مي نويسم تا بالاخره خاموش شوم و براي شما دردسر درست نكنم!!! و البته اگر اين خانه خالي هم، مايه دردسر شود بايد از صاجبان قدرت خواست كه بجاي اينهمه زنجير و باتوم، آن چيز را بگذارند بر شقيقه مان و خلاصمان كنند.