روشنفکر ، کنشگر فعال عرصه سياست
نوشتار ذیل جستاری است گذرا بر ضرورت و نحوه حضور روشنفکر مستقل در عرصه سیاسی. نوشته بودم برای انتشار در ویژه نامه روشنفکران و سیاستمدارن روزنامه هم میهن. زودتر نوشتم اما دیرتر تایپ کردم و به موقع به دست دوستان در هم میهن نرسید این نوشته برای من به مثابه یک مانیفست در زندگی سیاسی و اجتماعی می باشد نقد دقیق دوستان را صمیمانه خواستارم.
***
روشنفکر فقيه نيست او هرگز فتوا نمی دهد
متون روشنفکري با الفباي مردم نگاشته می شود
همان الفبايي که مکتب نرفتگان نيز بدان مي انديشند و مي نويسند
سياست بستر کار روشنفکري است و گهواره روشنفکران. واژه روشنفکر تنها با کنش سياسي هويت مي يابد الفباي روشنفکري را با جوهر سياست نگاشته اند روشنفکر غير سياسي غير قابل تصور است هنرمندان معروف، پروفسورهاي آکادميک و دانشمندان دايره المعارف نويس روشنفکر محسوب نمي شوند چون رفتار سياسي ندارند.
روشنفکران و سياستمداران تاروپود قالیچه ريز نقش قدرت را تشکيل مي دهند ايندو در هر لباس و قامتي که باشند سواي فضاي آرماني روشنفکری مستقل که موضوع مقاله حاضر است، همواره در داد و ستد قدرت هستند سياست براي ماندگاري خود توجيه روشنفکري مي طلبد و روشنفکري متاع گرانبهاي قدرت را با قباي پرفريب سياست بدست مي آورد اين دادوستد بر اساس منطق فوکويي يک واقعيت است و تريبوني خارج از عرصه قدرت وجود ندارد.
آيا روشنفکر براي تصاحب نوعي قدرت و اقتدار که براي ايفاي نقش خود به آن نياز دارد ناگزير از پرداختن به معادلات چندمجهولي سياست است؟ يا مي توان بدور از هوچي گري هاي سياسي به کار روشنفکري پرداخت؟ آيا مي توان به امر سنگين سياست پرداخت بدون اينکه همدوش بازيگران سياسي در اين مستطيل بدون قانون به دنبال توپ نازیبای قدرت رفت؟
به نظر مي رسد بازي روشنفکران در عرصه سياست تنها در يکصورت بردبرد خواهد بود و آن زماني است که روشنفکر شأن اجتماعي و منزلت حقوقي مستقل از سياستمدارات داشته باشد. روشنفکران براي کسب قدرت به ابزاري متفاوت از بازيگران سياسي نياز دارند تشکيل حزب، کاندیداتوری، کاريزماخواهي، قهرمان پروري و ... ابزارهاي مناسب و بسيار محکم براي حصول قدرتند اما نه براي روشنفکران.
روشنفکر بين دو لبه تيغ قرار دارد از يک طرف بيم آن دارد که با توسل به ابزارهاي سياستمدارن راه آنان را در پيش گيرد و از سوي دیگر تجرد گرايي و خزيدن در کتابخانه ها، منزلت روشنفکر را در حد يک دائرة المعارف نويس و کمي خوشايندتر در سطح يک فيلسوف تنزل مي دهد.
روشنفکر مستقل براي ايفاي نقش منحصر به فرد خود به ابزارهاي انحصاري نيازمند است حقيقت گويي و نه نص گرايي، نقد شالوده شکن و نه تخريب ، آگاهي بخشي و نه فلفسيدن ، همراهي با مردم و نه پوپوليزم ، عملگرايي و نه سياست بازي ، اخلاق گرايي و نه انزوا ، تشکيل حلقه هاي روشنفکري به مثابه يک NGO ، حضور آگاهانه در رسانه هاي مستقل و و تکيه بر کرسي هاي مستقل دانشگاهي روش ها و ابزارهاي روشنفکری مسقل هستند. اين ابزارها را سياستمدارن نمي توانند به کار بگیرندچون ماهیت کار سياسي بي اعتقادي به روشنگري و حقيقت گويي است.
نقد وجه بارز کار روشنفکري است نقدهر آنچه هست ازانديشه هاي سياسي خود روشنفکر گرفته تا خدايان انديشه سياسي . روشنفکر پيش از همه منتقد بي رحم خويشتن است و در کنار آن منتقد بي هراس قدرت حاکمه. روشنفکر ساختارها را در هم مي شکند و هر آنچه سخت و استوار است را از بين مي برد اما کا او اينهمه نيست اگر چه شالوده شکن است اما تخريبچي نيست او آنسان که باورهاي سنتي جامعه را زير تيغ تيز منطق مي برد محصولات مدرن خود را نيز جانانه نقد مي کند. او به تمدن علاقمند است و براي ايجاد جنگل علفزارهاي کم بوته را به بيابان تبديل نمي کند روشنفکر به مثابه يک باغبان مزرعه را با پنجه نستوه خود هرس مي کند و فقط آنچه را که هرز است از بين مي برد.
