تبليغاتX
OUT OF PLACE : خارج از مکان - بزرگداشت "خاتمی های تبریز"؟

OUT OF PLACE : خارج از مکان

بزرگداشت "خاتمی های تبریز"؟

من به شما حسودی می کنم.
شما برای درس خواندن کارگری نکرده اید.
برای کار جستن از شعارها و آرمانهایتان کوتاه نیامده اید.
برای حفظ فردایتان اندیشه خود را پس القاب نهان نکرده اید.
برای بقای جانتان شخصیت خود را پشت نقاب پنهان نداشته اید.
شما برای خواندن و نوشتن مجبور به آموختن زبانی بیگانه نشده اید.

پیش نوشت: این متن شرح سفر ۲۴ ساعته ام به اردکان است در قالب واگویه ای خطاب به محمدرضا خاتمی، واگویه ای اما پر از دریغ و درد و افسوس برای وطنم آذربایجان. متن نخست این مطلب را سر میز شام نوشتم شرایط مناسب نبود و نتوانستم آنرا به خاتمی بدهم. امیدوارم مخاطب واگویه هایم از انتشارش در اینجا ناراحت نشود.


محمدرضا خاتمی عزیز!
نمی دانم چرا، شما را بیشتر از "خاتمی روح الله" و "خاتمی محمد" دوست دارم. ۶ سال پیش سر میز افطاری جبهه مشارکت یادداشتی دادم به شما. برایتان نوشتم: جناب خاتمی! من بر سر دو راهی سختی گرفتار شده ام. اگر بلند شوم و حرف بزنم، گم و گورم می کنند و اگر سکوت کنم و حرف نزنم گم و گور می شوم. من چه کار کنم؟
امشب ۶ سال بعد از آن شب، باز سر میز غذا دیدمتان. خاتمی! ۶ سال بعد از آن شب، جامعه عوض شده، دولت عوض شده، مجلس عوض شده است. شما پیر شده اید و من پیرتر شده ام. ۵ سال پیش محل دیدار، دفتر مرکزی جبهه مشارکت بود شما نماینده مجلس بودید و دبیرکل جبهه و من دانشجوی فعالی بودم در جستجوی رهایی. و اکنون، اینجا اردکان است، شما تنها یک شهروند هستید، مشهور برای ایرانیان و محبوب برای اردکانیان، و من فارغ التحصیل فرتوتی که دیگر از آن همه شور، هیچ نشانی ندارم. یاس از است و حرمان و گم گشتگی.
خاتمی! من پیر شده ام. می دانی چرا؟ شما باختید، ما هم باختیم، شما باختید و رفتید سر کار و زندگی تان. و ما باختیم و ندانستیم که کجا باید برویم. خیابان خواب شدیم دکتر! بیچاره شدیم.
دکتر! باز با همه مصائب دل آزار و بی سرانجامی ها و نافرجامی ها به "خاتمی"ها امید داریم. امشب داداش محمدت در هلهله مستانه همشهری هایت آواز "حب الوطن" سر داد. او چنین سرود: "ایران را دوست دارم که ایران وطن من است." ، " ایران را دوست دارم چون دوست داشتن سرزمین را جزئی از ایمان می دانم. " ایران را دوست دارم چون سالهاست تمام قد برابر استعمار و استبداد ایستاده است".
او از ایران گفت، مصلای اردکان غرق مستی و شادی و فریاد شد. بغض من اما، خاتمی! بغض من ترکید؛ آخر من هم ایران را دوست دارم.
برادرت آنگاه گفت: " من یزد را دوست دارم، دارالعباده را، کانون فکر و هنر و اندیشه و ایمان را" ، "اردکان را دوست دارم چون زادگاه من است" ، " اردکان را دوست دارم چون در میان مردمی خدادوست بالیده ام".
او از اردکان گفت و مصلای اردکان منفجر شد. اردکانی ها امشب در وجد عارفانه خویش، خانه و کاشانه خویشتن را خالی کردند و وطن را در آغوش گرفتند. اردکانی ها امشب برای "خاتمی" سنگ تمام گذاشتند. دل من اما، خاتمی! دلم گرفت دلم تنگ شد من نیز آذربایجان را دوست دارم.
خاتمی عزیز! امشب میهمان شهرتان بودم میهمان اردکان، میهمان خاتمی، میهمان شما! آمده بودم خبر بزرگداشت خاتمی بزرگ را بنگارم. من خبرم را نه با قلم که با چشم دل نگاشتم. از آنچه با جوهر و بر کاغذ نوشتم نمی گویم که ارسال می شود به خبرگزاری های رسمی و تمام! آنچه اینجا می گویم با خامه دل نوشته ام بر صحیفه جان.
من اگر چه ۲۴ ساعت بیشتر در شهر "ارده و کنجد" نبودم اگر چه برنامه های فشرده اجازه نداد دور شهر بگردم و دارالعباده را طواف کنم اما همین حضور چندساعته در فرهنسرای خاتمی، آرامگاه و کوی حیات و ممات او،  مرا به این رساند که" خاتمی" ها به اردکان می بالند و اردکانی ها به خاتمی ها می نازند. 
خاتمی! اردکان اکنون ممنون، مدیون و مرهون شما "خاتمی"ها است. راننده تاکسی، شما را می ستود و با هیجان وصف ناشدنی از شما خاتمی ها می گفت. او چنان با التهاب به سوالات من پاسخ می داد  که انگار خودش را و شهرش را و مسیر مان را فراموش کرده است.
