سمفونی تحقیر
نوشته حاضر بازخوانی روایتی است دردآلود از جو حاکم بر تالارهای پذیرایی و رستوران های بزرگ پایتخت بر اساس تجربه شخصی نویسنده از شرایط کاری گارسون ها و آشپزها!
این روایت را ننوشته بودم که پنجاهمین پست وبلاگی در آستانه تولدی نو باشد اما نوشته خوب دوستی بهانه ای بود بر ... . البته این آخرین مطلب از نوشته های اینچنینی در این وبلاگ است... .
به هر حال داستان اگر چه خلاصه و تلخیص! شده اما طولانی است و نامتعارف درعرف وبلاگ نویسی، ولی به خواندش می ارزد به نظرم اشکالی ندارد اگر وقت ارزشمند خود را برای آگاهی از درد ، رنج ، غم و حقارت نهفته در تالارهای شیک و زیبای پایتخت هدر دهید.
*****
دیسها را تو پر می کنی آنها خالی می کنند
آنها می خورند گاهی تو را مسخره می کنند و گاهی هم به تو فحش می دهند
توحق نداری جواب آنها را بدهی باید احترام کنی!!
اول نازش کردم بعد بوسش کردم بعد ژست گرفتم و کبریت کینه هایم را روشن کردم و به یاد همه تلخی ها آتشش زدم.
من بوسش می کردم او می سوخت و تمام می شد.او تمام می شد و من از سر سوز یکی دیگر را آتش می زدم.
غرق در آینده جسدم بودم به فرم « پس از مرگم » فکر می کردم در این اندیشه بودم که بعد از زود مردنم قلبم در سینه کدامین اشراف زاده خواهد تپید و کلیه هایم به داد چه کسی خواهد رسید!
غرق در آینده جسدم دانهیل دیگری روشن کردم آمدم بوسش کنم که « یک آدم » جلویم را گرفت: « آگا یه کمکی برای من بکنید. »
گفتم : ؟ گفت : « از عشایر پارس آبادم. دیروز آمدم اینجا برای کار» گفتم : ؟ گفت : «کارگری! هرکاری که باشه!» گفتم :؟ گفت : «متولد 64 هستم.» گفتم :«دیشب کجا خوابیدی ؟» گفت : « توی باغ (پارک)!» گفتم :« دیشب هوا خیلی سرد بود چطور تونستی تو پارک بخوابی؟ » گفت: ... .
بوسه و عزا را تعطیل کردم وگفتم ( به خودم ) : بیا و درست کن.
در یک لحظه دو حس بر وجودم مستولی شد : ناتوانی و اقتدار!
فاصله این دو حس از بینهایت منفی تا بینهایت مثبت است ومن آن شب این فاصله با سوزن خاطراتم به هم دوختم. احساس کردم قدرتمند ترین موجود تاریخم و می توانم به این آدم کمک کنم.
گفتم ( با خود ) : این احمد، من دیگری است که دور از کاشانه خود در خیابان های شهری تاریک کار می جوید نه درواقع بردگی می جوید.
گفتم ( به او ) : «نگران نباش احمد! من درست می کنم. برات کار خوبی پیدا می کنم. روزنامه می خریم همشهری (نیازمندی هایش) و می نشینیم اینقدر زنگ می زنیم تا ... . امشب نشد فردا. از طریق روزنامه نشد حضوری. اینقدر می چرخیم تا کاری برات پیدا کنیم. نترس امشبو بیا پیش من ... فردا هم بیا... اصلا تا هر موقعی که ... . »
گفتم ( با خود ) : چطور می خواهی به این آدم کمک کنی تو خود احمد دیگری هستی دربدر ، آواره و بی مکان.
گفتم( به او ) :« احمدجان! من هم روزی مثل تو آمدم اینجا(تهران ، دانشگاه تهران) با ده تا اسکناس هزاری در جیب و هزاران آرزوی بزرگ در سر . آمدم درس بخوانم و کار کنم. همان ابتدا 8 تومانشو ودیعه گرفتند برای خسارات احتمالی من به کوی دانشگاه »
گفتم ( با خود ) : اما من گدایی نکردم به کسی نگفتم حتی قرض هم نکردم.
با خود اندیشیدم حقارت را و تحقیر را : هم ورودیهایم را که می دیدم؛ حرص در دلم آب می شد و عشق در مغزم یخ می زد.
آنها می خندیدند، می خوردند، بزک می کردند و دور شهر می چرخیدند و من... من... نامه می بردم، امضا می گرفتم، پوستر می چسباندم، آه می کشیدم و کینه می ورزیدم
همه با دعوت سازمان سنجش آمده بودیم آنها دانشجو شدند و من کارمند شدم، کارگر شدم،ادمین سایت شدم، سوپور شدم، گارسون شدم، اپراتور شدم، نت ورکرشدم، خبرنگار شدم، کارتن خواب شدم و... .
