تبليغاتX
OUT OF PLACE : خارج از مکان - مهر ؛ ماه تمام من

OUT OF PLACE : خارج از مکان

مهر ؛ ماه تمام من

تاریخ زندگی من از مهرماه شروع می شود
 مدرسه برای طبقه من نه خانه دوم که تنها منزل اوست

1 مهر 1364

7 ساله شدم بولیز راه راه سرمه ای ، شلوار چیت سبز رنگ و چکمه های پلاستیکی قرمز روشنم را پوشیدم. تخم مرغ آب پز، پنیرگوسفند و گردوی تر ( صبحانه ) خوردم و خوشحال و مضطرب رهسپار خانه دومم شدم خانه ای که هرگز ندیده بودم اما زیاد شنیده بودم شنیده هایم همه نیکو و زیبا بودند کسی همراهم نیامد نمی ترسیدم ... .
بی نهایت دوستش داشتم او نخستین ها را به من آموخت. خانم آقامحمدی موجودی بسیار زیبا و بسیار مهربان نخستین آموزگارم بود قیافه اش را بیاد ندارم اما خنده هایش را چرا؟ وقتی می خندید بی نهایت زیبا می شد او عصبانی نشد هرگز! آرزو می کنم یکبار دیگر او را ببینم و از دست های زیبایش انار و کیک و بادام بخورم آرزو دارم یکبار دیگر صدایم کند: آذران تو بخوان! و هنوز هم دوستش دارم اگر چه گمش کرده ام اگر چه الفبای زبان غریبه و تحمیل شده ای را برایم آموخت.
از اینکه الفبای غریبه ای یاد گرفته ام ناراحت نیستم اما این الفبای زیبای غریبه مرا از زبان مادری ام جدا کرد و این مترادف با غریبگی من با فرهنگ، آداب، تاریخ، فولکلور و مشاهیر سرزمین مادری ام است. این موجود مهربان و بی نظیر اولین مامور الیناسیون فرهنگی در زندگی من بود. کاش خانم آقامحمدی زبان خودم را به من یاد می داد فارسی را بعدها یاد می گرفتم. البته باور دارم خود او هم زبان مادری اش را بلد نبود او هم دچار سرنوشت من شده بود.
بسی سخت وغم انگیزاست بلد نباشی به زبان مادریت بنویسی نتوانی با مادرت به زبان خودش نجوا کنی دلم می خواهد بهترین نوشته هایم را برای مادرم بنویسم اما دریغ! او نمی تواند بخواند. آموزش و پرورش زبان مادری مرا از من دزدید و مرا از مادرم جدا کرد. هر کس در هر نقطه تاریخ سهمی در این دزدی داشته باشد متهم است باید در دادگاه تاریخ بر این جنایت پاسخ دهد.

1 مهر 1367

ذره ای بزرگ شده بودم دیگر نباید در کلاس خانم معلم ها می نشستم نامحرم بودم! شلوار کردی سرمه ای رنگ، کفش های اهوازی مشکی رنگ و پیراهن آستین کوتاه سبزرنگم را پوشیدم و مغرور و سرافراز پا بر کلاس چهارم ابتدایی گذاشتم واقا بزرگ شده بودم اما رفتار خشن و مغرور معلم سیبیلو، ناظم تندخو و مدیر ترسناک مدرسه چنان بر احساس عزیز نوجوانی ام تازیانه زد که تمام دو سال چهارم و پنجم را با ترسی آمیحته به کینه سپری کردم. آن دو سال را به اندازه همه عمرم کتک خوردم.