از او پرسیدم از میانه مردم اردکان با خاتمی ها. او سربرگرداند چهره سیاه سوخته اش غرق خنده بود ریش های سفیدش می رقصیدند چشمهایش می درخشیدند. او با التهاب بی نظیری گفت: خاتمی را همه دوست دارند. خاتمی همه را به اسم می شناسد. مردم پدرش را هم دوست داشتند. به او گفتم: خاتمی اینجا دشمن دارد؟ کسی هست که از خاتمی رنجیده باشد؟ گفت: هرگز! هیچکس از خاتمی گلایه ای ندارد. مردم او را دوست دارند. البته اینجا یکسری هستند که به لحاظ سیاسی مخالف او هستند.
از راننده پرسیدم: مردم اینجا به چه کاری مشغولند؟ گفت: قبلا کشاورزی داشتیم بی آبی باغ ها را سوزاند و کشاورزی را نابود کرد و مردم بیکار شدند. اما این اواخر با احداث کارخانه های مختلف در اردکان، مردم دیگر بیکار نیستند همه می روند سر کار. حتی از بیرون هم کارگر می آورند.
خاتمی محمدرضا! راننده تاکسی شهر شما به من گفت؛ "اردکان بیکار ندارد" او نه شهرش را تبلیغ می کرد و نه شما را. او فقط به سوالات من جواب می داد. من خوشحال شدم از اینکه شهری در ایران از بیکاری جوانانش رنج نمی برد. خوشحال شدم که پدران اردکان داغ بیکاری فرزندان خود را بر دل ندارند. خوشحال شدم از اینکه مادران اردکان در هجر اجباری پسران خود چشم انتظار نیستند.
خاتمی عزیز! خوشحال شدم که شهرتان را اینقدر مشعوف، زنده ، پرهیجان و پویا دیدم. زیبایی های زادگاهتان را که دیدم بی اختیار به یاد زیبایی های شهر و دیار خویش افتادم به یاد آذربایجان. آذربایجانی بغایت زیباتر از نگین کویر.
سخنرانان از خاتمی پدر گفتند و خاتمی پسر از مادر "خاتمی"ها گفت، از مادر روح الله و از همسر روح الله. سخنرانان همچنین از بزرگان اردکان گفتند از فاضل اردکانی و از چهرهای درخشان دیگر. سخنرانان اردکان را یونان کوچک خواندند و دارالعباده ایران! بزرگان شهرتان دور هم جمع شدند و با صدای رسا شهر را سرودند.
و من اما! در آه و افسوس فرو رفتم. دریغ از زادگاه من، دریغ از شهر من، دریغ از استان من!
خاتمی عزیز!  من ایران را دوست دارم و آذربایجان را هم. اما نمی توانم با صدای رسا بگویم: "من آذربایجان را دوست دارم". بزرگان زادگاهم نمی توانند دور هم جمع شوند و یاد مشاهیر تاریخی و محبوبان وطن خود را بزرگ بدارند.
من به یاد ندارم روز بزرگداشت ستارخان کسی دستگیر نشده باشد. من به یاد ندارم تا کنون مجوزی برای بزرگداشت دکتر زهتابی صادر شده باشد. من به یاد ندارم یادبود صفر قهرمانیان بدون اغتشاش برگزار شده باشد. من به یاد ندارم آذربایجانی ها امکان، مجال و اجازه پاسداشت مشاهیر ملی و معارف فرهنگی خود را در اختیار داشته باشند.
خاتمی! من امروز در کنار دو حس متضاد شادکامی و افسوس، حس دیگری هم داشتم. من به شما "خاتمی" ها حسودی می کنم.
شما در خانواده یک اندیشمند با اخلاق زیسته اید. زیر سایه حمایت های گوناگون و اتوریته "خاتمی روح الله" تربیت یافته و در دارالعباده بزرگ شده اید. شما هرگز تحقیر نشده اید.
از همان ابتدا راه و مسیر مشخصی داشته اید. برای درس خواندن کارگری نکرده اید.
برای کار جستن از شعارها و آرمانهایتان کوتاه نیامده اید.
برای بقای جانتان شخصیت خود را پشت نقاب پنهان نداشته اید.
برای حفظ فردایتان اندیشه خود را پس القاب نهان نکرده اید.
شما برای نوشتن مجبور به آموختن زبانی بیگانه نشده اید. شما از همان ابتدا به زبان مادرتان خوانده و نوشته اید.
شما با بحران اندیشه رویرو نشده اید همان ابتدا شیعه بوده اید و گرفتار زلزله ویران کننده گمگشتگی نشده اید.
خاتمی عزیز! به شما حسودی می کنم.
شما از همان ابتدا "بزرگ" زاده شدید در شهر شور و عشق و اندیشه و ایمان، در کویر بی نهایت اردکان و ما از از همان ابتدا "کوچک" زاده شدیم در سرزمین رنج و ظلم و قیام و بی عدالتی، در کوهستانهای پیچ در پیچ آذربایجان.
خاتمی! امروز برای لحظاتی آرزو کردم؛ کاش در "اردکان، یزد"، "نجف آباد، اصفهان"، "رفسنجان، کرمان" و ... به دنیا می آمدم و اینهمه رنج جانکاه را نمی دیدم. اما چه کنم مادرم مرا در آذربایجان زاده است در سرزمین زردشت در سرزمین رنج. مادرم اکنون ۳۰سال بعد از تحمل رنج زادن من، دوری مرا تحمل می کند.
من در تهرانم چون آذربایجان در غرقاب بیکاری و اعتیاد دست و پا می زند. من در یزدم چون تبریز در خفقان تلخی به قهقرا رفته است و من در اردکانم چون بزرگداشت  "خاتمی های تبریز"  امکان پذیر نیست.

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت   توسط ابوذر آذران  |