تبليغاتX
OUT OF PLACE : خارج از مکان - سرابی اما خروشان و مانا

---------------------------------------------------------------------------------------------------------- شنبه 3 تیر1385

سرابی اما خروشان و مانا

نوشته ی ذیل شرح بسیار موجز یکسال فعالیت من در گلد کوئست است از زاویه ی فضای حاکم برکوئست، نوشتن این مطلب ، کاری غیر اخلاقی محسوب می شود اما این وبلاگ همه ی زندگی من هست شرح زندگیم در کوئست  از این مسأله مستثنی نیست.

 دوست دارم آلزایمر بگیرم
دوست دارم حضور خودم را لمس نکنم
اما نمی توانم
انسان بی گذشته خود از بین می رود.

  یکشنبه،۴اردیبهشت ۱۳۸۴، خیابان نصرت، طبقه پنجم آپارتمان شماره... ساعت ۱۱:"

 4 جوان دور هم نشستند ... : خوبید x آقا؟  می دونید برای چی اینجا هستید؟ حدسی هم نمی زنید؟ آقا y  چیزی به شما نگفته؟ نگفته برای کاریه ؟ نگفته چه کاریه؟ بله ما برای کاری اینجا هستیم  میخواییم کاری رو برای شما معرفی کنیم توکار ما یاس هست شکست هست .... ."

فروردین بود و ترس و اضطراب.  تنها پناهگاهم را ( اتاق 15 ساختمان 20 ) باید تا خرداد تحویل می دادم. کارتن خوابی درانتظارم بود دیگر نمی توانستم با هفته ای هزار تومان سر پا بمانم. نفس کشیدن فقط با سیمان کشیدن برایم مقدور می نمود. دوستانم ، کسانم ، چشمانم در گذشته ام جا مانده بودند خودم بودم و حرمانم . با تمام شدن، 45 روز فاصله داشتم ... .

... و دقیقا 45 روز قبل ازدربدری به "نصرت" دعوت شدم  و... و شوکه شدم : من در جستجوی نان شبم بودم. در جستجوی ابسیلونی برای نفس کشیدن، در جستجوی جایی امن برای خواب و یک وعده غذا در روز . من در آخرین نقطه بودم .... و آنها از 60000 دلار حرف می زدند و می گفتند : " اگر تلاش کنی ...  همه می تونند ... تنها سرمایه ما تو این کار وقت و انرژی است ... ".

آنها ... . و من ... .  گفتم:" باشه ".  آنها گفتند: " باید پول بیاری".  گفتم : "میارم". ... . و نمی دانستم از کجا ؟ اما این تنها راه بود باید می آوردم . چشمانم را گذاشتم تو مشتم و گفتم ( به همه ) : "برای عمل چشمانم  پول لازم دارم. پول  ب... د...ی....د". خیلی ها این گدای 25 ساله را پس زدند اما گداها موفقند چون آبرویشان را خرج می کنند.

....

به رویایی ترین دوران زندگی ام وارد شدم به این دلیل که به نان شبم نیاز داشتم . به این دلیل که جایی دیگر نداشتم. به این دلیل که برای اولین بار در زندگی ام یک "عدد"می شدم وجایگاه پیدا میکردم جایگاهی در کنار" ازخود بهتران" . آنها به من گفتند : " ما با هم خونه می گیریم " و این برای من در سطح یک رویا بود چون بودن درمیان اینها خیلی زیباترازماندن با کسانی بود که یا از زندان آزاد شده بودند و یا از خونه فرار کرده بودند . کوییستی بودن خیلی بهتر از عمله بودن بود (است!). اکانت کشیدن خیلی قشنگتر از سیمان کشیدن بود(است!).

آنها به من گفتند: " تو ماشین می گیری  پراید "نه" پژو... . خونه می گیری . ازدواج می کنی... . و من چشم به همه اینها بسته بودم.  من فقط به نان شبم نیاز داشتم . "

آنه به من گفتند ... ومن ... .

آنها حداکثر را برای من به تصویر می کشیدند ولی برای من حداقل ها هم رویا بود.

 پارسال درهمین ساعت جلسه ی یکشنبه برگزار شد . بعد از جلسه تنها که شدم فکر کردم، "نه" گریه کردم . خدایا ممکنه ... چه می دانم ... دروغه ...  نه اینها دروغ نمیگن حداقل ...  دروغ نمیگه . وقت ... انرژی... پول ... ؟؟! می تونم؟ ...نمی تونم ! می تونم ...: روستا ، جمعه ، بازار ، مردم ، علی ، شرفی ، سیدحسن، شاکری ، محمد، ابراهیم ، ناصر ، روحانی محل ... .

من تشنه ای گم شده در بیابانی بزرگ بودم  که وقتی سرابی دیدم با تمام توانم " نه " با هزار برابر توانم  دویدم و این رمز ابهام آلود طبیعت  است. توان انسان برای نجات جانش، چند برابر می شود.

...

با تمام توانم دویدم و... ولی در چند قدمی چشمه ای لبریز از آب، گم شدم. نمی دانم چه شد؟ انگار طوفان شن بود. چشمه را گم  کردم . چشمه ؟ !  چه می دونم شاید هم سراب ؟ اما من چشمه را دیدم. چشمان من اشتباه نمی کنند . خودش بود چشمه بود. "نصرت"ی ها را دیدم که کوزه هایشان را پر می کردند و سرو صورتشان را آب می زدند .... اما همه چیز برای من تار شده بود ترسیدم گریه کردم فریاد زدم: " پس کو" ؟؟؟  "نصرت" ی گفتند: " همین نزدیکی است ... تو عینکت شکسته  نمی بینی ... باید بروی عینک فروشی ...". اما من عینکم نشکسته بودند عینکم از کار افتاده بود و دیگر قابل تعمیر نبود یا لااقل کسی بلد نبود تعمیرش کند. عینک من پرت شده بود به ندامتگاه "قدس

و من به این نتیجه رسیدم که عینک ها خراب می شوند چند بار که تعمیر شدند باید دورشان انداخت . بهتراست بجای عینک از چشمان خودمان استفاده کنیم. چشمانی که هرگز از بین نمی روند اگر چه شاید ضعیف و تار ببینند.

.....

.....

.....

 واکنون بعد از یک سال هروله رفتن با چشمان ضعیف خودم ،"نه" با عینک قوی دیگران ؛ در جستجوی چشمه ام، چشمه ای که به سراب می ماند سرابی اما خروشان و مانا!

دیگر به عینک قوی هیچکس نیاز ندارم اما وقتی دو یکشنبه را با هم مقایسه می کنم به هویتم شک می کنم شاید اگر هویتی انسانی داشتم هنوز یک عدد بودم یک حضور ویک جایگاه در کنار آن چند نفری که رویایی یا چشمه ای یا سرابی را به من نمایاندند ومن شاید درجستجوی آن به خلایی آبی  می رسم.

وقتی به آنچه در این یکسال گذشت می اندیشم به این ابهام می رسم : چطور ممکن است موجودی اگر حقیر ، پست ، ضعیف، کثافت و... از ذهن های زیبا  خارج شود؟ و اکنون که هیچ نیازی به این لاشه نیست ( برخلاف یکشنبه ی پارسال ) به قعر تنهایی فرستاده شود؟                                              

                                                                          یکشنبه  3 اردیبهشت 1385 ساعت 11 ، نصرت

   جامعه ایرات رو به وندوآلیسم می رود :سعیدحجاریان