گفتم( به او ) : کسی از خانه برایم پول نمی فرستاد. من باید خودم خرجم را درمی آوردم. می دانی چکار کردم احمد؟ از همین امیرآباد شروع کردم و به هرچه تالار و رستوران هست سرزدم: « آگا من دانشجو هستم ازساعت 3 تا آخر شب می توان کار کنم. کار دارید به من بدهید؟ »
پاسخ هایشان هم آهنگ بود :« نه نداریم برو بیرون »
اما پوست اراده من از «نه» ی آنها کلفت تر بود. روزی تو خیابان آزادی بغل پارک اوستا جسارتم گل کرد درب شیشه ای تالار بزرگ آزادی را باز کردم و گفتم : «آگا من یک دانشجو هستم از ساعت... . »
مدیر هتل جسدم را برانداز کرد و چشمهایش لرزش دستهای کوچکم را صید کرد و بر من رحم کرد. چشمهای من به نشانه تشکر یا ترس یا خوشحالی بر لرزش لبانش خیره ماند
٭٭٭
از جیبم تصویر معبد آزادی درآوردم و به روزنامه فروشی روبروی مرکز قلب تهران دادم و یک عدد کرباسچی گرفتم (نه) قالیباف (نه) همشهری (نه) نیازمندیهای همشهری:
کارگر شهرستانی با جای خواب نیازمندیم
گفتم( به احمد ) : اینجا خوبه . کار می کنی همانجا هم می گیری می خوابی غذاتم می دن... کارشان برگزاری جشنهای عروسی و ... ایناست... . »
گفتم ( با خود ) : آره کار می کنی عین یک کلفت؛ توالت می شوری، ظرف می شوری، طی می کشی ، میوه می شوری، شیرینی می چینی، غذا تعارف می کنی و... و فحش می شنوی.
غذاتو می دن؛ تو پس مانده میهمانی ها را می خوری. خوشمزه ترین شیرینی ها را می چینی، مرغوب ترین میوه های فصل را می شوری، خوشبو ترین غذاها را حمل می کنی ولی خودت حق نداری بخوری... .
آنجا تحقیر می شوی آنها سرت داد می کشن سعی می کنی چیزی رو نشکنی. با مشت می کوبند تو سرت.برایشان مهم نیست تو اگر خون دماغ بشی خونت بند نمیاد.
احساس حقارت می کنی بالاشهری ها بزک می کنند بهترین لباسها رو می پوشند و با وعده های آنچنانی به شکمهایشان برای حال کردن می آیند. دلشان می خواهد بیشترین لذت را ببرند به تو دستور می دهند از تو می خواهند برایشان میوه و شیرینی ببری. دیسها را تو پر می کنی و آنها خالی می کنند آنها می خورند. گاهی تو را مسخره می کنند وگاهی هم به تو فحش می دهند توحق نداری جواب آنها را بدهی باید احترام کنی.
داماد از تو کوچکتر است و بسیبار خوشگل. دلت می خواهد جای او باشی. زیبارویان پیش چشمت رژه می روند می خوانند، می کوبند و می رقصند. توحق نداری لحظه ای درنگ کنی و زیباترین آوازهای پایتخت را گوش کنی؛ آوازهایی که هرگز تو دهات نشنیده ای. گوشهای تو فقط باید فرمان بشنوند. تو گارسون پستی هستی و آنها میهمان هایی بزرگوار!
عروسی تمام می شود آنها می می روند ... تو باید بمانی باید ظرفها را بشوری زمین را طی بکشی میزهارا مرتب کنی... . باید همه چیز به حالت اول خود برگردد باید تالار برای فردا ظهر آماده شود.
کارت تا یک نصف شب طول می کشد دورهم جمع می شوید تا شام بخورید آشپز پس مانده ها را جیره بندی می کند از فرط خستگی نای غذا خوردن ندارید. تو نمی خوری می گویی : «من برنج دوست ندارم.» ( ته مانده نمی خورم )
سمفونی تحقیر تمام می شود آشپز می گوید : « بلند شید برید بخوابید فردا کارمان زیاده مهمونا دو برابرند» (ولی مزد شما دوبرابر نیست همون روزی هزار تومان کافی است ) همه می روند بخوابند (رویا ببینند!)
جا نیست همه جا اشغال شده تصمیم بزرگی می گیری می روی روی تخت مخصوص عروس و داماد دراز می کشی و کینه می ورزی : جایی خوابیدی که هزاران عروس و داماد رویایی ترین لحظه های زندگی خود را آنجا سپری کرده اند تو نیز آرزوی آن لحظه را می کنی ولی زود منصرف می شوی تو نمی توانی... .