1 مهر 1369

مادرم پیراهن خرمایی رنگی برایم خریده بود مادرم دوراندیش بود پیراهن چنان برایم گشاد بود که تا سه سال همه دوران اوج رشد بدنی ام را کفایت کرد. کفش های سفید اسپرتی ام را پدرم خریده بود: 900 تومان ؛ با خودم گفتم چقدر گران! بیچاره  پدرم دستمزدش آنروزها 750تومان بود.
بزرگتر شده بودم دوره ای متفاوت را باید شروع می کردم دوره ای که در آن همه درسها بر عهده  یک معلم نبود بلکه هر درسی معلم مخصوص خودش را داشت. با هیجانی آمیخته به ابهام سر کلاس نشستم زنگ اول ادبیات فارسی بود معلمی خوش اخلاق و خوش سیما درس شیرین فارسی را شروع کرد به زبان فارسی در قلب آذربایجان! آقای نبوی معلم خوبی بود شعر را بسیار دلنشین  می خواند خط زیبایی داشتت. از همه مهمتر اخلاق نیکویش بود. از او اخلاق یاد گرفتم من بغایت دوستش دارم. اما کاش این مرد نیک به زبان مادرم مرا تعلیم می داد خط زبان مادری ام را می نوشت و اشعار بی نظیر ترکی می خواند... .

1 مهر 1373

با شاگرد نخست کلاس 25صدم فاصله داشتم اما از نظر اخلاقی دانش آموز ممتاز شناخته شدم روزی پدرم را دعوت کردند تا سه تا جایزه بدهند : شاگرد دوم کلاس، دانش آموز ممتاز و نفر اول مسابقه مفاهیم قرآن. پدرم با چکمه هایی بلند و با پالتویی کهنه و دراز آمده بود هم کلاسی هایم اشاره ای به او کردند و نگاهی به من و خنده ای بلند سر دادند... . مدیر مدسه اشاره کرد به من و رو کرد به او و گفت :" این پسر، پسر خوب، باهوش و مودبیه بذاریره شهر درسشو ادامه بده... . "
اسکو شهر کوچکی است شهری آرام و تمیز. مدرنیسم از سر رویش می بارد آنجا زیبا می پوشند و به زیبایی سخن می گویند مردمانش به غایت بافرهنگ و نجیبند. من دبیرستان را آنجا خوانده ام من تفاوت عمیقی با همکلاسی هایم داشتم آنها لباس هایی می پوشیدند که من ندیده بودم و واژه هایی را بکار می بردند که من نشنیده بودم و رفتارهایی را از خود بروز می دادند که من بلد نبودم. دوست داشتم مثل آنها باشم خواستم یاد بگیرم ، داشته باشم و بخرم. نشد نداشتم نتوانستم. جا زدم.
دبیرستان دکتر علی شریعتی دبیرستان معروفی بود. سال 72 نخستین بار نظام آموزش جدید را آنجا پیاده کرده بودند و من یکشنبه اول مهر بر ردیف اول کلاس 01 این دبیرستان پای درس آقای جنابی معلم معروف زبان و ادبیات فارسی نشستم. آقای جنابی بسیار باسواد و البته سختگیر بود او انشا و دستور زبان را به زیبایی برایمان آموخت. من مرحله پیشرفته تر زبان بیگانه را در حالی یاد گرفتم که هنوز نمی دانستم زبان مادری ام نیزرسم الخط و دستور زبان دارد و می توان بدان نوشت.

1 مهر 1377

برای نخستین بار روز اول مهر را مدرسه نبودم تبریز بودم میهمان پسرخاله مادرم. تلویزیون مراسم بازگشایی مدارس را آنلاین نشان می داد. زنگ اول مهر که به صدا در آمد دل من سخت لرزید تقدیر چنان بود که من آگاهانه 3 سال اولین روز مهر را بیرون از مکتبخانه باشم. مسیری دیگر انتخاب کرده بودم مسیری که در آن عشق بود و سرمستی. انتخاب کرده بودم نخوانم و بجایش آن کار واجب دیگر بکنم. اگرچه آن کار دیگر  بزرگترین خسران زندگی ام را رقم زد. 

قاموس ما ناموس ماست

1 مهر 1380

سرمست از پایان آن کار واجب بودم بازوهایم سفت، چشمهایم بی سو، جیبهایم خالی، قلبم پر از عشق و امید، دلم لبریز از سرزندگی و کله ام بوی قورمه سبزی می داد. من بعد از 4 سال مبارزه بی امان با تقدیر، فاتح بزرگ هر دو میدان شده بودم: آن کار واجب و آن کار واجب تر:
با هشت هزار تومان پول آمدم دانشگاه تهران با همه امید و شادابی که اولین کلاس دانشگاهی تمام هیجان و شور و شوق مرا برای آموختن علمی که بی نهایت علاقمندش بودم از بین برد : منطق؛ کتابی متعلق به عهد بوق و پر از غلط املایی، نگارشی و چاپی. بدتر از همه استادی گیج، خشک، عبوس، بی سواد و به تمام معنی مزخرف. همانجا تا آخرش خواندم ولی فکر نمی کردم خودم را در چه مرداب کثیفی  انداخته ام.