و روشنفکر ايدئولوگ نيست او از ايده ئولوژي گريزان است به فرض محال اگر معتقد به باوررهاي ايده ئولوژيک است،اين باور ها در کار روشنفکري او جايگاهي ندارند. از سوي ديگر روشنفکر هرگز نبايد چهره کاريزماتيک بر خود گيرد او فرهمند و بي نقص نيست روشنفکر خود نخستين سوژه نقد دیگران است گفتمان روشنفکري هيچ سنخيتي با ژست هاي فرّهي ندارد روشنفکران نمي توانند توي طاقچه بنشينند و بدور از توده بر طبل «اما و اگر» بکوبند آنان باید پيش از همگان براي ساختن جامعه خويش تا زانو در گل فرو بروند.
همچنين روشنفکر فقيه نيست او هرگز فتوا نمی دهد متون روشنفکري بايد با الفباي مردم نگاشته شوند همان الفبايي که مکتب نرفتگان نيز بدان مي انديشند و مي نويسند روشنفکر ديدگاه هاي خود را با «زيرا» ، « براي اينکه » و «چون» ارائه مي کند نه با واژه هاي بايد ، لازم است ، واجب است و ... . روشنفکر تافته جدابافته از جامعه خود نيست او به زبان مردم سخن مي گويد حتي اگر به جهت علمي برايش ملال آور باشد. منش روشنفکري پوپوليزم را بر نمي تابد.
و روشنفکر به رغم داشته های فلسفی خود فيلسوف نيست او وقت خود را صرف تبيين مسائل انتزاعي تاريخ فلسفه نمي کند مسائلي که براي ذهن زيباي فيلسوفاني ساخته شده تا فارغ از غم نان و غصه جان مردم در کنج دنج کتابخانه ها شيک پايتخت به نبش قبر انديشه ها بپردازند. روشنفکر مسوول جامعه خويش است او در بعدي فراتر از زمان حتي در پي کشف دردهايي است که مسأله کنوني جامعه نيست. او با چشم تيز خود بي هراس به آينده مي نگرد آينده اي که بي رحمانه به جامعه اي خفته در روزمرگي خيره شده است. روشنفکر در يک کلمه وجدان بيدار جامعه خويش است.
مهمتر از همه روشنفکر موجودي است اخلاقگرا . او پيش از هر اعتقادي به اخلاق اقتدا مي کند روشنفکر غبير اخلاقي نقد را بر نمي تابد آگاهي بخشي را نمي فهمد حقيقت را وارونه جلوه مي دهد آزادي را پاس نمی دارد و همه چيز را در ازاي کيسه هاي قدرت وا مي گذارد. روشنفکر اگر اخلاق نداند مشاور قدرتمندانی مي شود که برای چپاول آزادی و دموکراسی سر از پا نمی شناسند .
روشنفکر مستقل تنها زماني مي تواند مدافع آزادي باشد که خود آزاده باشد و رها از هرگونه زنجير وابستگي. او جيره خوار هيچ قدرتي نيست گذران سخت زندگي روزمره او را آلوده نمي کند اگر قرار است کار روشنفکري با فشار سنگين زندگي روزمره تعطيل شود بسيار گواراتر از آنست که زير چنبره قدرتمندان ادامه حيات دهد. روشنفکر مستقل براي حفظ جامعه خود را بايد پذيراي رنج هاي بي پايان کند. درد و رنج روشنفکران شايد با کمي چرخش به سمت قدرت حاکمه تقليل يابد اما اين چرخش براي آنان چيزي باقي نمي گذارد جز بدنامي در تاريخ روشنفکري.
مسلک روشنگري، روشنفکري معيشتي را بر نمي تابد. حضور در تشکيلات سياسي ، نوشتن در ارگان هاي حزبي و تکيه بر کرسي هاي دانشگاهي وابسته به قدرت با هويت روشنفکري در تضاد است روشنفکر بايد جايگاه فيزيکي مستقلي داشته باشد. تشکيل NGO هاي خارج از حوزه قدرت سياسي ، راه اندازي رسانه هاي مستقل و خروج نيرهاي سياسي از محافل آکادميک لازمه حضور روشنفکري مستقل در لايه هاي اجتماعي به مثابه يک ضرورت است و البته که نظام هاي توتاليتار اين ضرورت را بر نمي تابند در اين نظام ها رسانه ها ي مستقل بسيار ناپايدارند و حلقه هاي روشنفکري با محدوديت هاي زيادي مواجهند.
