نوشته زیر خاطره ای داغ است از روزهای داغ ولی سرد وتیره ی تیرماه امسال خاطره ای که مرا چندروزی به کما برد می نویسم تا برای تاریخ بماند... .
وجودش چراگاهِ " چرا؟ " بود
بعد از ظهر چهارمین شنبه تیرماه 1385 :
آسانسور تن خسته ام را به خیابان انقلاب سپرد قرار بود سینما بروم پیچیدم طرف سینمابهمن ( سینما تنها تفنن من است 12 سال است تحت هرشرایطی سینما می روم. من با سینما زندگی می کنم. )
خیلی خسته بودم وافسرده و دلتنگ... . دوست داشتم سریع به محله آرامش جان وارد شوم ودر تاریکی افسانه ای سینما دمی نفس بکشم فاصله سینمابهمن و محل کارم 500 مترهم نمی شود اما آنروز من به سینما نرسیدم!
بین راه یکی ازدوستان دوران دانشگاه را دیدم (بعد از سه سال) : 4 سالی از من کوچکتراست خوش تیپ، باهوش، زرنگ و البته آقازاده ( فرزند یکی از روحانیون اسم و رسم دارمی باشد) او تنها نبود همسرش او را همراهی می کرد... .
نمی دانم چرا مغزم دورسرم چرخید در یک لحظه تمام زندگی ام برایم تداعی شد. تمام تنهایی ام پیش چشمم تندیس شد. تمام بدبختی هایم در ذهنم تصویر شد همه گذشته روحم نبش قبرشد. خیابان انقلاب تاریک شد ... .
من از قیاس انسانها بدم می آید اما آنجا تمام زیبایی های دوستم را آرزو کردم کاش اینقدر تنها نبودم... .
او را دیدم و لحظه ای خودم را پاییدم :
او بسیارشیک پوش بود و زیبا : موهای بلند ، عینک زیبا ، ریش مرتب ، کفش اسپورتی ، شلوار لی تمیز، پیراهن سفید اتوکشیده ، بریک دست کیف چرمی قرمزرنگی گرفته بود و ودست دیگرش دردست الهه ای از جنس خودش جای گرفته بود... خیابان انقلاب زیبا شده بود...
ومن خسته و ژنده پوش همچون پدرم : موها ریخته ، عینک شکسته ، ریش نامرتب ، کفشها پاره ، شلوار کهنه ، پیراهن چروکیده ، پلاستیکی مشکی در یک دست و یک دنیا تنهایی در دست دیگرم... خیابان انقلاب کثیف شده بود ... .
دیگر سینما نرفتم.
بیست هزار تومانی که برادرکوچکم برای خرجی مردادماه برایم داده بود ، دادم و یک جفت کفش چینی با یک شلوار فاستونی خریدم و با پانصد تومان باقی مانده دو تکه نان با یک کیلو گوجه فرنگی گرفتم تا بساطی(!) برپاکنم... .
خوشحال بودم دیگرهمکارانم به کفش هایم خیره نمی شدند.
خیابان کارگررا پیچیدم به کوچه عروجی تا برسم به محل خوابم که منظره ای تمام وجودم را خیس کرد : دلم اشک ریخت. ذهنم منجمد شد.
پسر بچه ای 12 ساله، لاغر، سیاه چرده ، کثیف ، مظلوم ومعصوم پابه پای من پیچید تو کوچه. خمیده و لنگان راه می رفت خیلی خسته بود باری سه برابر وزنش حمل می کرد... . سلام کردم با صدایی نازک ، بچگانه و معصوم جواب سلامم را داد. پرسیدم : "اسمت چیه؟ " گفت: "محمد" پرسیدم : " بچه ی کجایی ؟ " گفت : " افسریه " پرسیدم : " چکار میکنی؟ " گفت : " لاستیک جمع می کنم " پرسیدم : " بابات کو؟ " گفت " ... "
من می پرسیدم : ...؟ و او می گفت : ... .
من منتظر پاسخ او نبودم جوابهایش را می دانستم ... .
گفتگوی ما یک دیالوگ تاریخی بود برهمه خیابان های شهراین دیالوگ حک شده است. دیالوگی که چرخهای ماشین سرمایه داری نمی تواند آنرا از صحیفه آسفالتی قرن پاک کند.
با او گفتگو می کردم و به خود فکر می کردم و هزارن علامت سوال و علامت تعجب جلوی واژه "عدالت"می گذاشتم... .
وسط کوچه توپی تمیزترازپیشانی " محمد" پیش پایمان سبز شد بچه های شمال شهر توپ بازی می کردند آنها هم سن و سال محمد بودند " محمد " خسته بود باری که بر دوش داشت سنگین بود اما او با همه خستگی اش و البته به سختی چندین بار چرخید و هم سالانش را پایید ... .
چشمهایش حرف می زد.
نگاهش تاریخ را محاکمه می کرد.
دلش فوران نفرت بود.
و وجودش چراگاهِ " چرا؟ " چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟
چشمهایش را که دیدم نتوانستم سوال دیگری بپرسم سوالی باقی نمانده بود ... .
وسط کوچه با صدای بلند زدم زیر گریه ... .
همه ی تاریخ را گریستم ... .
من نگاه اورا می شناختم چشمهایش چشمهای من بودند... .
چند ساعت پیش چند متر پایین تر چشمهای من هم اعتراض کرده بودند ... .
من سایز بزرگ " محمد " هستم.
" محمد " بزرگ که شود تازه " ابوذر" می شود ابوذری با یک کهکشان تنهایی و یک دنیا آرمان نوستالوژیک و یک دل اعتراض 777 چرا؟
محمد دانشگاه که برود بایستی برای تهیه ژتون" طی" بکشد.
او باید گریه های مادرش را تحمل کند.
او باید حسرت بخورد که دمی با خوبان بنشیند.
محمد بزرگ که می شود " عصر روز شنبه ای " دوستش را در خیابان می بیند و همسرش را که یک به جفت کفش پاره خیره شده است.
محمد بزرگ که می شود دنیا برایش تنگ می شود حداقل ها را آرزو می کند... .
محمد بزرگ که می شود نصف شبی غم دل با کارگرافغانی پارک لاله می گوید.
محمد بزرگ که شود بر دل آسفالت سیاه و بی رحم اشک می ریزد.
محمد بزرگ که شود برصحیفه سیمانی قرن می نویسد : " سمفونی احساس "
محمد بزرگ که شود ابوذرمی شود
ابوذری تنها در دل شبی این چنین مرگزا
من چیستم؟
گم گشته مرغی راه آشیان
اندر شب سیه
در جستجوی سر زدن آفتاب مرگ
شریعتی