1 مهر 1385

پیر شده بودم. 5 سال بعد از ورود فاتحانه ام به این شهر دراندشت از آنهمه شور و نشاط افسانه ای و از آن انرژی بینهایت چیزی جز یک لاشه نیمه جان نمانده بود. همه را تقدیم کرده بودم. خسته و ناامید برای بار دوم باز هم اول مهر از مکتب سوا فتادم. اینبار دلم نلرزید اینبار سخت گریستم تنهایی و غربتم را گریستم غروب غم انگیز زندگی ام را گریستم در عنفوان جوانی.
یک مهر 85 در کنج ساختمانی رو به تخریب در خیابان پورسینا ( این ساختمان 9 ماه پیش تخریب شد) برای نخستین بار در زندگی ام دو بسته سیگار گرفتم و رو به آسمان تلخکامی ها و بی مهری های این 5 سال را یک یک بر ضمیر احساسم شمردم و گریستم :
1. بیگاری برای معاونت فرهنگی دانشکده و فروختن ژتون در ازای فیش غذای روزانه ( 60 تومان )
2. 4 ماه بیگاری برای معاونت پژوهشی دانشکده  در ازای 20 تومان
3. دو ماه بیگاری در تالار پذیرایی آزادی روزانه هزار تومان
4. 5 ماه مسوول امور فرهنگی خوابگاه شهید چمران و بی توجهی مسولان دلسوز و فعال به برهوت چمران
5. 2 ماه انجام کارهای مرکز مشاوره کوی دانشگاه بی مزد و بی منت
6. دو ماه ادمین سایت کوی دانشگاه بودم ماهی 21500 تومان ( بیست و یک هزار و پانصد تومان)
7. تایپ شبانه ، طراحی نشریات دانشجویی، چسباندن پوستر، بازاریابی بیمه، طی کشیدن، سیمان کشی، بلوک زنی ، رابیتس بندی ، فرشبافی، پخش کارت تبلیغاتی و... و... از دیگر کارهایی بود که برای تامین هزینه تحصیلم انجام می دادم.
8.   12 ماه کار فکری و اجرایی مداوم برای راه اندازی نخستین نشریه تخصصی امام حسین و عاشورا با عنوان( 10 / 1 / 61 ). 5 سال بعد روزنامه جام جم این نام را تیتر یک ویژه نامه عاشورای خود کرد. این مجله تخصصی که با دل و جان برایش کار کردم هرگز زاده نشد چون حسینی ها به قول خود عمل نکردند اما مطالعه بیش از 100 کتاب و 800 مقاله به لحاظ علمی برایم مفید بود.
9. در بحث های دینی مشارکت فعال داشتم مدافع پروپاقرص نامسلمانی ، وحدت عملی مسلمانان و آزادی بیان ، دموکراسی و بعدها اخلاق بودم و از اصول برابری و آزادی عدول نمی کردم هرگز.
10. برای خودم طرح های مطالعتی داشتم شرقشناسی، روزشمارتاریخ صدر اسلام، خشونت در اسلام، نقش ترک ها در تاریخ اسلام، پروتستانتیزم اسلامی، فلسفه تاریخ، یادگرفتن ترجمه انگلیسی قرآن، مطالعه جهان اسلام ، اسلام و غرب و ... . بخشی از اینها را همان ابتدا کناری نهادم ولی بخشی دیگر هنوز مورعلاقه و سوژه مطالعه ام هستند.
11. از سال سوم به بعد به جامعه شناسی و علوم سیاسی گرویدم و با همه علاقه اولیه و مطالعه خوب نسبت به الهیات مرتد شدم !!!.
12. با اساتیدم رابطه خوبی داشتم سه بار از بهترین استاد دانشکده خواستم در پروژه های علمی و پژوهشی مشارکت کنم هر سه بار اجابت کرد و من هر سه بارش را نیمه کاره رها کردم چون هرسه بار مشغول کار دیگری شدم.
13. در مجالس فکری و مذهبی متنوع و مختلفی شرکت می کردم یکسال تمام جمعه ها صبح زود از کوی دانشگاه می رفتم کهریزک، یکسال دیگر پنجشنبه ها بعد از ظهر از کوی دانشگاه می رفتم جنت آباد و ... .
14. تاسیس انجمن علمی دانشکده الهیات و معارف اسلامی به عنوان اولین انجمن علمی دانشگاه تهران. 13ماه تمام برای راه اندازی این انجمن تلاش کردم حکایت تلخی دارد.
15. ورود به شورای مرکزی انجمن و بایکوت از طرف آقایون به مدت 8 ماه ( می خواستند کاری کنند که عطای انجمن را به لقایش ببخشم اما من پر رو بودم )
16. تمام بیانیه های انجمن بر عهده من بود بیانیه های تندی می نوشتم حتی زمانی که از انجمن اخراج شدم بیانیه ها کار من بود.