دلت برای مادرت تنگ شده برای دوستانت برای خواهرت برای داداشت. توحتی دلت برای هم اتاقی هایت در کوی دانشگاه تهران هم تنگ شده دلت می خواهی اینجا نباشی.
تو اشکهایت سرازیر می شود.
ابوذر! آشپز است برایت غذا آورده... . می گوید : « من فهمیدم تو از غذای پس مانده بدت می آید... بگیر اینو بخور ... از ته دیگها برایت جمع کردم ... بخدا تمیزه ... بگیر بخور ... گرسنه نخواب. »
و تو آشپز را به آغوش می کشی و گریه می کنی : « دانشجو هستم پول ندارم. مجبورم برای تهیه کردن ژتون غذای خوابگاه و خرج تحصیلم کار کنم. آشپز دستهای زبرش را روی شانه های تو می گذارد و همه 50 سالگی اش را گریه می کند : « خانواده ام اراکند پسرم سرباز است و سه دخترم دانشگاه آزاد درس می خوانند. من خرج آنها را با همین دستها می دهم. »
بقیه هم می آیند: تو گریه می کنی. آشپز گریه می کند. همه گریه می کنند. در تالار زیبای آزادی سمفونی درد نواخته می شود. چند آشنای ناآشنا سرود بی نوایی می خوانند.
بشیر ساروی است لیسانس موسیقی دارد.
حمید امسال دیپلم تجربی می گیرد بچه شبستر است 23 سال دارد اما 35 ساله می زند.
افشین 17 ساله، لاغر،خوشگل و بچه طلاق از 9 سالگی اینجا کار می کند.
علی 16 ساله ازدهات همدان فرار کرده.
کاوه 26 ساله، دیپلمه و از کردستان می گوید: کاش کرد نبودم.
به کاوه می گویی : « نگو کاش کرد نبودم بگو کاش کردستان ویرانه نبود.»
به حمید قول می دهی برای ادامه تحصیل کمکش کنم.
از رحمت قول می گیری برگردد پیش پدر و مادرش و درس بخواند.
افشین را می بوسی و بشیر را هیچ نمی گویی.
آشپز می گوید : « اینجا نمان همین فردا از اینجا برو ... من کمکت می کنم... هر موقع مشکل پیدا کردی بیا اینجا من کمکت می کنم»
صبح می دمد کسی بیدار نمی شود همه بیدارند مدیر تالار می آید او فقط دو سال از تو بزرگتر است می روی جلو و می گویی: « می خوام تصفیه کنم می خوام برم »
او چهار اسکناس هزاری رو زمین پرت می کند و سرت داد می کشد : « گورتو گم کن! »
و تو بدون خداحافظی از همقطارانت، گورتو گم می کنی.
٭٭٭
احمد گفت :« اینجا خوبه زنگ بزنیم.»
گفتم : « برویم خونه. اونجا تلفن هست زنگ بزنیم. امشبو بمون فردا من میرم سرکارم(؟) و تو هم میروی سرکارت(؟)»
احمد گفت : « من نمی آیم ... خجالت می کشم... من نمی توانم با تو بیایم... امشبو یه جایی می مانم.»
من اصرار کردم او مقاومت کرد التماس کردم خواهش کردم . او نیامد!
گفت :« خجالت می کشم » و من شنیدم : « می ترسم »
گفتم: « بیا ببرمت مسافرخونه. کرایشو خودم حساب می کنم امشبو بیرون نمون هوا سرده سرما می خوری. »
گفت : نه
گفتم:... . گفت : نه
سرش داد زدم: «چرا می خواهی بلایی سر خودت بیاری. »
و دیدم فکر می کند:« از کجا معلوم تو بلایی سرم نیاری »
ناگهان او گریه کرد و گفت : « اصلا کار نمی خوام اصلا نمی خوام اینجا بمونم ... دلم برای مادرم تنگ شده ... من می خوام برم آزادی... می خوام برم پارک شهر... من می خوام برم از اینجا... . »
او اشک ریخت ومن احساس ناتوانی کردم احساس کردم عاجزترین فرد تاریخم پاهایم سست شدند سرم درد گرفت و چشمهایم اشک ریختند.
بردمش ایستگاه اتوبوس دو تا بلیط خط واحد دادم دستش و ازش جدا شدم.
او رفت... .
او رفت آزادی تا برسد به جلگه های سرسبز مغان و من ماندم و ساعتها کینه ورزیدم دانهیل آتش زدم برسر تاریخ کوفتم ودر انتهای امیرآباد قدم زدم جایی که دریک طرف 30هزار نخبه در دخمه های کوی دانشگاه زنده می مانند و در طرف دیگر چند خانواده شریف در منازلی دنج زندگی می کنند.
