خطاب به او که رفت ...
من تو را آزاد می خواهم
تویی را می خواهم که مرا همسنگ من بخواهد
حالا که نمی خواهی،هرگز نمی خواهم که باز آیی!
عزیز دیروزم که تا دیروز برایت عزیزترین بودم! بی سلام پایانی را می آغازم که همیشه از آغازش می ترسیدم!
مسیح نوشت: کسی که قرار است با تو بماند اگر با این اتفاق ها رفت همان بهتر که برود ورنه اگر در این اوضاع نابسامان ماند قدرش را تا همیشه بدان برادر خوبم.
تو شاید با آن همه ناز می خواستی خود را قانع کنی که آماده ای! اما من با اینهمه راز آمده بودم فقط با تو باشم.
زیاد نمی نویسم تنها می گویم : نابود شدم!
تو تصمیم خود را گرفته ای چند ماه پیش به او که تو بهتر می شناسی، نوشتم: دیگر برای برگرداندن دوباره ات تلاشی نخواهم کرد چون دیگر نمی آیی و اگر بیایی هم، باز می روی! و تو نیز آمدن دوباره ات، باز فایده نخواهد داشت!
تو تصمیم خود را با بی انصافی تمام گرفته ای! اما بی انصاف! مگر یک مانع کوچک قد مورچه، می تواند «دوستت دارم» را به فراموشی بسپارد!
«دوستت دارم »؛ جمله زیبایی است که من فقط برای سه نفر خرج کرده ام : مادرم، او و تو! مادرم هنوز مخاطبم هست اما او و تو هر دو بی مرام شدید و اینهمه احساس زیبای مرا بی پاسخ گذاشتید.
من همانجا در آن پاسگاه لعنتی فهمیدم که تو را از دست داده ام اما تنها به وجدان پاکت دلخوش بودم که نهیب بزند: نه!! وجدانی که انگار از آجان ترسیده و به کما رفته!!! امید دارم بعد از من خودت باشی خودی که احساس را می شناسد.
چشمهایم درد می کند، سرم درد می کند، گلویم خشک شده، دلم بی قرار است. دوست دارم آن افسر بی ادب اینجا باشد تا سرش داد بکشم و بگویم : چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
روزی که جواب خوشحال کننده تو را شنیدم احساس کردم برای اولین بار در آزمون بزرگ عشق پیروز شده ام اما دریغ! نمی دانستم که در کنکور آخرین این کامروایی، رفوزه می شوم. رفوزه ای که نمی داند در کدام درس زیر صفر گرفته است؟
شب ها را بدون « اس. ام. اس»های تو، بی یاد تو و بی نام تو سپری کردن سخت است. یاد 18۳۴ پیامک دراین زمان اندک و زیبا آزارم می دهد! آن پیامک های بسیار و زیبا را پاک نکرده ام. دلم می خواست بعد از وصلمان بسپارم تا به نستعلیق، در دفترچه ای زیبا بنویسند تا برای همیشه نگهبان عشق و زندگی باشند!
یاد اینکه در آخرین لحظه مانعی کوچک و بی اندازه مزخرف، مرا بی تو کرد نابودم می کند. حس دختری را دارم که همگان عاشق زیبایی اش می شوند پرده بکارتش را که پاره می کنند و کامشان را که می گیرند ولش می کنند. من روز اول ابوذر آذران بودم در اوج، و حالا کسی شدم که خیلی زود باید فراموش شوم!
پیدا کردن تو برایم سخت بود تو حس بی نظیر عاشقانه مرا اشباع می کردی. نمی توانم باور کنم که دیگر تو را نخواهم دید و صدایت را نخواهم شنید!!
اما من تو را آزاد می خواهم. تویی را می خواهم که مرا همسنگ من بخواهد حالا که نمی خواهی،هرگز نمی خواهم باز آیی!
پس از او ، تو زندگی ام را نواختی و چنان نواختی که هرگز احساس بی اویی نکردم! برایم سخت است که بی اویی و بی تویی را همزمان تحمل کنم!
دلم تنگ است... .
پی نوشت ۱: این را برای فراموش کردن نوشتم! دلم می خواهد بخوانید و فراموش کنید و به رویم نیاورید! من برای فراموش کردن این تراژدی عاطفی، مجبور بودم بنویسم! او رفت! همانطور که مسیح گفته بود شاید رفتنش بهتر بود!!! رفتن او را شاید فراموش کنم اما ظلم افسران نیروی انتظامی را، هرگز!!!!
پی نوشت ۲: کاش می توانستم چندروزی مرخصی بگیرم و بروم مسافرت!!! اما تا تیرماه نمی شود!!