17. عضو حق رای دار شورای عمومی انجمن اسلامی دانشگاه و حضور فعال، موثر و اعتراضی( انقلابی ) در این شورا.
18. عضو شورای فرهنگی دانشکده ؛ از این شورا اخراج شدم.
19. با دانشجوهای فعال آذربایجان از نزدیک دوست بودم درکارهایشان مشارکت داشتم اما هرگز تند رو نبودم رفتار و عملکردشان را نقد می کردم اما آرمانشان را تقدیس می کرد. البته آنان هرگز مرا محرم خود ندانستند و وارد گود نکردند.
20. برگزاری 4 سیمنار قابل توجه و بسیار موثر و جدی : شریعتی چرا؟ اعدام چرا؟ روشنفکری دینی پروژه  ای ناتمام ، عاشورا در عصر حاضر. دراین چهار سمینار آسفالت شدم. علاوه بر اینها در فکر برگزاری سمینارهای دیگری هم بودم پشت سر هم درخواست از من بود و عدم صدور مجوز از بالا.
21. خشونت را رد می کردم ولی در بسیاری از تحصن ها حضور داشتم در عین حال بچه ها را به کار فکری دعوت می کردم.
22. انتشار هفته نامه سیاسی، انتقادی " زمستان است ". این هفته نامه را در قطع A3 منتشر می کردم شماره اول را از ب بسم الله تا نون پایان خودم می نوشت ودر شماره های بعدی دیگران کمی می نوشتند بعدها طراحی اش را نیز خودم انجام می دادم.
23.  رد صلاحیت از انجمن اسلامی بزرگترین ضربه روحی بود بی دلیل ردصلاحیتم کردند من در تاریخ انجمن اسلامی دانشگاه تهران دومین نفرهستم که رد شده ام. طیف سنتی و مدرن رای مساوی داشتند بنابرین حق رای دانشکده ما حساسیت بالایی داشت اگر طیف محافظه کار سنتی ردصلاحیتم نمی کرد تاریخ انجمن 180 درجه ورق می خورد اگر رد نمی شدم طیف مردن انجمن را بدست می آورد کافیست بگویم اگر چنین می شد معادلات سیاسی طور دیگری رقم می خورد آقایان بدجایی ضربه زدند البته از دوستان مدرن هم گله مندم دوستانی مانند روح الله رهامی و مهدی شیرزاد و... .
24. رد صلاحیت ضربه مهلکی بود. به معنی واقعی کلمه خودم را باختم. احساس کردم دیگر همه چیز به پایان رسیده است من فعالیت سیاسی آگاهی بخش را بر همه چیز ارجح می دانستم آن زمان فکر می کردم تنها راه بیداری جامعه و تنها مکان موثر و تنها تریبون باقی مانده انجمن اسلامی است این بود که وقتی ناجوانمردانه ردصلاحیتم کردند سرخورده شدم.
25. انتخابات انجمن اسلامی خرداد 83 با ردصلاحیت من و دوستانم نابرگزار شد من امتحانات را در نهایت افسرگی تمام کردم و رفتم شهرستان اما آنچنان لوله شده بودم که تاب تحمل هیچ موجودی را نداشتم برگشتم و در یک پروژه ساختمانی در شهر آرا زیر دست بنایی بسیار بداخلاق مشغول شدم. روزانه 5500 می گرفتم از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر. 5 می رفتم پارک ستارخان و با چهره ای عبوس ساعت ها شادی مردم را نگاه می کردم و با خود می گفتم اینها چگونه می توانند شادی کنند در این شرایط تلخ . غافل از اینکه اصلا آنچه مرا نابود می کرد برای آنها مهم نبود. شب که می شد در مسجد محل نماز می خواندم بر می گشتم سوله مقداری سیب زمینی سرخ می کردم و می خوردم و روی سیمان دراز می کشیدم تا 8 صبح فردا.
26. ... .
27.    14 اردیبهشت 84 وارد کوئست شدم.
28.   14 تیر ماه سال85 وارد محل کارم شدم به دلایلی خوش ندارم اینجا را معرفی کنم هنوز زود است به این آخرین تراژدی بپردازم.
29. از اول خرداد 85 تا الان در یک آموزشگاه زندگی می کنم. ساعات کاری آموزشگاه 8 صبح الی 8 یا 9 شب است. من 7 صبح باید از آنجا خارج شوم تا 8 یا 9 شب. آمزشگاه هیچگاه تعطیل نیست. روزهایی که خسته ام روزهایی که خوابم می آید روزهایی که دلم می گیرد و روزهایی که مریض می شوم جسدم را بر چمن های زیبای پارک لاله پهن می کنم.
30. تهران برای من در التماس ، سخت دویدن ، بی مهری و تلخکامی خلاصه می شود.

