تبليغاتX
OUT OF PLACE : خارج از مکان - خسروی شکیبای سینمای ایران

---------------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 29 تیر1387

خسروی شکیبای سینمای ایران

مرگ خسرو، قطعی برق، ناامیدی ایرانیان
چه مثلثی است این مثلث

باورم نمی شد این چهره بر خاک رود. چهره ای که ۱۵ سال است چشمهای کودکی دهاتی را مبهوت خود ساخته است. صدایش اما سمفونی راز بود. صدایش روح را سیراب می کرد. صدایش دل را می نواخت. صدایش سهراب را و فروغ را زنده می کرد... . به گمان من او نمی میرد... .

پی نوشت۱: آقا صادق اهری مرا آدم حساب کرده و به بازیش راه داده. تشکر می کنم اگر چه نمی توانم به سوالاتش پاسخ گویم. تنها می گویم صادق جان! برق برای من نه نعمتی خطرناک که یادآور تاریکیهای انباشته از خاطراتی تلخ واست. بچه که بودیم دهاتمان برق نداشت من نه ولی برادر بزرگمان زیر نور چراغ کوچک نفتی درس خواند. تا اینکه بلاخره دولت میرحسین برق را کشید و آورد دهاتمان اما مگر جنگ می گذاشت. طیاره های صدام از بغداد که بلند می شدند. برق ما هم قطع می شد می ترسیدند خلبانهای عراقی نوری از کلبه ای کاهگلی در ته آذربایجان ببینند و بزنند ... . بزرگ هم که شدیم همین بود برادر صادق! کودک قالیباف از بس بدون برق و روشنایی کافی گره زد که چشمهایش نابود شد... . بزرگتر که شدیم محمودخان آمد و برق را جیره بندی کرد و شد آنچه که نباید می شد... . اما من خوشحالم صادق جان! چون تازه همه مثل ما شده اند. به پایتخت نشین ها می گویم هنوز مانده اید تا بدانید که ما روستایی ها چه کشیده ایم... .

پی نوشت۲: خانم دکتر توحیدلو که شاید خوش ندارد اینجا دکتر خطابش کنیم مرا به نوشتنی سخت دعوت کرده. از ایشان سپاسگذارم اما من نه مانند سمیه توحیدلو دانش جامعه شناسی می دانم که تحلیل کنم چرا جامعه اینقدر بی تفاوت و ناامید شده و آنگاه چاره بگویم و نه مانند مسیح علی نژاد نگاشتن و نقش خیال بلدم.  اما انگشت تایید می گذارم بر اینکه جامعه ایران ناامید است. خسته است. بی تفاوت است. بی خیال است. به نظر من ایرانیان به روغن سوزی افتاده اند آنان بعد از صد سال تلاش جانانه برای رهایی و رفاه به اسارت و ویرانی رسیده اند و آنچنان ناامید و خسته اند که همین ویرانی را بر همه آرمانهای بی سرانجام ترجیح می دهند. توبره آرمان ایرانیان خالیست. تقویم صدساله ما پر از ناکامیهای ملت ایران است. تاریخ صد سال اخیر با خون نگاشته شده. مشروطه با دلاوری های بی بدیل فرزندان ایران شروع شد و با قتل بهترین های مبارزه به تاریکی و هراسی دل آزار منتهی شد. نهضت ملی در غرقاب کودتا فرو نشست. مبارزات درخشان جوانان در دهه چهل و پنجاه با بی رحمانه ترین اعدامها و زندانها بر سیاهچالهایی مخوف لنگر انداخت و ... و انقلاب شد که کاش نمی شد... . این را ایرانیان می گویند چرا؟ چون به رهایی و رفاه نرسیدند و بعد از ۳۰ سال رهایی سراب گونه ناامید شده اند... . به راستی آنان در برابر صد سال جانفشانی چه به دست آورده اند؟ جز بیکاری، جز فساد، جز فقر و جز بی آیندگی ؟ ایرانیان ناامیدند و جز با جبران مافات و رهاورد اندکی رفاه و آزادی دوباره برنخواهند گشت.
خانم توحیدلو! شما حداقل رفاه را برای ایرانیان برگزدانید آنان بازمی گردند.