زبان مادري

1 مهر 1386

تاریخ زندگی من از مهرماه شروع می شود مدرسه برای ما آسیب پذیرها نه خانه دوم که تنها منزل ماست. این منزل تنها پناهگاه و حرم امن طبقه من است. یکسالی است از کاشانه بیست ساله ام بالاجبار دور افتاده ام عقده ای به بازگشت ندارم اما دانشگاه خانه من است بیرون از این خانه هوا بس ناجوانمردانه سخت است باید باز گردم تنها اینجاست که حق دارم نفس بکشم بیرم اینجا بهای نفس کشیدن اندیشه ، ایمان و توان ذهنی من است اما بیرن برای نفس کشیدن دلار می خواهند من بضاعتش را ندارم.
بیرن  از مدرسه تنها جایی که به من اجازه هنرنمایی می دهد این فضای مجازی است اینجا تنها کاشانه زندگی من است. گاهی وقت ها دلم می خواهد اتاقی از خودم داشته باشم و فلان تابلو را بر دیوار اتاقم بزنم و بهمان خط را فلانجا بزنم . خنده دار است اما این برای من فقط یک آرزو است آرزویی که البته اینجا در این خانه مجازی برآورده می شود من تابلوهای روح و دل و قلبم را بر این صحیفه مجازی نقاشی می کنم. من با وبلاگستان نفس می کشم در این غروب غم انگیز اینجا بوی عاطفه می دهد بوی احساس. مردمان این شهر زیبایند می فهمند و ستودنی اند.
چند روزی است یکی از راه رسیده و تهدیدم می کند می گوید دو ماه دیگر من  آهک می شوم می گوید اگرفکر می کنید فلانید و می توانید بهمان کار کنید کور خوانده اید... می گوید بساطت را جمع کن... می گوید... .
دوستان عزیز من جوابی بر این مسلمان ندارم البته از آهک شدن هم نمی ترسم.
به کمک کسی نیاز ندارم از خداباوران می خواهم دعایم کنند، از دردشناسان می خواهم دلداریم بدهند، از اخلاق گرایان می خواهم راهنمایی ام کنند و از جاهلان می خواهم رهایم کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت   توسط ابوذر آذران  |